tgoop.com/faghadkhada9/78020
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوسوم
چشمانش تیز کرد و پرسید: نکنه عیب و ایرادی داری؟!حرص غم و عصبانیت تو چشمان و حرکاتم هویدا بود دلم میخواست بگم به تو چه، تو سر پیازی یا ته پیاز اما بخاطر سن و سالش و اینکه زن برادر ارسلان بود، زبون به دهن گرفتم که کاش اجازه نمیدادم بیشتر از این تو زندگیم کنکاش کنه و بدبختم کنه.جیران با تعارف علی سر سفره آمد و با بسم الله گفتنی شروع به خوردن کرد و در حالی لقمه ی گنده اشُ قورت میداد گفت حالا که موندگار هستین شب برای شام،باید حتما بیاین به خونه من علی نگاهی به من انداخت که اشاره کردم نه علی هم گفت: نه جیران خانم انشاالله یه دفعه دیگه مزاحم میشیم امشب میریم خونه ی برادرزنم جیران فوری گفت اصلا هیچی نگین اگه نیاین به همین برکت نون قسم دلم میشکنه،من دیگه میرم شب منتظرتونم.از جاش بلند شد و دوباره گفت: از سر سفره بلند نشین خودم راهمو بلدم.در حیاط که بسته شد با اخم گفتم: معلوم نیس چه نقشه ای تو اون کله ی گندش میگذره خدا بخیر کنه علی لبخندی زد و گفت: حالا اونقدر هام بد نبود که چشم غره ای بهش رفتم که ساکت شد و چاییشُ هورت کشید.شب شده بود و منُ علی پشت در حیاط خونه ی جیران بودیم دق الباب که کردیم دخترکی حدود ده ساله در باز کرد،میشناختمش ثریا دخترِ جیران بود،دختری لاغر اندام بود که توی صورتش چشمانِ نافذش خیلی خودنمایی میکردن طوری که وقتی مستقیم به چشمانش نگاه میکردی،حس میکردی خیلی بیشتر از سنش میفهمه و اینو میخواد از طرز نگاه کردنش بهت بفهمونه.لبخند نخودی زد و گفت: سلام بفرمایید، ننه بابام منتظرتونن.علی لبخندی زد و سرش پایین انداخت نفس عمیقی کشیدم و پشت سر دخترک راه افتادیم.موهای بلندی داشت البته نه به بلندی موهای من، اما چون گیسشون کرده بود و انتهای گیس هاش سکه شاهی و گل آویز کرده بود زیادی خودنمایی میکردن و خیلی دستُ دلبازانه از روی پیراهنش رهاشون کرده بود.میدیدم علی چند ثانیه ای یه بار به زلف های ثریا نگاه میکنه اما نمیتونستم عکس العملی نشون بدم جیران بغلم کردو هی بوسه بود که روانه ی گونه هام میکرد و دم به دقیقه از کمالات و جمالات نداشته و داشته ی علی سخن میگفت،طوری زبون بازی میکرد که من به جای علی حس پوچ خودبرتر بینی گرفتم.جالب این که ثریا دم به دقیقه برای ما بساط پذیرایی پهن میکرد و هی جلوی علی دولا راست میشد.بعد از شام جیران ضربه آخررو بهم زد و مشخص کرد که چرا چنین بازیُ به راه انداخته، البته که با سیاست خودش ...!رنگ از رخم پریده بود و پلکِ سمت چپم میپرید!دستهام عرق کرده بودن و از بس گوشهی دامنمُ تو دستام فشرده بودم به سفیدی میزدن.اصلا نمیتونستم چیزی بگم انگار قفلی محکم و سنگین به زبونم زده بودن،باورم نمیشد جیران چنین نقشه ای برام کشیده باشه و اینجوری منو تو منگنه قرار بده بعد از شام جیران رو کرد به ما و گفت
- راستش شنیدین که میگن قوم و خیش گوشت هم بخورن استخوان هم دور نمیریزن، از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون، من تو و علی رو عین تخم چشمام دوست دارم اما وقتی از چپ و راست میشنوم میگن ماه صنم نازا شده
و نمیتونه بچه ای به علی، این مرد برازنده بده دلم آتیش میگیره، پیش خودم گفتم، بالاخره مردی با این جمالات و حسن رو میره زنی بگیره تا بچه ای بهش بده،حالا امروز نه فردا،چرا اون دختر یه آدم آشنا و مظلومُ بی سر و زبون نباشه که عین خواهر و دختره ماه صنم باهاش زندگی کنه نه مثل هووُ دشمن،خلاصه که از بس شما ها رو دوست داشتم گفتم
چکار کنم چکار نکنم، ثریا دخترمو به عقد علی دربیارم اینجوری هم برای تو خوب میشه و هم برای علی آقا که به خواسته اش برسه،خداشاهده چقدر برام سخته دخترِ عزیزمُ بدم به مرد زن دار و اینکه هوو بشه اما خوب چه کنم، دوستتون دارم و عین بچه های خودم هستین علی که بعد از شنیدن حرفهای جیران، منتظر بودم حرفی بزنه و اعتراضی کنه،لام تا کام حرف نزده بود و به گل های قالی نگاه میکرد،خودمم که اصلا نمیتونستم حرف بزنم، نگاه درمونده و عصبیمُ روی هاشم چرخوندم که عین مترسک سر جالیزحرفی نمیزد و مشغول پیپ کشیدنش بود و عملا کاره ای نبودثریا هم مثلا خجالت کشیده بود و پَر چارقدش به دندان گرفته بود اما معلوم بود چطور عین خر، خرکیف شده در عجب بودم از این دخترک ده ساله.وقتی دیدم همه سکوت کردن و خودمم نمیتونم حرفی بزنم با چشمانی سرخ شده از جا بلند شدم و سریع از بینشون گذشتم و با گریه و دو خودم رو به خونهی بابا رسوندمُ به اتاق خواب رفتم و در از داخل چفت کردم.خیالم که راحت شد کسی نمیتونه داخل بیاد سُر خوردم الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
و گوشه ی دیوار به حال خودم گریه کردم حالم از علی بهم میخورد که باسکوتش برقِ خوشنودیِ نگاه جیران و ثریا رو بیشتر کرده بود و بدتر حالم از این مادر و دخترِ جادوگر بهم میخورد که دست از سرِ زندگیم برنمیداشتن.
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78020