Telegram Web
🔴◾️ نقدی بر تفسیر #سیدجواد_طباطبایی از #پدیدارشناسی_روح_هگل [۵]

#علی_اصغر_مروت

◾️امکانات زبانی نابسنده

جالب اینست که دکتر طباطبایی‌ از سویی ادعا می‌کنند: «ما کم و بیش تا #دکارت و اندکی پس از او را می‌توانیم بفهمیم در فلسفه غربی چه اتفاقی افتاد و فلسفه جدید غرب کم و بیش چیست ولی وقتی به آغاز قرن نوزدهم [حدود سال ۱۸۰۰] می‌رسیم ناگهان زمین لرزه‌ای اساسی در تاریخ بشری صورت می‌گیرد و آنجا گسلی باز می‌شود که ما هرگز نتوانستیم از آن عبور کنیم.» (ص۶) «… امکانات زبانی ما، امکانات زبانی قبل از گسل، آن طرف گسل است در حالی که #هگل در سوی دیگر گسل بحث می‌کند.»(ص۸-۷)

و از سوی دیگر ایشان در تفسیر خود از پدیدار شناسی روحِ هگل کوشیده‌ است با امکانات زبانی نابسنده‌ی ما که فقط تا فلسفه‌ قبل از قرن نوزدهم را می‌توان با آن توضیح داد، فلسفه هگل را، به گونه‌ای شایسته و بایسته، آن هم از درون، به دنیای فارس زبان معرفی کند. و جالب‌تر اینست که ایشان برای این کار فقط از زبان خشک و انتزاعی فلسفی مدد نمی‌گیرد بلکه از اینجا و آنجا در فرهنگ فارسی و اسلامی، از داستان‌های رمزی در ادبیات [مانند داستان سیمرغ در منطق‌الطیر عطار] گرفته تا احادیث قدسی و غیر‌قدسی [مانند: «گنجی پنهان بودم …»: «کُنت کنزاً مخفیاً…» و «مومن آینه مومن است»: «المومن مرآت المومن» و …] و از اشعار شاعران [مانند «هر لحظه به شکلی بت عیار درآمد» و …] گرفته تا اصطلاحات فلسفه‌ اسلامی [مانند «حرکت جوهری» «ربط حادث به قدیم»، معقول بالذات و معقول بالعرض و …] همه و همه را مورد استفاده قرار می‌دهد تا با استفاده از این امکانات زبانی در زبان فارسی، چیزی را بیان کند که امکانات زبانی ما قادر به بیان آن نیستند!


#هگل
#فلسفه_تاریخ
#فلسفه_سیاسی
#سیدجواد_طباطبایی


@Soroush_Philosopher
🔴◾️ #با_متفکران_معاصر

#پیتر_برگر _بخش دوم_

پیتر برگر همه شناخت و آگاهی انسان را محصول زندگی اجتماعی و گفتگو با دیگران، به ویژه دیگرانِ مهم می‌داند. ثمره این نوع نگاه به آگاهی در جایی روشن می‌شود که دایره ارتباطات آدمی گسترده‌تر شده و یا اساساً تغییر یابد. در این صورت طبق دیدگاه پیتر برگر، شناخت آدمی و آگاهی‌ها [از جمله شناخت دینی] او باید تغییر کند. از این رو انسان هیچ گاه نمی‌تواند به شناخت کامل جهان و حتی خود برسد. چرا که دایره ارتباطات اجتماعی آدمی همواره در حال گسترش و تغییر است.

پیتر برگر در ترسیم نخست از دین، اینگونه از پیوند میان نظم اجتماعی و دین سخن به میان می‌آورد. وی دین را به مثابه سایه بانی می‌داند که نظم اجتماعی را فراهم می‌آورد و انسانها تحت آن می‌توانند خود را بازتعریف کنند.

دین خصوصی و فردی در جهان جدید
پیتر برگر این نظم اجتماعی را برای دین باور دارد، اما معتقد است که در دنیای جدید می‌باید به جنبه‌های شخصی و خصوصی از دین توجه کرد. به باور او، امروزه سویه‌های اجتماعی و انضباط‌طلبی، جای خود را به رویکردی فردی و خصوصی از دین داده است. او به این باور است که دین در جهان مدرن، کارایی اجتماعی خود را کم و کمتر کرده و به حیطه‌های خصوصی بسنده نموده است. به اعتقاد او، به سبب کثرت در زیست جهان‌ها، تقسیم کار و مدرن شدن عرصه‌های زندگی و حوزه‌های آگاهی بشر، وظیفه قدیمی دین نیز مورد تهدید قرار گرفته است.

در جهان مدرن رفته‌رفته بخش‌های مختلف جامعه و به تبع آن، تجربیات گوناگون افراد تحت اراده “نظام‌های معنایی” متفاوت و بعضاً متضادی درمی‌آیند. در نتیجه دین در جای دادن این نظام‌های معنایی، در درون کلیتی که خود آن را ساخته و پرداخته است، دچار ضعف می‌شود.

به این معنا که با تکثر در حیطه‌های فردی و با بروز اعتقادات متفاوت، آگاهی‌های افراد نمی‌تواند همگی در ذیل یک نظم واحد دینی قرار بگیرد.

در این صورت، مقبولیت باورهای دینی مورد تردید قرار می‌گیرد. در نتیجه فرد با دنیایی مواجه می‌شود که در آن، نمادها و تعاریف دینی دگرگون و حتی گاهی انکار شده‌اند. در این وضعیت است که اولین واکنش به آن، خصوصی شدن دین را به همراه می‌آورد.

به اعتقاد پیتر برگر، در دنیای مدرن، فرد در می‌یابد که نباید اعتقاداتش را به عرصه عمومی بکشاند. می‌داند که ابراز عقاید شخصی، در عرصه عمومی مورد اقبال واقع نمی‌شود. با افزایش این روند، دین گام به گام از عرصه عمومی جامعه رخت بر می‌بندد. در این عرصه، دیگر با نمادها و تعاریف دینی نمی‌توان از واقعیت سخن گفت. این روند به کاهش نفوذ دین در جامعه منجر می‌شود. در نهایت، دین تسلط خود را بر جامعه از دست می‌دهد و “عرصه عمومی” تحت سیطره عقاید و ایدئولوژی‌های مدنی‌ای در می‌آید که یا فاقد محتوای دینی‌اند و یا اشاره‌ای مبهم به دین‌دارند. در این وضعیت، دین نه تنها قادر به یکپارچه کردن بخش‌های مختلف جامعه نیست، بلکه از یکپارچه کردن تجربیات افراد نیز به ویژه آن سنخ از تجربیات افراد که در ارتباط با عرصه عمومی جامعه است، باز می‌ماند.

به باور پیتر برگر، در دنیای مدرن، انتخاب‌های فردی به عنصری محوری بدل می‌شوند و کارکرد جمعی خود را از دست می‌دهند. به تعبیر او: کارکرد معنا بخش دین از حیث جمعی به حیثیت فردی و تمایز بخش منتقل می‌شود.

پیتر برگر به این نکته توجه می‌دهد که در جامه امروزین، دین در قلمرو زندگی خصوصی روزمره اجتماعی جای گرفته است و تحت تأثیر ویژگی‌های خاص همین قلمرو، تغییر و تحول پیدا می‌کند. یکی از اساسی‌ترین ویژگی‌ها در این زمینه، فردی شدن و “فردگرایی” است. این‌گونه است که دین خصوصی می‌شود. گرچه ممکن است که دین برای افرادی که آن را انتخاب می‌کنند جنبه‌ای “واقعی” داشته باشد، همین افراد نیز دیگر قادر نیستند نقش پیشین خود را با تمسک به دین، ایفا کنند. نقش پیشین دین ساختن جهانی مشترک بود که در آن تمام مظاهر حیات اجتماعی به غایتی واحد برسند و معتقدان به آن غایت گرد هم آیند.

پیتر برگر معتقد است که دین در جهان مدرن، به لایه‌های شخصی و خصوصی زندگی محدود شده است. در همین لایه‌های محدود نیز، تکثرهای فراوانی وجود دارد و نمی‌توان از دین واحد در عرصه عمومی به دفاع پرداخت.


@Soroush_Philosopher

 
🔴◾️ نقدی بر تفسیر #سیدجواد_طباطبایی از #پدیدارشناسی_روح_هگل [۶]

#علی_اصغر_مروت

◾️صورتهایِ ناتمام و نامرتبِ روح

 آقای طباطبایی‌ صورت‌هایی را که روح در آن‌ها پدیدار می‌شود و در کتاب پدیدارشناسی روحِ هگل از آن‌ها بحث شده است، شامل برخی و نه همه‌ صورت‌های روح از نظر هگل می‌داند: «روح در صورتهای مختلف پدیدار می‌شود که پدیدار شناسی روح هگل توضیح و شرح و تفسیر برخی از این صورت‌هاست.» ایشان همچنین علاوه بر اینکه به تمامیت صورت‌های روح در پدیدار شناسی هگل قائل نیست، ترتیب این صورت‌ها را هم بهم می‌زند و در طرح این صورت‌ها بر اساس نظم و ترتیب پدر لبریه پیش می‌رود. (ص ۴۹)*

غرض طباطبایی‌ از محدود کردن صورت‌های آگاهی به برخی از صورت‌های ممکن آن، اینست که با جا‌ باز‌کردن برای صورت‌های دیگری که هگل متعرض آن‌ها نشده است جایی برای پدیدارشناسی وجدان نگون‌بخت ایرانی باز کند (ص ۱۲۰)

هگل در اطلاعیه‌ای که برای کتاب پدیدار شناسی روح می‌نویسد اظهار می‌دارد که «در این پدیدارشناسی غنای پدیدارهای این روح که در نخستین نگاه بی‌نظم و آشفته به نظر می‌رسد، به مرتبه نظم علمی آورده می‌شود که آن پدیدارها را در ضرورت آنها باز نماید.» آقای طباطبایی‌ این جمله را از هگل نقل می‌کند (ص ۳۰) گویا آقای طباطبایی‌ به معنای این جمله بدرستی توجه نکرده‌اند. چه، هر مرحله از دل مرحله‌ قبلی استنتاج می‌شود و خود مقدمه‌ استنتاج دیالکتیکی مرحله‌ بعدی می‌شود. به گونه‌ای که نسبت هر مرحله با مرحله قبل و بعد از آن، نسبت ضرورت است. تا صورت اول که ساده‌ترین صورت آگاهی است [یقین حسی] نباشد نوبت به صورت دوم [ادراک] نمی‌رسد و تا مرحله ادراک پشت سر گذاشته نشده باشد، نوبت مرحله‌ی فهم نمی‌رسد. از اینجا می‌توان دریافت که از نظر هگل نه این مراحل ناقص‌اند [به این معنی که از ساده‌ترین صورت آگاهی تا کامل‌ترین صورت آن یعنی از یقین حسی تا شناخت مطلق، مرحله‌ای از قلم افتاده است] و نه نامرتب [به این معنی که بتوان ترتیب و تقدم و تاخر مراحل و صورت‌های روح را عوض کرد و بجای اینکه به استنتاج مرحله‌ای از مرحله‌ای قبل از آن پرداخت همان مرحله استنتاج شده را از مرحله‌ی بعد از آن استنتاج کرد.] اگر هگل بعضی صورت‌های روح را در کتاب خود ذکر نکرده بود چطور می‌توانست از صورتی از آگاهی به صورتی دیگر گذر کند؟ گذر از مرحله‌ی اول [یقین حسی] به مرحله پایانی [شناخت مطلق] بدون گذار از حداقل برخی مراحل میانین مستلزم طفره است و از نظر هگل مردود است چه، در این صورت مجوزی برای عبور از یک مرحله به مرحله‌ی دیگر نخواهیم داشت. همین طور، به هم زدن ترتیب این صورت‌ها و تقدیم و تاخیر آن‌ها، کار استنتاج دیالکتیکی را از نظر هگل با مانعی جدی رو به رو خواهد ساخت.


#هگل
#فلسفه_تاریخ
#فلسفه_سیاسی
#سیدجواد_طباطبایی

@Soroush_Philosopher
🔴▪️ #انتظارات_حوزه_از_دانشگاه
🔅#بخش_دوم

⭕️علوم دینی حوزوی، علومی هستند مبسوق به ایمان که نمی توان آنها را نقد کرد.

از جهات مختلف می‌توان به دانشگاه و حوزه نظر کرد و من برجسته‌ترین وجود ‌آن‌ها را در نظر می‌گیرم که جنبه‌ی تعلیمی بودن آن‌هاست. دانشگاه یک مدرسه است و حوزه‌ی علمیه‌ی قم یا نجف و یا مشهد هم مدرسه‌اند و در درجه‌ی اوّل این‌ها به کار تعلیم می‌پردازند. مهم‌ترین محتویات ‌آن‌ها شاگرد و معلم و کتاب‌های درسی‌اند. هر دو تاریخ و سنت طولانی دارند. حوزه البته، در جامعه‌ی دینی ما، سنت بسیار طولانی دارد و از مواریثی است که از قرن‌ها پیش به جا مانده است. ولی دانشگاه در کشور ما، به صورتی که امروز وجود دارد، از عمرش یک قرن هم نمی‌گذرد. سوابقی در دوران قاجار داشته است و قبل از آن هم تقریباً چیزی که مشابهت با دانشگاه امروزی داشته باشد، نداشته‌ایم. یک عنصر وارداتی است که ابتدا در جای دیگر تولد یافته و روییده و بزرگ شده است و بعد ما آن را آورده‌ایم و در این‌جا کاشته‌ایم و زیر سایه‌ی دل‌پذیرش نشسته‌ایم.

باری؛ تعلیمی بودن، یعنی مدرسه بودن این دو نهاد، شاید مهم‌ترین ویژگی ‌آن‌ها باشد. لکن صورت مدرسه یک امر است و باطن مدرسه امری دیگر. غرضم این است که علومی که در حوزه‌ها تعلیم می‌شوند، با علومی که در دانشگاه‌های جدید تعلیم می‌شوند، روحاً متفاوتند و یا دقیق‌تر بگویم، تدریس و تعلیم در حوزه، با نگرشی همراه است که آن نگرش همراه دروس دانشگاهی نیست. این تفاوت، روح تفاوت بین این دو نهاد را تشکیل می‌دهند و اگر افتراقی هست، از همین‌جا برمی‌خیزد و اگر اتحادی باید صورت بگیرد، در همین زمینه باید صورت بگیرد. دانشی که در حوزه‌های علمیه تعلیم می‌شود، دانشی است منسوب و مرتبط به دین؛ خواه مستقیماً تفسیر متون دینی باشند (مثل تفسیر قرآن و فقه)، خواه مقدمات ‌آن‌ها باشد، خواه علوم جنبی مثل فلسفه و گاه کلام. این علوم، همه غیرتجربی‌اند و محتوایشان با محتوای علومی که در دانشگاه‌ها آموخته می‌شود متفاوت است. در دانشگاه بیش‌تر علوم تجربی آموخته می‌شود؛ خواه علوم طبیعی تجربی و خواه علوم انسانی تجربی. و همین کم تفاوتی نیست. اما تفاوت اصولی که بین این دو دسته دانش وجود دارد، در این خلاصه نمی‌شود که یکی علم تجربی یا غربی است و دیگری علم دینی یا غیرتجربی و غیرغربی و بومی. تفاوت در جای دیگر است. علومی که در حوزه‌ها آموخته می‌شوند، علومی هستند مسبوق به ایمان، که بر مبانی ‌آن‌ها انگشت نقد و اعتراض نمی‌توان نهاد. ولی علوم دانشگاهی مطلقاً چنین صفتی ندارند. همین باعث می‌شود که دانشجوی این‌جا و آن‌جا، مواد درسی این‌جا و آن‌جا، و فضای این‌جا و آن‌جا، تفاوت عمیق پیدا بکند، به نحوی که نزدیک کردنشان و اتحاد بخشیدنشان را به غایت دشوار سازد.


ادامه دارد...

برچسب: #عبدالکریم_سروش؛#فربه_تر_از_ایدئولوژی؛ #حوزه؛ #داشنگاه؛ #قدرت؛ #وحدت؛ #اخلاق؛ #عقل ؛ #نقد؛ #علوم_حوزوی

#ذکر_متن_با_منبع_بلامانع_است.
✍️ دکتر #عبدالکریم_سروش.
📚 #فربه_تر_از_ایدئولوژی

@Soroush_Philosopher
❇️برای آشنایی بیشتر به ما بپیوندید💠
https://www.tgoop.com/joinchat-BlvU_j1iiYNbW8m-z3pS_A
Forwarded from اتچ بات
🔴 #شارلاتانیسم_در_پوستین_دموکراسی


محمدرضا امیریان


#کارل_مارکس در اثر خواندنی "هجدهم برومر لویی بناپارت" به تحلیل کودتای سال 1851 و پایان حیات جمهوری دوم فرانسه می پردازد. وی با برساختن اصطلاح #بناپارتیسم به زمینه و زمانه ای می پردازد که در آن کودتای لویی ناپلئون [ناپلئون سوم] که برادرزاده ناپلئون اول بود، محقق گشت.
در این راستا #مارکس نقل قولی از #هگل وام میکند و بر آن نکته ای می افزاید؛
"هگل می گوید تمام وقایع بزرگ و شخصیت های جهان تاریخی دو بار به منصه ظهور میرسند.
او [هگل] فراموش میکند اضافه کند؛
بار اول بصورت #تراژدی و بار دوم بصورت #کمدی. نظیر رفتار برادرزاده در قیاس با رفتار عمو."

حال حکایت این مهندس دکتر خلبان باقر قالیباف و اعوان و انصارش، و دغدغه عدالت و دم زدن از عدالتخواهی اخیرشان است. روزگاری بود که سخن از عدالت راندن و نطق ایراد کردن در میان توده مردم، رنگ و بوی عدالت طلبی و ظلم ستیزی داشت. و اتفاقا عموم مردم نیز با آن همداستان بودند و در سخنان و کنش های ناطقان آن به دیده عنایت می نگریستند. [که البته جملگی این آرزوها با سوار بر بال ناآگاهی بر باد فنا رفت.

🔴 چرا که اکثریت به اندیشیدن فرا خوانده نشده بودند تا به هنگام، بتوانند بعنوان یک کل اندیشمند، راه را از بیراهه تمییز دهند]

اما در فقره اخیر با شارلاتانیسم غریبی مواجه اند.
یک نگاه به سابقه این جماعت، میتوان به تو خالی بودن مدعای اینها پی برد.
آن از لحن سخیف و پوپولیستی یار غارش #احمدی_نژاد که قلب واقعیات تاریخی میکرد و کارنامه 8 ساله سیاه و تلخ و سرد ریاست جمهوری اش که مشحون از فساد و قانون گریزی و ظلم و جور و فساد نظام مند بود. تا یاوه های خود #قالیباف در باب %4 و %96.
اینکه خود قالیباف عمود خیمه همان 4 درصدی هاست بگذریم، عدالتخواهی این جماعت، امری کمیک و مضحک است و به شوخی سرد و یخی در پاییز می ماند. مزاحی که دلی را نمی جنباند و گرم نمیکند و از آن اندکی بوی صدق و انصاف و حریت و تحری حقیقت به مشام نمیرسد.
تو گویی قاطبه مردمی که در انتخابات 88 رای به #میرحسین_موسوی دادند و در اعتراضات دی 96 و آبان 98 به عسرت در معیشت خود معترض شدند، سخنان سخیف طلایه داران عوامفریبی در مناظرات و بی اخلاقی ها، خس و خاشاک و مزدور و جاسوس نامیده شدنشان توسط اینها را فراموش کرده اند.
یا اینکه فراموش کرده اند چگونه با افتخار دم از قیچی کردن و سوله و لوله کردن دانشجوی بی پناه با روش های گاز انبری میزدند.
و یا فراموش کرده اند چشم بستن و همراه شدن این جماعت شارلاتان و عده ای اصلاح طلب آویزان قدرت بر ظلم عیانی که در این بازه زمانی 10 ساله بر آنان رفت. و طی آن بخش قابل توجهی از مردم پاک و شریف و نجیب این مرز و بوم به خاک افتاده یا در #حصر گرفتار آمده اند. شکنجه شدند، از حقوق بنیادین خود محروم گشتند و یا ناگزیر از ترک کاشانه و دیار وطن شدند.

حال چطور میتوان سخنان کسی را که بابت کثیری از خبط و خطاهای نابخشودنی و فسادهای عظیم سیستماتیک خود پاسخگو نیست را با حسن نیت به داوری نشست.
چگونه میتوان کسی که نتوانسته در برابر اتهامات مالی بیشمار خود ادله ای ارائه دهد و اکنون باید محاکمه شود، اما علل و عوامل عدیده ای در کار است که او همچنان فارغ البال مجال یابد، تلاش کند، هزینه کند تا بلکه بالاخره نامش از یک صندوق بیرون بیاید و لاف عدالتخواهی بزند را حتی اندکی جدی گرفت.


@Soroush_Philosopher
🔴▪️ #انتظارات_حوزه_از_دانشگاه
🔅#بخش_چهارم

⭕️در علوم دانشگاهی ، علی الاصول هیچ مرزی برای نقد وجود ندارد./ محیط دانشگاهی آرمانی ، بر خلاف محیط حوزوی، محیط عدم تسلیم به مبادی اولیه است.


حال بیایید سراغ علوم دانشگاهی. درست است که دانشجو وقتی که درس می‌خواند و یک تئوری فیزیکی یا یک نظریه‌ی اقتصادی یا فلسفی می‌آموزد، در آن مقام نیست یا به آن درجه‌ی علمی نرسیده است که اصول و مبانی آن تئوری‌ها را مورد سؤال قرار بدهد و مثل صاحب‌نظران بزرگ، بتواند رأی دقیق و محکمی ابداع کند و به جای یک تئوری، تئوری دیگری بگذارد (این کم‌تر اتفاق می‌افتد، گرچه عقلاً محال نیست که طفل یک شبه‌ای ره صد ساله برود و کاری را بکند که بزرگان فن می‌کنند). لکن این باب علی‌الاصول باز است و ما در علوم تجربی، هیچ خط قرمزی نداریم و از طرفین، یعنی استاد و شاگرد، هیچ‌گاه چنین ایمان و التزامی نرفته است که بعضی از تئوری‌ها مقدس و فوق چون‌وچرا هستند و از ناحیه‌ی کسانی صادر شده‌اند که انگشت اعتراض بر سخنشان نمی‌توان نهاد. فضای یک دانشگاه آرمانی، به استاد و دانشجو چنین القا و تلقین می‌کند که به شرط این که واجد شرایط باشی تا هر جا را که بتوانی و برسی حق داری که تیشه بزنی و سوراخ کنی و پیش‌تر بروی و با حفاری‌های تازه‌ی خود به نتایج تازه‌تری دست پیدا کنی و هیچ مقامی در علم وجود ندارد که این حق را بتواند از تو سلب کند و حرکتت را متوقف سازد. شما که در دانشگاه تحصیل می‌کنید، در چنین فضایی غوطه‌ورید؛ خواه بدان آگاه باشید خواه نه. پس من اگر در این‌جا بگویم که محیط دانشگاهی، محیط عدم تسلیم است که علی‌الاصول هیچ مرزی برای انتقاد و چون‌وچرا نمی‌شناسد و محیط حوزوی محیطی است که چنین مرزی را می‌شناسد و در عمل هم تعیین و تحدید می‌کند، ادعای گزافی نخواهد بود. ولی این تسلیم و عدم تسلیم نسبت به مبادی اولیه است، نه نسبت به هر چیزی که گفته می‌شود و هر رای و نظریه‌ای که ابراز می‌شود.
—------------------------------------------------
این دو نگرش متفاوت دانشگاهی و حوزوی، که فوق‌العاده مهم هستند، اگر به‌خوبی دارک و تحلیل نشوند و اگر به‌درستی در جای خود ننشینند، می‌توانند به راحتی افتراقی را پدید بیاورند که هیچ‌گاه پرشدنی و درمان‌شدنی نباشد. یعنی همیشه طرفین می‌توانند یکدیگر را متهم کنند. این، آن را به جمود و رکود و ارتجاع و عدم پیشرفت، و آن این را به نسبیت‌گرایی و غرب‌زدگی و بی‌ایمانی و امثال این‌ها؛ اتهاماتی که در بدو انقلاب و قبل از انقلاب رایج بود و شنیده بودیم. دانشگاهیان، نوعاً نظر خوشی به حوزه یا شناخت درستی از آن نداشتند و حوزویان نیز نسبت به دانشگاهیان. پاره‌ای از این گمان‌ها البته حق بود و پاره‌ای هم معلول عدم شناخت. و ریشه هم به گمان بنده در همین جا بود که عرض کردم. نگرش دانشگاهی را حوزوی برنمی‌تابد و نگرش حوزوی را دانشگاهی. و این برنتابیدن هم به‌حق است. یعنی چنین نیست که از خصومت یا از سر جهالت باشد. یک نگرش متناسب با یک رشته از علوم تعلیمات است، و نگرش دیگر هم متناسب با یک رشته‌ی دیگر از دانش‌ها و تعلیمات. و هر کدام هم البته در جای خود حقند. اما اگر بخواهند جانشین یکدیگر بشوند یا بی‌قاعده و بدون تمهید کافی به یکدیگر بپیوندند و یکی بشوند، البته نشدنی است. نگویید هر دو طایفه درس می‌خوانند و بحث و تحقیق می‌کنند. روح این درس خواندن‌ها با هم متفاوت است. یکی مسبوق به ایمان و ملتزم به فهم است و دیگر غیرمسبوق به ایمان و ملتزم به نقد. اگر این اصل را ما قبول کنیم، آن‌گاه به توابع و فروعی می‌رسیم که با ذکر آن فروع، انتظارات دانشگاهیان را از حوزویان به دست می‌آوریم. اما قبل از آن، باید مشخصات دیگر نهاد تعلیمی حوزه را بیان کنم.

ادامه دارد...

برچسب: #عبدالکریم_سروش؛#فربه_تر_از_ایدئولوژی؛ #حوزه؛ #داشنگاه؛ #قدرت؛ #وحدت؛ #اخلاق؛ #عقل ؛ #نقد؛ #علوم_حوزوی؛#انتقاد؛#ایمان

#ذکر_متن_با_منبع_بلامانع_است.
✍️ دکتر #عبدالکریم_سروش.
📚 #فربه_تر_از_ایدئولوژی

@Soroush_Philosopher
❇️برای آشنایی بیشتر به ما بپیوندید💠
https://www.tgoop.com/joinchat-BlvU_j1iiYNbW8m-z3pS_A
🌺◾️ #صدای_سروش


آوردن ترس و گرسنگی مداوم،
کار حکومت های باطل است.

#عبدالکریم_سروش


@Soroush_Philosopher
🔴▪️ #سکولاریسم_سیاسی

یا حکومت فرا دینی

#سکولاریسم_سیاسی یعنی
انسان، #نهاد_دین را از #نهاد_دولت جدا کند
و حکومت نسبت به تمام فرقه‌ها و مذاهب نگاهی یکسان داشته باشد و تکثر آنها را به رسمیت بشناسد و نسبت به همه ی آنها بی‌طرف باشد.
سکولاریسم سیاسی به معنای جدا کردن حکومت از دین است، نه جدا کردن دین از سیاست.
اگرچه یک معنی سکولاریسم نفی دخالت روحانیت در امور تعریف می‌شود ولی این به معنی نفی دخالت دین نیست.
با #سکولاریسم_سیاسی فرا دینی کسی هم که مومن است، خاطر جمع می‌شود که دین و ایمانش محفوظ خواهد ماند و حکومت به اعتقاد و عمل او تعرضی نخواهد کرد.

با آمدن دموکراسی و سکولاریسم سیاسی، به دین و به عمل دینداران لطمه‌ای نخواهد خورد.
از طرف دیگر با آمدن دینداران دموکرات، مشی سیاسی غیردینداران هم آسیبی نخواهد دید؛ یعنی همزیستی مسالمت آمیزی در سایه یک نظام دموکراتیک تحقق خواهد یافت.

#سکولاریسم_فلسفی:
سکولاریسم دیگری داریم با نام سکولاریسم فلسفی که معادل با بی دینی و بی اعتقادی به دیانت است و نوعی ماتریالیسم (ماده‌گرایی) است.
این نوع سکولاریسم با اندیشه دینی غیر قابل جمع است.
برای اینکه دین جان سالم به در برد و ایمان مومنان، آزادانه و نه به تحمیل صورت گیرد، به نظر من سکولاریسم سیاسی یک امر بسیار پسندیده است
اما سکولاریسم فلسفی نه، چون با دیانت قابل جمع نیست.

در یک نظام مبتنی بر سکولاریسم سیاسی
افرادی که به دیانت هم معتقد نیستند می‌توانند از حقوق شهروندی برخوردار باشند و آزادانه زندگی کنند و از همه مزایا و مواهبی که دیگران به حکم شهروندی برخوردار هستند، بهره‌مند شوند.


#عبدالکریم_سروش



❇️برای آشنایی بیشتر به ما بپیوندید💠


https://www.tgoop.com/Soroush_Philosopher
🔴◾️ سخنی در باب #علم_و_دین [10]

#اددمین_کانال

◾️ حقیقت علمی و ارزش آن _بخش اول_

وقتی ما درباره تاریخ علوم جدید، یعنی کشفیات نیوتن [Newton]، کپرنیک [Kopernikos]، گالیله [Galileo] و کپلر [Kepler] صحبت می‌کنیم، می‌بینیم که اکثراً گفته می‌شود که در آن زمان در کنار حقیقت وحی مذهبی که در کتاب مقدس و پدران کلیسا [Kirschen Väter] مستقر است و تمام قرون وسطا این حقیقت حاکم بود، حقیقت‌ دیگری نیز وجود داشت که توسط حواس پنجگانه انسان می‌توانست امتحان شود تا به درستی آن پی‌برده شود و هیچ شکلی در آن نباشد. اما فقط نیمی از این مسئله برای توصیف تفکر جدید صحیح است، چون بعضی از مسائل مهم را ندیده می‌گیرد که بدون آن، نمی‌توان قدرت این تفکر جدید را فهمید. تصادفی نیست که ابتدای علوم جدید رابطه مستقیمی به طرز فکر ارسطو [Aristotels] و افلاطون [Plato] داشت. ارسطو به عنوان یک فیلسوف تجربه‌گرا به پیروان پیتاغوراس که افلاطون نیز یکی از آنها است، خرده گرفت که آنها با توجه به حقایق در جستجوی توضیح و نظریه نبودند، بلکه با توجه به نظریه‌های معین و عقاید عزیز خودشان با زور با حقایق برخورد می‌کردند و خود را در نظم‌دهندگی جهان سهیم می‌دانستند. عملاً علوم جدید به معنی انتقادی ارسطو از تجربه بدون‌واسطه فاصله گرفت.

برای مثال حرکات سیاره‌های منظومه شمسی را در نظر می‌گیریم. تجربه مستقیم یاد می‌دهد که کره زمین ساکن است و کره خورشید به دور آن حرکت می‌کند. حتی اگر دقیق‌تر به این مسئله نگاه کنیم و بگوییم: لغت «ساکن بودن» یعنی اینکه کره زمین ساکن است و ما وقتی یک جسم را ساکن فرض می‌کنیم که دیگر نسبت به کره زمین حرکت نکند. اگر لغت «ساکن بودن» را این‌طور بفهمیم ـ که معمولاً هم این‌طور فهمیده می‌شودـ آنگاه حق با بطلمیوس [Ptolemäus] بوده است و نه با کپرنیک. فقط اگر درباره لغات «حرکت» و «سکون» تأمل شود،‌ وقتی‌که انسان فهمید که حرکت یعنی بیانی از رابطه بین دو جسم، آن ‌وقت می‌توان رابطه را برعکس کرد و گفت خورشید مرکز ساکن منظومه شمسی [Planeten System] است و به این ترتیب تصور واحد بسیار ساده‌تری از منظومه شمسی به دست می‌آید که نظریه جاذبه بین آنها بعداً توسط نیوتن توضیح داده شد. کپرنیک عنصر دیگری نیز به تجربه مستقیم اضافه کرد که من نام آن ‌را «سادگی قوانین طبیعت» گذاشته‌ام که به هر حال با تجربه مستقیم سر و کار ندارد. تجربه مستقیم یاد می‌دهد که اجسام سبک آهسته‌تر از اجسام سنگین سقوط می‌کند؛ و گالیله ادعا می‌کند که همه اجسام در فضای خالی از هوا با یک سرعت سقوط می‌کنند و این حرکات به وسیله قوانین صورت‌بندی شده ریاضی، دقیقاً توصیف می‌شوند که به نام «قوانین سقوط اجسام» گالیله معروف است. اما آن موقع دانشمندان نمی‌توانستند حرکات سقوط اجسام در فضای خالی از هوا را مشاهده کنند. بنابراین به جای تجربه مستقیم، کامل شدن تجربه پا به میدان گذاشت که معنی آن این است که ساختارهای ریاضی در پدیده‌ها قابل رویت می‌شوند. هیچ شکی نیست که در این میدان تازه علوم جدید، قانونمندی [Gesetzmässigkeit] ریاضی کشف شده، اساس واقعی نیروی مؤثر بوده است. قوانین ریاضی، بیان مرئی اراده خداوند بود که کپلر معتقد است، با شادی و لذت غیر قابل توصیفی، زیبایی و شکوه و آثار الهی را در این قانونمندی شناخته است.
💠 بنابراین تفکر جدید مطمئناً با کناره‌گیری مذهب رابطه‌ای ندارد. 💠
اگر شناخت‌های جدید هم با عقاید و تعلیمات کلیسا در بعضی از موارد در تضاد می‌باشند، معنی آن حداقل این است که انسان توانسته است آثار الهی را در طبیعت بدون واسطه تجربه کند.

به ‌هرحال خداوندی که در اینجا از آن صحبت می‌شود، یک خداوند تنظیم‌کننده است، یا به قول اینشتاین حافظ قانون طبیعت است و تاس نمی‌اندازد. (Schwarzbuch, ۱۹۸۱: ۳۴)


@Soroush_Philosopher
🔴◾️ #اندیشه_سیاسی_جان_لاک [۴]


چنانکه خود لاک، در «درآمدی» بر آن دو، توضیح داده است، این هدف را دنبال می «کرد که تاج و تخت احیاکننده بزرگ سلطنت ما، پادشاه کنونی ما ویلیام»، «که ملت انگلستان» را از هبوط در ورطه «نابودی و بندگی» رهایی بخشید، استقرار یابد و «اعتبار مقام او و رضایت مردم، که او به طور کامل و روشن، بیش از هر شهریار دیگری در عالم مسیحیت میتواند مدعی داشتن آن باشد، مورد تایید قرار گیرد.» تردیدی نیست که هدف لاک از انتشار دو رساله حمایت از
پادشاه، توجیه انقلاب و تاکید بر علاقه مردم انگلستان به حقوق عادلانه و طبیعی خود بود، اما هدف او توجیه همه
استدلالهای رجال سیاسی حزب ویگ، نوشته ای برای موقعیت خاص، نبود، بلکه به ویژه رساله دوم اثر مهمی در نظریه پردازی سیاسی بود و از صرف توجیه موقعیت خاص انگلستان پس از پیروزی انقلاب 1688 فراتر میرفت . افزون بر
این، برخی از نویسندگان شرح سوانح احوال لاک برآنند که رساله نخست، در رد دیدگاههای رابرت فیلمر در فاصله سالهای 1681 و 1682 نوشته شده و تدوین رساله دوم نیز به طور عمده پیش از بازگشت از تبعید هلند به پایان رسیده بود، اما یکی از مفسران جدید با بررسی اشاره هایی که در متن رساله دوم به جیمز دوم آمده،اعتقاد دارد که هر دو رساله باید در فاصله سا لهاي 1679 تا -1681 یا دست کم، تا 1683 - به پایان رسیده باشد . باری،موضوع نخستین رساله لاک ردی بر دیدگاههای سر رابرت فیلمر، نظریه پرداز سلطنت موروثی مستقل بود، که رساله پدرسالار او در سال 1680 انتشار پیدا کرده بود و یکی از مهمترین نوشته هایی به شمار میآمد که رجال سیاسی حزب توری توجیه دیدگاههای خود را در آن مییافتند. وانگهی، دومین رساله را نیز میتوان همچون رساله ای در رد نظریه توماس_هابز بشمار آورد. «لاک، در آغاز دیباچه» بر دو رساله نظر خوانندگان را به این نکته جلب کرده است که مجموعه ای که در اختیار او قرار میگیرد، اول و آخر گفتاری درباره حکومت است و تقدیر چنان بوده است که نوشته هایی که در میان آن آغاز و انجام قرار میگرفت، و دارای ارزشی بیش از این دو بود به دست خوانندگان نرسد. بگونه ای که از این اشاره لاک میتوان دریافت، دو رساله درباره حکومت بخشی از طرحی بزرگ تر او برای تدوین علم سیاست جدید بود و دو رساله ای که اینک در دسترس قرار دارد، بخشهای آغاز و پایان آن بوده است .امروزه، نخستین رساله ارزش نظری چندانی ندارد، اگرچه رابرت فیلمر در زمان خود، در محافل سلطنت طلبانه خاندان استیوارت، نظریه پرداز مهمی به شمار میآمد اما به ویژه باپیروزی انقلاب شکوهمند بسیار زود اهمیت خود را از دست داد و تا دهه های اخیر که برخی از نویسندگان تاریخ اندیشه سیاسی توجهی به او نشان دادند، نوشته های او به فراموشی سپرده شد.وانگهی، رساله مهم او، با عنوان پدرسالار، در سال 1680 ،نزدیک به سه دهه پس از مرگ مولف آن، انتشار پیدا کرد و تاثیر
آن نیز با تاخیر بسیار، و با ژرفتر شدن بحران جنبش مشروطه خواهی، ظاهر شد. چنین مینماید که جان لاک، در ادامه
تاملات خود درباره جنگ داخلی انگلستان و بحران مشروطه خواهی، رساله رد فیلمر را به عنوان یکی نظریه پردازان سلطنت مستقل وجهه همت خویش قرار داده است. اندیشه جان لاک، به طور کلی، ناظر بر دو نظریه مهم سده هفدهم، #قدرت_مطلق_حاکمیت و نیز #حق_الهی_پادشاه بود و او، در همه نوشته های خود، با این دو نظریه به مخالفت برخاسته است.
دیدگاه جان لاک، تمایز اساسی با نظر هابز دارد. وضع طبیعی وضع آزدی. لاک از مقدمه اساسی نظریه خود که برابر آن «آزادی بدون قانون وجود ندارد»، این نتیجه را میگیرد که از همان آغاز آفرینش عقل بر آدم ابوالبشر فرمان میراند. قانون وضع طبیعی قانون طبیعی است که بر آن فرمان میراند و دست همه را میبندد».[one every obliges[ این عقل که همان قانون است، به نوع انسان که با او راي میزند،میآموزد که از آنجا که همگان برابرند و جز از خود فرمان نمیبرند [independent… being] کسی را نمیرسد که به زندگی، سلامتی، آزادی یا داراییهای دیگری آسیبی برساند».


#جان_لاک
#فلسفه_سیاسی
#فلسفه_تاریخ


@Soroush_Philosopher
🔴◾️ نقدی بر تفسیر #سیدجواد_طباطبایی از #پدیدارشناسی_روح_هگل [۷]

#علی_اصغر_مروت

◾️روشِ ما قبل تحقیق

هگل دیالکتیک را برای خود بمثابه روشی می‌داند اما این روش را نه قبل از دانش که آمیخته با آن تلقی می‌کند. این سخن که آقای طباطبایی‌ هم آن را به هگل نسبت می‌دهد (ص ۳۱) مستلزم آن است که نمی‌توان قبل از تحقیق، روش‌تحقیق داشت اما آقای طباطبایی‌ قصد دارد با مطالعه‌ فرازهای پراکنده‌ای از پدیدارشناسی روحِ هگل، به منطقِ پشتِ این صورت‌های آگاهی که همان روش دیالکتیکی هگل است دسترسی حاصل شود [در مرتبه‌ نخست] و آنگاه بعداً [در مرتبه‌ ثانی] با استفاده از این منطق، صورت‌های وجدان نگون‌بخت ایرانی توضیح داده شود (ص ۱۲۰) حال آن‌که برای پدیدارشناسی وجدان نگون‌بخت ایرانی، حصول روشی قبل از این پدیدارشناسی، مستلزم دیدگاهی ضدِ‌هگلی است؛ چراکه هگل باور دارد که روش را نمی‌توان قبل از دانش به دست آورد و در دانش به کار بست.

البته هیچ اشکالی ندارد که پژوهشگری از یکی از دیدگاه‌های هگل برای منظور‌های خود استفاده‌ای بکند که در تعارض صریح با دیدگاه‌های دیگر هگل است و بنابراین آنچه فوقا گذشت “نکته‌ای انتقادی” نیست. اما آن را می توان “نکته‌ای جالب” دانست که کسی که برای مقاصد خود از فلسفه‌ هگل استفاده می‌کند استفاده‌اش از هگل، ضد هگلی است.


#هگل
#فلسفه_سیاسی
#فلسفه_تاریخ


@Soroush_Philosopher
Forwarded from اتچ بات
🔴◾️ #انحطاط_مسلمانان

مسلمین از وقتی دین را بد فهمیدند دچار انحطاط شدند یا از وقتی دچار انحطاط شدند دین را بد فهمیدند؟ 👇

■ فهم ما از دین، آینه تمام نمای وضعیت ماست🔻

بنده در مقاله ی "درک عزیزانه از دین" سوالی را مطرح کردم با این عنوان که؛

"چرا مسلمین دچار #انحطاط شدند؟"

در اینجا دو موضوع وجود دارد:
عده ای گفته اند مسلمین از وقتی دین را بد فهمیده اند دچار انحطاط شده اند.
عده ای دیگر هم معتقدند که مسلمین از وقتی دچار انحطاط شدند دین را بد فهمیدند.
یعنی بد فهمیدن دین را عده ای #علت گرفته اند و عده ای دیگر #معلول.

بنده از جمله کسانی هستم که #معلول گرفته ام. یعنی معتقدم وقتی مسلمین دچار #انحطاط شدند، از دین هم فهم منحط پیدا کردند.

《یعنی فهم ما از دین، آینه تمام نمای وضعیت ماست》.

بنده هم در داخل و هم در خارج کشور دیده ام کسانیکه به بهانه یا به تصور دفاع از دین، درندگی هایی میکنند که انسان مبهوت می ماند.
هیچ ارزش ندارد که کسی انسانیت خود را فراموش کند.
دین بمنزله طناب و رسن است.

و این سخن #مولانا ست که؛

🌿زان که از قرآن بسی گمره شدند
🌿زین رسن قومی درون چه شدند

🌿مر رسن را نیست جرمی ای عنود
🌿چون تو را سودای سربالا نبود

#مولانا بدرستی اشاره میکند که گناهی متوجه دین نیست. این ما آدمیان هستیم که میخواهیم دین را آسمانی و فوق بشری تفسیر کنیم

طناب را میشود گرفت و به ته چاه رفت. میشودطناب را گرفت و از ته چاه بیرون آمد.
مشخص است که ما از این طناب، بسیار بد استفاده کرده ایم. و طناب را گرفته ایم و به ته چاه رفته ایم. چه در عالم اسلام و چه در بیرون آن، #استفاده_بشری باید نمود نه #استفاده_فوق_بشری.

💠 ما برای خدایی کردن نیامده ایم. بلکه برای انجام عملهای بشری و انسانی آمده ایم.

❇️ "دین، یک مجموعه بشری است. تمام تاریخ و حیاتش بر این امر گواهی می دهد"

#عبدالکریم_سروش
سخنرانی "دین، یک مقوله انسانی است"


#خورشید_سروش_فاش_میدرخشد


https://www.tgoop.com/Soroush_Philosopher
Forwarded from عکس نگار
•| بنظرم فراز بسیار مهمی در زیست جهان یک انسان این است که علم و اخلاق را توامان داشته باشد. برای تببین بیشتر مرادم، مایلم پلانی از یک اتفاق و رویکرد بوقوع پیوسته را روایت کنم:
لودویگ ویتگنشتاین فیلسوف اتریشی دوران ساز فلسفه تحلیلی ، نامه بسیار مهمی دارد بر دوستش نورمن مَلکوم که خود یک فیلسوف آمریکایی است. گویا دلیل نگارش این نامه این بوده است که ملکوم در مباحثه ای، اخلاق را پاس نمیدارد و به تعبیر ِ ویتگنشتاین، بدویت رفتارش ویتگنشتاین را شوکه می‌کند!
ویتگنشتاین برای او نامه ای کوتاه با این مضمون می‌نویسد: " چه ثمر از مطالعه فلسفه؟! اگر تمام کاربردش برای تو این باشد که تو را قادر سازد به گونه ای موجه در مورد مسائل پیچیده منطق و غیره صحبت کنی اما در طرز فکرت نسبت به مسائل مهم زندگی روزمره بهبودی حاصل نیاورد و در تو نسبت و در قیاس با دیگران، در مسائل اخلاقی، هیچ وجدان ِ بیدارتری به وجود نیاورد!" در نگاه ِ من، به واقع این سخن و موضع ویتگنشتاین تابناک است! به زعم من او میخواهد بگوید که علم بی اخلاق و منهای مدنیت ، فاقد ِ عنصر ِ "ارزش" است. به دیگر سخن او گویی روایتگر فرا بودن اخلاق، نسبت به دانش و تخصص است و تخصص و دانش را، آن هنگام که توامان با اخلاق است، ارزشمند و فضیلت می‌شمارد‌. میتوان چنین فهمید که حتی نهایتا، در روایت او، خلاء دانش را اخلاق می‌تواند پُر کند اما خلاء اخلاق را دانش و تخصص نتواند که پُر نماید!

این دیدگاهی است که در سنت ِ ادبی و عرفانی ما نیز، رگه های ِ جدی دارد؛ در سخنانی که از اشتهار برخوردارند همچون "ادب مرد به ز دولت اوست" تا توصیه‌های گوناگون که دراین نهج اند. حال باید دریافت که ادمی هرچقدر در راه دانش پیش رود، بایسته است به همان اندازه و حتی بیش از آن، بکوشد که آن "گوهر نادر" را که اخلاقی بودن در کردار و رفتار و گفتار است را نیز، فراچنگ آورد که گر آن ندارد گویا هیچ ندارد و گر آن دارد، بسان آن است که هرآنچه باید و شاید، داراست.

#امین_جباری |•

🌾 کانال جرعه از چاهی

🦋 @jabbariamin
@MolaviPoet,معینی
ساحات عمومی و دینی
🔊 فایل صوتی


💬حریم خصوصی، ساحات عمومی و دینی
" انتظارات از دین و ادب امر به معروف و نهی از منکر"

🎙دکتر علیرضا معینی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی و عرفان
@SoundSilence--Omar Akram.mp3
11.5 MB
🌺◾️ #هنر
#موسیقی

🌺🎼🎹🎼🎹🎼🌼🍃

Title:Take my hand
Artist:Omar Akram
Album:Echoes of Love
Gener:Country
Year:2013

🌺🎼🎹🎼🎹🎼🍃🌼


@Siroush_Philisopher
Forwarded from سروش دباغ
جلسه اول


شرح قصه های
#شیخ_اشراق

ارائه توسط
دکتر #سروش_دباغ




@SoroushDabbagh_official




🔻🔻🔻
Forwarded from اتچ بات
#معرفی_کتاب
#نمایشنامه_دکتر_فاستوس
#کریستوفر_مارلو

📚 نمایشنامه دکتر فاستوس اثر درخشان کریستوفر مارلو از برجسته‌ترین نمایشنامه‌نویسان عصر الیزابت است. مارلو یکی از هفت تن دانشمند انگلیسی است که در قرن شانزدهم نمایشنامه‌نویسی را در انگلستان بنیان نهادند و به " خداوندان ذوق دانشگاه" معروف شدند.

📚 در این نمایشنامه مارلو به شرح زندگی فاستوس، دانشمند بزرگ از اهالی ورتمبرگ آلمان و سرآمد همه‌ی پارسایان و دانایان زمان خود پرداخته است. هنگامی که در فاستوس حکمت به کمال می رسد، انقلابی در او پدید می‌آید که در اثر آن همه‌ دانش‌ها را بیهوده می‌یابد. فاستوس از حکمت و فلسفه بیزار می‌شود و اراده‌اش میل به قدرت می‌کند.

📚 فازستوس برای آنکه بتواند جهان را به زیر سلطه خود بکشد به جادوگری روی می‌آورد و برای این منظور فاستوس باب مراوده با ابلیس را می‌گشاید و با خون خود سندی مبنی بر فروش روح و جسم کامل خود به ابلیس امضا می‌کند و در برابر فروختن روحش ۲۴ سال عمری را، که در آن بتواند به لذت‌طلبی و قدرت‌طلبی بپردازد، از ابلیس می‌ستاند.

📚 فاستوس با دو فرشته خیر و شر درگیر می‌شود و با کسب قدرتی خارق‌العاده به تجاربی ورای توان بشری دست می‌یابد. او در این مسیر هفت گناه کبیره و نیز جهنم را از نزدیک می‌بیند و کهکشان‌ها و سیارات و شرق و غرب را سیاحت نموده و سفرهای مختلفی را آغاز می‌کند.

📚 قدرت‌طلبی، جاه‌طلبی و تکبر و از بین بردن ارزش‌های انسانی در راه رسیدن به اهداف، تقابل خیر و شر و فروختن روح به شیطان تم‌های اصلی نمایشنامه هستند. حوادث نمایشنامه دکتر فاستوس به نوعی جهان‌شمول می‌باشند و در قید زمان خاصی نمی‌گنجند‌ و تمام کسانی را که در سراسر تاریخ به علم و قدرت‌های آن سر سپرده‌اند و از آن در جهت استثمار و ویرانی استفاده کرده‌اند، در برمی‌گیرد.

📚 سرانجامِ فاستوس تلخ و عبرت‌آمیز است: "نهالی که ممکن بود روزی درخت تنومندی شود، قطع شد. گل های دانش و ذوق که روزی در مغز این مرد دانشمند روییده بود همه پاک سوخت و فاستوس از میان رفت."

🖨️⁩ این کتاب با ترجمه لطفعلی صورتگر توسط انتشارات علمی و فرهنگی چاپ شده است.


دوشنبه‌ها: #معرفی_کتاب


@Somayehyoosefi
🔴◾️ نقدی بر تفسیر #سیدجواد_طباطبایی از #پدیدارشناسی_روح_هگل [۸]


#علی_اصغر_مروت

◾️آگاهی از آگاهی در عصر جدید

آن زمین لرزه‌ای که در فلسفه‌ غربی در آغاز قرن نوزده اتفاق افتاد چه بود که بر اثر آن گسلی باز شد که ما هرگز نتوانستیم از آن عبور کنیم؟ پاسخی که آقای طباطبایی به این پرسش می‌دهد این است که در آغاز قرن نوزده آگاهی به موضوعِ آگاهی تبدیل شد.(ص ۸) «اما فلسفه جدید غرب، مساله‌ خودآگاهی را از این حیث نیز مطرح می‌کند که ما ضمن اینکه آگاهی پیدا میکنیم، در روند دیگری از آگاهی نیز آگاهی پیدا می‌کنیم. به عبارت دیگر، آگاهی از یک زمان و منزلی به بعد، خودِ آگاهی خود را موضوعِ آگاهی قرار می‌دهد. یعنی علم، موضوع قرار می‌گیرد. پیشتر از فیشته نقل کردیم که گفته بود ما امروز نیاز به آموزه‌ علم یا شناختِ شناخت داریم. فلسفه اروپایی در آغاز قرن نوزدهم از این مرحله گذشته بود … . این جا گسلی در آگاهی انسان اروپایی ایجاد شده است که ما هرگز نتوانستیم از آن گسل عبور کنیم.» (ص۷)

شناختِ شناخت یا شناخت‌شناسی به مفهوم کانتی آن، البته در عصر جدید پدیده‌ای نوظهور بود. قدما در حجیت عقل در شناخت امور غیر تجربی تردید نداشتند و از سر جزم، عقل را در شناخت این امور به کار می‌گرفتند. اما کانت امکان شناخت مابعدالطبیعی را به زیر سوال برد و فلسفه‌ انتقادی را که به تحقیق در امکان شناخت عقلی می‌پرداخت به وجود آورد. قبل از کانت بحث‌های فلسفی در پیرامون مساله‌ شناخت البته وجود داشت اما این بحث‌ها نه به امکان شناخت [مگر به منظور دفع شبهه‌ شکاکان] بلکه به مساله‌ چگونگی شناخت [از آن نوعی که مثلا در فلسفه‌ی اسلامی و در بحث از وجود ذهنی جریان داشت] محدود می‌شد به تعبیر دیگر، معرفت‌شناسیِ [اصطلاحی که بعدها و توسط نوکانتی‌ها شایع شد] قدما، شناختنِ شناخت، از درون بود. آن‌ها با تردید در شناخت‌ها از آن‌ها بیرون نمی‌آمدند و از بیرون مثل کانت، شناخت را وارسی نمی‌کردند ولی معرفت‌شناسیِ کانت، بیرونی بود. او به تعبیر هگل، می‌خواست بیرون از شناخت، به ارزیابی شناخت بپردازد که البته از نظر هگل امری محال بود. از نظر هگل که دیدگاه خود را در مقدمه [Einleitung] پدیدارشناسی به روشنی توضیح داده است، باید به جای وارسی آگاهی از بیرون، به بررسی آن از درون، پرداخت و این کار در واقع نوعی بازگشت به فکر قدما [ما قبل کانت] بود.اگر چه، شناخت‌شناسی هگل علیرغم درونی بودنش که آن را در طبقه‌ شناخت‌شناسی قدما قرار می‌داد، نوع جدیدی از این شناخت‌شناسی بود که مطالب آن تازگی داشت. بنابراین برخلاف گفته‌ دکتر طباطبایی آگاهی از آگاهی فقط مختص به انسان جدید نیست. قدما هم از آگاهی، آگاهی داشتند. در عصر جدید آگاهیِ بیرون از آگاهی، اتفاق افتاد که حاصل مساعی کانت بود و نه هگل [قرن نوزدهم] و خود هگل هم شناخت‌شناسی‌اش مانند قدما درونی بود. مگر اینکه بگوئیم نوع خاصی از آگاهیِ درونی از آگاهی، که نوع هگلی آن باشد [و نه از نوع ماقبل کانتی آن]، خاص دوران جدید و از مشخصات انسان متجدد است اما این جا هم بلافاصله این سوال طرح می‌گردد که آیا فلسفه‌ هگل، نماینده‌ فلسفه‌ انسان متجدد است و آیا بین تجدد و فلسفه هگل، تلازمی محکم برقرار است؟ و در این صورت تکلیف این همه فلسفه‌های جدید تحلیلی و قاره-ایِ متفاوت با فلسفه هگل در کشورهای پیشرفته چه خواهد بود؟ اینها سوالاتی است که در تفسیر آقای طباطبایی از هگل، پاسخی برای آن‌ها نمی‌توان یافت.

@Soroush_Philosopher
🔴◾️ سخنی در باب #علم_و_دین [11]


#اددمین_کانال


■ حقیقت علمی و ارزش آن _بخش دوم_

شاید بتوان گفت در اینجا، توجه چشم کاملا متوجه یک قسمت اثر خداوند شده است و به این ترتیب این خطر بوجود آمده است که نگاه به "کل" [Das Ganze] یعنی نگاه به رابطه بسیار بزرگ ممکن است گم شود.
اما دقیقاً همین‌ مسئله دوباره باعث دستاوردهای [Erungenschaft] فوق‌العاده در علوم جدید شد. درباره رابطه بسیار بزرگ یعنی رابطه با «کل» فلاسفه و علمای الهیات ‌بحث‌های زیادی کرده‌اند ولی چیز تازه‌ای نگفته‌اند، چون پیروان مکتب مدرسی [Scholastik] بستر راه تفکر را بسته بودند. اما درباره جزییات پدیده‌های طبیعت هم هنوز تحقیق نشده بود. در این کار، بسیاری از متفکران معمولی سهیم بودند و علاوه بر آن، شناخت جزییات هم فایده‌ای عملی نداشت، در بعضی از جوامع علمی آن‌ روز متداول شده بود که فقط باید درباره جزییات قابل مشاهده صحبت کرد و نه درباره رابطه بزرگ [رابطه با کل]. این حقیقت که مسئله سر تجربه مستقیم نیست، بلکه مسئله سر تجربه کامل‌تر است، باعث پیدایش هنر جدید تجربه‌کردن و اندازه‌گیری شد که به این وسیله دانشمندان در جستجوی نزدیک شدن به شرایط کامل بودند و فهمیدند که می‌توانند درباره نتیجه تجربیات در انتهای کار با یکدیگر متحد شوند. البته در قرن‌های بعد به نظر رسید که این مسئله مسلمی نیست؛ چون فرض می‌شد تحت شرایط مساوی همیشه دوباره همان پدیده اتفاق می‌افتد. دانشمندان تجربه کردند که وقتی که پدیده‌های معینی با شرایط تجربی منتخب به‌طور دقیق ظاهر شوند و با محیط رابطه‌ای نداشته باشند، قانونمندی پدیده‌ها ظاهر می‌شوند، به ‌طوری که در پدیده‌ها قانون علیت [Kausalität] زنجیروار حکم‌فرما است. اعتماد به جریان علّی حوادثی که به‌عنوان شیء عینی مستقل از مشاهده‌کننده وجود داشته‌اند، به این ترتیب به شکل یک اصل موضوعه اساسی در علوم جدید در آمد.



🟣 ورنر #هایزنبرگ :
اولین جرعه از لیوان علم،
باعث میشود شما آتئیست [خداناباور] بشوید.
اما در ته لیوان خدا منتظر شماست.


#فلسفه_علم #فلسفه_دین
#علم_و_دین #علم_تجربی
#فیزیک_کلاسیک #فیزیک_نوین
#فیزیک_جدید
#علم_چیست_فلسفه_چیست
#روشنفکری_دینی
#عبدالکریم_سروش


@Soroush_Philosopher
2025/08/29 10:31:01
Back to Top
HTML Embed Code: