Telegram Web
مریم وعباس
قسمت پنجم

قلبم یهو فرو ریخت .. چرا سعید باید یه همچین سوالی رو بپرسه.. حتما از مریم خوشش اومده..
سعید منتظر جواب بود .. نگاهم میکرد .. گفتم کی رو میگی؟ من از صبح با صد نفر سلام و علیک کردم ، چه بدونم تو کدوم رو میگی..
سعید گفت آخرین نفری که جلوی در دیدی؟؟
جلوی نانوایی پارک کردم و گفتم فکرم مشغوله نمیدونم کی بوده ..
سریع از ماشین پیاده شدم و چند کیلو آرد خریدم .. تو دلم آشوب بود ، نکنه سعید از مریم خوشش اومده... تصمیم گرفتم وقتی برگشتم تو ماشین ازش بپرسم ولی پشیمون شدم .. من نشنوم و ندونم خیلی بهتره ..
هم زمان با ماشین گورستان به سرکوچه رسیدیم .. موقع بردن جنازه ی پدربزرگ متوجه شدم که سعید با چشم تو جمعیت دنبال مریم میگرده .. خوشبختانه مریم تو حیاط نبود ..
بعد از دفن پدربزرگ از مهمانها پذیرایی میکردم .. جعبه ی کیک یزدی و رو به روی زنعمو گرفتم .. برداشت و گفت عباس جان بچه های ما اونطرف تو ماشین نشستند اگه میشه دو تا هم واسه اونها ببر .. دوتا آبمیوه و کیک برداشتم و به سمت ماشین عمو رفتم .. نزدیک که شدم صدای حرف زدنشون رو میشنیدم .. خم شدم و زدم به در..
انگار مریم ترسید .. سریع برگشت و با دیدنم خشکش زد .. آبمیوه و کیک رو گرفتم سمتش .. برای اولین بار بود اینطور از نزدیک میدیدمش و اون چشمهاش رو ازم نمیدزدید.. آدم دلش میخواست ساعتها بشینه و اون چشمها رو نگاه کنه .. همیشه فکر میکردم چشمهاش سیاهه ولی الان که نور خورشید به صورتش میتابید چشمهاش قهوه ای خوشرنگی بود که با مژه های بلند مشکی زیباتر به نظر میومد .. با تذکر دخترعمه اش کیک و آبمیوه رو ازم گرفت .. دستهاش میلرزید و دستش به دستم خورد .. مثل برق گرفته ها دستش رو سریع عقب کشید... عجب نجابتی داشت این دختر .. نباید از این دختر میگذشتم .. بعد از مراسم با مامان در موردش صحبت میکنم و بقیه اش رو میسپارم به خودش تا راست و ریست کنه ..
بعد از برگشتن از مزار دیگه مریم رو ندیدم .. تا روز سوم جلوی مسجد ایستاده بودم که با مادرش به سمت قسمت خانمها میرفت .. نمیدونم چرا سریع به سمتشون رفتم و گفتم سلام زنعمو .. میشه رفتید داخل ، مامان منو صدا بزنید کارش دارم ..
زنعمو با مهربونی گفت الان میگم بیاد پسرم ..
یه لحظه با مریم چشم تو چشم شدیم و انگار همون برام کافی بود و حسابی شنگول شده بودم .. طوری از دیدن دوباره اش هیجان زده شده بودم که فراموش کردم همونجا بایستم ، تا مامان بیاد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
مریم وعباس
قسمت ششم

دوباره هوایی شده بودم و چهره ی معصومش و چشمهای زیباش یک لحظه از ذهنم پاک نمیشد ..
تا آخر مراسم شنگول بودم و با کلی انرژی اکثر کارها رو خودم انجام دادم بخاطر همین نتونستم پایان مراسم باز مریم رو ببینم ..
آخر شب فقط درجه یکها جمع بودیم و همه خسته .. خونه ی ما طبقه ی بالای پدربزرگم بود .. به مامان اشاره کردم که خسته ام و میرم بالا..
تا رسیدم طبقه خودمون همون جلوی در ، روبه روی کولر دراز کشیدم و خوابم برد .. نمیدونم چه قدر گذشته بود که با تکونهای مامان چشم باز کردم ..
مامان گفت بلند شو برو رختخوابت رو پهن کردم اینجا نخواب بدنت خشک میشه ..
نگاهی به اتاق انداختم هیچ کس نبود ، پرسیدم بابا نیومده بالا..
مامان تشک خودش رو پهن کرد و دراز کشید و گفت پایین با عموت دارن حساب و کتاب میکنند واسه هفتم برنامه ریزی میکنند ..
خودم رو کشیدم کنارش و گفتم خسته شدیم تو این دو سه روز ...
مامان مچ دستش رو آروم ماساژ داد و گفت من که دیگه از پا افتادم ..
دستش رو گذاشت زیر سرش و گفت راستی میدونی خاله ات چی میگفت .. سعید د...
میون حرفش پریدم .. میترسیدم حرفی رو بزنه که دیگه نتونم کاری کنم و حرف دلم رو بزنم ..
گفتم خاله رو ول کن ببین پسرت چند روزه میخواد بهت یه چی بگه..
مامان چشمهاش رو ریز کرد و با لبخند گفت چشات برق میزنه شیطون .. بگو ببینم...
+میگم چیزه... این دختر ولی عمو ، قشنگه ها... دختر نجیبی ام هست .. لیاقت عروس شما رو شدن رو داره ها...
بلند خندیدم .. مامان مات بهم نگاه میکرد .. آروم زد روی پام و گفت هیس.. به پایین اشاره کرد و ادامه داد... میشنوند ناراحت میشند...
دوباره ساکت شد .. خیره شدم تو چشمهاش و گفتم خوب چی میگی.. نظرت چیه...
مامان لبهاش رو روی هم فشار داد و گفت مریم رو میگی دیگه؟
سرم رو تکون دادم .. مامان بلند شد روبه روم نشست و گفت آخه.. همین امروز خاله ات مریم رو نشون داد و گفت سعید اینو پسندیده و بعد از چهل پدربزرگت میخوان برن خواستگاریش...
با اینکه خودم متوجه ی این قضیه شده بودم ولی با شنیدنش هم عصبی شدم و گفتم سعید بیخود کرده.. سعید بره از فک و فامیل خودش زن پیدا کنه .. اومده بود ختم یا انتخاب همسر..
مامان دستم رو گرفت و گفت آروم باش.. تو هم تو این دو سه روز تصمیم گرفتی ، چرا قبلا نمیگفتی..
دستم رو عقب کشیدم و گفتم من از یکی دو سال پیش میخواستمش منتظر بودم کارم درست بشه ..
مامان با ناراحتی گفت الان که خالت بهم گفته ما دیگه نمیتونیم اقدامی کنیم .. بزار اونها برن خواستگاری شاید جواب رد دادند...
+اگه جواب مثبت دادند چی؟خواسته ی سعید برات مهمتره یا پسرت؟

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
#حکایت_قدیمی

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.

مراقب باشيد به هر الاغى جايگاهى بالاتر از شأن او ندهيد...


الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
سلام علیکم موسسه خیریه صادقین زاهدان در نظر دارد طبق سالهای گذشته برای دانش آموزان یتیم و بی بضاعت لوازم تحریرو کیف تهیه کنند از مردم خیر و مومن و دلسوز در این راستا دعوت ب همکاری داریم عزیزانی ک مایل ب همکاری با ما هستند کمک هاشون رو ب شماره کارت موسسه خیریه صادقین بنام خانم ریگی واریز کنند جزاکم الله خیرا کثیرا ۵۸۹۲۱۰۱۶۶۱۳۲۶۶۷۴راضیه،ریگی بانک سپه
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
🍯
تو بـرای ادامهٔ مسیر زندگی ات
تنها دو راه داری !
یا در میان پیچ و خم های زندگی و طوفان مشکلات استوار بایستی و حال خوبت را بسازی .
یا آرام بنشینی و ویـران شدن کاخ رویاهایت را به جان بخری .
و به یاد خاطرات سوخته آینده ات را به آتش بکشی .
هنگامی که در گذشته غلت می زنی هیچ گاه نمی توانی زندگی واقعی را لمس کنی چرا که تا بخواهی وقایع دیـروز را مرور کنی امروزی را از دست می دهی که زندگی اش نکرده ای ‌‌.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
تأثیر همسر در استقامت شوهر!
حسن بصری – رحمه الله - می‌گوید: روزی در مکه نزد پارچه‌فروشی ایستاده بودم تا لباسی بخرم. او مرتباً کالا و پارچه هایش را می‌ستود و سوگند می‌خورد تا کالایش را بفروشد. من از خرید منصرف شدم و گفتم: «نباید از چنین کسی خرید کرد» و از دیگری خریدم. دو سال بعد، برای حج به مکه رفتم و دوباره به همان مغازه رفتم. دیدم نه چیزی را می‌ستاید و نه سوگند می‌خورد! به او گفتم: «آیا تو همان مردی نیستی که چند سال پیش پیشت آمدم؟» گفت: «چرا، من هستم.» پرسیدم: «چه چیزی تو را به این حالتِ نیکو تغییر داد؟ می‌بینم که نه ستایش می‌کنی و نه سوگند می‌خوری!» گفت: « من همسری داشتم که اگر درآمد کمی به خانه می‌بردم، تحقیرم می‌کرد و اگر زیاد می‌آوردم، آن را کم می‌شمرد. خداوند به من لطف کرد و او را از من گرفت. پس از او، همسر دیگری گرفتم. اکنون هرگاه می‌خواهم به بازار بروم، دامنم را می‌گیرد و می‌گوید: "ای فلان! از خدا بترس و تنها روزی حلال برای ما بیاور. اگر کم آوری، آن را زیاد می‌شماریم و اگر چیزی نیاوری، با چرخِ ریسندگی‌ام به یاری‌ات می‌آییم"منبع: «المجالسة وجواهر العلم» (۲۰۹۱) اثر الدینوری.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
🌿 الله‌را زیاد یاد کن و بسیار استغفار بگو 🤲
زیرا زندگی با قرب الهی 🌸 بسیار آرام‌بخش می‌شود 💖
بنده‌ای که به پروردگارش نزدیک است 🕊 حتی در غم و اندوهش ترسی ندارد!
💛 قلبش همیشه آرام است...

استغفار یک ایمنی است و انجام زیاد آن باعث رستگاری می‌شود
هر قدر هم که گناهانت زیاد باشد ، نگذار زبانت از آن غافل باشد 🗣
از خداوند متعال 🌟 بخواه که تو را جزء توبه‌کنندگان قرار دهد 🤲

🕊🌸 أستغفرالله من کل ذنبٍ و اتوبُ الیه الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺

✍🏻دلــنــوشــتــه

📍🌺✍🏻حذف کردن آدمها نه دردناک است نه ترسناک.....

📍🌺✍🏻فقط کافیست چشمانت را ببندی ، تک تک لحظات بدی که با حضورشان رقم زدند را یادت بیاوری........

📍🌺✍🏻فقط کافیست دست بکشی به سمت چپ سینه ات و از درد زخم هایی که به قلبت زدند صورتت مچاله شود.......

📍🌺✍🏻فقط کافیست یاد روزها و شبهایی بیفتی که اشک مهمان صورتت بود و دلیلش فقط همان آدم بود و بس........

📍🌺✍🏻فقط کافیست یاد مهربانی هایی که جوابش شد دل شکستن و پشیمانی بیفتی.......

✍🏻حذف کردن آدمها نه دردناک است نه ترسناک ، فقط کمی دل و جرات میخواهد و یک حافظه قوی
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
#داستان مریم وعباس
# قسمت هفتم

مامان دوباره دستش رو روی بینیش گذاشت و گفت صدات رو بیار پایین.. بابات بفهمه روز سوم باباش داریم از خواستگاری و دختر حرف میزنیم ، پوستمون رو میکنه...
تکیه دادم به دیوار و آرنجم رو تکیه دادم به زانوم و دستم رو گذاشتم روی سرم و سکوت کردم .. آه سعید... آه... تو همون روز رفتی به مادرت گفتی لعنتی .. عباس احمق اینقدر دست دست کردی که واسه دختره خواستگار پیدا شد .. سعید همه چیزش از ما بهتر بود .. وضع مالیشون و تحصیلات سعید .. حتما بهش جواب مثبت میدادند...
مامان که دید سکوت من طولانی شد آروم بهم نزدیک شد و گفت عباس جان اونطوری زل نزن به گلهای قالی.. همه چی رو بسپار دست خدا.. اگه قسمتت باشه ، میشه .. سعید نه ، پسر رییس جمهورم خواستگارش باشه ، اگه قسمت تو باشه نصیب تو میشه پسرم .. غضه نخور...
تو چشمهای مامان نگاه کردم و گفتم اگه خاله بهت حرفی نزده بود هم همین حرف رو میزدی؟ تو حاضری من ناراحت بشم ولی یه موقع خواهر عزیزت از شما دلگیر نشه...
مامان با ناراحتی گفت عباس این چه حرفیه... معلومه که واسه من اول ، مهم بچه هامن .. مخصوصا تو که پسر بزرگ منی .. هزار تا برات آرزو دارم ...
گفتم هزارتا نخواستیم ، فعلا همون یه خواسته ی ما رو انجام بده ..
مامان مهربون پرسید تو میگی من چی کار کنم ؟ الان سه روزه پدرشوهرم مرده پا شم برم خواستگاری؟؟
کلافه گفتم مامان... مامان... کی گفت بری خواستگاری؟ مگه خودم عقلم نمیرسه؟ چه میدونم یه جوری به زنعمو بگو .. زنگ بزن بهش بگو مریم رو به کسی ندید پسر من میخواد... اصلا دوباره که واسه هفتم اومدند یه جوری بکشش کنار و بهش بگو....
مامان دستش رو گذاشت زیر چونه اش و آروم گفت نه اونطوری که زشته .. تو ختم ... نه اصلا... صبر کن بعد از هفتم زنگ میزنم خونشون یه طوری میگم .. ولی نباید بابات بفهمه...
دو زانو نشستم و با هیجان گفتم یعنی زنگ میزنی؟؟
مامان گفت چیکار کنم؟ زنگ نزنم یه عمر خودم رو ملامت میکنم که کمک نکردم پسرم به خواسته ی قلبیش برسه ...
بلند شد و نفس بلندی کشید و گفت توکل برخدا .. ببینیم قسمت چی میشه .. ولی خالت خیلی ناراحت میشه ازم .. میدونم ..
منم بلند شدم به سمت اتاقم رفتم و گفتم دو روز ناراحت میشه و بعد آشتی میکنه خیالت راحت...
با خوشحالی و فکر این که به زودی مریم برای من میشه خوابیدم ...


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
#داستان مریم وعباس

#قسمت هشتم

مامان واسه هفتم منو نبرد و زن داداش چون حامله بود هم به مراسم نرفت و اومد خونمون و پیشم موند ..
یکی دو بار گفتم خوب منم بیام ، با فرزانه حرف میزنیم ولی مامان قبول نکرد و گفت بمون پیش زن داداشت ..
اگه میرفتم حتما دوباره عباس رو می دیدم .. نمیدونم چرا این بار ، دلم اینقدر بی تاب تر شده بود .. اون نگاه چند ثانیه ای توی گورستان و اون چشمهاش مدام تو ذهنم بود و هنوز هم با یادآوری لمس دستش دلم میلرزید ...
تقریبا ده روزی از مراسم حاج عمو گذشته بود و من هر روز که میگذشت خوشحالتر میشدم چون تصمیم داشتم هرطور شده برای چهلم برم و باز عباس رو ببینم ...
ظهر بود .. بعد از نهار ، مامان دراز کشیده بود و تلویزیون نگاه میکرد که تلفن زنگ خورد .. من که نزدیکتر بودم جواب دادم ..
اولش نشناختم و پرسیدم شما؟؟
صدای پشت خط مهربانانه گفت مریم جان منم عزیزم مامان عباس...
هول شدم .. جواب دادم ببخشید زنعمو نشناختمتون ..
مامان زودی بلند شد و گوشی رو ازم گرفت .. هیجان زده بودم .. زنعمو هیچ وقت خونمون زنگ نمیزد مگر برای کار و حرف مهمی..
نزدیک مامان نشستم بلکه صداش رو بشنوم ..
مامان اولش مدام میگفت خواهش میکنم .. وظیفمون بود .. این حرفها چیه؟ بفرمایید ، میشنوم ...
مامان سکوت کرده بود و فقط گوش میداد .. ناخودآگاه لبخند روی لبش نشسته بود ..
با اشاره پرسیدم چی میگه .. مامان جوابم رو نداد و به زنعمو گفت والا چی بگم .. مریم بچه است .. هفده سالشه... خودش هم دوست داره بره دانشگاه ..
نمیدونم زنعمو چی گفت که مامان گفت باشه من از خودش میپرسم ولی میدونم که قصد ازدواج نداره...
تا مامان تلفن رو قطع کنه احساس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم از هیجان بایسته..
همین که گوشی رو گذاشت گفتم چی میگفت .. در مورد من بود؟؟
مامان خندید و گفت زنگ زده میگه عباس گفته الا بلا زنگ بزن بگو مریم رو به کسی ندنش.. من میخوامش .. اینقدر اصرار کرد و قربون صدقه ام رفت مجبور شدم بگم از مریم میپرسم ..
گفته فردا زنگ میزنم دوباره .. بهش میگم تو نمیخواهی ازدواج کنی ...
از خوشحالی نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و خندیدم و گفتم دروغ گناهه مادر من ...
مامان با همون لبخند اخمی کرد و گفت چرا دروغ ؟ مگه تو میخواهی عروسی کنی؟؟
کمی خودم رو عقب کشیدم و گفتم با اجازه ی بزرگترا بله...
مامان که فکر کرد شوخی میکنم بالشتی که نزدیکش بود رو به سمتم پرت کرد و گفت نیشت رو ببند، تو باید بری دانشگاه ...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌#ادامه داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
🍁

📔
#داستان_کوتاه_زیبا_و_آموزنده
#از_دست_ندید_عالیه

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

این کلام در دل حضرت سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
#حدیث_شریف


إیاکم والدخول علی النساء" قیل : یا رسول الله أفرأیت الحمو؟ فقال:الحمو الموت. (متفق علیه)

پیامبرﷺ میفرماید: پرهیزید از وارد شدن به محیط زنان (بیگانه)، از رسول الله ﷺ سؤال شد: "در مورد زن برادر چطور ؟ پیامبر ﷺ فرمودند: " دیدن زن برادر مثال مرگ است.
.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
💠 سرگذشت واقعی و تاثیرگذار با نام #صابره

🈯️🗯
🔶 قسمت دوم


بالاخره بعد از دقایقی توقف قطار هن و هن کنان شروع به حرکت کرد. فروشنده ای جوان که چهره زیبایی هم داشت همین که نزدیک من رسید، بی آنکه متوجه شود، پایش را روی پای یکی از مسافرین که او هم دختر جوانی بود و روی صندلی نشسته بود، گذاشت.

زن فروشنده بلافاصله عذر خواهی کرد اما دختر جوان که ظاهرا از جای دیگری عصبانی بود شروع کرد به فریاد زدن که: «آخه چرا شما رو جمع نمیکنن؟ دیگه از دستتون سرسام گرفتیم. آخه مگه مترو هم جای کاسبیه؟!»

فروشنده که از برخورد دختر جا خورده بود، دلخورانه گفت: «خانم، من که عذرخواهی کردم!» دختر اما ول کن نبود. فریاد زنان می گفت: «شماها رو باید جمع کنن و ببرن زندان! تو ظاهر لباس و وسایل آرایش و اینجور چیزا میفروشین اما همه تون مواد فروشین، جنس میفروشین، چیزای بد میفروشین، شما رو باید جمع کنن و ببرن...»

زن فروشنده با شنیدن این حرفها از کوره در رفت و خطاب به دختر جوان گفت: «چرا چرت و پرت می گی؟ مواد چیه؟ جنس کدومه؟ من و امثال من از زور بدبختی و نداری میاییم تو این شلوغی و از آدمایی مثل تو صد تا حرف مزخرف می شنویم.

تو که سر و وضعت به کل زندگی من می ارزه، از دولتی سر باباجونت گوشی «اپل» دستته و لابد مجبور شدی سوار مترو بشی، خود تو که این تهمت ها رو به ما می زنی تا حالا چقدر گرسنگی کشیدی؟ چقدر التماس کردی؟ چقدر خجالت کشیدی؟ تا حالا شده اجاره خونه تون از کل درآمدت بیشتر باشه؟

فکر می کنی من و امثال من خوشحالیم از این کار، نه جونم! هر کدوم از ما یه جوری مجبوریم. این رو هم مطمئن باش که اگه مثل جنابعالی وضع مون خوب بود هیچ وقت نمی اومدیم این جور جاها تا از تازه به دوران رسیده هایی مثل تو حرف و حدیث بشنویم!»

زن فروشنده «تازه به دوران رسیده» را که گفت . . .

ادامه دارد ...
ـالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
❤️خاک پای پدر و مادر باشید❤️



🌸 مواظب باشید عاق والدین نشوید و پدر و مادر نفرینتان نکنند و بگویند:"خدایا من از این فرزندم نمی گذرم"

🚫 یک وقت خیره خیره به پدر و مادرتان نگاه نکنید. حالا پدرتان سر شما داد زده است، نباید کاری کنی.

🌹 پدر حاج شیخ عباس قمی مفاتیح الجنان، پای منبر حاج شیخ غلامرضا نشسته بود. حاج شیخ غلامرضا داشت از روی کتابی که حاج شیخ عباس قمی نوشته بود، مسأله می گفت. پدر حاج شیخ عباس نمی دانست که این کتاب را پسرش نوشته و حاج شیخ عباس هم چیزی به او نگفته بود.

🌹حاج شیخ عباس آمد در گوش پدرش چیزی بگوید، ناگهان پدرش جلوی مردم سر او داد زد که "بیا و بنشین ببین حاج شیخ غلامرضا چه می گوید؟ بیا و بنشین و بفهم!" حاج شیخ عباس قمی به پدرش گفت:"پدر جان! دعا کن بفهمم" نگفت این کتاب را من خودم نوشتم،

🌹نرفت به مادرش بگوید پدرم جلوی جمع آبروی مرا ریخت، خیره خیره به پدرش نگاه نکرد، فقط آهسته گفت: "پدر جان! دعا کن بفهمم"الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
🌴 دو کلوم حرف حساب

😔💔 واجبی فراموش شده... قسمت چهارم

🛁حتما واسه شما هم پیش اومده که اگه مدتی دستتون در آب بماند چروک و نازک میشه...

🥺حضرت یونس هم چند روز تو آب بود حتی در روایتی اومده که چهل شبانه روز در شکم نهنگ بود و پوست بدنش چروک و بسیار نازک و ضعیف شده بود به طوری که گوشت و عضلاتش قشنگ معلوم بود و کل بدنش زخم شده بود و پوست بدنش به شدت سوزش میکرد...
در این وقت خداوند مثل یک معجزه درخت مانند درخت موز رویاند که برگی پهن داشت و هم میوه و هم برگش خورده میشد و بویی بسیار خوبی داشت و حضرت یونس رفت زیر آن و از آن تغذيه کرد و در بعضی روایات هم آمده که آهویی هر روز می‌ اومد و نزدیک پیامبر خدا میشد و به او شیر میداد...الله اعلم
😔این پیامبر الهی اینقدر ضعیف و ناتوان و ناخوش احوال بود که آن درختی که زیرش افتاده بود به حال حضرت یونس گریه میکرد...
😏بعضیا میگن خداوند فقط پیامبران خودش رو دوست داشته و مردم عادی رو دوست نداشته...
😏چی میگی بابا خداوند پدرتو بیامرزه...
☝️🏼خداوند متعال بخاطر مردم عادی حضرت یونس رو به اون حال و روز انداخت... در بدترین و تاریک ترین مکان بدون هیچ غذا و خوردنی زندانی‌ اش کرد، ضعیف و سست و بیمار و ذلیلش ڪکرد...

👈🏼 سبحان الله ببینید خداوند محبوب ترین بنده و فرستاده‌ ی خودش را چگونه بخاطر ترک دعوتش تنبیه کرد...

👇🏼حالا نکته رو داشته باشید...
📃در روایتی آمده که اگر حضرت یونس در گذشته انسانی صالح نمیبود و ذکر عباداتش بیشتر نمیبود تا روز قیامت در شکم نهنگ باقی میماند و بیرون نمی‌ اومد...

✍🏼در اینجا اهمیت داشتن سابقه‌ ی خوب و داشتن تقوی برای ما ثابت میشود که چقدر در آینده‌ ی ما تاثیر دارد...

🕳تنبیه خداوند فقط در شکم نهنگ نیست بله تنبیه‌ ها متفاوت هستن...

⚠️رسیدن بیماری‌ ها
⚠️فقر و گرانی
⚠️از دست دادن نعمتها و سلامتی
⚠️تیره و تاریک شدن قلوب
⚠️و در ظلالت و جهالت و گمراهى ماندن و هزار تا بدبختی دیگه... هم میتواند تنبیهی برای ما باشد...

😏زیاد دلمون رو خوش نکنیم....👆🏼این حالات ممکنه برای ماها که سالهاست مسلمانیم و امر به معروف و نهی از منکر بر ما واجب شده است و حتی نتوانستیم و یا جرات نکردیم یک نفر رو دعوت بکنیم برایمان ایجاد شود‌...

✍🏼حضرت یونس وقتی برگشت دید قومش همگی ایمان آورده اند توبه کردند و عذاب الهی از روی آنها برداشته شده و خداوند همه آنها را بخشیده است...

👌🏼حضرت یونس به دلیل اینکه قومـش را رها کرد هیچ اجری به دست نیاورد و همش پوچ شد و اجر او زمانی شروع شد که توبه کرد و دوباره شروع به دعوتش کرد. 🙈ادامه دارد...😊 فقط یه قسمت دیگه اش مونده تحمل کنید.. 🌴الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
مریم و عباس
#قسمت نهم

با خنده از پله ها بالا دویدم و تا رسیدم به اتاقم از خوشحالی و هیجان چند بار دور خودم چرخیدم .. جلوی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم مریم ، اونم تو رو میخواد .. اونم با دیدن تو دلش لرزیده..
خودم رو پرت کردم روی تختم و باشتم رو بغل کردم .. کلمه به کلمه ی حرفهای مامان رو تو ذهنم مرور کردم .. (عباس گفته الا و بلا من مریم رو میخوام)
بین اون همه خوشحالی اشکم جاری شد و گفتم عباس منم الا و بلا تو رو میخوام ..
باید حرف دلم رو میگفتم .. وگرنه ممکن بود مامان از خودش جواب رد بده .. نشستم و فکر کردم .. باید به فاطمه میگفتم .. هم باهاش راحت بودم و هم مامان همیشه حرف آبجی بزرگه رو گوش میکنه...
با باز شدن یهویی در اتاق از فکر دراومدم .. مامان کنار تختم نشست و گفت مریم مبادا پیش بابات حرفی بزنی.. زنعموت کلی اصرار که فقط بین خودمون زنها بمونه...
چشمهام رو گرد کردم و گفتم وااا مگه میشه .. نظر بابا خیلی مهمه ..
مامان آروم زد روی پام و گفت نظر باباتو میخوام چیکار .. مگه قراره تو رو بدم به عباس ..
بلند شد و همینطور که از اتاق بیرون میرفت گفت بنده خدا یه جور دلباخته که نتونسته چهل روز طاقت بیاره ..
با این حرف دوباره اشکم سر خورد روی گونه هام .. زیر لب گفتم مادر من، میبینی اینطور دلباخته ایم باهامون راه بیا...
یکی دو ساعت تو اتاقم موندم و فکر کردم .. باید به فاطمه زنگ میزدم ولی پیش مامان نمیتونستم .. باید یه بهانه جور میکردم و میفرستادمش بیرون ...
رفتم پایین مامان تو آشپزخونه بود و مشغول خرد کردن پیاز بود ..
گفتم مامان میخواهی چی بپزی ؟؟
مامان پیاز رو گذاشت روی اجاق گاز و گفت لوبیاپلو ..
یادم افتاد ماکارونی نداریم .. خودم رو مظلوم کردم و گفتم عه .. من هوس ماکارونی کرده بودم .. میشه بپزی ..
مامان در کابینت رو باز کرد و گفت نداریم .. فردا میخرم میپزم ...
قاشق رو برداشتم و پیاز رو هم زدم و گفتم تو رو خدا مامان .. تا من اینو سرخ میکنم برو بخر بیار...
مامان گفت نمیخواد خاموش کن تا برم بخرم ..
همین که در کوچه رو بست تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به فاطمه ..
همین که فاطمه جواب داد گفتم آبجی میشه فردا بیایی خونمون ولی به مامان نگو من بهت گفتم .. فاطمه با تعجب گفت چی شده ؟؟
+مهمه.. خیلی مهم .. ولی فردا بیا بهت بگم .. فقط مامان نفهمه .. الانم قطع میکنم مامان میاد...
همین که آبجی گفت باشه میام خیالم کمی راحت شد و با برگشت مامان به اتاقم رفتم ...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
#داستان مریم وعباس
#قسمت دهم

اون شب حسهای مختلفی داشتم .. هم خوشحال بودم که عشقم به عباس یه طرفه نبوده و هم ناراحت بودم و میترسیدم مامان کار خودش رو بکنه و جواب منفی بده ..
با اینکه شب دیر وقت خوابم برد ، صبح زود بیدار شدم و منتظر فاطمه بودم ..
با صدای در از پنجره نگاه کردم فاطمه بود .. وقتی بالا رو نگاه کرد اشاره کردم که بیاد بالا...
ده دقیقه نگذشته بود که فاطمه اومد بالا ..
تا وارد شد گفت مریم چی شده ، دیشب از دلشوره نخوابیدم .. هزار تا فکر کردم ..
دستش رو گرفتم و نشستیم و همه چیز رو براش تعریف کردم حتی از عشق یکی دو ساله ام نسبت به عباس .. ازش خواستم به مامان بگه منم عباس رو میخوام و جوابم بهش مثبته ..
فاطمه نفس بلندی کشید و گفت من میگم اگه قبول نکرد چی؟؟
+بهش بگو مریم میگه اگه منو به عباس ندید تا آخر عمر با هیشکی عروسی نمیکنم ...
فاطمه بلند شد که بره لباسش رو گرفتم و گفتم آبجی... جمله ی آخرم رو راست گفتمااا... همه ی تلاشت رو بکن قربونت برم ...
فاطمه باشه ای گفت و رفت پایین ... تا نهار پایین نرفتم .. با صدای مامان که صدام میکرد پایین رفتم ..
مامان کمی عصبانی بود همین که گفتم بله .. با دست به جلوش اشاره کرد و گفت بشین ، کارت دارم ...
نشستم و مامان گفت یه سوال میپرسم فقط راستش رو میخوام .. تو با عباس حرف هم زدی؟؟
با تعجب گفتم حرف؟؟ خوب هر وقت همدیگر رو دیدیم سلام کردیم ..
آبجی خندید و مامان هم کمی لبش کش اومد و رو به فاطمه گفت من میگم این بچه است تو میگی نه...
نگاهم کرد و گفت حرفی در مورد عشق و عاشقی باهم زدید؟؟
فوری گفتم نه به جون بابا...
مامان گفت به آبجیت چی گفتی؟دختر تو چه میدونی عروسی چیه ، زندگی چیه..
آبجی به جای من گفت مامان نامزد میکنه تا دیپلم بگیره ، تو این مدت هم همه چی یاد میگیره .. وقتی خودش میخواد چرا مانع دوتا جوون میشی که این دنیا و اون دنیا گناهشون بیوفته گردنت؟؟
تو دلم به آبجی آفرینی گفتم مامان همیشه از گناه و اون دنیا میترسید ..
مامان کمی فکر کرد و گفت الان زنگ زد چی بگم ..
باز آبجی بود که گفت راستش رو ... بگو مریم موافقه ولی مهمه نظر باباشه...
سفره ی نهار رو جمع میکردیم که تلفن زنگ خورد .. مامان عباس بود ..
مامان دقیقا جمله های آبجی رو گفت .. یک لحظه نتونستم خودم رو کنترل کنم و پریدم بغل آبجی و محکم بوسش کردم و گفتم قربونت برم میدونستم کار خودته...
مامان تلفن رو قطع کرد و با اخم نگاهم کرد و گفت این دختره کی اینقدر بی حیا شده... خودت رو جمع کن ..
بلند شدم و با خنده گفتم ببخشید و به اتاق خودم رفتم..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1
#داستان مریم وعباس
#قسمت یازدهم

دیگه خودم رو خوشبخت ترین دختر دنیا میدونستم ..
فقط دلم میخواست روزها زودتر بگذره و من و عباس بطور رسمی مال هم بشیم ...
هرچند بابا پسرعموهاش رو خیلی دوست داشت و خیلی بهشون احترام میزاشت ولی دلشوره داشتم که مخالفت کنه...
غروب بود که فاطمه صدام کرد و رفتم پایین ..
اصرار کردم شام بمونه ولی قبول نکرد و رفت ..
مامان بعد از بدرقه ی فاطمه به آشپزخونه رفت و در حالی که ظرف و ظروف رو جابه جا میکرد گفت مریم یادت باشه فرزانه رو دیدی چیزی بهش نگی .. زنعموت خیلی تاکید داشت فعلا کسی چیزی نفهمه...
چشمی گفتم .. مامان با لیوان چای به دست، نشست و گفت اصلا یهو دیدی نشد ، حرف خودت رو ننداز تو زبون فامیل..
بند دلم پاره شد خواستم چیزی بگم که بابا در حیاط رو باز کرد ..
بابا میوه خریده بود از دستش گرفتم و به آشپزخونه بردم و با چای برگشتم ..
وقتی سینی رو جلوی بابا گذاشتم ، لپم رو کشید و گفت دختر کوچولوی من چطوره؟؟
لبخندی زدم و هنوز نشسته بودم که مامان نفس بلندی کشید و گفت حاجی ولی دخترمون خیلی وقته بزرگ شده ، خبر نداری...
بابا چایش رو سرکشید و گفت مریم همیشه کوچولوی ما هست...
مامان بهم گفت برو شام رو آماده کن و میوه ها رو بشور بزار یخچال ..
از آشپزخونه میدیدم که مامان داره آروم برای بابا حرف میزنه .. حس کردم در مورد من و عباس حرف میزنه..
سریع میوه ها رو شستم و نگاهی به غذا انداختم و برگشتم ...
مامان با ورود من کمی مکث کرد و نگاهی بهم انداخت و گفت این تو و این دخترت... من وظیفم بود به تو بگم ...
دستهام میلرزید .. سرم پایین بود .. بابا گفت غافلگیر شدم .. اصلا فکرش رو نمیکردم .. عباس پسر خوب و سالمیه.. ولی مریم ...
انگار تازه متوجه شد که من تو اتاقم .. کمی مکث کرد و گفت مریم جان بابا .. تو مگه نمیخواستی بری دانشگاه ؟؟
جوابی ندادم .. حتی سرم رو هم بلند نکردم .. شنیدم که مامان یه چیزی رو خیلی آروم گفت ..
بابا بلند شد و گفت فعلا تا چهلم خیلی مونده ، توکل بر خدا ببینیم چی پیش میاد...
همین که بابا به حیاط رفت به مامان گفتم مامااان.. چرا گفتی به بابا؟ مگه زنعمو نگفته بود مردها فعلا ندونند..
مامان کنترل تلویزیون رو برداشت و گفت زنعموت بخاطر خودش گفته.. من به بابات نمیگفتم فردا میفهمید پدر منو در می آورد... الان بهتر شد بزار بابات هم فکرهاشو بکنه تو این مدت...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_73 ᪣ ꧁ه
قسمت هفتاد و سه

برای وحید با آمدن گوشی لمسی، دوباره روز از نو و روزی از نو، دیگه تمام قول هایی که داده بود فراموش کرد، منم حالم روز به روز بدتر می شد .حالم درست مثل روزهایی بود که نازنین را باردار بودم.تصمیم خودم را گرفته بودم، دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود، وسایلم را جمع کردم، لباس های خودم و نازنین را داخل یه کیف سفری ریختم، دیگه این رفتن طولانی مدت بود.زیپ کیف را بستم که تقه ای به در هال خورد و پشت سرش،صفیه خانم در را باز کرد از جا بلند شدم می خواستم طوری بایستم که صفیه خانم متوجه ساکی که بستم نشه تا از جا بلند شدم، سرم گیج رفت و همه جا جلوی چشمام تیره و تار شد و دیگه چیزی از اطراف نفهمیدم و نقش بر زمین شدم.نمی دونم چقدر گذشته بود،چشمام را باز کردم و نگاهم به سقف خیره ماند،سقف رنگ پریده خونه خودمون بود، اومدم دستم را بیارم بالا و به چشمام بکشم که سوزی توی دستم پیچید و همزمان صدای مهرنسا و صفیه خانم با هم بلند شد که گفتند: دستت را نکش سُرُم از دستت در میاد.با بی حالی سمت چپم را نگاه کردم و گفتم: من چطورم شده؟!صفیه خانم لبخند گل گشادی زد و گفت: هیچی عزیزم! ضعف کرده بودی، آخه بار شیشه داری،یه کم مراقب خودت باش..این چی داشت می گفت؟! بار شیشه؟! یعنی من باردارم؟! نه نه نه نه...امکان نداره..وای خدای من!

با شنیدن این خبر انگار یه شوک بزرگ بهم وارد شده بود مثل اسپند روی آتش از جا بلند شدم و همانطور که شیلنگ سرم را محکم می کشیدم گفتم: من این بچه را نمی خوااام، همون نازنین برای هفتاد و هفت پشتم کافی هست، منو چه به بچه دوم اونم با این وضع وحشتناک وحید و زندگیم...صفیه خانم لبش را به دندان گرفت و گفت: اینجور نگو دخترم، خدا را خوش نمیاد، کفران نعمت میشه، می دونی خیلیا برای همین بچه حاضرن کل زندگیشون...پریدم توی حرف صفیه خانم و گفتم: خیلیا زندگیشون روی رواله، مثل آدم زندگی می کنن، شوهر بی مسولیت و قمار بازی مثل وحید ندارن که..این بچه هم بیاد مثل نازنین بیچاره میشه..کی می خواد خرجش را بده؟! آقا عنایت یا حمید آقا؟!نه صفیه خانم من اجازه نمیدم این بچه پاش را به این دنیای کوفتی بزاره، همین فردا میرم بچه را سقط می کنم و خودم و نازنین هم میریم روستا، شما هم هر وقت وحید را آدمش کردین اونموقع حرف برای گفتن دارین..مهرنسا نفسش را محکم بیرون داد و گفت: منیررره...روم را کردم سمت مهرنسا و گفتم: اگه یه ذره وحید به حمید توی رفتار و کردار شبیه بود اونموقع میتونستی منو نصیحت کنی...همین که شنیدین، به کسی خبر بارداری منو ندین چون فردا اثری از این بچه نخواهد بود.وضعیت روحیم طوری بود که نمی تونستم وجود یه بچه دیگه را تحمل کنم و زده بودم به سیم آخر...با حرفهای تند من، انگار به مهرنسا برخورده بود از جاش بلند شد و رفت..صفیه خانم هم نگاهی از سر دلسوزی بهم کرد و گفت: دخترم، عزیزم، هر کسی یه مشکلی توی زندگیش داره، مشکل تو هم این اخلاق گند وحید هست، ما همه پشت تو هستیم تا وحید را آدم کنیم اما این مشکل نباید باعث بشه که تو بخوای بچه خودت را بکشی، این بچه را خدا خلق کرده، خودش هم روزیش میده و تو حق نداری مخلوق خدا را به خاطر یه موضوع دیگه بکشی...

حوصله حرفها و نصیحت های صفیه خانم را نداشتم، با لحنی آرام گفتم: من نمی ذارم این بچه به دنیا بیاد، شما هر چی می خوایین بگین، بگین.صفیه خانم آهی کشید و گفت: ببین چه به روز دستت آوردی، بیا این دستمال را بزار روش، خون ریزیش بند بیاد، الانم به فکر خودت باش، بدنت ضعیفه، درباره بچه هم بعدا حالت بهتر شد تصمیم بگیر و بعد رو به نازنین که انگار با دیدن وضعیت من بهتش زده بود کرد و‌گفت: بیا دختر گلم، بیا بریم پیش آقاجون تا مادرت استراحت کنه و بعد همینطور که دست نازنین را می گرفت و به دنبال خودش می برد گفت: تو بخواب، من یه چیزی برای نهار درست می کنم براتون میارم و با زدن این حرف بیرون رفت.صفیه خانم که رفت، تازه به خودم اومدم و فهمیدم بلا رو بلا نازل میشه برام، بغضی عجیب گلوم را می فشرد، دست بردم گوشیم و برداشتم،شماره مادرم را گرفتم.با اولین بوق مادرم گوشی را برداشت و گفت: الو‌ منیره خوبی؟!تا صدای مادرم توی گوشی پیچید انگار چوب بهم میزدن که گریه کنم، بغضم ترکید و گفتم: ما..مان،وحید دوباره قمار بازیش را شروع کرده، دوباره همون وضع قبلیش هست،تازه گستاخ تر هم شده و علنا جلوم این کار و می کنه و ککش هم نمی گزه..مادرم با لحن ارام بخشی گفت: مادرم، عزیز دلم، تو گریه نکن، بزار بابات بیاد بهش بگم ببینم چی میگه..آب دهنم را قورت دادم و‌ گفتم:

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1😭1
2025/08/29 18:17:06
Back to Top
HTML Embed Code: