Telegram Web
#تا_خدا_فاصله_ای_نیست ♥️

#قسمت_چهل_یکم

😢گفت تو خیابان یه زن و شوهری دیدم زنه با لباس کردی بود آنقدر آرایش کرده بود که بخدا برای شوهرش این لباس رو هرگز نمی‌پوشید و این آرایش را نمی‌کرد... آخه یکی نیست بگه مرد غیرتت کجا رفته؟ چرا زنت رو این شکلی کردی شده زن همه عالم و همه دارن ازش لذت می‌برن ...
بخدا خجالت داره آخه مرد و این همه بی‌غیرتی خودش رو عصبانی کرده بود ؛ مادرم گفت خب احسان این رسمه جامعه ست از قدیم الایام این طوری بوده و هست....
😏گفت مادر این چه رسمیه که آدم جلو چشماش به ناموسش نگاه کنن بهش نظر بد کنن مگه آدم بی غیرت باشه این نبینه و چیزی نگه...
اصلا مادر تو دوست داری منو یا خواهرام رو جلوی گرگ ها بندازی و از هر طرف بهمون حمله کنن مادرم گفت والله هیچ مادری دوست نداره.... گفت پس چرا وقتی میرن عروسی و پایکوبی بچه هاشون رو جلو مردای گرگ صفت و پسران هوس باز چشم چران می‌ندازن ؟؟!!
😔والله این از نشانه های بی غیرتی یک مرد است... رو بهم کرد گفت از این به بعد شیون بخوای بری عروسی پایکوبی بلایی به سرت میارم که نتونی رو پاهات بیاستی....
😄گفتم چرا فقط به من میگی چرا چیزی به خواهر بزرگم نمیگی؟ به کاک علی نگاه کرد ، گفت به اونم میگم دارم جلوی شوهرت بهت میگم اگر خواهر منی حق نداری بری عروسی های پر از گناه حق نداری بیرون از خونه آرایش کنی حق نداری این لباس‌ها رو بپوشی فقط برای شوهرت....
👌🏼کاک علی رو تحریک کرد... کاک علی گفت والله حق داری منم راضی نیستم دیگه این طوری باشی خواهرم گفت آخه احسان....😢
گفت آخه نداره بگو چشم اگر خواهر من هستی... خواهرم گفت چشم دیگه تکرار نمیشه ، کاک علی گفت من ازخدامه منم غیرت دارم دوست ندارم کسی به ناموسم نگاه کنه ، بعد چند روز به شادی هم گفت و الحمدالله شادی هم شروع کرد به نماز خوندن....

....بعد دو سال به لطف خدا کار و بار کاکم خوب شد به پدرم گفت می‌خوام ماشین بخرم ؛ خرید و بعد از یه هفته به گفتم کاکه نمی‌خوای یه شیرنی بهمون بدی رفتیم بیرون چرخی بزنیم...
وقتی برمی‌گشتیم تو راه یه لحظه پشت سر یه ماشین بوق زد گفت برو دیگه ازش جلو زد و بعدش ایستاد...
🤔گفت من چیکار کردم؟ انگار از یه چیزی ترسید گفتم کاکه چی‌شد...؟
چیزی نگفت رفتیم بیرون شهر یه جایی که آشغال های شهر رو می‌بردن از ماشین پیاده شد گفت تو نیا پایین... رفت خیلی منتظر شدم تا اومد وقتی اومد چشماش سرخ شده بود انگار گریه کرده بود...گفتم کاکه کجا رفتی تو این بوی بد آشغال دونی؟؟؟
چیزی نگفت به آینه نگاه کرد گفت خاک برسرت گفتم کاکه چی‌شده؟!؟ ولی جوابم رو نمی‌داد....
رفتیم خونه از اتاقش بیرون نیومد حتی شام هم نخورد همه خوابیدن ولی می‌دونستم نخوابیده ؛ منم خوابم نمی‌برد وقتی رفتم تو آشپزخانه بود یواشکی نگاه کردم یه قاشق گزاشته بود روی اجاق گاز داشت داغ میشد....
☹️گفتم کاکه داری چیکار می‌کنی؟ قاشق رو قایم کرد؛ گفت چرا نخوابیدی؟ برو بخواب... گفتم داری چیکار می‌کنی گفت هیچی برو تو اتاقت... گفتم اون چیه تو دستت برای چی داغش کردی گفت برو بخواب گفتم توروخدا داری چیکار می‌کنی....
😔گفت خودم رو تنبیه میکنم


✍🏼گفتم چرا خودت را تنبیه میکنی...؟!؟ نشست و گریه کرد گفت امروز به یه تیکه آهنی که زیر پام بود مغرور شدم رفتم آشغال دونی که یادم بیاد یه روزی کفش و کت نداشتم ولی خدا الان بهم چیا که داده ؛ نذاشتم کاری بکنه و خودش رو تنبیه کند...
صبحش گفت مادر سند ماشین رو می‌خوام رفت و اون ماشین رو فروخت و یه پیکان خریده بود... شبش رفتیم خونه داییم تو راه خراب شد رفت پایین هُل می‌داد ، می‌گفت خاک برسرت مغرور میشی؟ حالا هُل بده هل بده احسان گدا گشنه....
یادت رفته نون نداشتی بخری حالا به یک تیکه آهن مغرور میشی؟؟؟ آخه کی بودی؟ چی شدی باهات میاد قیامت؟؟ ماشین و پولت اونجا می‌تونن کاری برات انجام بدن؟ بخدا باید تنبیه بشی...

😔از اون روزها 8 سال می‌گذرد و برادرم تو اوج جوانی پیر شده توی سن 25 سالگی است ولی انگار 30 سال به بالاست بعضی وقتها بهش میگم کاکه ظاهرت از سنت بیشتر نشون میده و در جوابم میگه الحمدالله که جوانیم را تو راه خدا دادم نه دنبال ناموس مردم و گناه و معصیت.....
👌🏼این گوشه‌ای از بود از زندگی برادرم احسان که براتون نوشتم و چشمان شما رو اذیت کردم حلالم کنید....
🌹 خواهران و برادران اگه کسی رو دیدید که لباس پاره داره؛ اگر فقیره ؛ اگر گرسنه است ؛ اگر دست فروشی می‌کنه ؛ اگر مریض و بی‌کس و تنهاست و یا اگر غریبی سر سفرمان نشست به خودمان مغرور نشیم و نگوییم ما از این بهتریم شاید احسانی باشه برای خودش....
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ان شاالله ادامه دارد...
👍2👎1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوسوم

چشمانش تیز کرد و پرسید: نکنه عیب و ایرادی داری؟!حرص غم و عصبانیت تو چشمان و حرکاتم هویدا بود دلم میخواست بگم به تو چه، تو سر پیازی یا ته پیاز اما بخاطر سن و سالش و اینکه زن برادر ارسلان بود، زبون به دهن گرفتم که کاش اجازه نمیدادم بیشتر از این تو زندگیم کنکاش کنه و بدبختم کنه.جیران با تعارف علی سر سفره آمد و با بسم الله گفتنی شروع به خوردن کرد و در حالی لقمه ی گنده اشُ قورت میداد گفت حالا که موندگار هستین شب برای شام،باید حتما بیاین به خونه من علی نگاهی به من انداخت که اشاره کردم نه علی هم گفت: نه جیران خانم انشاالله یه دفعه دیگه مزاحم میشیم امشب میریم خونه ی برادرزنم جیران فوری گفت اصلا هیچی نگین اگه نیاین به همین برکت نون قسم دلم میشکنه،من دیگه میرم شب منتظرتونم.از جاش بلند شد و دوباره گفت: از سر سفره بلند نشین خودم راهمو بلدم.در حیاط که بسته شد با اخم گفتم: معلوم نیس چه نقشه ای تو اون کله ی گندش میگذره خدا بخیر کنه علی لبخندی زد و گفت: حالا اونقدر هام بد نبود که چشم غره ای بهش رفتم که ساکت شد و چاییشُ هورت کشید.شب شده بود و منُ علی پشت در حیاط خونه ی جیران بودیم دق الباب که کردیم دخترکی حدود ده ساله در باز کرد،میشناختمش ثریا دخترِ جیران بود،دختری لاغر اندام بود که توی صورتش چشمانِ نافذش خیلی خودنمایی میکردن طوری که وقتی مستقیم به چشمانش نگاه میکردی،حس میکردی خیلی بیشتر از سنش میفهمه و اینو میخواد از طرز نگاه کردنش بهت بفهمونه.لبخند نخودی زد و گفت: سلام بفرمایید، ننه بابام منتظرتونن.علی لبخندی زد و سرش پایین انداخت نفس عمیقی کشیدم و پشت سر دخترک راه افتادیم.موهای بلندی داشت البته نه به بلندی موهای من، اما چون گیسشون کرده بود و انتهای گیس هاش سکه شاهی و گل آویز کرده بود زیادی خودنمایی میکردن و خیلی دستُ دلبازانه از روی پیراهنش رهاشون کرده بود.می‌دیدم علی چند ثانیه ای یه بار به زلف های ثریا نگاه میکنه اما نمیتونستم عکس العملی نشون بدم جیران بغلم کردو هی بوسه بود که روانه ی گونه هام میکرد و دم به دقیقه از کمالات و جمالات نداشته و داشته ی علی سخن میگفت،طوری زبون بازی میکرد که من به جای علی حس پوچ خودبرتر بینی گرفتم.جالب این که ثریا دم به دقیقه برای ما بساط پذیرایی پهن میکرد و هی جلوی علی دولا راست میشد.بعد از شام جیران ضربه آخررو بهم زد و مشخص کرد که چرا چنین بازیُ به راه انداخته، البته که با سیاست خودش ...!رنگ از رخم‌ پریده بود و پلکِ سمت چپم میپرید!دست‌هام عرق کرده بودن و از بس گوشه‌ی دامنمُ تو دستام فشرده بودم به سفیدی میزدن.اصلا نمیتونستم چیزی بگم انگار قفلی محکم و سنگین به زبونم زده بودن،باورم نمیشد جیران چنین نقشه ای برام کشیده باشه و اینجوری منو‌ تو منگنه قرار بده بعد از شام جیران رو کرد به ما و گفت
- راستش شنیدین که میگن قوم و خیش گوشت هم بخورن استخوان هم دور نمیریزن، از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون، من تو و علی رو عین تخم چشمام دوست دارم اما وقتی از چپ و راست میشنوم میگن ماه صنم نازا شده
و نمیتونه بچه ای به علی، این مرد برازنده بده دلم آتیش میگیره، پیش خودم گفتم، بالاخره مردی با این جمالات و حسن رو میره زنی بگیره تا بچه ای بهش بده،حالا امروز نه فردا،چرا اون دختر یه آدم آشنا و مظلومُ بی سر و زبون نباشه که عین خواهر و دختره ماه صنم باهاش زندگی کنه نه مثل هووُ دشمن،خلاصه که از بس شما ها رو دوست داشتم گفتم
چکار کنم چکار نکنم، ثریا دخترمو به عقد علی دربیارم اینجوری هم برای تو خوب میشه و هم برای علی آقا که به خواسته اش برسه،خداشاهده چقدر برام سخته دخترِ عزیزمُ بدم به مرد زن دار و اینکه هوو بشه اما خوب چه کنم، دوستتون دارم و عین بچه های خودم هستین علی که بعد از شنیدن حرفهای جیران، منتظر بودم حرفی بزنه و اعتراضی کنه،لام تا کام حرف نزده بود و به گل های قالی نگاه میکرد،خودمم که اصلا نمیتونستم حرف بزنم، نگاه درمونده و عصبیمُ روی هاشم چرخوندم که عین مترسک سر جالیزحرفی نمیزد و مشغول پیپ کشیدنش بود و عملا کاره ای نبودثریا هم مثلا خجالت کشیده بود و پَر چارقدش به دندان گرفته بود اما معلوم بود چطور عین خر، خرکیف شده در عجب بودم از این دخترک ده ساله.وقتی دیدم همه سکوت کردن و خودمم نمیتونم حرفی بزنم با چشمانی سرخ شده از جا بلند شدم و سریع از بینشون گذشتم و با گریه و دو خودم رو به خونه‌ی بابا رسوندمُ به اتاق خواب رفتم و در از داخل چفت کردم.خیالم که راحت شد کسی نمیتونه داخل بیاد سُر خوردم الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
و گوشه ی دیوار به حال خودم گریه کردم حالم از علی بهم میخورد که باسکوتش برقِ خوشنودیِ نگاه جیران و ثریا رو بیشتر کرده بود و بدتر حالم از این مادر و دخترِ جادوگر بهم میخورد که دست از سرِ زندگیم برنمیداشتن.
2😭2
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوچهارم

دقایقی طول نکشید که علی به دنبالم آمدو هی صدام میزد
- ماه صنم، ماه صنم، کجایی خانوم؟محکم زانو هامُ بغل کرده بود و نی نی وار خودمُ مثل گهواره تکون میدادم،علی فانوس روشن کرده بود و پشت در اتاق هی صدام میزد.صداش رو مخم بود، با صدای بلند که بخاطر گریه، شبیه صدای خروس شده بود بلند گفتم
- دست از سرم بردار علی...نمیخوام ببینمت تا صدای جیرینگ جیرینگِ گیس های بافته شده ی ثریا دیدی من فراموش کردی ؟! آخه لعنتی دختره ده ساله بشه هووی من منتظر بودم علی بگه،نه من یه تار موتُ به صد تا ثریا عوض نمیکنم ولی زهی خیال باطل علی مشتی به در اتاق زد
و گفت:
- اخه لامروت منم دل دارم، دلم میخواد تو خونم صدای گریه بچه بپیچه،مگه جرم میکنم! همه سه تا سه تا زن میگیرن
ولی من بخاطر هوا هوس که نمیخوام هوو سرت بیارم.اونقدر با شنیدن حرف هاش دلشکسته و عصبی شده بودم
که حد نداشت از جا برخواستم و در باز کردم که علی فوری بلند شد و رو به روم ایستاد، نزدیکش رفتم طوری که هُرم نفساش به صورتم میخورد، تو صورتش فریاد زدم
- میخوای زن بگیری آره ؟ باشه بگیر ولی نه ثریا، نه دخترِ جیران، فهمیدی!! همین صبح زود میری از زیر زمین هم که شده گاریچی پیدا میکنی، منو می‌بری خونه،وگرنه به خدا قسم تا خودِ شهر با پای پیاده میرم علی از فرط استیصال محکم آب دهانش قورت داد و دستی تو موهای پر پشت و مشکیش کشید، با تصور اینکه به زودی یکی دیگه به جای من این موهای قشنگُ قراره لمس کنه،قطره اشکی از چشمم چکید با حالی خراب دوباره به داخل اتاق رفتمُ در بستم.شب تا صبح نتونستم پلک روی هم بزارم، علی دو ساعتی میشد رفته بود بیرون، بقچه هامونُ جمع کردم که علی داخل حیاط شد و اسممُ صدا زد
- ماه صنم بیا بریم گاریچی منتظره از خدا خواسته بقچه ها رو داخلِ ساکی گذاشتم
و بیرون رفتم که علی فوری ساکُ از دستم گرفت و جلوتر از من حرکت کرد.هر چی گاریچی از روستا دورتر میشد،حالِ منم بهتر میشد و نفسم بالاتر می‌اومدولی بر عکس من علی به شدت گرفته بود و اخم هاش تو هم یکی از بقچه ها رو باز کردمُ نون و پنیری و سبزی که همراهم آورده بودم رو سه ساندویچ کردم، یکی رو به مرد گاریچی دادم و یکی رو هم به علی .علی بی‌میل به کناری گذاشتش، اما من اونقدر گرسنه بودم که تا ته ساندویچمُ خوردم،تو دلم شاد بودم که دیگه از دستِ جیران راحت شدم اما خبر نداشتم که از دست سرنوشت نمیشه فرار کرد و اونچه تو تقدیرم نوشته عوض بشو نیست.چند روز از آمدنمون به شهرگذشته بود، دست و دلم به کاری نمیرفت،بی‌حوصله و کسل بودم و اینو مهری و آذر خوب متوجه شده بودن، پسر ها راهم فقط سر سفره ناهار میدیم.اما علی دیر وقت به خونه می‌اومد و بعد شامش فوری میرفت میخوابید و با عالم و آدم سرسنگین بود، با این کاراش میخواست منُ تسلیم کنه عمرا!!شب شده بچه ها شامشون خوردن و رفتن خوابیدن ولی علی هنوز به خونه نیومده،دلنگرون و غمگین چشمم به در حیاطِ تا بیاد ولی سپیده صبح زدُ علی نیومد، مهری با چشمانِ پف کرده کنارم آمد و گفت.....
- ننه بیا برو بخواب، آخر دق میکنی زبونم لال میمیری، چشمانت شدن کاسه خونه بیا برو دو دقیقه سرت بزار زمین دیدم مهری خیلی دلواپسه خودمم از زور خواب دارم هلاک میشم از جا پا شدم و متکایی برداشتم و کنار رختخوابِ مهری سرم روش گذاشتم.بیدار که شدم بویِ عطر غذایِ مهری تو اتاق پیچیده بود، صداش زدم
- مهری....مهرییی مهری، کفگیر به دست تو چارچوب در نمایان شد و گفت- جانم ننه دستی به سر دردناکم گرفتمُ گفتم :بابات نیومده ؟!
- نه ننه نیومده هنوز...سری تکون دادم و سردردم بیشتر شد،میترسیدم بلا ملایی سرش آمده باشه.یه روز دیگه هم با نگرانی های من گذشت و علی به خونه نیومد، روز سوم در حیاط باز شد و علی با ننه، باباش وارد حیاط شد.ننه سکینه منو که داخل حیاط با سری بسته دید به طرفم آمد و در بغل گرفتُ گفت: خوبی ننه چرا اینقدر بهم ریخته ای این دستمال چیه بستی به سرت ؟
- سلام ننه خوش اومدین، از شازده پسرت بپرس، دو روزه زده رفته یه خبری به من نداده کجا میره چکار میکنه!! دق کردم که!!! علی نگاهی بهم انداخت و سرش پایین انداخت و مظلوم گفت: آره یادم رفت ببخش ...عصبی گفتم: همین! یادم رفت ببخش!!میدونی تو این دور روز مُردمُ زنده شدم الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1😢1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوپنجم

سالار خان صدایی صاف کرد و گفت: علی کار بسیار بدی کردی، حالا هم بریم تو خونه کارت دارم ماه صنم...
- بفرماین داخل دیس میوه رو وسط گذاشتم و به گوشه‌ای رفتمُ منتظر حرف سالار خان نشستم.سالار خان دوباره صدایی صاف کرد و گفت: در اینکه تو، ماه صنم یه زنِ همه چیز تمومی شکی نیست و من خودم تاییدت میکنم و علی چون با کتک زدنت معیوبت کرده همیشه پیش چشمانم منفوره، ولی تو خودت یه آدم فهمیده‌ای میدونی تو این زمونه بی بچه نمیشه سر کرد چرا راضی نیستی علی یه زن دیگه بگیره؟ من آمدم این قائله ختم بخیر بشه و تا علی زن نگیره از اینجا نمیرم دستام از شدت عصبانیت و ناراحتی میلرزیدن، آب دهانمُ به زور قورت دادم سالار خان داشت با قدرت کلماتش بهم میفهموند چه بخوایی یا نخوایی باید سرتهوو هم بیاد و هر بلایی هم سرت آمده نازِ شصت علی!!! معلومه که پشت پسرشه آخه چی فکر کردی ماه صنم!پسرشُ ول میکنه تو رو میچسبه! نگاهی به ننه سکینه انداختم که سرش پایین انداخت، پوزخندی به تلخی زهر زدم و پیش خودم گفتم ننه سکینه الان تو دلش عروسیه بیچاره! تو چه توقعی داری آخه!؟آمدم حرف بزنم که علی گفت: اما من بگم که ماه صنم رو قد چشمانم دوست دارم و هرگز ازش جدا نمیشم و باید در کنارم زندگی کنه،بعد رو به من ادامه داد
- میفهمی ماه صنم حقی که به جدایی فکر کنیُ نداری!!اشک هام شروع به چکیدن کردن حتی صدای چکه چکه ریختنشونُ روی دستمُ که مثل قطرات بارون تق تق صدا میدادنُ راحت می‌شنیدم با بغض گفتم هه ماشاالله علی آقا، چقدر دست و دلباز هر کاری دلت میخواد بکن اما من نمیمونم که شاهد رختخواب پهن کردنِ تو با هووم باشم.از جا بلند شدم و بیرون رفتم، نسیم خنک بهاری صورتِ خیس از اشکمو نوازش کرد،تو حیاط قدم میزدم و به این فکر میکردم که چکار کنم، اگه از علی جدا میشدم دوباره باید از صفر شروع میکردم،تمومه پس اندازمُ خرج ساخت و خرید خونه و زمین کرده بودم چیزی در بساط نداشتم، از اونور امیر، عباس،مهری، همه چشمشون به من هست! چجوری باید کنار می‌اومدم. اگه میرفتم ننه سکینه آبرو حیثیتم میبرد و دو روز دیگه هیچکس واسه‌ی مهری خواستگاری نمیومد، چون طلاق یعنی بی آبرویی، چند سال پیش یه زن بیچاره‌ای طلاق گرفت، همه‌ی مردم مثل جذامی‌ها باهاش رفتار میکردن انگار که بدبخت بدترین کارو کرده بود.مهری که تمومه حرفهامونُ شنیده بود با چشمانِ خیس به طرفم آمد و بیصدا تو بغلم خزید! روی موهای طلایشُ بوسه زدم دخترکِ با درکم.ننه سکینه از چپ میرفت راست می‌اومد یه ریز بحث زن گرفتن علی پیش می‌کشید، رومخم می رفت بدتر از اون اومدن جیران و ثریا به خونمون بود به بهانه‌ی اینکه آمدیم پیش پزشک واسه پا دردم به خونمون آمدن، شانسِ بدمن علی در باز کرده بود و با کمالِ گشاده رویی دعوتشون کرده بود تو خونه، اگر من بودم عمرا راهشون نمیدادم، هر چی من سر سنگین بودم و با اخم و تخم بهشون میفهموندم خیلی بیجا تشریف آوردین
شرتون کم! انگار نه انگار حالا دیگه جیران و ننه سکینه با هم از خوبی و کمالات ثریا قصه‌ها میگفتن و باهم رفیق شده بودند و بیخ گوشم عین مگس وز وز میکردن.علی مثلا جلوی من که آدم خوبی
دیده بشه شب ها به خونه نمیومد و پیش رفیقش میرفت،فقط تو طول روز یه ساعت می‌اومد تا خریدی چیزی باشه
انجام بده، از دستشون ذله شده بودم و دلم میخواست بزارمُ برم، مهری و آذر پا به پام غصه میخوردن اشک می ریختن یک ساعته بود که جیران داره بیخ گوشم وز وز میکرد و میگه
- ببین ماه صنم جان، دختر من ده سالشه هنوز عادت ماهانه نمیشه!مثل دخترته، خوبه یه زن سلیطه بشه هووت!من دلم برای خودت میسوزه فکر میکنی علی تا آخر عمر بدون بچه با خوشی کنارت میمونه!نه به والله این لجبازی بزار گوشه و یه تصمیم عاقلانه بگیر،من امروز میرم خونه ی سالارخان دو روز دیگه میایم جوابت بشنوم.با حرص گفتم اونوقت اگه بازم حرفم همین باشه چی؟!جیران بدتر از من نیشخندی زد و گفت اونوقت باز ثریا و علی ازدواج میکنن و میرن یه خونه دیگه میگیرنُ زندگیشون میکنن و علی جونت سالی یه بارم یادت نمیکنه بلند شد و در برابر چشمانِ متعجبم بقچه اش بست و با ننه سکینه و سالار خان رفتن،ثریا موقعه رفتن برگشت نگاهِ تیزی بهم انداختُ رفت.حتی نتونستم حرفی بزنم و یا از سر جام تکون بخورم، یاد نگاهِ ثریا میفتادم حالم بد میشد انگار بانگاهش میگفت: چه بخواهی چه نخواهی من هووتم یعنی اگه یه زن بیست ساله هووم میشد راضی تر بودم تا دخترکی ده ساله

ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😭1
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﯿﻦ؟؟؟
ﺍﻭﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻮﺯﻥ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﻟﺜﻪ ﺗﻮﻥ، ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﻣﺘﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ
ﺩﺳﺘﺶ ...
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﯾﻢ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮﻥ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻪ ...

ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺰﻧﯿﻦ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ؟!

ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟!

ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﺭﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﯾﺪ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺯﻥ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻭ ﻣﺘﻪ ﻭ
ﺍﻧﺒﺮ ﻭ ...
ﺧﻮﺏ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻬﺶ !

ﭼﺮﺍ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟!

ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻣﯿﮕﯿﻢ: ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟!

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻧﭙﺰﺷﮏ" ﻗﺒﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ... ؟؟

ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﭼﻮﻥ
ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ،
ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﯾﻪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺧﻮﺏ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ
ﺣﮑﯿﻤﻪ ...

ﺍﺻﻼ ﻗﺒﻼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺣﮑﯿﻢ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺣﮑﻤﺖ ﺍﺳﺖ.

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺠﯽ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ،
ﺍﺯﺵ ﺗﺸﮑﺮ
ﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﮕﯿﻢ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﺶ؟
ﺭﻧﺞ ﺑﻌﺪﯼ؟
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﻣﺪﺭﮎ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟؟؟
ﺣﺘﯽ ﻗﺪ ﯾﻪ " ﺩﻧﺪﻭﻥ ﭘﺰﺷﮏ "؟؟؟

ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﺧﯿــﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ...!!

👤 الهی قمشه‌ای
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد چهل و دو

فرشته اشک ریزی گوشهٔ چشمش را پاک کرد و لبخند پرنوری زد و گفت خوشبخت؟ بلی وقتی آدم کنار کسی باشد که دوستش دارد، همهٔ زخم‌ های دنیا آرام می‌ شود. عتیق هر روز عاشق‌ تر شده. باور نمی‌ کنی، اما هیچگاه نگذاشت حس کنم کم هستم، یا اشتباه بودم. عشق، وقتی واقعی باشد، نمی‌ ترسد نمیگذارد فراموش شوی.
او مکثی کرد و دستش را روی شکمش گذاشت و گفت حالا… حالا منتظر این فرشتهٔ کوچک‌ مان هستیم. شاید او، پلی باشد برای صلح با خانواده‌ٔ شما…
با شنیدن سخنان فرشته، ذهن بهار ناخواسته به سمت منصور کشیده شد. قلبش میان گذشته‌ و حال، در نوسانی تلخ و پر از تردید می‌ تپید. با خود اندیشید: چقدر مامایش با بزرگیِ دل، گذشتهٔ فرشته را پذیرفته  و بدون هیچ قضاوتی، در کنار او ایستاده. اما خودش با گذشتهٔ منصور همیشه در کشمکش است نتوانسته آن را نادیده بگیرد یا از آن بگذرد. بعد در دل، آرام با خود گفت: “شاید اگر گذشتهٔ فرشته هم روزی مثل زخمی کهنه سر باز می‌ کرد، شاید آن عشق هم دوام نمی‌ آورد شاید رابطه‌ٔ آنها هم ترک برمی ‌داشت، درست مثل من و منصور…
با صدای نرم فرشته، بهار از افکار درهم و بی‌ قرارش بیرون آمد. سر برداشت و به چهره‌ٔ مهربان او نگریست. فرشته با لبخندی گرم گفت چی فکر می‌ کنی عزیز دلم؟
بهار لبخندی محو بر لب آورد و گفت چیزی نی ولی فقط کمی ذهنم خسته شده.
فرشته دست به شانه‌ اش زد و گفت می‌ خواهی با هم کمی قدم بزنیم؟ هوا خوب است، شاید فکر هر دوی ما باز شود.
بهار سرش را آهسته تکان داد و گفت بلی، خوب است…
هوا گرم ولی دلپذیر بود. صدای پرنده‌ ها در فضای کوچه می‌ پیچید و نسیمی آرام از لای شاخه ‌های درختان می‌ گذشت. دو زن، یکی با دلی خسته از زخم‌ های گذشته و دیگری با قلبی سرشار از امید مادرانه، شانه‌ به ‌شانه‌، در سکوتی آرام قدم بر می‌ داشتند.
چند دقیقه از راه رفتن نگذشته بود که بهار ناگهان ایستاد. چهره ‌اش رنگ باخت، دستش را به دیوار گرفت و ناله ‌ای خفیف از میان لب‌ هایش بیرون آمد. فرشته با نگرانی پرسید بهار! چی شد؟ خوب هستی عزیزم؟!
بهار دست روی شکمش گذاشت و با صدایی لرزان گفت سرم گیچ میرود…
فرشته بی‌ درنگ زیر بازویش را گرفت و کمکش کرد تا دوباره روی پا بایستد، اما دید که حالش رو به وخامت است. فوری با شتاب موتر گرفت و بهار را به شفاخانه رساند.
در شفاخانه، پرستار با عجله او را به داخل اطاق معاینه برد. فرشته در دهلیز بیمارستان بی‌ قرار قدم میزد، دست‌ هایش را به هم می‌ فشرد و زیر لب دعا می‌ خواند. چند دقیقه بعد، داکتر با لبخند از اطاق بیرون آمد.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ادامه اش فردا شب ان شاءالله
👍1
#تا_خدا_فاصله_ای_نیست ♥️

#قسمت_آخر

👌🏼اگر در راه دین و عقیده خود سختی کشیدید کتک خوردید و مورد طعنه و تمسخر قرار گرفتید افتخار کنید غمگین نباشید چرا که ما هیچ وقت از انبیای الهی سرتر نیستیم ؛ آنان بخاطر عقیده و آئینشان آواره شدن مثل ؛ درد غریبی چشیدن ؛ کتک خوردن ؛ مسخره شدن و حتی مثل حضرت یحیی در راه دین جان دادن و شهید شدن....
چرا که این راه ، راه سعادتمندی و خوشبختی ابدی است به شرطی که با کاروان صابرین و استقامت کنندگان همراه شویم.....

إنَّ اللَّهَ مَــــــــعَ الصَّابِرِينَ
وبَشِّــــــــرِ الصَّابِرِينَ
واللَّهُ يُحِــــــــبُّ الصَّابِرِينَ

✍🏼امیدوارم در تمام لحظات زندگیتون سربلند باشید و با ایمان و اراده‌ قوی باشید، از شما بزرگواران تقاضای دعای خیر برای مادرم را دارم ناراحتی قلبی دارن....

💐از کانال جملات ماندگار هم تشکر می‌کنم که این فرصت را در اختیار ما گذاشت الله متعال به کانال و زحمات و اخلاصشان برکت بندازد...

پایان 😊😊😊الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
در زندگی هیچ لذتی بزرگتر از غلبه بر سختی وجود ندارد..!
لذت عبور از یک پله و رفتن به پله بعدی ، ساختن آرزوهایی جدید و تماشای به ثمر نشستن آنها ... همه اینها لذت بخشند.
پس با ایمان به الله و توکل به او و تلاش ادامه بده و مطمئن باش ، که هیچ کوششی بدون‌ نتیجه نخواهد ماند..!:)


الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏1
ارزششو داشته باشید!
وقتی یکی هر چند وقت حالتو می پرسه؛ وقتی یکی بی دلیل زنگ می زنه؛
وقتی کنارت می شینه و سر صحبت رو باز می کنه
وقتی سلامش خشک و خالی نیست و پر قربون صدقه است؛
وقتی یکی هواتو داره؛ وقتی میگه چاییت سرد نشه؛
وقتی میگه نبینم غمت و!
اینا یعنی برام ارزش داری، مهمی. وقتی برای دیگران ارزش قائل شیم
در حقیقت برای خودمون ارزش قائل شدیم
پس ارزششو داشته باشیم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
الجواب حامداً و مصلیاً
السلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته

در مورد پاک شدن زن از حیض و همبستری کردن با وی، تفصیل به این صورت است:
اگر حیض به مدت کامل خود یعنی ده روز تمام شود، بلافاصله پس از قطع شدن خون، نزدیکی با زن قبل از غسل جایز است، هرچند بهتر است که پس از غسل این کار انجام شود.
اما اگر حیض قبل از ده روز پایان یابد (برای مثال در شش یا هفت روز) و عادت ماهانه زن نیز همین مقدار باشد، در این صورت، نزدیکی بلافاصله پس از قطع شدن خون جایز نیست. بلکه پس از پایان حیض، زمانی که زن غسل کند یا یک وقت نماز سپری شود (به گونه‌ای که بتواند غسل کرده، لباس بپوشد و نماز بخواند)، نزدیکی جایز خواهد بود.
اگر خون پیش از روزهای عادت قطع شود، نزدیکی قبل از اتمام روزهای عادت جایز نیست، زیرا ممکن است خون به طور موقت قطع شده و دوباره بازگردد.

دلایل و منابع 📚👇
سوال
حیض کا خون رکنے کے بعد غسل سے پہلے مباشرت کرنا جائز ہے یا نہیں ؟

جواب
عورت کے ماہواری سے پاک ہونے میں تفصیل یہ ہے کہ اگر حیض اپنی پوری مدت یعنی دس دن میں ختم ہو اہے توخون منقطع ہوتے ہی غسل سے قبل عورت سے مجامعت درست ہے ،اگرچہ بہتر یہ ہے کہ غسل کے بعدہمبستری کرے۔اور اگر دس دن سے پہلے ماہواری ختم ہو گئی ، مثلاً: چھ ،سات روز میں اور عورت کی عادت بھی چھ یا سات روز کی تھی تو خون کے موقوف ہوتے ہی ہمبستری درست نہیں، بلکہ حیض ختم ہونے کے بعد جب عورت غسل کر لے یا ایک نماز کا وقت گزر جائے (جس میں غسل کرکے کپڑے پہن کر نماز شروع کرسکے) اس کے بعد مجامعت درست ہو گی۔ اور اگر عادت کے ایام سے پہلے ہی خون بند ہوگیا ہو اس صورت میں عادت کے ایام مکمل ہونے سے پہلے ہمبستری جائز نہیں، ممکن ہے کہ وقتی طور پر خون بند ہواہو اور دوبارہ لوٹ کر آجائے۔

فتاوی شامی میں ہے:

''(ويحل وطؤها إذا انقطع حيضها لاكثره) بلا غسل وجوبابل ندبا.(وإن) انقطع لدون أقله تتوضأ وتصلي في آخر الوقت، وإن (لاقله) فإن لدون عادتها لم يحل، أي الوطء وإن اغتسلت؛ لأن العود في العادة غالب بحر، وتغتسل وتصلي وتصوم احتياطا، وإن لعادتها، فإن كتابية حل في الحال وإلا (لا) يحل (حتى تغتسل) أو تتيمم بشرطه(أو يمضي عليها زمن يسع الغسل) ولبس الثياب."

(1/294،ط:دارالفکر)

فقط واللہ اعلم
فتوی نمبر : 144403101840
دارالافتاء : جامعہ علوم اسلامیہ علامہ محمد یوسف بنوری ٹاؤن

والله تعالی أعلم بالحق و الصواب
کاتب: خالد زارعی عفا الله عنه
۱۰ /صفر/۱۴۴۷ ه‍.ق‍
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏1
Forwarded from حسبی ربی
‏برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/JQ4VoWAdlBNAGXxkjQ3o4n?mode=ac_t
Forwarded from حسبی ربی
‏برای پیوستن به گروه واتساپ من، این پیوند را دنبال کنید: https://chat.whatsapp.com/I1TRO4XHVb9B0JEbc1SV2M?mode=ac_t
👍2
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوششم

یه بقچه ی کوچک جمع کردم و رو به مهری که سوالی نگاهم میکرد گفتم دو روز میرم خونه ی احمد تا فکرامو بکنم تو هم بیا بریم مهری در جوابم گفت نه ننه تو برو من اینجا ناهار بابا و پسر ها رو درست میکنم با اینکه دلم نمیخواست
تو خونه تنهاش بزارم باشه‌ای گفتم و به طرف خونه ی احمد رفتم.آذر با اون شکمش که امروزُ فردا فارغ میشد هی از من پذیرایی میکرد تا مثلا حواسمُ پرت کنه بهش گفتم برو استراحت کن دختر،مگه من بچه ام که هی میگی این بخور اون نخور، دستت دردنکنه گشنم بشه خودم برمیدارم میخورم.آذر گونه ام بوسید و رفت دنبالِ کارهاش.شب شده بودُ احمدم به خونه آمده بود، حالم خیلی بد بود حس میکردم تو کوره ای از مواد مذابم، حس تنگی نفس پیدا کردم،آهسته از اتاق بیرون آمدم و به لب حوض رفتم، دستمُ زیر چونه ام زدمُ تو افکارم غرق شدم باید تصمیم میگرفتم که میتونم وجود هوو رو هر چند کوچک تو خونه ام تحمل کنم یا نه ؟
- من از روز اولش همچین روزیُ حدس میزدم.سرمو برگردونم احمد بود که بیرون آمده بودُ دستشُ تو جیبش گذاشته بود و چشماش روی به پایین بود و با عصبی شدندش پلک میزد.سرمُ پایین انداختم و چیزی نگفتم که گفت...
- فکر میکنی چرا روز اولی که قرار شد
با برادرم ازدواج کنی عصبی شدم و قهر کردم، من جنسِ خودمُ خوب میشناسم بخصوص برادرمُ، یه مرد هر چی هم ادعای عاشقی کنه باز وسوسه میشه اونم زنت چند سال ازت بزرگتر باشه، حتی اونموقع من فکر نمیکردم که شما یه روزی مشکلی برات به وجود بیاد و نتونی باردار بشی، بهرحال این اتفاق دیر یا زود میفتاد
ببین میتونی وجود هوو رو تحمل کنی
یا نه؟ اگه نمیتونی جداشو حتی اگه قراره طرد بشی، تهمتُ افترا بشنوی باز ارزشش داره لبخند محزونی زدمُ گفتم: هر قدر شما مرد ها غیرقابل پیش بینی هستین
ما زن ها ساده و بدبختیم روزی که علی با کتک زد و ناکارم کرد، قسم خورد به پام میمونه ولی الان...نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم تو این چند وقت هر چی به طلاق فکر کردم باز به بن بست رسیدم بلند شدم و رو به روی احمد ایستادم و قلبم اشاره کردم و گفتم: این لاکردار نمیزاره از علی جداشم! یه روز نبینمش دق میکنم آسمونِ زندگیم تیره و تار میشه اگه دوستش نداشتم به ولای علی جدا میشدم حتی با خفت و خاری دیگه نتونستم تحمل کنمُ شروع به گریه کردم که احمد سری از روی تاسف تکون داد و به داخل اتاق رفت تا گریه کنمُ سبک بشم.روز بعد علی به دنبالم آمد، دست از پا دراز تر بدون حرف و در سکوت همراهش رفتم، تو مسیر هی میخواست حرفی بزنه اما حرفش میخورد، به درحیاط خونه که رسیدیم قبل از اینکه در باز کنم رو بهش گفتم برو دست ثریا بگیر بیار.علی فوری سرش بالا آورد،با دست اشاره کردم هیچی نگو‌...ادامه دادم
- هر کاری میخوای بکنی، دایره و تنبک براش بزنی، سرخاب سفیدآبش کنی،عروسی که برای من نگرفتی براش بگیری،همون خونه بابات انجام بده، دور از من، دور از خونه ام اتاقِ سمت راستی رو براتون آماده میکنم.در برابر چهره بهت زده ی علی به داخل حیاط رفتم و یه راست داخل اتاق خواب رفتم و در از داخل چفت کردم و شروع به گریه کردم، گریه شده بود،همدمه من!مهری طفلی از پشت در هی صدام میزد و با بغض خواهش میکرد در براش باز کنم،اشک هام پاک کردم و در باز کردم و گفتم
- جانم دخترم،خسته بودم آمدم بخوابم نزاشتی
- نگرانت شدم ننه،
- نگران نباش خوبم ظهر شده میرم دست به آب وضو بگیرم تو هم برو دنبال کارات مهری به عادت همیشگیش پرید ماچم کرد و با خنده ازم دور شد، آهی کشیدم
و رفتم وضو گرفتم و شروع به خوندن نمازم کردم، بعد از نمازم دو رکت نمازِ صبر در برابر مشکلاتم خوندم و از خدا خواستم فراموشم نکنه و دستمُو بگیره
یک هفته بود علی بعد از جمع کردن چند دست لباسش رفته بود و هنوز پیداش نشده بود، جز اتاق پسر ها که گوشه ی حیاط بود سه اتاق داشتیم یکی مطبخ‌ و دو تا اتاق تو در تو و یه هالِ کوچک، یکی از اتاق ها رو برای علی و زنش آماده کردم
و بقیه وسایلم رو به داخل اتاق کناری انتقال دادم، بالاخره عروس خانم خودش جهیزیه داشت که اتاقش پر کنه، جز یه پرده و یه قالیِ گل ابریشمی چیزی نذاشت.بعد از هفت روز در حیاط باز شد
و پشت سرش صدای کل بلند شد، سینی عدسُو زمین گذاشتم و در حالِ تماشای جیران شدم که جلوتر از همه با کِل وارد خونه شد و اسپند دود میکرد برای عروس داماد....علی ....امان از دلِ من که وقتی قامتش هویدا شد، حسِ دلتنگی و نفرت آنی به قلبم سرازیر شد، کت و شلوار پوشیده بود و به سانِ اجنبی‌ها کرواتی قرمز رنگ هم بسته بود، تنها همراهشون جیران بود که دست ثریا گرفته بود و با ماشاالله، ایشاالله به داخلِ خونه راهنماییش میکرد،چشمش که به من خورد رنگ نگاهش عوض شد، توقع داشت الان منو نابود و گریان ببینه


الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1😭1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوهفتم

اما من تو این هفت روز، تمرین کرده بودم که ضعیف و حقیر به چشم نیام،تو همین هفته پیراهن نویی اطلسی رنگ و ازجنس ابریشم دوخته بودم و به تن کرده بودم که از لباسِ تنِ ثریا هم برازنده تر بود،فرق باز کرده بودمُ همه ی موهامُ یه گیس بافته بودم که از پشت چارقدِ کوچکم نمایان بودن و آزادانه دلبری میکردن.خط چشمی هم برای اتمامه وقارم ضمیمه ی چشمانِ رنگ قهوه ایم شده بود، چه کم داشتم! ...هیچ علی نگاهشُ از روم برنمیداشت، بی توجه بهش لبخندی زدم و کل بلندی پشت سرش کشیدمُ گفتم - مبارکه ثریا خانوم،
علی اقا و تبریک به تو جیران خانم به مراد دلت رسیدی و لبخندی توام با خشم نصیبش کردم .با دست اشاره کردم به اتاقشون گفتم، اینم اتاق شما نوعروس و داماد ...فقط دری که از داخل بودُ بستم
و دری از بیرون گذاشتم تا مبادا خاطرِ ثریا جان مکدر بشه جیران سراسیمه وارد اتاق شد و با اخم بیرون آمد و گفت:پس کو‌ رختخوابشون، کو وسایلشون پا تند کردم سمتش که رنگش پرید، چند سانتی متریش ایستادم و گفتم دخترِ هاشم خان نکنه بدون جاهاز تشریف آورده همین که قالی و پرده زدم به اتاقشون از بزرگیم بوده.نگاهی با عصبانیت و انزجار حواله ی علی و جیران کردم و به طرف اتاق خودم رفتم، عملا خونه به دو قسمت تبدیل شده بود و اتاقِ اون ها جز اینکه به اتاقُ پذیرایی ما چسبیده بود دیگه راه ورودی نداشت، دلم نمیخاست راه به راه چشمم به جمالشون بیفته مهری غمگین کنارم آمدو سرشُ روی پام گذاشت و گفت ننه یعنی بابا علی دیگه ما رو دوست نداره! دیگه بابای من نیست دستی روی موهای طلایش کشیدمُ گفتم: دخترکِ قشنگم بابا علی، همیشه باباته، ثریا هم عین آبجیت هست نباید باهاش بد تا کنی هاا....فکر کن هم بازیته باشه
- چشم ننه جون ...
- آ قربون دختر قشنگم از سر و صدا های بیرون فهمیدم رفتن بیرون نزدیک عصر با دو گاری پر از وسیله برگشتن، جیران، منُ که تو باغچه در حالِ آب دادن به گلها بودم دید.با طعنه گفت خداروشکر که اونقدری داریم که لنگ دو تا تکه جهزیه نباشیم، تا هر کَس و ناکَسی منت یه قالیِ زپرتی بهمون نزنن.هزارماشاالله از چشم بد به دور عجب جاهازی گرفتم واسه دختر عزیزم، دختر شاه هم همچین جاهازی نداره لبخندی به حرف های بی سر و ته اش زدم و مشغول کارم شدم، در عجب بودم از این دو رنگی این زن! که چجوری تا خرش از پل گذشت رنگ عوض کرد.جیران صبح روز بعد به روستاشون برگشت، علی شب رو پیش ثریا موند و منم مهریُ به خونه ی آذر فرستادم هر لحظه‌ای که ازشب میگذشت من بیشتر از دقیقه قبلش خورد میشدم، می‌شکستم
و فرو میریختم، خنده های دلبرانه ی ثریا تو سرم نه یه بار بلکه هزاران بار اکو میشد
و دیوانه تر از قبلم میکرد. دمدمه های صبح چشم رو هم گذاشتم و نزدیک های ظهر از خواب بیدار شدم.علی بیرون در حال کباب درست کردن بود،مجبور بودم برای شستن دست و صورتم بیرون برم و چشم تو چشمش بشم، کمی خودم مرتب کردمُ بدون توجه خاصی از کنارش رد شدم که دستمُ کشید و به طرف خودش برگردوند.از اینکه با این فاصله کم می‌دیدمش حالم بهم میخورد دستم از دستش کشیدم و به طرف حوض رفتم.کباب که آماده شد سهم ما رو دستِ امیر و عباس داده بود تا پیش من بیاین و با هم بخوریم، اما من نتونستم حتی یه لقمه از کباب ها رو بخورم، کیفِ طبابتمُ برداشتم و بیرون رفتم.باید دوباره کار میکردم و برای آینده خودم و دخترم پول پس انداز میکردم، حالا دیگه علی مثل قبل بهمون نمیرسید و مجبور بودم بیشتر کار کنم، دو صباح دیگه که پیر و افتاده شدم حداقل پس اندازی از خودم داشته باشم.مهری روز بعد با آذر به خونه آمدن،
با هم غذا درست کردیم، گل گفتیمُ گل شنیدیم اما ثریا از اتاقش بیرون نیومدقصد دشمنی باهاش نداشتم اگه به طرفم میومد براش مادری میکردم اما ثریا خورده شیشه داشت و سرش بالا بودُتوجه ای به کسی نداشت و شب تا صبح توخونه میچپیدُ درنمی‌اومد .علی خسته که از سرکار می‌اومد میدید یا غذا درست نکرده
یا اونقدر بد مزه هست که نمیشه خوردش،چند بار علی پیش ما آمد اما من از اتاق بیرون رفتمُ تحویلش نگرفتم، تا مهری بوسیدم و گفت حداقل ظهر ها بزار بیاد ناهارش کنارمون بخوره من خیلی دلتنگشم.از بس مهری به علی وابسته بود
اجازه دادم برای ناهار بیاد پیشمون ولی تا غذاش میخورد و دوباره سرکار میرفت حتی یه کلمه جوابش نمیدادم.خودشم میدونست رابطمون مثل قبل نمیشه زندگیم کج دار مریض دار، در حال گذر بود سرمُ با کار و بچه ها مشغول کرده بودم تا حواسم از علی و ثریا پرت بشه.بعد یه ماه آذر پسرش رو به دنیا آوردو کمی از غصه هامون رو شست و با خودش برد،محمد کوچولو شده بود دل و دین همه!

الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢21
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوهشتم

علی که تو تب بچه میسوخت تا فرصتی پیدا میکرد جاش خونه ی احمد بود.مهری امروزم رفته بود کمک دسته آذر،از سرکار که اومدم مشغول درست کردنِ ناهاری دم دستی شدم که علی در پذیرایی باز کرد و به داخل آمد،سکوت کردم تا ببینم چی میخواد،مثل بچه ای مظلوم کنارم نشست و دستمُ آروم به طرف خودش کشید و گفت ماه صنم جان، تو که عاشقم بودی،دل و ایمونت بودم چی شد حالا دو ماهه رو ازم میگیری، بس نیست دستمُ محکم از دستش کشیدم بیرون و مستقیم به صورتش نگاه کردم و گفتم علی تو منو خر فرض کردی، فکر میکنی دو ماه بی توجهی خیلی زیاده، دل و ایمونم بودی،ولی وقتی بیخ گوشم با هووم داری زندگی میکنی چطور توقع داری باز مثل گذشته بپرستمت ها علی جبهه گرفتُ گفت ماه صنم تو به ثریا حسودیت میشه! اون بچه است، عمدا زن کوچک گرفتم تا تو براش مادری کنی،خانم اول و آخر من خودتی هولش دادم و از کنارش بلند شدم و به مطبخ رفتمُ گفتم واقعا برات متاسفم، لطف کن دور و بر من نگرد..همون لحظه صدای مهری آمد که به خونه آمده بود و با امیر حرف میزد، علی از پنجره بیرونُ نگاه کرد
و عصبی گفت این پسره خیلی دم پرِ مهری میگرده، یا این پسر ها رد کن برن و یا مهری بفرست خونه ی آذر و احمد بمونه،صلاح نیست بیشتر از این تو یه خونه باشن ملاغه رو گذاشتم زمین و گفتم چرا چرت و پرت میگی! یعنی چی یا این نباشه یا اون علی عصبی گفت همین که گفتم تا صبح فکرات کن خبرش بهم بده تا با احمد حرف بزنم.نفسی کشیدمُ
گفتم :یادت نره نصف بیشترِ پول این خونه من دادم حالا بچه‌های من میخوای بیرون کنی ؟! مرحبا بهت.علی جلو آمد و یهو دستمُ کشید محکم منو گرفت و گفت ببین قدمشون تخم چشمام اما خیلی وقته میبینم این جغله بچه همین امیر دور و برِ مهری میپلکه،یه مدت میخوام دور بشه از اینجا بلکه بادِ امیرم پنچر بشه
دیدم حرفش درسته ساکت شدم چون خودمم متوجه شده بودم امیر به هر بهانه ای با مهری حرف میزنه، محکمتر نگه ام داشت و گفت: کمتر جفتک بنداز
تو گلو خندید که قلبم ریخت، هنوزکنارش بودم که مهری داخل آمد و با دیدن ما لبخندی زد و دوباره در بست، بیرون آمدم و روی بازوش مشتی کوبیدم و گفتم: بی حیا زود برو بیرون علی دستی داخل موهاش کشیدُ و گفت: باشه حالا جوش نزن ما رفتیم عزت زیاد.مهری بعد از علی وارد مطبخ شد و با ...قر میگفت بادا بادا مبارک بادا ...لیوان پلاستیکی رو به طرفش پرت کردم که جا خالی داد و رفت.روز بعد علی جلوی راهم گرفتُ گفت: خوب چی شد؟ چکار کنم، مهری بره پیش آذر یا بچه ها برن از خونه؟بی حوصله گفتم با احمد صحبت کن که مهری چند صباحی بره پیششون، بگو که خودشون یه جوری به مهری بگن،نمیخوام از طرف من باشه تا بچه ام فکر کنه اضافیه تو‌ خونه ام تنه ای بهش زدم
و از کنارش رد شدمداحمد و آذر از خدا خواسته بودن چون جدیدا احمد ماهی بیست روز فقط تو ماموریت بود و آذر با بچه ها دست تنها خیلی سختش بود.مهری که عاشق بچه‌ها بود با من من گفت آذر خواسته یه مدت بره خونه‌شون کمک دستش نظرت چیه ؟!... مامان...وقتی از خودش سوال کردم که خودت چی میخوای با خوشحالی گفته بود اگه تو ناراحت نشی از خدامِ چون مجبور نیستم هی برم و بیام و میتونم بیشتر کناره زینب و محمد باشم.به این ترتیب مهری وسایلش جمع کرد و خونه ی احمد موندگار شد، حالا این من بودم که هر روز بعد از اینکه از سر کارمی آمدم.خونه ی اونا میرفتم و چند ساعتی باهاشون سرگرم میشدم.هر چند گاهی مهری میومد و خونه برام غذا درست میکرد اما اونقدر سرگرم و وابسته به بچه ها شده بود که اصلا احساسِ دلتنگی نمیکرد و زینب یه سره بهش چسبیده بود...

ادامه دارد

الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
📖#داستان


نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ...؟..!!!
نادان گفت بسیارخوب پس گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد ...
خردمند خندید و از او دور شد .
از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند .

چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند.

خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان از روی لجاجت گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین ، و با خنده از او دور شد .

اندیشمند ظریفی می گوید : قهرمان های آدمهای کوچک ، همانند آنها زود گذرند .
‌‌‎

الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_28  ᪣ ꧁ه
قسمت بیست و هشتم

اما انگار مرغ بابا یک پا داشت، همانطور که غرولند می کرد خودش را به در اتاق رساند و جلوی در چهارزانو نشست و گفت: من امروز جایی نمیرم، می خوام به این دختره بفهمونم که باید حرف گوش کنه، دیگه نباید پاش به مدرسه برسه وگرنه قلم پاش را خرد می کنم و اون مدرسه را به آتش می کشم...ناخوداگاه اشک چشمانم سرازیر شد و با حالتی مستأصل به مادرم نگاه کردم و گفتم: مادررررر
بابا داد زد: مادر و زهر مار، برو گوسفندا را بدوش...مامان هوفی کرد و گفت: اینهمه گوسفند مگه میتونه یک تنه بدوشه..خودم میرم..بابا به میان حرف مادر دوید و گفت: منیره گمشو برو تو آغل...نشنیدی چی گفتم؟!همانطور که دماغم را بالا می کشیدم سطل نیکلی را از گوشه اتاق برداشتم و می خواستم از در بیرون برم که مادرم چشمکی زد و گفت: برو عزیزم، منم میام شیر را که دوشیدی کمکت میارم..رفتم داخل آغل و همانطور که با انگشتهای سردم شیر گوسفندها را میدوشیدم با آهنگ شیری که داخل سطل نیکلی میریخت، اشک های منم روی گونه هام می ریخت، اصلا نمی توانستم تصور کنم که دیگه نتوانم مدرسه بروم، من اگر مدرسه نمی رفتم می مردم، به مادرمم گفته بودم که حتی اگر از مدرسه منو بیرون بکشونن، هیچ وقت ازدواج نمی کنم و حتی خودمم می کشم.اولین و دومین و سومین گوسفند را دوشیدم و نفهمیدم که چقدر زمان گذشته بود، اصلا گذشت زمان برام مهم نبود، چون وقتی قرار نبود مدرسه برم، توی همین آغل می موندم بهتر بود، سطل شیر که الان تقریبا به نیمه ها رسیده بود را برداشتم و رفتم سمت گوسفند بعدی که مادرم در حالیکه نفس نفس میزد توی درگاه آغل ایستاد و گفت: م...م...منیره چرا اینقدر صدات میزنم نمیای؟! یعنی واقعا نمیشنوی؟!

با هول و هراس از جا بلند شدم و همانطور که آب دماغم را بالا میکشیدم و با پشت دست اشک چشمانم را پاک می کردم گفتم: چی شده مامان؟! نکنه...بابا ..لبخندی روی لبهای مادرم نشست و گفت: طوری نشده عزیزم، مهمون داریم، فقط زود از آغل بیا بیرون و آبی به سر و صورتت بزن و لباسات را مرتب کن، زود باش...با تعجب گفتم: مهمون؟! این موقع صبح؟! بعدم مهمون اومدن به من چه ربطی داره؟! و یکهو انگار چیزی درون دلم پاره شد ادامه دادم : نکنه...نکنه....خواستگار اومده و میخواین منم مثل محبوبه بیچاره شوهر بدین؟! مادرم خنده ریزی کرد و گفت: آره خواستگار اومده، اونم چه خواستگاری....سطل شیر را محکم روی زمین ول کردم به طوریکه کمی از شیرها به اطراف پرید و گفتم: من نمیاااااام.به خدا خودم را همینجا میکشم..مادرم شانه ای بالا انداخت و گفت: خواستی نیای نیا....فقط بدون خانم معلم و خانم مدیرتون از مدرسه اومدن تا خانم خانما را ببرن مدرسه،انگار خود مدرسه خواستگار تو هست، درضمن با پدرت هم صحبت کردن، فعلا که سکوت کرده و من فکر می کنم این سکوتش نشانه رضایت هست.

خنده ای از ته دل کردم و ناخوداگاه دو دستم را محکم بهم کوبیدم و همانطور که به دو خودم را به آغوش مادرم می انداختم و بوسه ای از گونه اش میگرفتم گفتم: مامااااان خیلی دوستت دارم....خیلی..‌و به این ترتیب دوباره من راهی مدرسه شدم و اما با این تفاوت که کلی تعهد دادم که همیشه کمک حال مامان باشم و نذارم دست به سیاه و سفید بزنه اما همینم خیلی خوب بود..پدر هم رفت شهر و نمی دانستم که اینبار بابا میره شهر قراره وقت برگشتن ما را غافلگیر کنه...همراه خانم معلم و مدیر مدرسه به مدرسه رفتم و پدرم هم انگار از موضع خودش عقب کشیده بود و فقط رفتن مرا نگاه کرد بدون اینکه حرفی بزند و پشت سر من که به مدرسه رفتم، پدرم به شهر رفته بود.

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_29  ᪣ ꧁ه
قسمت بیست و نهم


از اون روز به بعد، کارهای من سنگین تر شده بود، از طرفی توقع معلمان از من بیشتر شده بود و از طرف دیگر میبایست بیش از قبل کمک حال مادرم باشم، یعنی در کنار اینکه دانش آموز کوشا و ممتازی میبایست باشم، به اجبار قرار بود تمرین خانه داری و کدبانوگری و حتی مادر بودن را هم بکنم.اما من راضی بودم، هر صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار می شدم و بعد از انجام کارهای خانه که همان آب آوردن، دوشیدن شیر و گاهی آماده کردن خمیر برای پختن نان، به سمت مدرسه حرکت می کردم و بعد از برگشت از مدرسه هم ادامه کارهای خانه را انجام میدادم.پدر هم مثل روال قبل، بعد از چندین ماه که نزدیک عید نوروز بود به خانه برگشت و اما اینبار برای همه سورپرایز ویژه داشت.ورودی روستا تپه ای بود که مشرف به جاده خاکی میشد که به روستا می رسید، خیلی وقتها پسر بچه ها، روی این تپه که پوشیده از چمن بود جمع میشدند و هر وقت ماشینی وارد جاده میشد، اینها ذوق می کردند و همه با هم فریاد میزدند(ماشینی، ماشینی) به همین ترتیب تقریبا اهالی روستا متوجه می شدند که ماشینی به سمت روستا در حرکت است.یکی از روزها صدای ماشینی ماشینی بچه ها بلند شد و مردم برا کنجکاوی چشم به جاده باریک و خاکی که از وسط روستا می گذشتند شدند تا ببینند چه کسی میهمان روستا شده است و معمولا میهمانها هم به جای رفتن به خانه کدخدا، یک راست به سمت خانه پدربزرگم می رفتند. مردم به جاده چشم دوخته بودند که سایپای آبی رنگی وارد جاده شد و یک راست به سمت خانه پدربزرگ که نزدیک خانه ما بود و همینطور جلویش صاف بود، برای توقف ماشین مناسب بود رفت.

من مشغول جمع آوری هیزم بودم، خودم را به طرف خانه پدربزرگ کشیدم و با دقت نگاه می کردم که آیا من این مهمان نو رسیده را میشناسم یانه؟! که در کمال تعجب دیدم که پدرم از ماشین پیاده شد، با پشت دست چشمهایم را مالیدم، آخه شک داشتم که درست دیدم یانه؟! خوب دقت کردم،واقعا پدرم بود که از ماشین پیاده شد، از در راننده هم پیاده شد و برادرم میثم هم از در شاگرد پیاده شد.با دیدن این صحنه، خوشحال به طرف خانه می دویدم و بدون اینکه به اطراف توجه کنم صدا میزدم: ماماااان، بابا اومده، بابا با میثم اومده و ماشین هم خریده..از آنروز به بعد با ماشین بابا کار ما راحت تر شد و دیگه لازم نبود کاه و یونجه های سر زمین را کول کنیم و تا خانه بیاوریم، با ماشین همه کار می کردیم و حتی ماشین ما شد کارگشای تمام اهالی روستا و مردم کلی به جان بابا دعا می کردند، بابا که انگار از این تعاریف خوشحال شده بود و دلش می خواست قوم و خویش و آشنا و هم ولایتی اش را شاد ببیند، یک روز بی خبر به شهر رفت و اینبار گویا می خواست کاری کند کارستان که دعای همه را پشت سرش داشته باشد..کلاس سومم با فراز و نشیب های فراوان به پایان رسید، روزها مثل برق و باد می گذشت و اینک کلاس چهارم بودم و کم کم زمزمه های خواستگارها به گوشمان می رسید،خواستگارها همه از اقوام بودند، اصلا توی روستا رسم بود که ازدواج می بایست فامیلی باشد، از همون خواستگار اول، جبهه گرفتن من شروع شد، مادرم که زن فهمیده ای بود و زندگی محبوبه را دیده بود و از آرزوهای ما خبر داشت، گاهی اجازه نمیداد حرف خواستگارها به گوش پدرم برسد که اگر میرسید پدرم مرا بالاجبار شوهر می داد، اما از بد شانسی، یکی از اقوام مستقیما به پدرم گفته بود و پدرم یک شب، مادرم را به خلوتی کشیده بود و از او خواسته بود تا تدارکات جشن عروسی مرا ببیند که با مخالفت سرسختانه مادرم مواجه میشود و پدرم نمی خواست از موضعش پایین بیاید..

اما انگار این بار بازی روزگار به نفع من بود آخه پدرم مدتی بود که پیگیر این بود تا روستای ما هم از نعمت آب لوله کشی برخوردار باشد، اهالی و بزرگان روستا که خودشان سرگرم گاو و گوسفند و زمینشان بودند تمام امور مربوط به این موضوع را بر عهده پدرم قرار داده بودند و پدرم یک پایش روستا بود و یک پایش شهر و موضوع خواستگار هم در همین بحبوحه بود و پدرم چون ذهنش متمرکز به آب رسانی به روستا بود، گویا بقیه مسائل از جمله عروس کردن دخترش را موکول کرده بود به بعد از پایان پروژه آب رسانی.یادم است در همان روزها تلویزیون فیلمی می گذاشت به اسم«پزشک دهکده» من این فیلم را خیلی دوست داشتم، اما بر خلاف خیلی از مخاطبین تلویزیون چیزی که توجه مرا به خود جلب می کرد، علاوه بر داستان این فیلم، طرز آرایش موهای زنان این فیلم بود، هر زن و دختری را که می دیدم با دقت فراوان به مدل موهایش نگاه می کردم..،

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_30  ᪣ ꧁ه
قسمت سی ام

یکی از روزها که دلم می خواست من هم هنری از خود بروز دهم، مرجان و مارال را که موهای طلایی رنگ بلندی داشتند جلویم نشاندم و مشغول حالت دادن به موهای این دو خواهر زیبا که همچون عروسک های زیبا چشمانی درخشان و صورتی سفید داشتند کردم که ناگهان...موهای مرجان را حالت گوجه ای بالای سرش درست کردم و موهای مارال هم به صورت یک گل که آبشاری طلایی از وسطش به پایین سرازیر بود درست کردم و در همین حین، صدای بلند ماشینی که از دور می آمد به گوشمان خورد و پشت سرش هم هیاهوی روستائیان در فضا پیچید.مرجان و مارال بی هوا بیرون دویدند و من هم به دنبالشان روان شدم.تا ما به سر جاده برسیم، چند ماشین سنگین، چیزی شبیه تراکتور اما با ابهتی بیشتر در جاده پدیدار شدند و جلوتر از این ماشین ها، ماشین آبی رنگ بابا به چشم می خورد.مردم همه خود را سر جاده رسانده بودند و ماشین بابا جلویشان ترمز کرد و بابا با لبخندی عمیق که تا به حال ندیده بودم از ماشین پیاده شد و مانند پهلوانی که به مصاف حریفی سرسخت رفته باشد و پیروزمندانه برگشته باشد، دو دستش را بالا برد و گفت: آهای اهالی روستا، ای هم ولایتی های خوب و باصفایم، مژده بدهم که قرار شده از امروز کانال برای لوله کشی آب حفر کنند و به زودی هر کدام از شما شیر آبی جلوی خانه خودتان خواهید داشت و دیگر رنج رفتن به سر چشمه و کشیدن دبه های سنگین آب به کول را نخواهید کشید.

تا این حرف از زبان پدرم بیرون زد هیاهو و فریاد شادی مردم بلند شد و هر کسی چیزی می گفت...مرجان که علاقه خاصی به بابا داشت و مشخص بود دلتنگ او شده و البته این علاقه دو طرفه بود و مرجان تا آن لحظه گوشه ای ایستاده بود و به پدر چشم دوخته بود، اینک با سرعت خود را به پدر رساند و دست او را محکم چسپید، پدر که از بالا به قد کوتاه مرجان نگاه می کرد،کاملا مشخص بود که در نگاه اول مرجان را نشناخته و بعد که مرجان با زبان کودکی او را صدا کرد فهمید که مرجان است، خم شد و دو طرف شانه های مرجان را گرفت و با تعجبی در صدایش گفت: به به! این عروسک قشنگ، مرجان من هست؟!مرجان باشوق سرش را تکان داد و اشاره ای به موهایش کرد و گفت: ببین موهام چقدر خوشگل شده، پدر بوسه ای از گونه مرجان گرفت و گفت: تو همونجوری هم خوشگلی اما الان خیلی خیلی ناز شدی..مرجان لبخندش پررنگ تر شد و مرا نشان داد و گفت: موهام را منیره درست کرده و بعد مارال را که تا آن لحظه کسی به او توجه نداشت نشان داد و گفت: تازه موها مارال را هم منیره خوشگل کرده...پدرم که انگار امروز روزی سرشار از غرور و بزرگی برای او بود، با نگاهی افتخار آمیز به من خیره شد و گفت: منیره دختری هنرمند هست و من قول میدم که اگر ادامه بده یه مغازه آرایشگری براش باز کنم...

تا این حرف را از زبان پدرم شنیدم، انگار یک کیلو قند در دلم آب کرده باشند، باورم نمیشد....پدرم از هنر من که فقط با دیدن فیلم تلویزیون یاد گرفته بودم، تعریف کرد و تازه قول داد برام مغازه آرایشگری بزنه، البته اون موقع ها نمی دونستم که اسمش مغازه نیست و آرایشگاه هست و نمی دانستم که یک آرایشگر چه مهارت هایی باید داشته باشد، اما من علاقه به این کار داشتم.خلاصه از آن روز به بعد، دختر بچه های روستا هر روز به خانه ما سرکی میزدند و خانه آقا اسحاق پاتوق آنها شده بود و من هم آرایشگری زبر دست که موهای هر دخترک را به طرزی عجیب و زیبا حالت می دادم و کم کم مهارت من در شینیون موها به گوش تمام اهالی روستا رسید ...

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
2025/08/29 20:22:00
Back to Top
HTML Embed Code: