Telegram Web
👈کسانی که لوازم گران‌قیمت می‌خرید، لطفاً این پیام را بخوانید🔖

📌یک پسر بچه‌ی ۹ ساله در گوشه‌ی مسجد همراه با خواهر کوچکش نشسته بود.دست‌های کوچکش را بالا برده و با خدای بزرگ مشغول راز و نیاز بود.
😔لباس‌هایش کهنه و وصله‌دار بودند، اما بسیار تمیز.گونه‌های کوچک و معصومش از اشک تر شده بودند.بسیاری از مردم به او توجه کرده بودند، اما او بی‌خبر از اطراف، غرق در صحبت با خدا بود.وقتی از جای خود برخاست، مردی غریبه دست کوچک او را گرفت
وپرسید:"پسرم، از خدا چه
می‌خواستی؟"
او پاسخ داد:
"پدرم فوت کرده، برایش بهشت خواستم.مادرم همیشه گریه می‌کند، برایش صبر خواستم.خواهرم از مادرم لباس می‌خواهد، برایش پول خواستم."
⚘مرد غریبه دوباره پرسید:"آیا به مکتب می‌روی؟"پسرک گفت: "بله، اما برای درس خواندن نه."مرد با تعجب پرسید: "پس چرا؟"

🔸️پسرک با صدای معصومانه گفت:
"مادرم برایم نخود جوش داده درست می‌کند، من آنها را به بچه‌های مدرسه‌ای می‌فروشم.بسیاری از کودکان از من نخود می‌خرند، و این تنها کار ما برای تأمین زندگی است."
🌴کلمه به کلمه‌ی حرف‌های پسر بچه در قلب آن مرد غریبه فرو می‌رفت.او دوباره پرسید:
🌱"آیا هیچ فامیلی نداری؟"
🔸️پسرک لبخندی تلخ زد و گفت:
"مادرم می‌گوید فقیر که باشی، دیگر هیچ فامیلی نداری، و مادرم هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید."اما بعد از کمی مکث، افزود:"ولی وقتی غذا می‌خوریم و من می‌گویم: مادر تو هم بخور، او می‌گوید که خورده‌ام،آن لحظه احساس می‌کنم که شاید دروغ می‌گوید."
💢مرد غریبه با صدای لرزان گفت:
"اگر هزینه‌ی زندگی شما تأمین شود، آیا دوست داری درس بخوانی؟"
🚫پسرک با قاطعیت پاسخ داد:
"نه! چون آنهایی که تحصیل کرده‌اند، از فقرا متنفرند.هیچ فرد تحصیل‌کرده‌ای تا به حال از ما نپرسیده که چطور زندگی می‌کنیم، همه فقط از کنار ما عبور می‌کنند."

🚫مرد غریبه هم متعجب شده بود و هم نگران.پسرک ادامه داد:
"من هر روز به این مسجد می‌آیم، همه‌ی نمازگزاران پدرم را می‌شناختند،
اما حالا هیچ‌کس ما را نمی‌شناسد."
و سپس با صدای بلند شروع به گریه کرد و گفت:وقتی پدر از دنیا می‌رود، همه غریبه می‌شوند."
🔸️مرد غریبه هیچ پاسخی برای حرف‌های آن کودک نداشت.
🌴چقدر کودکانی مانند این پسرک وجود دارند که با حسرت و اندوه زندگی می‌کنند؟فقط یک لحظه تأمل کنید، و در اطراف خود جستجو کنید تا یتیمان و نیازمندان را بیابید و به آنها کمک کنید.
🌷پیش از آنکه پول خود را صرف خرید موبایل قیمتی کنید، یک بار به اطراف خود نگاه کنید.شاید کسی به نان شب خود محتاج باشد.🔸️

🔺️به‌جای ارسال عکس و ویدیو، این پیام را حداقل در یک یا دو گروه به اشتراک بگذارید.
⚘الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
🌹داستان آموزنده

آقایی نقل می‌کرد، یکی از دوستانم مدتی سردرد عجیبی گرفت و مشکوک به بیماری خطرناک مغزی بود.
دکتر برای او آزمایش‌هایی نوشت.

بعد از تحمل استرس طولانی و صرف هزینه زیاد برای گرفتن نتیجه آزمایش‌ به بیمارستان رفتیم؛
چشمان و قلبش می‌لرزید.

متصدی آزمایشگاه جواب آزمایش را به ما داد و خودش به ما گفت: شکر خدا چیزی نیست.

دوستم از خوشحالی از جا پرید؛ انگار تازه متولد شده؛ رفت بسته شکلاتی خرید و با شادی در بیمارستان پخش کرد.

متصدی آزمایشگاه به من هم کاغذ سفیدی داد و گفت: این هم نتیجه آزمایش تو! چیزی نیست شکر خدا تو هم سالم هستی!!!
از این کار او تعجب کردم!
متصدی که مرد عارفی بود گفت: دیدی دوستت الان که فهمید سالم است، چقدر خوشحال شد و اصلا به خاطر هزینه‌ها و وقتی که برای این موضوع گذاشته ناراحت نشد.

پس من و تو هم قدر سلامتیمان را بدانیم و با صرف هزینه‌ای کم در راه خدا، با زبان و‌ در عمل شکرگزار باشیم که شکر نعمت باعث دوام و‌ ازدیاد نعمت است.

«و نعمتهای پروردگارت را بازگو کن…»
(ضحی آیه ۱۱).
«اگر شکرگزار باشید قطعا برای شما زیاد میگردانیم…»
(ابراهیم آیه ۷).الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
.

یه فیلمی که تا حالا ندیدید رو بردارید و ده ثانیه‌ای از وسطش رو ببینید.
تصورتون رو راجع به اون سکانس و آدم‌های توش نگه دارید.
بعد فیلم رو از اول ببینید؛ وقتی رسیدید به همون سکانس، می‌بینید چقدر تصوراتتون غلط بوده.
تو زندگی هم همین‌طوره؛
رو یه نگاه سریع قضاوت نکنید،
آدم‌ها رو از ریشه بشناسید.


الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌2
.
#چادر_فلسطینی

‹قسمت ششم›

بعد از صرف صبحانه، همراه یعقوب، گوشه‌ای از بیرون خانه را برای آنتن‌دهی گوشی انتخاب کردیم. "بسم‌الله" گفتم و شماره احمد را گرفتم. با شنیدن اولین بوق اندکی قلبم لرزید. با دوّمین و سوّمین بوق بر استرسم افزوده شد. بعد از بوق‌های ممتد، قطع شد.
- چرا جواب نمیدی احمد؟!
سردرگم به یعقوب نگاه کردم.
_ دوباره بگیرش پسرم.
نفس ِحبس شده‌ام را بیرون فرستادم، دوباره شماره را گرفتم. باز هم جواب نداد. کلافه دست در میان موهایم فرو کردم؛ یعنی چی شده؟ چرا برنمی‌داره؟ حتمأ مشکلی پیش اومده، ولی چه مشکلی؟ نکنه اسیرش کردن؟! پس گوشیش دست کیه؟!... این افکار مثل خوره‌ به جانم افتادند.
یعقوب پدرانه دستی بر سرم کشید و گفت: پسرم تو خودت مجاهدی و بهتر می‌دونی، شاید دستش با یه مجروحی بنده یا کار مهمّی داره... ان‌شاءالله اتفاق بدی نیفتاده، بد به دلت راه نده. امیدت به خدا باشه... امشب دوباره بهش زنگ می‌زنیم. مطمئنم خیری توشه... حالا راه بیوفت باید بریم.
لحظه‌ای مکث کردم، نمی‌توانستم بی‌خیال باشم. گفتم:
شما برید من یکم بعد میام.
با لبخندی که نثارم کرد گفت: جَوون با دنیایی از افکار تنهات نمی‌زارم، هر کی ندونه فکر می‌کنه عاشق شدی! برای همین تو فکری.
خنده‌ای سر دادم و گفتم: من و عاشقی؟!
اخمی کرد و جواب داد: چیه! نکنه می‌خوای بگی زن نداری؟
متعجب گفتم: نه، من مجاهدم؛ تمام فکر و ذکر و عشقم فقط شهادته. اصلأ برای این‌ چیزا وقت فکر کردن ندارم!
یه تای ابرویش بالا رفت. دستم را گرفت و گفت: نه مثل این‌که فکر کردن زیاد کار دستت داده، ببین وضعت بدجور خرابه! بیا تا ببرمت یه جایی.
دستم را گرفت و به دنبالش راه افتادم. کمی دورتر از خانه به باغی باصفا رسیدیم. جمعی از مردهایی هم سن‌وسال یعقوب دورهم نشسته بودند و چای می‌نوشیدند. یعقوب با صدای بلند "یاالله‌ای" گفت و وارد جمع شد:
- السلام علیکم و رحمت الله.
- وعلیکم السلام برادر.
من هم سلام کردم و کنار یعقوب نشستم. پسرکوچکی که محمّد صدایش می‌زدند، سینی‌ چای آورد؛ در مقابل ما دو نفر گذاشت و در پی بازی‌اش رفت. در دلم به بی‌گناهی این کودکان مظلوم اعتراف کردم. استکان‌ها را برداشتیم و مشغول خوردن شدیم. یکی از حاضرین خطاب به یعقوب گفت: دامادته یعقوب؟
با این حرفش چای داغ در دهانم ماند: «نکنه به من می‌گفت "داماد"؟!»
سریع آن جرعه لب‌سوز را قورت دادم. نیم‌نگاهی به یعقوب انداختم، تا خواستم جواب بدهم که" من داماد کسی نیستم" یعقوب پیش دستی کرد:
- از فامیلای نزدیکمه. جَوونه و سربه‌هوا! دلش نمی‌خواد سر و سامون بگیره و تشکیل خونواده بده... از کارای جَوونای این دورهٔ‌ زمونه دیگه نمیشه سردرآورد! یادتونه همین مصطفی‌ٰی خودمون چقدر دم خونه عموش نشست تا جواب مثبت بگیره؟! یادش بخیر چه روزایی بودند... همه زدند زیرخنده.
شخصی که در کنارم نشسته بود دست بر روی شانه‌ام گذاشت و گفت: دلیلت چیه؟
متعجب گفتم: دلیل چی، چیه؟
یعقوب گفت: منظورش اینه که چرا به فکر تشکیل خونواده نیستی؟ تو دیگه ماشاءالله مرد شدی!
در دل گفتم: خدایا من الان باید در سنگر با نعره‌های تکبیر می‌بودم، ازدواج و مجلس خواستگاری دیگه چیه آخه!
بدون جلب توجه، آرام زیر گوش یعقوب گفتم: عمویعقوب من مجاهدم. عشقمم فقط شهادته و بس!
لبخندی پدرانه‌‌ای زد و گفت: ببین شیرپسر، مجاهدم که باشی یه مجاهده باید تو خونه‌ات داشته باشی تا...
سکوت کرد. پرسیدم:
- تا چی؟
- تا در آغوشش برای امّت خالدها پرورش بده، تا در شب‌های ظلمانی داستانِ رشادت و دلاوری‌ات رو برای فرزندانت بگه. اون‌ها هم به داشتن چنین پدری که جانش رو برای آسودگی امّت پیش‌کش کرده افتخار کنن و با هدف و انگیزه، شور و علاقه، قدم در راه تو بزارن. با نعره‌های" الله‌اکبر" گفتن‌شان گوش فلک را کَر کنن و پرچم اسلام رو در خاک‌های کفر با عدل اسلام به اهتزاز دربیارن. فائز پسرم، اگه توی مجاهد ازدواج نکنی اولأ که یکی از سنت‌های رسول‌الله (صلی الله علیه وسلم) را که در آن عهد و پیوند ایمانی‌ست، پیروی نکردی. دومأ، چطور نسل مجاهد ادامه پیدا کنه تا ظلم ریشه‌کَن بشه؟ بله همه مسلمونا برای بقای نسل‌شون ازدواج می‌کنن، امّا چه نسلی؟ با چه هدف و فایده‌ای؟ شاید دو سه نفر یا بیشتر از نسلشون در راه دین برن. امّا بدون که نسل مجاهد فرق می‌کنه! فرقشم اینه که؛ اون‌ها مجاهد زاده‌ان و از گهواره تا گور با فکر و عقیدهٔ اسلامی، و جهادی تربیت میشن و نتیجه‌اش صلاح الدین‌ها، خالدها، امیرمُثنی‌ٰها میشه.
با تأکید ادامه داد: ای‌مجاهد، ما در آینده به تو و فرزندان مجاهدت برای برپایی "عدالتِ عمری" نیازمندیم. پس خوب به حرفام فکر کن و از خدا برای خودت یه دخترِ باایمان و باجسارت طلب کن تا چنین فرزندانی برات تربیت کنه...

ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
𖤐⃟💦🤍📚⸾⸾🌱 🤍📚⸾⸾𖤐⃟💦


📜
#ضرب_المثلها_18
قسمت هجدهم
👤 مرتضی_احمدی


۸۲۱) قربون برم خدا رو، یک بوم و دو هوا رو، این ور بوم سرما رو، اون ور بوم گرما رو.
۸۲۲) قربون بند کیفتم، تا پول داری رفیقتم.
۸۲۳) قسمت به موقع در خانه آدم را می‌زند.
۸۲۴) قسمت هر کس هر چه باشد، همان می‌شود.
۸۲۵) قسم دروغ، آدم را رسوا می‌کند.
۸۲۶) قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس را.
۸۲۷) قطره‌ای از دریا، مشتی از خروار.
۸۲۸) قمارباز اگه نگه به تخمم که دلش می‌ترکه.
۸۲۹) قماربازی برد ندارد.
۸۳۰) قناعت گنج فقر است.

۸۳۱) قناعت هر که کرد، آخر غنی شد.
۸۳۲) قول مرد یکی است.
۸۳۳) قهر خدا دنیا رو کن‌فیکون می‌کند.
۸۳۴) کاچی به از هیچی.
۸۳۵) کار از محکم کاری عیب نمی‌کند.
۸۳۶) کار امروز را به فردا میفکن.
۸۳۷) کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم.
۸۳۸) کار بوزینه نیست نجّاری.
۸۳۹) کار جوهر مرد است.
۸۴۰) کارد دسته خودش را نمی‌برد.

۸۴۱) کاردش بزنی، خونش در نمی‌آد.
۸۴۲) کار دنیا تمامی ندارد.
۸۴۳) کار را باید به دست کاردان سپرد.
۸۴۴) کار را که کرد؟ آن که تمام کرد.
۸۴۵) کار کردن خر و خوردن یابو.
۸۴۶) کار مال خره.
۸۴۷) کار نشد ندارد.
۸۴۸) کارها نیکو شود اما به صبر.
۸۴۹) کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می‌خواهد و مرد کهن.
۸۵۰) کاری بکن بهر ثواب، نه سیخ بسوزد نه کباب.

۸۵۱) کاری که نمی‌کنی چرا می‌گی؟
۸۵۲) کاسه هر جا رود، قدح آرد.
۸۵۳) کافر همه را به کیش خود پندارد.
۸۵۴) کاه از خودت نیست، کاهدان هم از خودت نیست؟
۸۵۵) کباب پخته نگردد مگر به گردیدن.
۸۵۶) کبکش خروس می‌خونه.
۸۵۷) کجا دمساز باشد آب و آتش.
۸۵۸) کدخدا را ببین، ده را بچسب.
۸۵۹) کرایه‌نشین، خوش‌نشین.
۸۶۰) کریمان دوست می‌دارند مهمان را.
۸۶۱) کسادی بازار از کون‌گشادی بازاریه
۸۶۲) کس اندر جهان جادوانه نماند.
۸۶۳) کس لذت این باده نداند که نخورده ست.
۸۶۴) کسی با دعا نیامده که با نفرین برود.
۸۶۵) کسی جفت‌گیری کلاغ را ندیده.
۸۶۶) کسی را توی قبر کس دیگر نمی‌خوابانند.
۸۶۷) کسی که با مادرش زنا کُنه، با ما چه‌ها کُنه.
۸۶۸) کسی که به ما نریده بود قلاغ کون‌دریده بود.
۸۶۹) کفاش می‌دوزد، خریدار پاره می‌کند.
۸۷۰) کفاف کی دهد این باده‌ها به مستی ما.

۸۷۱) کفتر امام رضا هرز نمی‌پره.
۸۷۲) کفتر جلد رو بوم غریبه نمی‌شینه.
۸۷۳) کف دست مو ندارد.
۸۷۴) کفن‌دزد شب از مرده نمی‌ترسد.
۸۷۵) کفن مرده ارث پدر کسی نیست.
۸۷۶) کفن مرده باید آب ندیده باشد.
۸۷۷) کلاغه از وقتی بچه‌دار شده، یک دل سیر نخورده.
۸۷۸) کلاهتو سفت نیگر دار، باد نبردش.
۸۷۹) کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است.
۸۸۰) کله‌پز برخاست، سگ جایش نشست


#ادامه_دارد..الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
-═ঊ┅🍂📚🍂┅ঊ═-

از ماست که بر ماست

این ضرب‌المثل در مورد فرد یا افرادی به کار می‌رود که با نتایج منفی اعمال خویش روبرو می‌شوند و متوجه می‌شوند که شکست نتیجه عمل خودشان و یا نزدیکان قابل اعتمادشان بوده و بنابراین نمی‌توانند تقصیر را به گردن دیگران یا غریبه‌ها بیندازند. حال این شکست عاطفی یا اقتصادی یا شغلی و.... یا در هر زمینه‌ای باشد این ضرب‌المثل به کار می‌آید. اصل جمله این ضرب‌المثل باید ریشه در این شعر "ناصر خسرو" داشته باشد:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وندر طلب طعمه پروبال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه عرش زمین زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه زکمین گاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد، بگشاد بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز
وز عرش مر اورا به سوی خاک فروکاست

برخاک بیافتاد و بغلتید چو ماهی
آنگاه پر خویش گشود از چپ و از راست

گفتا عجب است این که زچوبی و زآهن
این تیزی و تندی و پریدن زکجا خاست
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
بر تیر نظر کرد و پر خویش بر آن دید
گفتا زکه نالیم که "از ماست که بر ماست"
👍2
✧ دلنوشته‌ای از اعماق قلبم ✧

امشب،
در سکوتِ نیمه‌شب،
با خودم خلوت کرده‌ام...
با تمام آنچه که هستم،
و آنچه که هرگز نتوانستم باشم.


در این تاریکی:

- دست‌هایم را به سوی خاطرات دراز می‌کنم
- چشمانم را به امید فردایی می‌بندم
- و قلبم را به باد می‌سپارم تا هر کجا می‌خواهد ببرد



گاهی زندگی،
مثل کتابی می‌شود
که صفحاتش را پشت سر هم ورق می‌زنی،
اما هرچه می‌خوانی،
معن
ایش را کمتر می‌فهمی...



و من:
- گم‌شده‌ام در میان سطرهای نانوشته
- گیر کرده‌ام در حاشیه‌های سفید
- و تنها چیزی که می‌دانم این است که نمی‌دانم



(شاید حقیقت این است
که ما همه تنها مسافران این دنیاییم،
با بارانی از ستاره بر سر،
و دریایی از اشک در چشم..الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1😭1
یکرنگی و صداقت
با آدمای دورو و با سیاست
جواب نمی ده !
یا باید از زندگیمون حذفشون کنیم
یا به ناچار
مثل خودشون
با سیاست با هاشون رفتار کنیم . . !

"شاملو"الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1👏1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_58 ᪣ ꧁ه
قسمت پنجاه و هشت

در همین حین صدای باز شدن در هال بلند شد، عطا که دستپاچه شده بود، سفره را از روی کمد برداشت و بدو بیرون رفت.با بیرون رفتم عطا، نفس راحتی کشیدم، دست و پاهام میلرزید و مطمئن بودم الان صورتم مثل لبو سرخ شده.وحید با کاسه ای پر از ماست داخل آشپزخانه شد و همانطور که با تعجب بهم نگاه می کرد گفت: چی شده منیره؟! چرا رنگ و رخت اینقدر برافروخته هست؟!سر قابلمه برنج را برداشتم و‌گفتم: نمی دونم، یه جوری ام، انگار گُر گرفتم..وحید همانطور که بوی برنج را بالا می کشید گفت: به به! عجب بویی میده و بعد لبخندی زد و گفت: احتمالا آب به آب شدی، یه مدت توی شهر بمونی درست میشه...برنج و خورش را کشیدم و دادم دست وحید برد تو هال...خودم نرفتم، صدای وحید بلند شد: عروس خانم، خودتون هم بیایین که بی شما غذا به دلمون نمیگیره...با صدای ضعیفی گفتم: شما بخورید من حالم خوب نیست و میل هم ندارم، این را گفتم و کنار کمد نشسته و تکیه کردم.چند لحظه بعد، وحید بالا سرم بود و با لحنی عصبانی گفت: منیررره! این حرکات بچگانه چی هست که از خودت در میاری؟! پاشو بیا سر سفره..با بی حالی نگاهش کردم و گفتم: وحید تورو خدااا، خودت گفتی آب به آب شدم، حالم خوش نیست، شما بخورین..وحید هوفی کرد و رفت توی هال، منم سرم را گذاشتم کنار کمد و خوابیدم، البته خودم را به خواب زدم و هدفم این بود که این مرتیکه هرزه زودتر از خونه ام بره...اون شب با تمام استرسش به صبح رسید، من بابت رفتار عطا اینقدر بهم ریخته بودم که حرفهای مهرنسا یادم رفته بود و صبح زود که وحید می خواست بره سرکار بهش گفتم: وحید من نمی دونم برای ثبت ازدواج چکار باید کنیم، اما هر کاری لازم هست انجام بده تا اسممون بره توی شناسنامه همدیگه...وحید با بی خیالی گفت: برو بابا! اینقدر کار دارم که این توش گم هست، مهم خطبه عقد بوده که خونده شده، بقیه اش بچه بازی هست.با تحکمی توی صدایم گفتم: همین که گفتم، یا میری دنبال ثبت ازدواجمون یا من برمی گردم روستا، فهمیدی؟!

مدام حرفهای عطا توی گوشم زنگ میزد، هنوز ازدواجت ثبت نشده...و من توی عالم بچگیم می ترسیدم به خاطر همین مورد،عطا یه بلایی سر خودم و زندگیم بیاره و هر روز صبح و شب که با وحید تنها میشدم به وحید گوشزد می کردم که باید ازدواجمون ثبت بشه و اینقدر پیگیری کردم و خودم را به در و دیوار زدم، صفیه خانم را واسطه کردم تا وحید از خر شیطون اومد پایین و دقیقا دو هفته بعد از اومدنمون به شهر، با حضور پدر و مادرم و پدر و مادر وحید به محضر رفتیم و ازدواجمان ثبت شد و ما عرفا و شرعا زن و شوهر شدیم.روز ثبت ازدواجمون عطا هم خودشون را به محضر رسونده بود، البته توی این فاصله چند باری عطا تا دم خونه ما آمده بود، اما نه من اونو دیدم و نه اون موفق به دیدن من شد، اما روز عقدمون اومد و چند باری متوجه نگاه هیز عطا شدم، انگار با نگاهش من را تهدید می کرد و می خواست چیزی بگه.من کسی را نداشتم که باهاش راحت باشم و درد دل کنم و تنها سنگ صبورم محبوبه بود که گاهی تلفنی و گاهی هم پیامکی باهاش حرف میزدم، به محبوبه از عطا و حرفهای زشتش و عشق شیطانیش گفتم، محبوبه بهم توصیه می کرد که هر چه زودتر به وحید بگم تا وحید پای این موجود نفرت انگیز را از زندگیمون بِبُرد..اما من صلاح نمی دونستم بگم، یه جورایی میترسیدم، آخه من شناخت آنچنانی از وحید نداشتم و نمی دونستم وقتی همچی حرفی به وحید بزنم، طرف منو میگیره یا دوستش را...اصلا نمی دونستم برخوردش چیه؟! و گاهی به خودم میگفتم اگر به وحید بگم ممکنه انگ بی آبرویی به خودم بزنه چرا که همونطور من شناختی از وحید نداشتم اونم شناخت آنچنانی از من نداشت پس احتمال هر برخورد ناخوشایندی از طرفش بود، پس تصمیم گرفتم به وحید نگم و خودم یک جوری این قضیه را مدیریت کنم که هیچ برخوردی بین من و عطا پیش نیاد.
.
تصمیم گرفته بودم اگر عطا خواست دوباره به خانه ما بیاد، من به یه بهانه برم خونه آقا عنایت و اینقدر اونجا بمونم تا عطا بره، اما بعدها پشیمون شدم از این تصمیم و با خودم میگفتم کاش حرف محبوبه را گوش کرده بودم و همون اول راه همه چیز را به وحید می گفتم.یک هفته ای از عقدمون می گذشت که یک روز صبح یک ساعتی بود وحید سرکار رفته بود تلفنم زنگ زد، مثل فنر از جا پریدم چون میدونستم پشت خط کسی جز مامانم یا محبوبه و نهایت وحید نمی تونه باشه.روی صفحه تلفن را نگاه کردم، شماره اشنا نبود، شماره ای بود که من ثبتش نکرده بودم.چند بار اومدم جواب بدم اما یه نیرویی مانع میشد، پس بی خیالش شدم و با خودم می گفتم حتما اشتباه گرفته..صدای زنگ گوشی قطع شد و پشت سرش آلارم پیامک بلند شد، پیامی از همون شماره بود که نوشته بود: عشقم گوشی را بردار منم...

#ادامه_دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_59 ᪣ ꧁ه
قسمت پنجاه و نه

لبخندی روی لبم نشست، آخه وحید یکی دوبار اول عقدمون به من می گفت عشقم و این روزها انگار فراموش کرده بود که منم عشقش هستم و حالا که انگار می خواست منو سورپرایز کنه...دوباره تلفن زنگ خورد و اینبار با همون زنگ اول تماس را وصل کردم و با شادی محسوسی توی صدام گفتم: سلام عزیزدلم...شماره جدید گرفتی؟! خیلی بلایی هااا.یک دفعه صدای قهقه ای توی گوشی پیچید و پشت سرش صدای عطا بلند شد: عشق منی تو دخترک شیطون بلا..انگار کاسه آب سردی روی سرم ریخته باشند، دست و پام شروع به لرزش کرد، گوشی را قطع کردم و ناخوداگاه به گوشه ای پرتش کردم و خودمم کنار دیور نشستم و همانطور که چمپاتمه زده بودم دستهام را روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند شروع به گریه کردم.چندین هفته گذشت و هر روز بارانی از پیامک های عطا به گوشی ام نازل میشد و من مجبور میشدم پیام ها را تند تند بدون اینکه بخوانم پاک کنم.یکی دوبار هم عطا همراه وحید به خانه آمد، یکبارش که اصلا از آشپزخانه بیرون نیامدم و یکبارش هم تا متوجه شدم وحید، کسی همراهش است، خودم را از درب بین خانه به منزل آقا عنایت انداختم چون حدس میزدم که عطا همراهش باشد و حدسم درست از کار در آمد و من تا وقتی عطا گورش را گم نکرد به خانه ام نیامدم.نزدیک ظهر بود و قرار بود که وحید زودتر به خانه بیاید و نهار خانه باشد که دوباره صدای آلارم پیامک گوشیم بلند شد، دوباره تن و بدنم شروع به لرزیدن کرد، انگار به صدای پیامک فوبیا پیدا کرده بودم.صفحه گوشی را روشن کردم و دیدم همون نامرد نوشته: عشقم خیلی دلم برات تنگ شده و امروز قبل از اینکه وحید بیاد میام ببینمت...

با دیدن این پیامک چشمام سیاهی رفت،گویی تمام نیروی بدنم به یکباره از تنم خارج شد، برای اولین بار خواستم جوابش را بدم و با دستهای لرزان نوشتم: کثافت آشغال، عوضی نامرد، اگر چشمم به چشمت بیافته تو رو میکشم و پیامک را ارسال کردم و گوشی را خاموش کردم، اون زمان چیزی از گوشی سر در نمیاوردم و نمی دانستم که میشه طرف را مسدود کنم تا پیامک نده.مثل روحی سرگردان داخل خانه می گشتم و فقط با بوی سوختگی سیب هایی که گذاشته بودم سرخ بشه به خود آمدم.دوباره مشغول به خلال کردن سیب شدم و یکدفعه چشمم به چاقوی دستم افتاد، درسته اگر عطا جرات کنه بیاد در خونه ما با همین چاقو میکشمش..سیب زمینی ها را خلال کردم و در همین حین صدای زدن در بلند شد، انگار که صدای در نبود و بمب ساعتی بود که به کار افتاده بود و من هر لحظه منتظر انفجار در یا بهتر بگم پریدن عطا از روی سقف دالان ورودی داخل حیاط بود.تصمیم گرفتم بی توجه به ضربه هایی که به در وارد می شد، کارم را انجام دهم.پس سیب زمینی ها را داخل روغن ریختم و شروع به خواندن شعر باز باران با ترانه..که خیلی دوستش داشتم کردم.صدایم را آنقدر بلند کردم که هیچ صدایی دیگری به گوشم نرسه، نمی دانم من نمی شنیدم یا واقعا صدای در زدن قطع شده بود، لبخند ریزی زدم و زیر لب گفتم: بهترین راه همینه، تا وقتی وحید خانه نیست من در را برای احدالناسی باز نخواهم کرد.

سیب ها نیمه سرخ شده بود که صدای صفیه خانم از در وسط بلند شد: منیرررره جان..کجایی؟! مگه صدای در را نمی شنوی، در را باز کن عطا دوست وحید هست، انگار یه وسیله برای وحید می خواد ببره..زیر گاز را کم کردم و همانطور که چادر را سرم می کردم در هال را باز کردم و گفتم: سلام مامان! اما وحید زنگ نزده و چیزی نگفته، فکر نمی کنم چیزی احتیاج داشته باشه..صفیه اشاره به در حیاط کرد و گفت: حالا در را باز کن ببین چی میگه...زیر لب چشمی گفتم و قبل از رفتن به سمت در حیاط، خودم را به آشپزخانه رساندم و چاقو را از روی سبد برداشتم و همانطور که زیر چادرم پنهانش می کردم، از در هال بیرون رفتم.من واقعا تصمیم خودم را گرفته بودم، مرگ یکبار و شیون هم یکبار، یا با تهدید می ترسونمش یا واقعا میکشمش...با قدم های بلند و‌مصمم به طرف در حیاط رفتم، لای در را باز کردم و هیکل بی ریخت و ترسناک عطا را از لای در دیدم.صدام را بالا بردم و گفتم: مگر بهت نگفتم پات را در خونه ما نذاری؟! حالا هم خونت پای خودته....یا مثل بچه آدم راهت را بکش و برو یا اینکه با همین چاقو میکشمت...و چاقو را نشونش دادم.عطا همانطور که قهقه میزد پایش را لای در گذاشت و با یک حرکت در را باز کرد و من تلو تلو خوران به عقب رفتم.عطا نگاهی به من کرد و گفت: توی بچه دهاتی میخوای منو بکشی؟! عطا را بکشی؟! و بعد نگاهی به ان طرف کرد، انگار کسی تو کوچه بود و صداش را بالا برد و گفت: چرا گوشیت را خاموش کردی؟ وحید زنگ زد جواب ندادی، منو فرستاد تا شارژر موبایل را براش ببرم.

#ادامه_داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_60  ᪣ ꧁ه
قسمت شصت

با یک حرکت در را بستم و با سرعت به سمت هال رفتم، حدس میزدم صفیه خانم توی کوچه بوده، شارژر گوشی وحید را از روی پنجره هال برداشتم و خودم را به درخونه رسوندم، در را باز کردم و شارژر را به طرف عطا دادم و گفتم: برو گورت را گم کن..عطا شارژر را گرفت و خیلی معمولی تشکر کرد و وقتی می خواستم در را ببندم سرش را کنار در آورد و آهسته گفت: تو عشق منی، تا به دستت نیارم ول کنت نیستم اینو تو گوش خودت فرو کن..در را محکم بستم و خودم را به هال رساندم.گوشی را برداشتم، روشنش کردم، یک راست رفتم صفحه پیام ها و کل پیام های عطا را پاک کردم.اون روز عطا دیگه پیام نداد، عصرش وحید اومد خونه، بعد نهار و استراحت، دنبال شارژر بود و وقتی گفتم عطا اومده گفته تو شارژر را میخوای، با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت: من که نفرستاده بودمش، معلوم این پسر به سرش زده؟!و تازه فهمیدم که گول عطا را خوردم.اونروز گذشت و فردا صبحش بعد از اینکه وحید رفت سر کار دوباره پیام های عطا شروع شد، همه اش از زندگی رویایی و آینده ای زیبا حرف میزد.ناراحت بودم، توی چند پیام براش نوشتم.تو دوست صمیمی وحید هستی،تو مثل داداشم هستی و من زن داداش تو حساب میشم.اینهمه قوم و قبیله های ما ادعای تعصب دارن.تو هم روی زن داداشت تعصب داشته باش و به برادر خودت خیانت نکن...با فرستادن این پیام ها، انگار باب گفتگو را باز کرده بودم، عطا پشت سر هم پیام میداد و اینبار پیاماش رنگ و بویی دیگه داشت.از نامردی دوستاش می گفت، از اشتباهات وحید می گفت و از خوشبختی وحید می گفت.و دوست داشت مثل وحید خوشبخت بشه و خوشبختی اش را در ازدواج با من میدونست.یه ذره رحمم به حالش اومد، می خواستم مثل یه خواهر کوچک بهش بفهمونم اشتباه میکنه، اما واقعا نمی دونستم چی بگم...

اون روز دم دم های غروب وحید اومد، سر شب غذا را خورد، من فراموش کرده بودم صدای گوشی را ببندم، اون روزا به خاطر پیام های وقت و بی وقت عطا، زمانی که وحید خونه بود صدای گوشی را می بستم تا متوجه نشه، خیلی می ترسیدم.اما اونروز فراموش کرده بودم و پشت سر هم صدای رسیدن پیام به گوشیم میومد.وحید یه لقمه گذاشت دهنش و من با حالتی دست پاچه به سمت گوشی که کنار تلویزیون گذاشته بودم رفتم، گوشی را برداشتم و به بهانه اینکه سرو صدای گوسفندا میاد از در هال بیرون زدم، می خواستم فقط پیام های عطا را پاک کنم، اصلا قصد نداشتم نه بخونم و نه بهشون جواب بدم.کنار شیر آب وایستادم و صفحه گوشی را روشن کردم که یکهو دست وحید از توی تاریکی بیرون آمد و گوشی را از دستم قاپید...
تمام تنم رعشه گرفت، اصلا نفهمیدم کی وحید روی حیاط اومده بود..وحید صفحه پیامک را باز کرد، نمی دونم عطا چی نوشته بود اما هر چی وحید بیشتر می خوند صورتش قرمزتر میشد و یکدفعه خرناسی کشید و گفت: خاک برسرت دخترهٔ ابله! بذار جوهر عقدنامه ات خشک بشه بعدش به من خیانت کن...وحید مدام پشت سر هم عربده می کشید، منم که کلا تمام تنم می لرزید دستهام را گرفته بودم جلو دهنم و محکم پام را روی زمین می کوبیدم و می گفتم: آروم وحید، تو واقعیت را نمی دونی منو قضاوت نکن، به خدا داری اشتباه میکنی، من گناهی ندارم.

وحید دست منو توی دستش گرفت و محکم به سمت در هال کشوند وارد هال شدیم و منو به جلو هُل داد و من همانطور که تلو تلو می خوردم به جلو پرت شدم.وحید گوشی منو توی دستش تکون میداد و‌ می گفت: اگر تو گناهی نداری، اگر من دارم اشتباه می کنم این پیاما چی هست؟! چرا از سر سفره به بهانه الکی بلند شدی و اومدی توی حیاط؟!وحید نفسش را محکم بیرون داد و گفت: خوب اومدی بیرون تا به پیام های عششششقت جواب بدی، یعنی عطا بیشتر از نمک سفره حرمت داشت؟! خاک بر سر من....خاک بر سرمن که نوعروسم جسمش اینجاست و روحش جای دیگه سیر می کنه و بلند تر فریاد زد: این عطای بی شرف چی بیشتر از من داشت که چشمت را گرفته و راضی شدی به شوهر خودت خیانت کنی هااا؟! در هال نیمه باز بود با ترس به سمت در رفتم و‌ گفتم: آرومتر وحید، آبروی منو نبر، به والله قسم من بی تقصیرم..اومدم در هال را ببندم که احساس کردم سایه ای پشت درخت رفت، سرم را از در هال بیرون بردم و یه هیکل شبیه هیکل مهر نسا از در وسط خونه، خودش را انداخت اون طرف توی خونه آقا عنایت...وقت کنکاش بیشتر نبود، در را بستم اومدم سمت وحید، وحید گوشی را پرت کرد کنار پشتی و جلو امد یقه منو گرفت و‌گفت: چرا به من خیانت کردی؟!چی برات کم گذاشتم؟! اصلا توی این مدت کوتاه چکار باید میکردم که نکردم و تو دل دادی به رفیق من هااا؟! همانطور که با نگاهی پر از خواهش به چشم های سرخ از عصبانیت وحید خیره شده بودم گفتم: به جان وحید اشتباه میکنی، تهمت نزن، اون دنیا باید جواب بدی،.من...من تو رو

#ادامه_دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1😢1
🌴 حکم ذكر و صلوات در حالت جنابت، حیض و نفاس #مسائل_جنابت #مسائل_حیض

سوال : آيا در حالت جنابت و بی وضويی ذكر کردن جايز است؟

📄جواب: بله، ذكر در حالت جنابت و بی وضويی جايز است، حتی در حالت حيض و نفاس هم جايز است. ذكر و تسبيح در هيچ حالتی ممنوع نيست. اما در حالت حيض و نفاس، تلاوت و مس «قرآن» و نماز خواندن، و طواف كعبه‌ ی معظمه ممنوع است. 📚 مجالس قطب الارشاد/ج ۱ 🌴

╯الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#ستاره
#قسمت_بیستوهشت



پاشدم و توی خونه قدم میزدم ،صدای خنده های حسین میپیچید توی اتاق ، از ذوق کردناش خوشحال میشدم کاش حسن بود بزرگ شدنش رو میدید ، حتی دوست داشتم پدر و مادر حسن زنده بودن و نوه شون رو میدیدن ...چقدر ذوق این روزا رو داشتن اما دست تقدیر چیز دیگه یی واسشون رقم زد ، ته دلم غم از دست دادن حسن و داشتم و باور نداشتم و پیش خودم میگفتم فکر کن ترکت کرده و رفته اینجوری واسم قابل تحمل تر بود ...
...
رفتم و توی آشپزخونه چرخ میزدم ، چقدر همه چیز تمیز و مرتب و چقدر همه چیز جدید بود ، هیچی توی عمارت کم نداشتم، ولی این خونه خیلی شیک و ترو تمیز بود ، به دلم نشسته بود ، علی حتی یخچال و هم پر کرده بود ...
کمد ها رو یکی یکی باز و بسته میکردم و دنبال وسایل میگشتم تا چیزی برای ناهار درست کنم ، ظرف ها رو پیدا کردم و شروع کردم آشپزی دوست داشتم،اولین غذای این خونه مورد علاقه ی خان داداشم باشه ..
خوشحال بودم داداشم میخاد سر و سامون بگیره ...
غذا رو واسه جا افتادن گذاشتم روی گاز و رفتم توی خونه و حیاط چرخ میزدم و همه چیز برای من و حسین تازگی داشت ، اول از همه دوست داشتم حیاط رو تمیز کنم نگاهی به دور تا دور حیاط انداختم تخت چوبی کوچیکی که معلوم بود خیلی وقته استفاده نشده گوشه ی حیاط گذاشته بود و یه حوض آبی قشنگ وسطش که چند تا ماهی توش چرخ میزدن ، دور زدم و طرف دیگه ی حیاط گلدونایی بودن که معلوم بود کسی بهشون رسیدگی نمیکرد، فقط چندتایی کاکتوس سالم مونده بودن ، که اون موقع نمیدونستم کاکتوس چیه و وقتی خاستم دست بهش بزنم همه ی دستم خارخاری شد ، نگاهی به درختا انداختم انقدری بلند بودن که وقتی به بلندیشون نگاه میکردم سرم گیج میرفت ، چقدر آرامش داشتم توی این خونه ، انگاری روزای خوشم قرار بود توی این خونه رقم بخوره ...
آفتابه رو پر آب کردم و کف حیاط رو آب ریختم جارو برداشتم و شروع کردم تمیز کردن ، روی تخت و تمیز کردم ، گلدونا رو کنار گذاشتم تا علی بیاد ،باعلی درستشون کنم ، باغچه ها رو تمیز کردم ، دور تا دور حوض و تمیز کردم ،حسین هم اومده بود و توی باغچه نشسته بود و خاک بازی میکرد حتی حسین هم انگاری از اومدن به این خونه خوشحال بود ...
انقدر لذت بردم که نفهمیدم چقدر طول کشید ...
صدای در زدن اومد ، رفتم تا در و باز کنم وقتی در و باز کردم، علی رو با سر و روی زخمی دیدم، انقدر ترسیدم که شوکه نگاهش کردم و محکم زدم توی صورتم گفتم : چی شده علی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ کی این بلا رو سرت آورد؟
علی گفت : اول برو کنار بیام داخل همه چی و واست میگم ....
رفتم کنار و ترسیده رفتم هرچی بود پیدا کردم آوردم و با پارچه ی خیس شده شروع کردم به تمیز کردن زخماش ...علی هم با صدای گرفته یی شروع کرد به تعریف کردن : بعد از اینکه گفتی برو باهاشون حرف بزن بریم خاستگاری، رفتم سراغ زهرا وقتی رسیدم خونشون منتظر موندم تا بیاد توی کوچه که باهاش حرف بزنم ،از شانس من وقتی اومد بیرون داشتیم حرف میزدیم کلی ذوق کرده بود که حرفای تو رو واسش گفتم ، بهم گفت باید قدر تو رو بدونم ‌.. ستاره ،زهرا خیلی دختر خوب و مهربونیه، مطمئن بودم دوستای خوبی میشید ، ولی وقتی داشتیم حرف میزدیم داداشش از راه رسید و بقیشم که خودت حدس میزنی ...
گفتم :خب برادر من این که چیزی نیست، خودم میرم باهاشون حرف میزنم..
علی گفت :اما ستاره دیگه شدنی نیست ..برادرش گفت دختر به دهاتی ها نمیدن ...
گفتم : ولی من میتونم راضیشون کنم ، قول میدم بهت ...
علی گفت کاش اینجور که تو میگی بشه ...
زخماشو تمیز کردم و رفتم غذایی که یخ زده بود رو گرم کردم تا غذا بخوریم ،تصمیم گرفتم فردا حتما برم خونه ی زهرا اینا ...
روز بعدش صبح بیدار شدم و به علی گفتم من و ببر و برسون خونه ی زهرا اینا ، حسین و آماده کردم و لباس کردم تنش و خودمم بهترین لباسمو پوشیدم ، یه لباس زرشکی که با رنگ سفید صورتم خیل قشنگ میشد ، گره ی روسری هم سفت کردم و راه افتادیم سمت خونه ی زهرا اینا ، وقتی رسیدیم به علی گفتم : تو داخل نیا من میرم تا باهاشون حرف بزنم ...
علی هم گفت چشم و دیگه نیومد داخل ...
در زدم منتظر بودم که صدای گفت : کیه ؟
من از پشت در گفتم : میشه چند لحظه درو باز کنین ...
وقتی در باز شد یه مرد جوون در و باز کرد ، نگاهی بهم انداخت و گفت : بفرمایید ...
گفتم : میشه چند لحظه بیام داخل امر خیر ..
گفت : نمیشناسمتون ولی بفرمایید تو...
تعجب کردم بهش نمیومد کسی باشه که علی رو به باد کتک گرفته باشه ..
پشت سرش راه افتادم رفتم داخل ، یااللهی گفت و رفتیم داخل ، صدا زد : زهرا بیا مهمان داریم وسایل پذیرایی رو بیار ...
خوشحال شدم، زود میخاستم زهرا رو ببینم ذوق داشتم واسه علی ،الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#ستاره
#قسمت_بیستونه


در باز شد و زهرا اومد داخل و گفت : چشم خان داداش و رو به من گفت : سلام خانم خوش اومدین ‌‌‌..
داداشش گفت : چای بریز و بیا اینجا بشین خانم برای امر خیر اومده...
یهو زهرا چنان سرشو بالا گرفت که ترسیدم گردنش از سرش جدا بشه ، اخم ریزی کرد و رفت ...
خندم گرفت هنوز نمیدونست از طرف علی اومدم...
تا زهرا بیاد شروع کردم به حرف زدن : آقا من اسم شمارو نمیدونم ،اما اومدم تا زهرا رو برای برادرم خاستگاری کنم ،برادرم یه مرد واقعیه ،چند سال موند به پای من تا با این بچه تنها نباشم ،چند سال خواهر شما رو میخواست، اما چیزی به من‌ نگفت، من تازه دیروز فهمیدم و داداشم رو فرستادم تا بهتون خبر بده برای خاستگاری ، و مثل اینکه با شما دست به یقه شدن ..
برادر زهرا که انگاری تازه متوجه شد من خواهر علیم گفت : من دختر به اون نمیدم ، اون چهار سال خواهرم و افسرده کرد ، شیش ماه ولش کرد رفت، این شیش ماه خواهرم مرد و زنده شد،من دختر بهش نمیدم ...
با اخم نگاهی بهش کردم و گفتم : من که توضیح دادم دلیلش چی بود ، اما انگاری نمیخاید متوجه بشین ...
گفت : اون باید از اول میومد پیش خودم، نباید میومد پیش زهرا...
معلوم بود لج کرده ...رو بهش گفتم : من قول میدم چیزی برای خواهرتون کم نذارم، کاری میکنم زندگیش شیرین بشه ، از لحاظ مالی علی چیزی کم نداره، من هرچی دارم واسه علی هست ...
زهرا که انگاری حرفامون روشنیده باشه با رویی که مشخص بود نمیخاد نشون بده خوشحاله، اومد داخل و چای تعارف کرد ، ازش تشکر کردم و خاستم کنارم بشینه، نگاهی به چهره ی معصومش انداختم، همسن خودم بود، اما چهره ی اون هنوز چهره ی یه دختر جوون و داشت ،ولی من چهره م خسته بود و با تجربه مثل یه زن بزرگ رفتار میکردم ، چشمای عسلی و پوست گندمی و موهای بور قشنگی داشت ...
توی دلم به انتخاب علی تبریک گفتم .
برادر زهرا گفت : من نمیخام بین زهرا و علی فاصله بندازم ، من از دور علی رو میشناسم و همیشه زیر نظرش داشتم، ولی من روی خواهرم حساسم، زهرا بدون پدر و مادر بزرگ شد با جون و دل بزرگش کردم، وقتی میدیدم خواهرم داره آب میشه و از علی خبری نیست عصبانی شدم...حالا هرموقع بخاین میتونین با علی بیاین تا باهم حرفامون و بزنیم ...
انقدر خوشحال شدم که گفتم علی پشت در منتظر منه ،میشه بهش بگین بیاد داخل ..
برادر زهرا پاشد و رفت که علی رو صدا بزنه ..
زهرا نگاهی بهم انداخت و من بهش گفتم :تبریک میگم زهرا جان ..
زهرا خجالت کشید و گفت : ممنونم ازتون ..
زهرا حسین و بغل کرد و گفت :خیلی دوست داشتم حسین و ببینم شنیده بودم خیلی شیرینه ...
خندیدم و گفتم : دیگه از چند وقت دیگه همیشه کنار مایی...
داشتیم حرف میزدیم با زهرا ،نگران شده بودم علی و برادر زهرا هنوز نیومدن داخل ،خاستم پاشم برم بیرون که در و باز کردن و دوتاشون اومدن داخل ...
چهره ی علی غمگین نمیزد ،پس خوش خبر بود ...
برادر زهرا به ما نگاهی کرد و گفت : ما حرفامون و زدیم، حالا نوبت زهرا و علی که حرفاشون و بزنن ... زهرا و علی رفتن توی اتاق کناری و شروع به حرف زدن کردن ، حسین هم داشت توی اتاق بدو بدو میکرد و میگفت دایی علی میخاد زن بگیره ...
خنده م گرفت به حرفا و حرکاتش ...
نمیدونم گاهی آدم حس میکنه یکی خیره شده و داره نگاهش میکنه، سرمو که بلند کردم دیدم برادر زهرا داره نگاهم میکنه ، توی نگاهش هیچ حسی بدی ندیدم ... سرمو پایین انداختم که گفت : ستاره خانم ، علی همه ی زندگیتون رو واسم تعریف کرد، متاسفم برای این اتفاقات ..
سرم پایین بود که گفتم :ممنونم ازتون ،من سختی زیاد کشیدم اما الان فقط پسرم و علی واسم مهمن، دوست ندارم اذیت بشن ، فقط خوشی این دو نفر واسم مهمه ....
برادر زهرا گفت :اما خودتون هم مهم هستین...
چیزی نگفتم انگاری نشنیدم ...
دیگه سکوت کرده بودیم و حرفی نمیزدیم که علی و زهرا اومدن بیرون ،رو بهشون گفتم :مبارکه؟؟
لپای زهرا گل انداخت و علی هم سرشو پایین انداخت ‌‌.‌.
کل بلندی کشیدم و گفتم پس مبارکه ...
بقیه ی قرارا رو گذاشتیم و قرار شد زهرا هم بیاد و کنار ما توی خونه ی جدید زندگی کنه ...
تمام طول مدت متوجه نگاه های برادر زهرا بودم، اما به روی خودم نیاوردم، توی نگاهش غم خاصی بود که آدم و کنجکاو میکرد ...
با علی پاشدیم و خدافظی کردیم و رفتیم‌ خونه ...
علی خوشحال بود و همش با حسین بازی میکرد ،ازین شادی که اومده بود توی خونمون خیلی خوشحال بودم انگاری دوباره شادی به زندگیم برگشته بود ...
حسین هرچی بزرگتر میشد بیشتر شبیه حسن میشد و این دل من و بدجور غوغا میکرد از نبود حسن ، چقدر آرزو داشتم که فقط یک بار دیگه حسن رو ببینم و قدر خوبیاش رو بیشتر بدونم ...
چند روز گذشت و زهرا و علی آزمایش دادن و صیغه ی محرمیت بینشون خونده شد تا خودشون رو برای عقد رسمی آماده کنن ..الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#ستاره
#قسمت_سی


شبی بود که زهرا و برادرش رو دعوت کرده بودیم خونه ، علی سنگ تموم گذاشت ، واسه اینکه زشت نباشه زنگ زدیم رضا و سمانه هم اومدن ، رفتار سمانه انقدر زشت بود که من خجالت میکشیدم در مقابل زهرا دختری که از مهربونی چیزی کم نداشت ..
داشتم وسایل و آماده میکردم برای شام که سمانه اومد ناخنکی به غذا زد و گفت : ستاره خانم دیگه چیزی به ما نمیگین و خودتون کاراتون و انجام میدین امشب هم نیاز نبود دعوتمون کنین ..
از پرروییش حرصم گرفت، اما بخاطر اینکه چیزی خوشحالی علی رو خراب نکنه چیزی نگفتم و به لبخندی اکتفا کردم ...
زیر نگاه های برادر زهرا ،شام خوردم ، اصلا دوست نداشتم به کسی دیگه جز حسن فکر کنم ، از روزی که زن حسن شدم حتی دیگه سعید هم یه غریبه شده بود واسم ، اصلا مهر و محبتی توی دلم بهش نداشتم، این حسن بود که تمام قلبم و تسخیر کرد، حتی بعد از گذشت این چهار سال هنوز نمیتونم محبتاش رو فراموش کنم ، شاید روزی ده بار دعا میکردم که حسن برگرده کنارم، با فکر به خوبیای حسن بیشتر از قبل عزمم جزم میشد که به کسی فکر نکنم ...
شام خوردیم و ظرف ها رو جمع کردیم و زهرا کمکم کرد ظرفا رو بشوریم و تمام مدت سمانه هیچ کاری نکرد ‌.. همه نشسته بودیم و مشغول حرف زدن که صدای زنگ خونه بلند شد ، خاستم پاشم در و باز کنم که علی گفت : بشین من باز میکنم غریبه س حتما ،کسی اینجا رو بلد نیست ...
علی رفت و در و باز کرد صداش میومد که تعارف میکرد بفرمایید داخل ...
رفتم پشت شیشه که ببینم کی بود اما با کسی که دیده بودم شوکه خشکم زد ،اون حسن بود که با لیلا اومد داخل‌‌‌
نفسم بند اومد اون حسن بود ، اون حسن بود ،، از پشت پنجره نمیتونستم تکون بخورم ، انگاری خواب بودم توی شوک بودم ، استرس داشتم، حسن نگاهش به پنجره افتاد من و دید ،نگاهم توی نگاهش افتاد، نفسم حبس شده بود و بالا نمیومد ، اون که کنارش بود لیلا بود ، اما لیلا گفته بود که حسن مرده ،چرا دروغ گفته بود نمیدونم ، فقط میخاستم برم و حسن و از نزدیک ببینم ، حمله کردم سمت در حیاط و در باز کردم از پله ها رفتم پایین و ایستادم روبروی حسن ،حسن نگاهی بهم کرد ، به موهاش که نگاه کردم دیدم شقیقه هاش سفید شده بود ، چقدر تغییر کرده بود ،رفتم نزدیکش ایستادم و نگاهش میکردم اشک از چشمام دونه دونه میریخت ، توی چشماش که نگاه میکردم حس میکردم اون حسن من نیست ،چشماش یخ بود و هیچ عکس العملی در مقابل دیدن من نکرد ... نگاهی به لیلا انداختم که بهم علامت داد چیزی نگم ،گفتم :حسن ؟
اما بازم نگاهم کرد و چیزی نگفت ...
لیلا که فهمید حالم خوب نیست اومد و بغلم کرد ، روبهم گفت :چقدر دلم واست تنگ شده بود ستاره جانم ، من و ببخش اما واست همه چیز رو توضیح میدم ...
دستشو محکم گرفتم و گفتم : خوش اومدی لیلا جان ،تو که گفتی حسن مرده اما این حسن ،چرا بهم دروغ گفتی ؟
لیلا گفت : اجازه بده بریم داخل همه چیز و بهت میگم...
با هم رفتیم داخل خونه ،لیلا رو بهم‌گفت: ببخشید مثل اینکه بدموقع اومدیم مهمان داشتین ...
در جوابش گفتم :نه چه حرفیه ،علیمون داره ازدواج میکنه نامزدش و برادرش رو دعوت کردیم ...
لیلا خوشحال شد و تبریک گفت ....
زهرا و برادرش که دیدن اوضاع اینجوریه پاشدن و رفتن ...
منم سریع رفتم توی اتاق پیش لیلا و حسن ،اما حسن هیچ عکس العملی بهم نشون نمیداد ، خاستم بهش اب بدم ،زد زیر دستم و لیوان شکست.
تعجب کردم از رفتارش ، نگاهی به لیلا انداختم، بازم با سرش بهم فهموند کاری نکنم ،دیدم لیلا از توی چمدونش یه جعبه قرص درآورد و شروع کرد به درآوردن قرص ها و دادنشون به حسن ، با تعجب نگاهشون میکردم ،حسن خیلی آروم از دست لیلا قرص ها رو خورد و لیلا بهش گفت : حسن جان میخای بخوابی خسته شدی؟
حسن مظلوم نگاهش کرد و گفت :آره بخوابم ...
گریه م گرفت ، چه بلایی سر حسن اومده بود...
لیلا شروع کردبه تعریف اتفاقاتی که افتاده بود:ستاره وقتی اومدم و حسین وتحویلت دادم، حسن توی کما بود و همه دکترا گفته بودن میمیره ،راستش نمیخاستم دوباره درگیرت کنم، واسه همین نگفتم زنده س ، همینجوری روزا میگذشتن تا اینکه حسن به هوش اومد، همه میگفتن معجزه ست ،من خوشحال بودم، اما حسن بی تابی میکرد واسه دیدن تو ، نمیدونم چرا همش میگفت دیگه نمیخاد کنار تو زندگی کنه، اما میخاد مطمئن بشه که توخوشحالی،منم دیدم حالش خوبه گذاشتم خودش تصمیم بگیره، نخاستم یه بار دیگه جداتون کنم،اونم تصمیم گرفت که بیاد و پیش تو ، راستش بعد ازین که به هوش اومد برگشتیم ایران ، اما خودش نخاست که تو ببینیش ،تا اینکه یه روز گفت میخاد بیاد روستا و از من خاست که اصلا چیزی از زنده بودنش به تو نگم ، اما هرچند وقتی که برمیگشت پیشم، میگفت دوست دارم ستاره ازدواج کنه به زندگیش برسه،


ادامه داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3😭1
حکم شرعی خالکوبی

خالکوبی ( تتو ) در شریعت اسلامی از جمله گناهان بزرگ شمرده شده است ؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم به صراحت مرتکبان آن را مورد لعنت قرار داده‌اند. « لَعَنَ اللَّهُ الْوَاصِلَةَ وَالْمُسْتَوْصِلَةَ، وَالْوَاشِمَةَ وَالْمُسْتَوْشِمَةَ»
یعنی: خداوند لعنت کند زن یا مردی را که مو به موهای دیگر پیوند می‌زند و کسی را که پیوند می‌پذیرد ، و نیز کسی را که خالکوبی میکند و کسی را که برای او خالکوبی انجام میشود.
این تعبیر « لعن » (دور شدن از رحمت خداوند) در نصوص شرعی تنها در مورد گناهان بزرگ و کبائر ذکر شده است ؛ لذا اهل علم تصریح کرده‌اند که خالکوبی نه تنها حرام ، بلکه از کبائر است.
علمای اسلام وشم را به صراحت در زمره‌ی گناهان کبیره ذکر کرده اند.

حکمت تحریم خ
الکوبی تغییر در آفرینش الهی:

خالکوبی دخالت در خلقت خداوند و تغییر شکل طبیعی بدن است.
خداوند متعال از قول شیطان خبر میدهد که او انسانها را به تغییر در آفرینش خدا وسوسه میکند : ﴿وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ﴾ (نساء: 119)

ضرر رساندن به
بدن:

خالکوبی نوعی جرح و زخم ایجاد میکند که با سوزن یا ابزار مشابه در پوست نفوذ کرده و رنگ را به زیر آن می‌رسانند.
این عمل در بسیاری از موارد موجب انتقال بیماریهای خطرناک ، آلودگیهای خونی و آسیب دائمی به بافتهای بدن میشود. پیامبر صلی الله علیه وسلم فرموده‌اند: « لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ »
یعنی: ضرر رساندن و متقابل ضرر کردن در اسلام ممنوع است.

شباهت به اهل فسق و جا
هلیت:

خالکوبی از رسوم اهل جاهلیت و اهل فسق بوده و اسلام آمد تا چنین رسوم را محو کند.

حکم کسیکه در گذشته خالکوبی
کرده

اگر کسی در کودکی یا در زمان بی‌اطلاعی اقدام به خالکوبی کرده باشد ، اکنون که حکم شرعی آن را دانسته ، وظیفه دارد در صورت امکان آن را پاک کند. اگر پاکسازی به روشهای پزشکی امکان‌پذیر باشد و زیانی جدی در پی نداشته باشد، لازم است آن را انجام دهد ؛ زیرا حکم باقی‌ ماندن بر خالکوبی در حالیکه میتوان آن را برداشت ، استمرار در معصیت است.
اما اگر پاکسازی موجب مشقت شدید یا آسیب جدی گردد ، در این حالت وظیفه‌ی او توبه‌ی صادقانه ، پشیمانی قلبی ، و استغفار پیوسته است. اثر باقی‌ مانده‌ی خالکوبی در چنین شرایطی زیانی به ایمان و اعمال او نمی‌رساند.

مخلص کلام :

خالکوبی بازیچه‌ای نیست ، بلکه گناهی بزرگ است که پیامبر صلی الله علیه وسلم مرتکب آن را مورد لعنت قرار داده است.
مؤمن عاقل باید خود را از هر چیزی که او را از رحمت خدا دور می‌سازد ، دور نگه دارد.
زیبایی حقیقی در طاعت پروردگار ، پاکی دل ، و نور ایمان است؛ نه در نقش‌ها و رنگهایی که تنها بدن را زخمی و روح را آلوده می‌سازد.
پس ای کسیکه گرفتار این عمل شده‌ای! بسوی پروردگارت بازگرد ، توبه کن ، استغفار نما ، و اگر میتوانی آن را پاک کن. بدان که توبه ، درِ بازگشت به رحمت الهی است و خداوند وعده داده است که توبه‌ کنندگان را می‌پذیرد: ﴿ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ﴾ (بقره: 222)

📚منابع
صحیح بخاری
صحیح مسلم
سنن ابی داود
سنن نسائی
الزواجر
عن اقتراف الکبائر،
اب
ن حجر هیتمی
المغنی، ابن قدامه
المجموع، نووی

🖊شفیع صادقی
٤٠٤٫٥٫٢٧
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3
#دوقسمت دویست وچهل وهفت ودویست وچهل وهشت
📖سرگذشت کوثر
هر روز فقط دست مهدی رو می‌گرفتم ساعت ها نگاش میکردم بهش میگفتم مهدی منو تنها نذارمقاومت کن با این بیماری لعنتی بجنگ مهدی اگه تو منو تنها بگذاری چه خاکی تو سرم بریزم تو این دنیا بی‌کس و تنها میشم غریب میشم تو که نمیخوای خواهرتو تنها بگذاری مهدی دستمو فشار میدادو میگفت خواهر من تو تنها نیستی خدا رو داری بچه‌هاتو داری تو باید محکم باشی
وقتی من رفتم تو باید مراقب بچه‌هام باشی اون‌ها به تو نیاز دارندراحله خیلی شکننده و حساسه اجازه نده که کسی اذیتش کنه
مهدی یه روز خوب بود یه روز بد بود یه بار انقدر حالش بد شد که مجبور شدیم چند روز تو بیمارستان بستریش کنیم وقتی مرخص شدمن و یاسین صدا زدوبهمون گفتش بیاید کارتون دارم وقتی رفتیم پیشش بهمون گفت آقا پسر شنیدم که میخوای داماد بشی نالوطی نکنه میخواستی داییت بمیره بعد بری خواستگاری من عروسی تو رو نبینم
من بزرگترین آرزوم دیدن عروسی تویه عروسی خان داداشت رو که نتونستیم ببینیم
لااقل عروسی تو رو که میتونم ببینم یاسین گفت دایی الان شرایط شما خوب نیست حالت خوب نیست انشالله شما هر وقت بهتر شدین میریم خواستگاری مهدی گفت
حال من بهتر شدن و بدتر شدن نداره من مهمون امروز فردام کارهای انجام نشده زیادی دارم یکی از کارهام اینه که تو رو داماد کنم
بقیش دست خداست خدا خودش به ما کمک می‌کنه تازه باید یونس رو هم برگردونم
قبل اینکه دیر بشه یونس باید برگرده شماها رو باید بسپارم دست یونس
اون باید کنار مادرش باشه یاسین گفت یعنی من نمیتونم کنار مادرم باشم مهدی لبخندی بهش زد گفت آی پسر به برادر بزرگترت حسودی نکن اونم احمق بود
اونم اشتباه انتخاب کرد وگرنه آدم بدی نیستش خودشم مثل چی پشیمونه من مطمئنم برادرت پشیمونه خودم چند بار باهاش حرف زدم دوست داره برگرده بیاد ولی نمیدونه چه جوری برگرده و دوباره تو چشم ماها نگاه کنه به هر حال اونم کم در حق ماهابدی نکرد معلومه که نباید روی برگشتن داشته باشه ولی ما انقدر بخشنده هستیم که اونو می‌بخشیم تو هم باید با برادرت آشتی کنی مهدی با بغض گفت یاسین میدونی بزرگترین آرزوم چیه گفت نه نمیدونم دایی گفت بزرگترین آرزوی من اینه که یه بار دیگه داداش محمدم و ببینم تمام زندگیموحاضرم بدم فقط یه بار دیگه اونو زنده ببینم نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده برادر یار و پشتیبانه آدم بعد پدر دلش به وجود و پشتیبانیه برادرش گرمه این فرصت و سرمایه را از خودت دریغ نکن یونس بدترین آدمم باشه بازم برادر بزرگتر تو هستش برادر باید پشت برادر باشه این هیچ وقت فراموش نکن یاسین گفت هیچ وقت نمی‌بخشمش دایی هیچ وقت نمی‌بخشمش اون ما رو تنها گذاشت اون روزایی که من بهش احتیاج داشتم یونس رفته بودهمیشه به من میگفت من یار و یاور توام همیشه میگفت من برادر بزرگترتم باباتم .چی شد؟ وقتی لادن رو دید چرا منو فراموش کردهمیشه دلم میخواست عمو بشم دوست داشتم برادرزادمو بغل کنم اما قسمتم نشد واسه همین هیچ وقتی یونسو نمی‌بخشم یونس غیر قابل بخشیدنه از من نخواه ببخشمش مهدی گفت پس منم هیچ وقت با تو حرف نمیزنم دیگه دایی تو نیستم اینو جدی میگم یاسین تو دل مادرتو حق نداری بشکنی همینطور دل منو خواهش می‌کنم یونسو ببخش یاسین یه خورده فکر کرددودل بود انگار دلش میخواست که با برادرش آشتی کنه گفت حالایه فکری میکنم دایی اول شما به فکر خودت باش بعد به فکر ماها اما لبخند مهدي خيلي تلخ بود.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
مثلاً برای اینکه بدانید ملک دنیا چه اندازه ناچیز و زایل است مشکل احتباس ادرار را در نظر بگیرید.
اگر همه دنیا هم مال تو باشد به اندازه آن لحظه که ادرارت رها میشود به تو لذت نمیدهد!

قدر سلامتی را بدانیم و هنگام سلامتی و خوشی ، خداوند را به یاد داشته باشیم و بسیار عبادت کنیم تا جزو کسانی نباشیم که فقط هنگام مصیبتها به یاد خداوند می‌افتند.

کسانی هم که جوان هستند تا پیر نشده‌اند قدر جوانی را بدانند و بسیار عبادت و بندگی کنند چون پیری نسبت به جوانی مانند بیماری نسبت به سلامتی است.
همانگونه که در احادیث صحیح، اهتمام به صحت و جوانی آمده است.

پیامبر ﷺ میفرماید: پنج چیز را قبل از فرا رسیدن پنج چیز، غنیمت بشمار:

۱) جوانی را قبل از پیری،
۲) سلامتی را قبل از بیماری،
۳) ثروتمندی را قبل از فقیری،
۴) فراغت را قبل از مشغولی،
۵) زندگی را قبل از مرگ.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
هیچکس هم مغرور نشود!
این مراحل را هر کسی در زندگی باید طی کند.
2
🤌قدرتمندترین سلاحی که انسان تا به حال اختراع کرده است چیست؟

*تصور نکنید بمب اتم یا هیدروژن است.*
بلکه تلفن همراه است🥀
تلفن همراه نیرویی است که نباید آن را دست کم گرفت.🫵
آنقدر قدرتمند است که
۱- تلفن ثابت را قطع کرد
۲- تلویزیون را کشت
۳- کامپیوتر را حذف کرد
۴- ساعت را از چرخش انداخت
۵- دوربین را بی رنگ کرد
۶- رادیو را از صدا انداخت
۷- چراغ قوه را خاموش کرد
۸- آینه را شکست
۹- روزنامه ها، مجلات و کتاب ها را پاره کرد
۱۰- بازی ویدیویی رو از بین برد
۱۱- کیف پول جیبی را محو کرد
۱۲- تقویم رومیزی و یادداشت را از میان برداشت
۱۳- کارت اعتباری را ساقط کرد
و بدترین لطمه آن ، این است که
۱- زوج های زیادی را از هم جدا کرد
۲- بسیاری از خانواده ها و دوستی های خانوادگی را از هم پاشاند
۳- دانش آموزان را بی رمق و آنها را از مسیر موفقیت دور کرد و مانند پر در مسیر باد قرار داد
کم کم متوجه می شویم که چشم مان را هم کشته و ستون فقرات  ما را شکسته و ذهن و فرهنگ ما را تغییر داده و خواهد کشت.او در راه از بین بردن نسل بعدی ماست.اگر مراقب خود نباشیم جان و روح مان را مچاله کرده و دل هایمان را  سخت و سنگین خواهد کرد و کاری می کند که نسل های آینده پشیمان شوند در حالیکه پشیمانی سودی نخواهد داشت
و قطعا در آینده نه چندان دور شاید به دنبال کنترل اذهان باشد
پس بیائیم با استفاده صحیح از این سلاح ویرانگر هرگز دچار سانحه و پشیمانی نشویم🥀مزناالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
2025/08/31 06:53:15
Back to Top
HTML Embed Code: