Telegram Web
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_74 ᪣ ꧁ه
قسمت هفتاد و چهار

مامان بگو بابا همین امروز بیاد دنبالم، من پول ندارم بیام، تازه پولم داشته باشم ، حالم خوش نیست آخه...آخه...مادرم با التهابی در صدایش گفت: آخه چی؟! چیزیت شده؟! وحید دست بلند کرده روت؟! کتکت زده؟!بینی ام را بالا کشیدم و‌گفتم: کاش کتکم زده بود اما اینجور بدبخت نمیشدم...مامان من دوباره حامله ام، اما می خوام بچه را سقطش کنم.مادرم یک لحظه ساکت شد، انگار اونم از شنیدن این خبر شوکه شده بود و بعد با صدایی لرزان گفت: دخترم، مبادا خطا کنی! نبینم دیگه حرف سقط جنین بزنی، اگر دیگه این حرف را روی زبونت بزاری نه من و نه تو...مگه اختیار اون بچه دست تو هست که بخوای زنده باشه ، بمونه و نخوای بمیره؟!دیگه چیزی نمی شنیدم، یعنی نمی خواستم بشنوم، مادرم هم حرف صفیه خانم را میزد، اما اینا جای من نبودن که بفهمن من چی می کشم، پس برای اولین بار بدون اینکه بزارم حرف مادرم تموم بشه، گوشی را قطع کردم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن...
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ماه سوم بارداری ام بود، توی این مدت که متوجه شدم باردارم، مدام صفیه خانم پیشم بود و زیر نظرم داشت که دست به کار پشیمان کننده ای نزنم، از طرفی مادرم و محبوبه هر روز زنگ میزدند و گاهی آشکارا و‌گاهی با زبان بی زبانی به من می گفتند که بچه ام را نگه دارم و فعلا دم پر وحید نگردم و از فکر جدایی بیرون بیام.اما من تصمیم خودم را گرفته بود، باید به هر نحوی شده خانواده ام را با خودم همراه می کردم پس آخر هفته به وحید گفتم که می خوام به خانواده ام سری بزنم، چون خیلی وقت هم بود که روستا نرفته بودیم و از طرفی وحید هم می خواست من از این حال و هوا دربیام قبول کرد و راهی روستا شدیم.وحید ما را رساند و دو روز هم آنجا ماند و بعد ازش خواهش کردم که منو بیشتر بزاره و اونم قبول کرد، من می خواستم با برنامه پیش برم و کم کم به خانواده ام بفهمونم که چه چیزی به صلاحم هست.یادم است یک روز از رفتن وحید می گذشت، دم دم های عصر بود، مارال و مرجان هم خانه بودند و مادرم داشت از حرفهای خاله زنکی روستایی ها درباره مارال و مرجان می گفت که چرا ازدواج نمی کنند.هوفی کردم و گفتم:مادر تو رو خدا دست بردار،خودتون خوب میدونید که جلوی دروازه شهر را میشه گرفت اما جلو دهن مردم را نمیشه، همین که منو بدبخت کردین بسه، بزارین این بچه ها درسشون را بخونند،خصوصا مارال که علاقه عجیبی به درس خوندن داشت، نفسم را محکم بیرون دادم و می خواستم شمرده شمرده حرف دلم را بزنم که گوشی مادرم زنگ زد.تماس را وصل کرد، هوفی کردم و زیر لب زمزمه کردم:خروس بی محل کی هست؟! می خواستم حرفم را بزنم هااا که یکدفعه مادرم محکم توی صورتش کوبید و گفت: وای خاک به سرم، آقا حشمت چش شده؟! سرجام میخکوب شدم، این درباره عمو حشمت حرف میزد، یعنی چی شده؟!مادرم گوشی را قطع کرد و همانطور که لبهاش کلا بی رنگ شده بودند و صداش می لرزید گفت: عمو حشمتت تصادف کرده، انگار خودش در جا به رحمت خدا رفته، زن عمو هم توی بیمارستان هست....

با شنیدن این حرف پاهام شل شد، خدای من! عمو حشمت! اونکه سنی نداشت و هنوز دوتا بچه مجرد توی خونه داشت.وای اگه پدرم میشنید....آاااخ چه مصیبتی!!شب اون روز و فرداش انگار توی روستا قیامت کبری به پا شده بود، خیلی از روستایی هایی که به شهر مهاجرت کرده بودند توی مراسم تشییع عمو شرکت کردند.زن عمو هنوز توی بیمارستان بود، انگار ریه هاش آسیب دیده بود، دلم برای خانواده عمو، دختراش وپسراش خیلی میسوخت، آخه زود بود یتیم بشن.داغ عمو که اومد، من گرفتاریهای خودم را فراموش کردم، تا مراسم چهل عمو روستا موندم و درگیر مراسمات مرسوم و عزاداری بودیم.انگار عزای عمو اول بدبختی هامون بود، تازه چهل عمو را داده بودیم که خبر وحشتناک دیگه ای شنیدیم و پدرم واقعا شکست.چند روز بعد از چهل عمو حشمت، یکی از دکترهایی که روی پرونده تصادف طیبه که همون زن عمو حشمت هست، کار می کرد به جواب آزمایش ها مشکوک میشه و کل بدنش را چکاب می کنند، آخرش بهش میگن که سرطان داره، اونم سرطان خون که انگار از بین سرطان ها بدترین نوعش هست.این خبر مثل پتکی بر سر خانواده عمو و ما کوبیده شد، پدرم که در نبود عمو خودش را مسول زندگی زن و بچه عمو حشمت می دونست، پیگیر کار زن عمو شد.منم برگشتم شهر، دیگه نمی خواستم یعنی اصلا حوصله اش را نداشتم که درباره سقط بچه حرف بزنم، زندگیم شده بود تکرار اندر تکرار، فقط با این تفاوت که الان دیگه وحید پررو تر شده بود و علنا جلوی من و خانواده ش قمار می کرد.،

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1😭1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_75 ᪣ ꧁ه
قسمت هفتاد و پنج

بس که نصیحتش کرده بودن، هم اونا خسته شده بودن و هم وحید گستاخ تر شده بود.
وحید دلش خوش بود که کار می کرد اما تمام حقوقش بابت قمار می رفت تازه بعضی وقتا هم برای این کثافتکاریهاش از دوستاش هم قرض می کرد و ما عملا هیچ پیشرفتی توی زندگی نداشتیم و بدتر پس رفت هم داشتیم و روز به روز از لحاظ مالی و اقتصادی وضعمون بدتر می شد، خرج و مخارج زندگی ما بر عهده آقا عنایت بود و گاهی هم حمید دور از چشم مهرنسا یه دستی میرسوند، یعنی من می بایست چشمم به دست پدر شوهر و برادر شوهرم باشه و اگر چیزی احتیاج پیدا می کردم باید با شرمندگی یا به حمید می گفتم و یا به آقا عنایت، برای وحید اصلا مهم نبود که دیگران بار زندگی اونو به دوش می کشند.پدرم تمام وقتش را گذاشته بود برای زن عمو، چون می گفت اگر زن عمو طوریش بشه خانواده شون از هم می پاشه و بچه هاش نابود می شن، یادمه اونموقع ها هر دو هفته یک بار می بایست برن تهران، هم بحث شیمی درمانی زن عمو بود، هم هر چند وقت یکبار کل خونش را می بایست عوض کنند، متاسفانه خرج رفت و آمد به تهران، داروهای گرون سرطان و شیمی درمان و تعویض خون زن عمو خیلی زیاد بود، اونا هم که نان آور خونه شون فوت کرده بود و تمام این مخارج بر عهده پدرم بود، پدرم که همیشه همراه زن عمو بود و عملا از کار و درآمد افتاده بود.اون زمان نزدیک صد و پنجاه تا گوسفند داشتیم، پدرم هر وقت راهی تهران می شدند برای تامین مخارج سفر یکی دو تا گوسفند را می فروخت.روزها و ماه ها تند تند و از پی هم می آمد و می گذشت، دختر دوم من هم پا به این دنیای پر از هیاهو گذاشت.

یاسمن شش ماه داشت که پدرم دوباره از سفر تهران و پرستاری زن عمو برگشت و این بار خبر مهمی به همراه داشت.پدرم در حالیکه چهره اش شکسته تر از همیشه می نمود به مادرم گفته بود که بعد از یک سال و‌چند ماهی که زن عمو مدام شیمی درمان میشده، انگار بدنش به درمان، واکنش مثبت نشان داده و باید یک عمل که نمی دونم اسمش پیوند مغز استخوان یه همچی چیزی هست انجام بده تا بیماری کلا از بدنش ریشه کن بشه.مادرم خیلی ذوق می کنه و خدا را شکر می کنه بالاخره امیدی به نجات زن عمو طیبه هست.اما انگار هزینه این عمل خیلی زیاد بود، بابای بیچاره ام مجبور میشه باقی مانده گوسفندها را یکجا بفروشه تا هزینه عمل زن عمو را جور کنه، یعنی تنها منبع درآمد خانواده که از راه فروش شیر و ماست و پنیر اینها بود از دست میره و درست یک ماه بعد از فروش گوسفندها، زن عمو تحت تدابیر پزشکی شدید عمل شد و بعد از گذشت یه مدت از عمل مشخص شد که عمل موفقیت امیز بوده و دیگه هیچ اثری از سرطان در وجود زن عمو نبود.زن عمو روز به روز چاق تر و سرحال تر میشد، اما پدر من که حالا آس و پاس و یک لاقبا شده بود، هر روز لاغرتر و رنگ پریده تر می شد.غریبه ها خیال می کردند که خوب شدن زن عمو یک معجزه بوده اما اقوام که در جریان امر بودند می دانستند این معجزه از پیگیری و پول فروش تمام دارو ندار پدرم بوده..

زندگی من با وجود دو تا بچه و یک شوهر قمار باز به سختی می گذشت اما وقتی به حال و روز پدرم و زندگی خانواده و آینده نامعلوم مرجان و مارال که در خانواده ای فقیر که حالا به نان شب هم محتاج شده بودند، فکر می کردم، دلم سخت می گرفت.بعضی اوقات که از دست وحید به سر حد انفجار می رسیدم، به صورت نمایشی کیف سفر می بستم و تهدید می کردم که میرم خونه پدرم و ازش جدا میشم، وحید نیشخندم می کرد و با طعنه و متلک بهم می فهماند که نمی تونم کاری از پیش ببرم و گاهی هم اینقدر گستاخ و وقیح میشد که علنا به من میگفت برو و گورت را گم کن تا ببینم کی ضرر می کنه و تازه میگفت بچه ها را هم ببر که سر و گوش من راحت باشه.زندگیم پر از بدبختی بود اما چاره ای نداشتم هر کس گرفتار زندگی خودش بود تا اینکه باز خبرهای بدی به گوشم رسید، انگار خداوند می خواست تمام آزمایش ها و امتحان های سخت را به یکباره از خانواده ما بگیرد.یک روز صبح زود که هنوز بچه ها توی خواب بودند، در خانه را زدند، وحید هنوز سر کار نرفته بود، در را باز کرد و پشت در میثم همراه پدرم در حالیکه رنگ و رخ پدرم بسیار زرد بود و اینقدر لاغر شده بود که من با دیدنش، بدون اینکه کلامی حرف بزنم های های زدم زیر گریه....

#ادامه_دارد

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2😭1
#داستان غم انگیز پرنیا
دخترم پرنیا،تهران دانشگاه دولتی قبول شده بود و همون اول یه خونه پنجاه متری براش اجاره کردیمو آخر هفته ها هم خودمون می‌رفتیم یه سری بهش. می‌زدیم...وسط هفته بود به شوهرم گفتم رضا امروز خیلی دلم شور میزنه،بعد ازظهر یه سر بریم تهران پیش مریم بعد نماز صبح برگردیم،ماشینو سوارشدیم از قم اومدیم تهران،مثل همیشه کلید انداختیم و به رضا گفتم سر و صدا نکنی احتمالا بچه ام خوابه اما تا وارد خونه شدم یه مرتبه دیدم... مریمم، گُلِ زندگی من، روی زمین دراز کشیده بود و صورتش کبود بود. کنارش یه بخاری گازی قدیمی بود که فتیله اش هنوز روشن بود و پنجره ها هم همه بسته بود. هوای اتاق بوی گاز میداد. دستم رو گذاشتم دهنش، نفس نمی کشید. بدنش سرد شده بود.

رضا که پشت سرم بود، داد زد "وای خدا!" و خودش رو زد به بخاری تا فتیله رو خاموش کنه. من مریم رو توی آغوشم گرفتم و تکان میدادم... "دخترم، مریم جونم، مامان اومده... چشمات رو باز کن..." اما فرقی نمی کرد. مثل عروسکی بی جان بود.

دست و پا شکسته ماشین رو بردیمش بیمارستان، اما دیگه دیر شده بود. دکتر گفتن گاز گرفتگی و خفگی.باعث مرگش شده.
حالا من و پدرش، با این دل سوخته، تو عذابیم. دخترم رو به امید پیشرفت و آینده فرستادیم تهران، اما دست زمانه نامردانه جون شیرینش رو گرفت. آتیش گرفتیم و سوختیم...

الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢1😭1
#دوقسمت دویست وپنجاه وپنج ودویست وپنجاه وشش
📖سرگذشت کوثر
هیچ فرصتی برای عزاداری نداشتم هیچ فرصتی برای گریه کردن نداشتم
وظیفه من بودتک تک عزیزانم آروم میکردم مهدی خیلی دوست داشتنی ومهربون بود پدر خونواده بودعزیز دل همه بود همسایه‌ها دسته دسته می‌اومدن به ما تسلیت می‌گفتند
و میومدن و میرفتن طولی نکشیده کل محله رو با پارچه های سیاه پوشوندن هرگز فکرشو نمیکردم یه روز همچین اتفاقی بیفته فکر میکردم مهدی حالا حالا ها عمر میکنه
دلتنگ بودم بدجوری هم دلتنگ بودم نمیدونستم چیکار کنم از غصه داشتم میمردم
هیچکی نبود منو آروم بکنه اونقدر دور و برم آدم بودش که نمیدونستم چه جوری آرومشون کنم فاطمه بچه‌هاش دامادش از اون طرف یاسین و یونس واقعا داغون بودم خودم پا به پای همه داشتم پذیرایی میکردم اکثرا سعی در آروم کردن راحله و بچه‌هاش داشتن حقم داشتن اونا جوون بودن من که جوون نبودم مراسم تشییع و خاکسپاری مهدی در حضور آدم‌های زیادی انجام شد انگار نصف شهر اومده بودند خیلی شلوغ بودهمه ازش خاطره داشتن هم ازش به نیکی یاد میکردن
دور ورمو ن شلوغ بود ولی بعد از چهلم بودکه کم کم همه رفتن فاطمه بهم گفت مامان من باید برم گفتم برومادر بری بهتره بهم گفت مامان نمیخوای بیای پیش من با من زندگی کنی گفتم نه دوست ندارم سربار کسی باشم
بعد هم اینجا خونمه کلی خاطره اینجا دارم عزیزام اینجا هستن گفت تصمیمت برای آینده چیه گفتم خیلی کارها دارم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم یکی از کارام اینه که میخوام برم روستای آباجدادی میخوام برای آخرین بار اونجا رو ببینم بهم گفت مامان این حرفا رونزن حرف از بی وفایی نزن فقط بهش لبخند زدم سه ماه بعد از رفتن مهدی بود که یه روز پدر راحله اومد دیدنم بهم گفت حاج خانم غرض از مزاحمت اینه که اومدم دنبال دخترم و نوه‌هام گفتم برای چی اومدین دنبالشون گفت والا تصمیم گرفتم که ببرمشون پیش خودم میخوام پیش خودم زندگی کنن دیگه درست نیست بیشتر از این اینجا باشن شاید شما دلتون بخواد اینجا رو بفروشین به هر حال نباید سربار شما باشن گفتم حاج آقا اینجا خونشونه بعد هم اینجا رو مهدی ساخته پس این خونه زندگی مال راحله و بچه‌هاشه من به همین خونه‌ای که دارم قانعم اینا رو از اینجا نبرین وگرنه من دق میکنم گفت حاج خانم درست نیست به نظر من بهتره که از اینجا برن باز نظر شما چیه هر جور شما صلاح بدونیدگفتم نظر من اینه که اینجا زندگی کنن اینجا خونه مهدی هستش
راحله و بچه هاش بوی مهدی را برای من میدن این‌ها از اینجا برن انگار مهدی از اینجا رفته یه خورده این پا و پا کرد گفت والا نمیدونم حرف مردم رو چی کار کنم گفتم حاج آقا شما مرد دنیا دیده‌ای هستین سرد و گرم روزگار و چشیدیداز شما این حرف‌ها بعیده شما این حرفو نباید بزنید
حرف مردم یعنی چی دختر شما عروس این خانواده است اینو فراموش نکنیدگفت یعنی مردم نمیگن حاجی نتونست دختر و نوه هاش و ببره زیر بال و پر خودش راحله هم اومد راحله گفت من نمیخوام از این خونه برم میخوام تو همین خونه زندگی کنم تا روزی که زنده‌ام‌مگر اینکه آبجی منو بخواد از این خونه بندازه بیرون گفتم اینجا خونه مال توئه
دیگه از این حرفا نزن گفت باشه از این حرفا دیگه نمیزنم راحله در کنار من موند موند که در کنار هم در خوشی و غم کنار همدیگه باشیم هر شب شام کنار همدیگه میخوردیم نمیذاشتن من تنها بمونم یک سال بعد از مرگ مهدی بهشون گفتم میخوام برم روستا حالا هم دیر شده باید برم
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2👍1
سلام علیکم موسسه خیریه صادقین زاهدان در نظر دارد طبق سالهای گذشته برای دانش آموزان یتیم و بی بضاعت لوازم تحریرو کیف تهیه کنند از مردم خیر و مومن و دلسوز در این راستا دعوت ب همکاری داریم عزیزانی ک مایل ب همکاری با ما هستند کمک هاشون رو ب شماره کارت موسسه خیریه صادقین بنام خانم ریگی واریز کنند جزاکم الله خیرا کثیرا ۵۸۹۲۱۰۱۶۶۱۳۲۶۶۷۴راضیه،ریگی بانک سپه
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
*سه قدم برای یک زندگی شاد*

۱_خود را به خاطر افراد بی فایده ای که لایق داشتن هیچ جایگاهی در زندگی تان نیستند، دچار استرس نکنید....

۲_هیچگاه احساسات خود را، بیش از حد صرف چیزی نکنید. چون در غیر این صورت صدمه خواهید دید...

۳_ بیاموزید بدون نگرانی زندگی کنید. چون خدا در همه حال هوایتان را خواهد داشت.
اعتماد کنید و ایمان داشته باشید...!!
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مارا حمایت کنید عزیزان
1👍1
داستان های عبرت انگیز ۱۱۳

#گاه بلا به سعادت می انجامد !

حدود دو قرن پیش از میلاد پیرمردی در ناحیه شمال چین زندگی می کرد.
یک روز اسب این پیرمرد گم شد.
همسایگان از شنیدن خبر گم شدن اسب او تاسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند ، ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت: مهم نیست که اسب من گم شده است ، شاید این خود حکمتی داشته باشد.
همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب کردند و بازگشتند. پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر بازگشت. همسایه ها این خبر را که شنیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند ، ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسردی گفت : این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند است بدست بیاورم ، شاید این خودش موجب بدبختی برای من بشود.
پیرمرد تنها یک پسر داشت که علاقه زیاد به اسب سواری داشت. روزی هنگام رام کردن یکی از اسبهای وحشی آن پسر از اسب افتاد و استخوان پایش شکست. همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند ولی پیر مرد بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت: استخوان پایش شکست که شکست معلوم نیست که این خود بعدها به نفع ما تمام نشود.
همسایگان که با شگفتی سخنان پیرمرد را استماع ( گوش دادند ) کردند این بار هم نتوانستند در یابند که او درست میگوید یا نه. یک سال بعد در آن منطقه جنگی اتفاق افتاد که اکثر جوانان به میدان جنگ رفتند و بیشتر آنها کشته شدند ، ولی پسر پیرمرد بعلت لنگ بودن پا ، به جنگ نرفت و زنده ماند و آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند.

مَثل فوق که ناشی از این داستان است در مورد توصیه به تحمل ناملائمات زندگی و پرهیز از مغرور شدن به سعادت و خوشی ناگهانی به کار می رود و قسمت اول آن یاد آور مثل معروف « پایان شب سیه سپید است » فارسی می باشد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
از نعمت هایت غافل مباش و آنها را ببین .

مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست  کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.

دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش ، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.

"خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته ، بام سه گوش ، تراس بزرگ مشرف به کوهستان ، اتاقهای دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار "

صاحب خانه گفت دو باره بخوان!

مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دو باره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست !!!

در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتیکه تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمیدانستم که چنین جایی دارم !

خیلی وقتها نعمتهایی را که در اختیار داریم ، نمی بینیم چون "به بودن با آنها عادت کرده ایم" ، مثل سلامتی ، مثل نفس کشیدن ، مثل دوست داشتن ، مثل پدر ، مادر ، خواهر و برادر ، فرزند ، دوستان خوب و خیلی چیزهای دیگه که بهشون عادت کرده ایم ...
قدر زندگیمان را بیشتر بدانیم و خدا را در هر حال شاکر باشیم.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
خدایا شکرت ، بابت تمام نعمت هایت .
👍1😭1
سه ماه از ازدواجم گذشته بود که خواهر شوهرم دانشگاه شهر قبول شد و اومد خونمون...
منم خوشحال بودم که از تنهایی در میام...
هرروز دوستشو میاورد خونمون و داخل اتاق درس میخوندن..
اونروزم دوستشو آورده بود...من اونروز رفتم دکتر ولی نوبتم نشد و زود برگشتم...
وقتی برگشتم کفشهای همسرم دم در خونه بود...ولی اونکه اینموقع برنمیگشت..
وقتی وارد سالن شدم، نفس در سینه‌ام حبس شد. خواهر شوهرم و دوستش، که فکر می‌کردم مشغول درس خواندن هستند، در آغوش یکدیگر روی مبل لم داده بودند. اما آنچه قلبم را متوقف کرد، دیدن همسرم بود که کنارشان نشسته بود و با نگاهی که فقط به من تعلق داشت، به آن دختر نگاه می‌کرد. دستش را روی دست او گذاشته بود و پچ‌پچی می‌کردند که با خنده‌ای از روی صمیمیت همراه بود.

احساس کردم زمین زیر پاهایم خالی شد. این فقط یک دوستی ساده نبود. نگاهش، حالتی که داشت، همه چیز را فریاد می‌زد. او را سال‌ها می‌شناختم، اما این چهره را هرگز ندیده بودم. این نگاه، نگاه عشق بود.

خواهر شوهرم با دیدن من جیغی کشید و به سرعت از همسرم فاصله گرفت. دوستش هم سرخ شده بود و به زمین نگاه می‌کرد. اما همسرم... همسرم فقط به من نگاه کرد. نه عذرخواهی در چشمانش بود، نه شرم. فقط یک حیرت و سکوت مرگبار.

آن شب، بعد از جنجال و گریه‌های بسیار، همسرم اعتراف کرد که با دوست خواهرش رابطه عاطفی دارد. گفت این رابطه از مدتی قبل از ازدواج ما شروع شده، اما فکر می‌کرده می‌تواند آن را تمام کند. آمدن آن دختر به خانه ما، فقط شعله‌های این آتش را تیزتر کرده بود.

آن روز، نه تنها کانون گرم خانواده‌ام، بلکه اعتماد و عشق و همه رویاهایم را در یک لحظه از دست دادم. و تازه فهمیدم که تنهاییِ قبل از آمدن آنها، به مراتب از این خفتی والله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9 خردشدنی که حالا حس می‌کنم، بهتر بود.
😢1
.
#چادر_فلسطینی

‹قسمت نهم›

قرآن را به یعقوب تحویل دادم و تشکّر کردم. وارد اتاق که شدم شعیب سکوت کرد، گویا قاطع حرف‌هایش شدم. یعقوب هم چیزی نگفت و در استکان برایم چای ریخت. مشغولِ چای‌خوردن شدم. جَو ساکت در میانمان حاکم بود تا این‌ که شعیب گفت:
خب دایی‌جان با اجازت من یه سری به بیرون می‌زنم و میام حرف‌هایی باهات دارم.
بلافاصله خارج شد.
یعقوب در مورد احمد پرسید. با آب‌وتاب ماجرا را شرح دادم و این‌که سه روز دیگر با احمد باید وارد شهر شوم.
یعقوب با خوشحالی بسیار برایمان نصرت‌ و امداد الهی را خواستار شد و دعا کرد. "آمین" کردم و از زحماتی که در طی این دو روز برایم کشیده بودند، سپاسگزاری کردم.
مجلسمان گرم شده بود. او از سنگر و میدان می‌پرسید و من با شوق جواب می‌دادم. در حین صحبت وقتی که مبحث کلامم به معاذ و معاویه رسید، اشک در چشمانش حلقه زد. از خاطرات افغانستان گذر کردم به ادلب رسیدم و از آنجا به فلسطین. یعقوب با اشتیاق فراوان فقط" سبحان‌الله" و "الله‌اکبر" می‌گفت تا که در آخر گفت:
چقدر این زندگی زیباست! ای کاش که...
سرش را با اندوه پایین گرفت.
پرسیدم: ای کاش چی؟
با غمی که در صدایش نشسته بود گفت: ای کاش جوانی من هم در این راه می‌گذشت. فائز، شوقِ شهادت در میدان رو در دلم کاشتی جَوون، حالا مجبوری که منو با خودت ببری!
از سرِ خوشی خنده‌ای سر دادم، دستم را بر روی سینه گذاشتم کمی به جلو خم شدم و گفتم: چشم، شما فقط "یا الله" کن.
با صدای بلند گفت: "یا الله"
از شوق میدان هر دو زیر خنده زدیم. خبری از شعیب نبود. از این تأخیرش احساس خوبی نداشتم، اما با سعی بسیار و گفتن "لاحول..." و لعنت فرستادن بر شیطان این حس را از خود می‌راندم.
یعقوب پرسش‌هایی که در طی این چند سال در مورد مجاهدین در ذهنش بی‌جواب مانده بود را می‌پرسید. من هم بدون خستگی جواب می‌دادم. اما فکرم به جای خالی شعیب بود، همچنین این‌که در طی این دو ساعت خبری از صفیه نبود.
چه حس بدی بود...
       
                         ***

"صفیه"
مشغول تمیزکردن آشپزخانه بودم. ذهنم در عالم دیگری در پرواز بود. وقتی عمویم آمد و گفت: صفیه دخترم، قرآنت رو چند لحظه‌ای قرض میدی؟ فائز می‌خواد دوره‌هاشو بخونه...
از فهمیدن این‌ که او هم حافظ قرآن بود، شور و شوق عظیمی در قلبم ایجاد شد. با سرعت رفتم قرآن را آوردم و به عمو تحویل دادم. عمو از تغییرِ حالات ناگهانیم ماتش برده بود. خود را سریع جمع کردم و سرم را پایین انداختم و مشغول کارهایم شدم. از اینکه احساس من و مجاهد فائز نسبت به قرآن مشترک بود و آن را در سینه‌ها حمل می‌کردیم، از خوشی روی پاهایم بند نبودم. اما او حافظ کُل بود و من فقط دوازده جزء حفظ داشتم و هم‌اکنون درحال حفظ بودم...
بعد نماز صبح خواهری حافظه به خانه ما می‌آمد و از هم‌دیگر دوره‌هایمان را گوش می‌دادیم.
در این افکار غرق بودم که با شنیدن تک سرفه‌ای آشنا از درون لرزیدم. به عقب برگشتم، با دیدن شعیب در میان چارچوبِ در استرس گرفتم اما به روی خود نیاوردم و گفتم: چیزی لازم داری؟ نفس عمیقی سر داد و گفت:
صفیه، اگه اجازه بدی می‌خوام باهات حرف بزنم. باید حرف‌هامو بشنوی...
شعیب پسرعمه‌ام بود. جوان خوبی بود، امّا عقیده‌های ما به هم نمی‌خورد. در فلسطینی که زادگاه مجاهدان و شهیدان است، شاید جای حیرت باشد که افراد مسلمانی هم در آن موجود باشند که با جهاد غریب‌اند و نمی‌دونند که در آن چه عزتی نهفته است. شعیب هم از جملهٔ این افراد بود. هیچ نقطه تفاهمی بین من و او نبود، زیرا من در مدرسهٔ دینی درس می‌خواندم، که چند مدت قبل توسط یهودی‌های ملعون تخریب شد و اگر منهدم نمی‌شد اکنون من جزء شانزده یا هفده‌ قرآن را حفظ بودم. اما شعیب دانشجو بود؛ با دنیایی متفاوت!
ازدواج با او یعنی خط کشیدن دور آرزوهایم... به باد فراموشی سپردنِ این هدف: "از جهاد تا شهادت و از شهادت تا ثریا"...
نفس‌ حبس شده‌ام را بیرون دادم و گفتم:
ببخشید، من الان وقت ندارم.
تا خواستم از آشپزخانه خارج شوم که راهم را سد کرد. با چشمانی از حدقه‌ درآمده نگاهش کردم. گفتم: میشه بری کنار!
با عصبانیت گفت: ببین دختردایی، دارم بهت آروم میگم که باهات حرف دارم، نه به عنوان خواستگارت بلکه به عنوان پسرعمه‌ات!
ترسی در وجودم رخنه کرده بود اما به روی خود نمی‌آوردم. دو قدم عقب رفتم و گفتم: بگو می‌شنوم...
- اینجا که نمی‌شه، بیا بیرون حرف بزنیم.
با تعجب گفتم:
من الان این موقع شب با تو بیام بیرون که چی بشه؟! حرفی داری همین‌جا بگو.

قهقه‌ای زد و گفت: مثل دخترای متعصب چهارده قرن پیش نباش لطفأ! به‌روز باش. مثل دخترای دانشگاهی که سؤالی داشته باشند خیلی راحت می‌پرسند و حرف می‌زنند.

ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1


فَلَا تَكُنْ مِنَ الْقَانِطِينَ(حجر۵۵)
و تو هرگز ناامید مَباش.
بارون متوقف میشه،شب میگذره،
درد و رنج محو میشه،اما امید
هیچوقت اونقدرگم نمیشه که نشه دوباره پیداش کرد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
تقدیم به شما عزیزان امید مورد پسند تون باشد 🌸🌹

#حکایت

گویند: روزی ابلیس ملعون خواست با فرزندانش از جایی به جای دیگر
نقل مکان کند، خیمه‌ای را دید، و گفت:
اینجا را ترک نمی‌کنم
تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم.

به سوی خیمه رفت و دید گاوی به
میخی بسته شده و زنی را دید
که آن گاو را می‌دوشد،
بدان سو رفت و میخ را تکان داد.

با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجان درآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسر آن زن را که در کنار مادرش نشسته بود لگدمال کرد و او را کشت.

مادر بچه با دیدن این صحنه عصبانی
شد و گاو را با ضربه چاقو از پای درآورد و او را کشت.

شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشته شده و گاو مرده، همسرش را زد و او را طلاق داد.

سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد را زدند، و بعد از آن نزدیکان آن مرد آمدند و همه با هم درگیر شدند و جنگ و دعوای شدیدی به پا شد!!

فرزندان ابلیس با دیدن این ماجرا تعجب کردند و از پدر پرسیدند: ای وای، این چه کاری بود که کردی؟!

ابلیس گفت:
کاری نکردم فقط میخ را تکان دادم.

🔸بیشتر مردم فکر می‌کنند کاری نکرده‌اند، در حالی که نمی‌دانند چند کلمه‌ای که می‌گویند و مردم می شنوند، سخن چینی است.

مشکلات زیادی را ایجاد می‌کند.
آتش اختلاف را بر می‌افروزد.
خویشاوندی را بر هم می‌زند.
دوستی و صفا صمیمیت را از بین می‌برد.
کینه و دشمنی می‌آورد.
طراوت و شادابی را تیره و تار می‌کند.
دل‌ها را می‌شکند.

بعدا کسی که اینکار را کرده فکر می‌کند کاری نکرده است فقط میخ را تکان داده است!

قبل از اینکه حرفی را بزنی، مواظب سخنانت باش !الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مواظب باش میخی را تکان ندهی !
1👍1
#داستان مریم وعباس
#قسمت دوازدهم

روزها به کندی میگذشت ولی تو این مدت فهمیده بودم که بابا نه تنها ناراضی نیست بلکه خوشحالم هست که رابطه اش با پسرعموهاش نزدیکتر میشه...
زنعمو تو این مدت چند روز یکبار زنگ میزد و حالمون رو میپرسید و مدام بهم میگفت عروسم .. و هر دفعه به مامان میگفت عباس میگه مریم نامزد منه ها، مبادا بزارید خواستگار بیاد واسش ..
وای که چقدر این حرف بهم حس غرور می داد .. این که عباس هم نگرانه منو از دست بده خوشحالم میکرد..
برای چهلم کارت دادند و هممون رو نهار دعوت کردند ..
مامان گفت تو نیا .. بمون خونه..
‌من که برای این روز و دیدن عباس لحظه شماری کرده بودم کم مونده بود گریه کنم .. با ناراحتی گفتم چرااا؟؟
_چرا نداره... میری عباس نگات میکنه یه لبخندی ، چیزی میزنه کسی میبینه بعدا میگن اینها باهم دوست بودند ..
اصرار بی فایده بود.. مامان اجازه نداد و من باز خونه موندم ..
اون روز وقتی مامان برگشت خوشحال بود و گفت چقدر بهمون احترام میزاشتن .. عباس ما رو دید تا کمر خمر شد .. زنعموت مدام دور و برم بود .. خاله ی عباس هم فکر کنم یه چیزهایی میدونست .. تو مسجد اومد کنارم نشست و کلی باهم حرف زدیم اونم میگفت منتظر بوده چهلم بگذره واسه پسرش زن بگیره ...
دقیقا دو روز از چهلم گذشته بود که خاله ی عباس زنگ زد ..
مامان اولش کمی تعجب کرد .. کمی حال و احوالپرسی کردن و خاله ی عباس حرف میزد و مامان ساکت بود .. چند لحظه بعد مامان گفت با خواهرتون میخواهید بیایید خواستگاری؟؟
نمیدونم چی شنید که مامان ابروهاش رو بالا داد و گفت میشه فردا زنگ بزنید من با بابای مریم هم حرف بزنم ...
همین که گوشی رو گذاشت گفت اینها چرا اینطورین.. مگه خواهر نیستن..؟!
پرسیدم مگه چی شده؟
مامان نشست و گفت زنگ زده میگه اجازه بدید بیاییم خواستگاری؟؟ فکر کردم خواستگاری واسه عباس...
با لبخند نگاهم کرد و گفت پسر اینم تو رو دیده و پسندیده .. واسه پسرش میخواد بیاد..
از جا پریدم و گفتم بیخود کرده.. چرا بهش نگفتی مریم نامزد داره ..
مامان با دست اشاره کرد که آروم باشم و گفت میدونی چقدر وضعشون خوبه.. پسرش لیسانسشو گرفته داره واسه فوق میخونه .. یه آپارتمان پنج طبقه دارند ...
بی اراده اشکهام جاری شد و گفتم به جهنم که چی دارند ...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👌1
#مریم وعباس
#قسمت سیزدهم

به اتاقم رفتم و در رو بستم و بی اختیار گریه کردم ..
من تمام این روزها عباس رو نامزد خودم میدونستم و چه رویاها که نبافته بودم .. امکان نداشت که قبول کنم زن کس دیگه ای بشم ..
غروب بود که متوجه ی اومدن بابا شدم .. سریع از پله ها پایین رفتم و به بابا سلام دادم ..
بابا با تعجب نگاهم کرد و پرسید گریه کردی؟؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم نه .. به آشپزخونه رفتم ..
مامان به بابا گفت آره گریه کرده .. واسه خاطر یه کلمه حرف من..
بابا جورابهاش رو گوله کرد و انداخت گوشه ی اتاق و گفت مگه چی گفتی ؟
مامان گفت بیا بشین تعریف کنم ، تو ببین من بد میگم ..
سینی چای رو روی میز گذاشتم و نشستم .. بابا لیوان رو برداشت و گفت خیره ،چی شده؟
مامان نگاهی به من کرد و گفت امروز خاله ی عباس زنگ زد...
_خوووب...
مامان که معلوم بود خیلی خوشحاله ادامه داد گفت پسرش سعید ، مریم رو دیده و پسندیده .. گفتن اجازه بدید بیاییم خواستگاری..
بابا خونسرد به مامان نگاه کرد و گفت تو چی گفتی بهش؟؟
_گفتم بزار با باباش حرف بزنم فردا جواب میدیم...
بابا اخمهاش رفت تو هم و گفت اشتباه کردی .. باید میگفتی دختر ما نامزد داره .. فقط مونده رسمیش کنیم ...
مامان لبخندش رو جمع کرد و گفت حاج ولی تو اینارو با عباس یکی میدونی؟؟ پسر تحصیل کرده اس، پولدارن...
بابا تکیه داد به مبل و گفت من بهتر از تو میشناسمشون .. ولی قرار نیست که آدم تو زندگیش پولدارتر، خوشگلتر، درس خونده تر پیدا کرد بزن زیر همه چی و قول و قرارش یادش بره .. در ثانی دخترمون دلش با کیه؟؟ تو که مادرشی و از دل دخترت خبر داری ...
مامان دستهاش رو جمع کرد تو سینه اش و با اخم گفت چون عباس فامیلته نمیخواهی رد کنی...
بابا بلند شد و گفت چون دل دخترم با عباس ، رد نمیکنم ..
از در بیرون رفتنی گفت فردا هم زنگ زد آب پاکی رو میریزی رو دستش، یک کلام میگی دخترمون نامزد داره...
دوباره بغض کردم ولی این بار از خوشحالی بود ..
مامان با تاسف نگاهم کرد و سرش رو تکون داد و گفت باباتو جو گرفته ، تو هم بچه ای .. کاش یه روز نیاد که پشیمون بشی...
#ادامه دارد.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1👏1
#داستانی تلخ و واقعی


پدرشوهرم عاشق مادرشوهرم بود وقتی از سفر شمال برمی‌گشتند تصادف کردن  و مادرشوهر فوت شد ...
ما طبقه دوم خونه پدرشوهرم زندگی میکردیم هر روز نهار و شام و صبحونه خونه ما می‌اومد از حضورش وقت و بی وقت تو خونه ام معذب بودم شوهرم   بار خورده بود بهش  دو روز میشد رفته  بود جنوب ...اون  بچه ها مدرسه بودن من بعد کار روزمرگی رفتم حموم ...قرار بود شب همسرم برسه خونه.
یهو در حموم باز شد. نفسم در سینه حبس شد و خودم را با حوله محکم پیچیدم. فریاد نکشیدم، اما قلبم چنان میتپید که صدایش را در گوشم میشنیدم.

نفس‌های سنگین پدرشوهرم از پشت در بخارگرفته حموم به گوش میرسید. دستش را روی درکوب چارچوب گذاشت و با صدایی گرفته و خسته که از گریه یا خشم می لرزید، گفت: "باید حرف بزنم، عروس جان. تنها هستیم."

گفتم: "حاج آقا، بگذارید لباس بپوشم. بیرون خدمتتان برسم." تلاش میکردم آرامش خودم را حفظ کنم، اما صدایم میلرزید.

او در را باز نکرد، اما همانجا ایستاد و گفت: "همه‌چیز این خانه بوی او را میدهد. بوی مادرشوهرت را. اما اینجا... اینجا فقط بوی تو را میدهد."

سکوتی سنگین فضای حموم را پر کرد. ادامه داد: "من دیوانه نیستم. فقط نمی‌توانم تنهایی را تحمل کنم. او همیشه میگفت تو دقیقاً شبیه زمانی هستی که ما تازه ازدواج کرده بودیم..."

سعی کردم منطقی حرف بزنم: "شما غصه دارید، میفهمم. اما اینطور درست نیست. بیایید بریم آشپزخانه براتون چای بریزم. شوهرم هم به زودی میرسه."

نام پسرش که آمد، انگار به خود آمد. صدای قدمهایش را شنیدم که از پشت در دور شد. با عجله حوله را محکم کردم و در را قفل کردم. به دیوار تکیه دادم و تمام وجودم از ترس و شرم به لرزه افتاده بود.

آن شب، وقتی همسرم از سفر رسید، تمام ماجرا را برایش تعریف کردم. اول خندید و گفت: "بابا دیگه چه قصه‌ای میسازی؟ پدرم غم داره، تنهاست." اما وقتی اشکهای من و ترس واقعی در چشمانم را دید، ساکت شد. رنگ از رخسارش پرید.

فهمیدم که سکوت من تا آن روز، تنها باعث جرات بیشتر پدرشوهرم شده بود. آن شب، همسرم پایین رفت تا با پدرش "حرف" بزند. من از پله‌ها صدای فریادهای گره‌خورده آن دو را میشنیدم؛ فریادهای پر از درد، خاطرات از دست رفته و مرزی که شکسته شده بود.

فردای آن روز، پدرشوهرم با چشمانی قرمز و سرافکنده، بدون آن که نگاهم کند، گفت: "معذرت می‌خوام عروس جان. دیگه تکرار نمیشه. گناه از من بود."

اما آن آرامش قبلی هیچوقت به خانه برنگشت. سایه سنگین آن اتفاق، همیشه بین ما بود. ما فهمیدیم که غم میتواند آدمی را به کجاها بکشاند و او هم فهمید که بعضی دیوارها، حتی با عمیق‌ترین دردها هم نباید شکسته شوند. چند ماه بعد، با کمک هم، یک خانه کوچک در همان محله برای او پیدا کردیم تا هم تنها نباشد، هم حریمی برای خودمان داشته باشیم
.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢1👌1
༒•@𝕕aѕ𝓣Aᶰν𝐩ᗩηᵈ❶•༒

#از این پس هرگز ...

👈از بچه ها نپرسیم پدرت را بیشتر دوست داری یا مادرت؟
👈هرگز به بچه هایتان بیشتراز دو سال شیر مادر ندهید!
👈از بچه های فامیل راجع به معدل درسیشان نپرسید!
👈وقتی برایمان مهمان می آید تلوزیون را خاموش کنیم!
👈اگر مادرشوهریم، از عروس و دامادمان به فرزندانمان بدگویی نکنیم!
👈سرزده به خانه کسی نرویم!
👈راجع به متراژ و قیمت خانه صاحبخانه از او سوال نپرسید.
👈راجع به قد و وزن و سن اشخاص و مسایل شخصی آنها مثل اینکه آیا نماز میخوانید قد و وزن، سوال نپرسید.
👈وقتی پدر یا مادری فرزندش را تنبیه کرده جلوی بچه طرفداری بچه را نکنیم.
👈در تربیت فرزند دیگران حتی نوه هایمان هیچ دخالتی نکنیم.
👈هرگاه برای تولد بچه ای کادو میبرید اگر خواهر، برادری دارد حتما برای آنها هم چیزی ببرید.
👈هرگز برای بچه ها تفنگ و اسلحه هدیه نبرید!
👈هدایایی را که برای ما مناسب نبودند به دیگران هدیه نکنیم.
👈هدیه مناسب ببرید نه گران! طوری نباشد که هدیه گیرنده نگران تلافی آن شود!
👈در مکان های عمومی اگر فرد سالمندی ایستاده شما ننشینید.
👈در مترو و اتوبوس به افراد زل نزنید.
👈موقع رانندگی داخل ماشین بغلی را نگاه نکنید.
👈وقتی چراغ سبز میشود با بوق اعلان نکنید.
👈وقتی دوستانتان را بعد مدتی میبینید، هرگز نگویید: چقدر پیر شدی؟ یا ازبین رفتی!!
👈باران که می آید کنار پیاده رو ها آهسته برانیم!
👈به رستورانهای فست فود که میروید خودتان ظرف غذایتان را داخل سطل بیندازید!
👈زباله ها را تفکیک کنید.
👈در پله برقیها در سمت راست بایستید و سمت چپ را همیشه برای مردمی که عجله دارند خالی بگذارید.
👈پولهای شما برای بانک های شهر نیستند. بیشتر خرج خودتان کنید و تا جایی که امکان دارد به مسافرت بروید.
👈اگر متاهل هستید هرگز بی اطلاع همسرتان به جایی نروید. همیشه او را در جریان بگذارید.
👈همیشه حلقه ازدواج در دستتان باشد. اگر کوچک شده در اسرع وقت سایز آنرا درست کنید و به دست کنید.
👈در محیط کار لباس رسمی بپوشید و هرگز صندل راحتی به پا نکنید یا صندل تابستانه با جوراب سفید نپوشید.
👈هر سال به دندانپزشکی بروید. اگر سالی یک دندان خراب را هم درست کنید. دندانهایتان همیشه سالم میمانند.
👈به افراد بیمار یا اقلیت ها و یا حتی افراد معتاد به چشم یک انسان عادی نگاه کنید و با آنها رفتار عادی و محترمانه داشته باشید.
👈هرگز کشور خود را با تمام کاستی هایش مسخره نکنید و اجازه ندهید دیگران نیز حرمت شکنی کنند.
👈هرگز میزان حقوق ماهیانه کسی را نپرسید!
👈هرگز شماره عینک کسی را نپرسید به کسی نگویید چقدر موهایش ریخته!
👈برای دعا کردن از زبان عادی استفاده کنید. خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است!
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
جهت فرهنگ سازی لطفا نشر دهید
1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#کلیپ۲۲۷۵
پیش،بینی‌ها ی دروغین
سخنران مولوی نصرت الله صاحبی حفظه الله
منبع / نصرت صاحبی حفظه الله
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
🌴#مسائل_زنان سوال : آیا برداشتن موی وسط دو ابرو گناه هست؟ و آیا جزیی از ابرو حساب میشه یا نه؟

پاسخ: گرفتن و نازیک کردن ابرو حرام است و همچنین گرفتن مو های بین دو ابرو نیز برای زینت جائز نیست،

اما موهای وسط دو ابرو چنان بلند باشد که باعث تنفر شوهر و عیب گردد در این صورت برای تزئین در مقابل شوهر و خشنودی شوهر ازاله موی بین دو ابرو مطابق قول بعضی از علماء جائز است، ولی برای زینت و تغییر خلق چنین کاری کردن جائز نیست

حاشية رد المحتار على الدر المختار :
"(والنامصة إلخ ) ذكره في الاختيار أيضاً، وفي المغرب: النمص نتف الشعر ومنه المنماص المنقاش اهـ ولعله محمول على ما إذا فعلته لتتزين للأجانب، وإلا فلو كان في وجهها شعر ينفر زوجها عنها بسببه ففي تحريم إزالته بعد؛ لأن الزينة للنساء مطلوبة للتحسين، إلا أن يحمل على ما لا ضرورة إليه؛ لما في نتفه بالمنماص من الإيذاء.  وفي تبيين المحارم: إزالة الشعر من الوجه حرام إلا إذا نبت للمرأة لحية أو شوارب فلا تحرم إزالته بل تستحب."
(كتاب الحظر والإباحة، فصل في النظر والمس/ج:6/ صفحه:373/ط: ایچ، ایم، سعید)الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2👎1
#دوقسمت دویست وپنجاه وهفت ودویست وپنجاه وهشت
📖سرگذشت کوثر
یونس یاسین و بقیه به شدت مخالف بودند حالا دیگه یونس هم موندگارشده بود میگفت دلم نمیخواد از اینجا برم میگفت اینجا منو
گرفتار کرده گفتم بمون مادر بمون شاید همینجا موندی و زن گرفتی از زن و بچش خبری نداشت لادن و بچه‌هاش رفته بودن که رفته بودن هرچی به من گفتن بزار باهات بیام گفتم نه میخوام تنها برم ولی راحله منو تنها نذاشت گفت می‌خوام باهات بیام گفت من اینجوری راحت‌ترم نمیتونم تنهات بذارم بری اون وقت تا آخر عمر مدیون مهدی میشم
اوایل فصل تابستون بود تصمیم گرفتیم بچه‌ها رو ببریم ولی خودشون گفتن میخوایم بریم پیش مادربزرگ پدربزرگمون منم موافقت کردم گفتم شاید موندن ما زیاد طول بکشه بچه‌ها رو دست مادر راحله سپردیم راحله داخل خونه نرفت بهم گفت داخل خونه نمیرم شما میشه بچه‌ها رو بدین به دست مامانم
گفتم راحله جان درست نیست خونه باباته نباید این کارو بکنی گفت میدونم آبجی ولی نمیخوام برم خونه بابام فعلاً دوست ندارم برم بهش هیچ اصراری نکردم رفتم داخل بچه‌ها رو سپردم ازم تشکر کردگفت دخترم کجاست چرا داخل نمیاد گفتم نمیدونم گفت دیرشده گفت اصلاً هم اینطور نیست اون از دست من و پدرش دلخوره با ماها قهر کرده برای همین نمیخواد بیاد داخل خونه گفتم شما خیلی آدمای خوبی هستین من که از شما راضیم خدا بیامرز مهدی هم از شما راضی بود
پس برای چی از شما ناراحته؟گفت آخه شما از همه چی خبر ندارید برای همین از ما تعریف می کنیدبرای راحله جون خواستگار اومده یه خواستگار خیلی خوب اومده من و پدرشم بهش میگیم بهتره هرچه زودتر ازدواج کنه به هر حال موقعیت خیلی خوبی داره بچه‌هاش بزرگ شدن اون کسی هم که اومده خواستگاریش آدم خیلی خوبیه پولدار هستش سرش به تنش می‌ارزه البته خواهش میکنم به خودتون نگیرین مهدی رو سر ما جا داشت اما ما هم که تا آخر عمر زنده نیستیم شما هم که تا آخر عمر زنده نیستی بالا سرشون باشیدراحله و بچه هاش احتیاج به سایه سر دارن بالاخره باید یکی بالا سرشون باشه مراقبشون باشه هیچ خونه ای نباید بدون مرد باشه خونه‌ای که بدون مرد باشه یعنی سایه‌ای نداره گفتم خواهش میکنم این حرف رو نزنید راحله جون خودش از صد تا مرد مردتره دستمو گرفت و بهم گفت ازت یه خواهش دارم با دخترم حرف بزن اون به حرف تو خیلی گوش میکنه تو راضی باشی بهش بگی ازدواج کن ازدواج میکنه تو نه بگی موافقت نمی کنه راحله دوبار بیوه شده
مردم کلی پشت سرش حرف میزنند میگن که این دختر سرخوره خیلی راجع به دختر من بد حرف میزنن البته جلوی روی ما نمیگن ولی پشت سرمون میگن گفتم مردم خیلی غلط میکنن بگو کی گفته خودم برم بزنم تو دهنش غلط کرده کسی راجع به راحله من بد حرف بزنه شوهراش خودشون رفتن جنگ خودشون خواستن که پا تو این راه بگذارن مگه راحله
مجبورشون کرده بود حاج خانم پشت دخترت وایستا به حرف مردم گوش نکن ازش خدافظی کردم و با راحله راه افتادم تمام راه ساکت بودیم نه من حرف میزدم نه اون حرف میزد بالاخره به حرف اومد ازم پرسید مادرم همه چی را بهتون گفته مگه نه هیچی نگفتم تاخودش ادامه بده گفت میخواد منو به یک مرد شصت و هفت ساله بده!
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
2025/08/29 11:52:42
Back to Top
HTML Embed Code: