یادمان باشد با شکستن پای دیگران
ما بهتر راه نخواهیم رفت!
یادمان باشد با شکستن دل دیگران
ما خوشبختتر نخواهیم شد!
و کاش بدانیم اگر دلیل اشک کسی شویم ،
دیگر با او طرف نیستیم
با خدای او طرفیم ..
و کاش واقعا "انسان" بمانیم
:الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ما بهتر راه نخواهیم رفت!
یادمان باشد با شکستن دل دیگران
ما خوشبختتر نخواهیم شد!
و کاش بدانیم اگر دلیل اشک کسی شویم ،
دیگر با او طرف نیستیم
با خدای او طرفیم ..
و کاش واقعا "انسان" بمانیم
:الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏2
🍃🌲🌿🌹🍃🌳🍃🌹🌿🌲
🦁 یه شیر رو میندازن تو قفس، بهش سوسیس کالباس میدن
شیره میگه:
من آهو میخوردم این چیه ؟!
بهش میگن اونقدر گرسنه میمونی تا همینو بخوری، شیر چند روز بعداز شدت گرسنگی سوسیس رو میخوره
چند روز بعد به جای سوسیس، استخون میندازن جلوش، شیره میگه:
بابامن به سوسیس عادت کردم، این چیه ؟!
بهش میگن اونقدر گرسنه میمونی تا استخون رو بخوری!
شیر چند روز بعد از شدت گرسنگی استخون رو میخوره.
بعد یه مدت به جای استخون یونجه میریزن جلوش.
شیر میگه: بی انصافها من الاغی که یونجه رو میخوره رو درسته قورت میدادم اینو نمیخورم دیگه.بهش میگن اونقدر گرسنگی میکشی تا یونجه رو هم بخوری.
شیر یه مدت مقاومت میکنه ولی بالاخره یونجه رو هم میخوره.
یه مدت بعد هیچی بهش نمیدن
داد میزنه:
من به یونجه عادت کردم
اینو دیگه چرا نمیدین بخورم ؟!
بهش میگن یونجهی مفت نداریم
باید صدای الاغ دربیاری تا بهت یونجه بدیم
🔷 و این داستان خردکردن تدریجی و عادت به کمتر از حق انقدر ادامه پیدا کرد
که شیر نابود شد.
✅ نتیجه اخلاقی داستان: اگه تو زندگیت به ذلت تن بدی باید به خیلی چیزای دیگه تن بدی!!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🦁 یه شیر رو میندازن تو قفس، بهش سوسیس کالباس میدن
شیره میگه:
من آهو میخوردم این چیه ؟!
بهش میگن اونقدر گرسنه میمونی تا همینو بخوری، شیر چند روز بعداز شدت گرسنگی سوسیس رو میخوره
چند روز بعد به جای سوسیس، استخون میندازن جلوش، شیره میگه:
بابامن به سوسیس عادت کردم، این چیه ؟!
بهش میگن اونقدر گرسنه میمونی تا استخون رو بخوری!
شیر چند روز بعد از شدت گرسنگی استخون رو میخوره.
بعد یه مدت به جای استخون یونجه میریزن جلوش.
شیر میگه: بی انصافها من الاغی که یونجه رو میخوره رو درسته قورت میدادم اینو نمیخورم دیگه.بهش میگن اونقدر گرسنگی میکشی تا یونجه رو هم بخوری.
شیر یه مدت مقاومت میکنه ولی بالاخره یونجه رو هم میخوره.
یه مدت بعد هیچی بهش نمیدن
داد میزنه:
من به یونجه عادت کردم
اینو دیگه چرا نمیدین بخورم ؟!
بهش میگن یونجهی مفت نداریم
باید صدای الاغ دربیاری تا بهت یونجه بدیم
🔷 و این داستان خردکردن تدریجی و عادت به کمتر از حق انقدر ادامه پیدا کرد
که شیر نابود شد.
✅ نتیجه اخلاقی داستان: اگه تو زندگیت به ذلت تن بدی باید به خیلی چیزای دیگه تن بدی!!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2❤1👌1
🍃🍃🍃🍃🍃
مردها خیلی هم خوبند
دوست داشتنی و مهربان
عاشق محبت واقعی...
گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند..
و گاهی مثل یک پیرمرد خسته
اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...
بیشترشان درد کشیده اند!
و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند
خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد
مردها میروند قدم میزنند تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند
همانها که اگر عاشق شوند ؛
برایتان بیستون را میکنند
و تو بهترين را روی زمین خواهی داشت
اری اینها "مرد" هستند!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مردها خیلی هم خوبند
دوست داشتنی و مهربان
عاشق محبت واقعی...
گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند..
و گاهی مثل یک پیرمرد خسته
اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...
بیشترشان درد کشیده اند!
و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند
خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد
مردها میروند قدم میزنند تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند
همانها که اگر عاشق شوند ؛
برایتان بیستون را میکنند
و تو بهترين را روی زمین خواهی داشت
اری اینها "مرد" هستند!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤3
💠 ضرورت اطلاع از زندگی امهات المومنین و زنان همعصر پیامبر اکرمﷺ (134)
❇️ امالمومنین عایشه(رضیاللهعنها)
🔸تعهدات اخلاقی عایشۀ صدیقه(رضیاللهعنها)
عایشه(رضیاللهعنها) از پیامبرﷺ شنیده بود: «عالم باش یا متعلم». بنابراین، در هر یک از ادوار زندگی خود، از رهبران بارز میدان اندیشه بهشمار میرفت و تا میتوانست همۀ توان خود را در راه فراگیری دین، بیان حقایق صرف مینمود.
پیش از آنکه به شیوۀ دعوت امالمؤمنین عایشه(رضیاللهعنها) بپردازیم، ناگزیر باید مطالبی درباره اخلاق دعوتگران درج کنیم:
▫️نخست خوشاخلاقی است؛ چون دین اسلام در دو موضوع تجلی مییابد؛ اول، رابطه خوب با خداوند، دوم، رابطه خوب با مردم.
کسیکه مردم را بهسوی دین اسلام فرا میخواند، مادامیکه این دو خصلت در تمام زندگیاش به صورت دو شاخصِ جدانشدنی در نیامده باشند، نمیتواند یک دعوتگر واقعی باشد!
عایشه(رضیاللهعنها) از کودکی در سایه بندگی خداوند، رشد کرده؛ همچنانکه پیامبرﷺ فرموده بود: «از جمله محبوبترین مخلوقات خداوند، جوانی است کمسن و سال و دارای صورتی زیبا، که جوانی و زیبایی خود را به خداوند و طاعت او اختصاص داده است».
هیچگاه لوث کفر و شرک او را آلوده نساخت.
او همواره به شبزندهداری و روزهداری میپرداخت، همۀ اموالی را که به دستش میرسید، صدقه مینمود. عروه میگوید: «عایشه را دیدم که هفتاد هزار صدقه مینمود».
معاویه پسر ابوسفیان، زمانیکه خلیفه بود یک سینی طلا که مشتمل بر یک جواهر به ارزش صدهزار بود، برای عایشه فرستاد. عایشه همه را میان همسران پیامبرﷺ توزیع نمود. او از پیامبرﷺ شنیده بود که خطاب به زنان فرموده بود: «جهادتان حج است».
بنابراین بهطور تقریبی همه ساله حج میگزارد. عبادات مداوم عایشه دلالت بر رابطۀ عمیق او با خداوند دارد.
🔸برای همین پیامبر خداﷺ او را شاد نموده و به او مژده بهشت داده است:
«انه لیهون علی انی رأی بیاض کف عائشه في الجنة».
«از اینکه سفیدی کف دست عایشه را در بهشت دیدهام، مرگ بر من آسان شده است».
-برگرفته از: عایشه همسر همراه و همراز پیامبرﷺ. مولف: رفیده الحبش.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❇️ امالمومنین عایشه(رضیاللهعنها)
🔸تعهدات اخلاقی عایشۀ صدیقه(رضیاللهعنها)
عایشه(رضیاللهعنها) از پیامبرﷺ شنیده بود: «عالم باش یا متعلم». بنابراین، در هر یک از ادوار زندگی خود، از رهبران بارز میدان اندیشه بهشمار میرفت و تا میتوانست همۀ توان خود را در راه فراگیری دین، بیان حقایق صرف مینمود.
پیش از آنکه به شیوۀ دعوت امالمؤمنین عایشه(رضیاللهعنها) بپردازیم، ناگزیر باید مطالبی درباره اخلاق دعوتگران درج کنیم:
▫️نخست خوشاخلاقی است؛ چون دین اسلام در دو موضوع تجلی مییابد؛ اول، رابطه خوب با خداوند، دوم، رابطه خوب با مردم.
کسیکه مردم را بهسوی دین اسلام فرا میخواند، مادامیکه این دو خصلت در تمام زندگیاش به صورت دو شاخصِ جدانشدنی در نیامده باشند، نمیتواند یک دعوتگر واقعی باشد!
عایشه(رضیاللهعنها) از کودکی در سایه بندگی خداوند، رشد کرده؛ همچنانکه پیامبرﷺ فرموده بود: «از جمله محبوبترین مخلوقات خداوند، جوانی است کمسن و سال و دارای صورتی زیبا، که جوانی و زیبایی خود را به خداوند و طاعت او اختصاص داده است».
هیچگاه لوث کفر و شرک او را آلوده نساخت.
او همواره به شبزندهداری و روزهداری میپرداخت، همۀ اموالی را که به دستش میرسید، صدقه مینمود. عروه میگوید: «عایشه را دیدم که هفتاد هزار صدقه مینمود».
معاویه پسر ابوسفیان، زمانیکه خلیفه بود یک سینی طلا که مشتمل بر یک جواهر به ارزش صدهزار بود، برای عایشه فرستاد. عایشه همه را میان همسران پیامبرﷺ توزیع نمود. او از پیامبرﷺ شنیده بود که خطاب به زنان فرموده بود: «جهادتان حج است».
بنابراین بهطور تقریبی همه ساله حج میگزارد. عبادات مداوم عایشه دلالت بر رابطۀ عمیق او با خداوند دارد.
🔸برای همین پیامبر خداﷺ او را شاد نموده و به او مژده بهشت داده است:
«انه لیهون علی انی رأی بیاض کف عائشه في الجنة».
«از اینکه سفیدی کف دست عایشه را در بهشت دیدهام، مرگ بر من آسان شده است».
-برگرفته از: عایشه همسر همراه و همراز پیامبرﷺ. مولف: رفیده الحبش.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
حُسن نیتی که در پس ناامیدیِ خود مدیریت می کنید، نجات شما خواهد بود.!هیچ چیز با بودنِ با الله از دست نمی رود. خستگی شما، ناامیدی شما، مبارزه شما، صبر شما. همه اینها اگر برای شما خوب باشد، شما را به چیزی که منتظرش هستید نزدیکتر می کند. ممکن هست نسبت به مسایلی ناامید شوید ولی فراموش نکنید بزرگترین امیدِ شما الله هست :)✨🌸
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ومن يتوكل على الله فهو حسبه🕊🩵
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ومن يتوكل على الله فهو حسبه🕊🩵
❤1👌1
اَلسَلامُ عَلَيْكُم وَرَحْمَةُ اَللهِ وَبَرَكاتُهُ
علماء کرام در مورد این مسئله در شریعت، بر اساس فقه حنفی چه میفرمایند :
۱۰۷-تحصیل یا زندگی و یا کار در کشورهای غیراسلامی مثل انگلیس و اروپا و ... چطور است ؟!
من دیروز هم این سوال را پرسیدم اما پاسخی نگرفتم ، لطفا پاسخ دهید منتظرم
-----👇الجَوَابُ بِإسْمِ مُلْهَمِ الصَّوَاب👇 -----
وَعْلَیکُمُ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُه
🔸 علامه مفتی محمدتقی عثمانی (حفظه الله) در کتاب "بحوث في قضايا فقهية معاصرة" بحث اقامت یا اخذ تابعیت کشورهای بیگانه را با دلایل توضیح داده اند که به طور کلی در پنج حالت خلاصه میشود:
۱- اگر مسلمانی در کشور خویش بدون ارتکاب جرم یا گناهی مورد آزار و شکنجه قرار گرفت و یا از طریق حبس و مصادره اموال برای او محدودیت ایجاد شد و جهت رهایی یافتن از این مظالم چارهای جز پناه بردن به کشور غیر اسلامی نداشت، در چنین موقعیتی درآمدن به تابعیت کشور بیگانه کاملا بلامانع است؛ البته منوط بر اینکه نسبت به حراست از احکام و مقررات شرعی در زندگی اجتماعی و فاصله گرفتن از منکرات شایع محیط پیرامون خود مصمم باشد.
علاوه بر این یکی از حقوق نفس انسان پاسداری و صیانت از آن در مقابل هرگونه ظلم و ستم است، پس هرگاه شخصی نتواند بدون از کشورهای غیر اسلامی برای خود پناهگاهی بیابد، هجرت او به سوی آن سرزمین اشکالی ندارد اما به شرطی که تکالیف دینی خویش را به نحو مطلوب انجام دهد و از منکرات و اعمال حرام اجتناب ورزد.
۲- هرگاه برای مسلمانی در سرزمین خودش امکانات اولیه زندگی که هر فردی بدان نیازمند است میسر نبود و جهت امرار معاش راهی غیر از مهاجرت به این گونه ممالک وجود نداشت، با رعایت شرایط فوق میتواند به تابعیت آنها در آید چراکه کسب رزق حلال پس از انجام سایر فرایض دینی یک فریضه به شمار میرود و شریعت آن را محدود به منطقه خاصی نکرده است.
۳- اگر شخص مسلمانی با انگیزه دعوت اهالی یک کشور به سوی دین اسلام و یا جهت تبلیغ احکام شریعت به مسلمانان ساکن آن دیار به تابعیت کشور بیگانه درآید، اقدام او نه تنها مشروع بلکه باعث اجر و پاداش اخروی است. همین هدف مقدس باعث گردید تا بخش بزرگی از صحابه و تابعین خارج از قلمرو سرزمینهای اسلامی را برای اقامت برگزینند که امروزه جزو افتخارات و فضایلشان قلمداد میشود.
۴- چنانچه برای شخصی که در کشور اسلامی خودش، امکانات زندگی به اندازه سایر افراد جامعه فراهم باشد، ولی او با هدف افزایش سطح زندگی و دستیابی به رفاه و خوشگذرانی محض، به سرزمین غیر اسلامی مهاجرت کرده است، چنین امری عاری از کراهیت نیست، زیرا فرد مزبور خود را در معرض طوفان منکرات رایج آنجا قرار داده و خطرات انحطاط اخلاقی و دینی را بدون هیچ گونه ضرورتی متحمل شده است.
تجربه نشان میدهد کسانی که فقط با هدف خوشگذرانی به ملیت کشورهای بیگانه در میآیند، انگیزههای ایمانی در آنها به ضعف و افول گراییده و در مقابل القاآت انحرافی به سرعت متلاشی میشوند، به همین دلیل در حدیث نبوی از همزیستی با مشرکان بدون نیاز شدید و مبرم نهی شده است.
۵- اما اگر درآمدن به تابعیت کشورهای بیگانه غیر اسلامی با هدف مباهات و فخر فروشی بر سایر مسلمانان یا برتری دادن تابعیت غیر اسلامی بر ملیت اسلامی و یا انگیزه تقلید و دنباله روی از مردمان آن دیار در زندگی روزمره صورت پذیرد، مطلقا حرام بوده و نیازی به ارائه حجت و برهان ندارد.
[جستاری در مباحث فقهی معاصر/ تالیف: علامه مفتی محمدتقی عثمانی/ ترجمه: محمدرضا رخشانی/ ص420-424].
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
وَالله اَعلَم بِالصَّواب.
✍کاتب: عبدالکریم حسینی
تاریخ:6/محرم/1445 هجری.قمری
علماء کرام در مورد این مسئله در شریعت، بر اساس فقه حنفی چه میفرمایند :
۱۰۷-تحصیل یا زندگی و یا کار در کشورهای غیراسلامی مثل انگلیس و اروپا و ... چطور است ؟!
من دیروز هم این سوال را پرسیدم اما پاسخی نگرفتم ، لطفا پاسخ دهید منتظرم
-----👇الجَوَابُ بِإسْمِ مُلْهَمِ الصَّوَاب👇 -----
وَعْلَیکُمُ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُه
🔸 علامه مفتی محمدتقی عثمانی (حفظه الله) در کتاب "بحوث في قضايا فقهية معاصرة" بحث اقامت یا اخذ تابعیت کشورهای بیگانه را با دلایل توضیح داده اند که به طور کلی در پنج حالت خلاصه میشود:
۱- اگر مسلمانی در کشور خویش بدون ارتکاب جرم یا گناهی مورد آزار و شکنجه قرار گرفت و یا از طریق حبس و مصادره اموال برای او محدودیت ایجاد شد و جهت رهایی یافتن از این مظالم چارهای جز پناه بردن به کشور غیر اسلامی نداشت، در چنین موقعیتی درآمدن به تابعیت کشور بیگانه کاملا بلامانع است؛ البته منوط بر اینکه نسبت به حراست از احکام و مقررات شرعی در زندگی اجتماعی و فاصله گرفتن از منکرات شایع محیط پیرامون خود مصمم باشد.
علاوه بر این یکی از حقوق نفس انسان پاسداری و صیانت از آن در مقابل هرگونه ظلم و ستم است، پس هرگاه شخصی نتواند بدون از کشورهای غیر اسلامی برای خود پناهگاهی بیابد، هجرت او به سوی آن سرزمین اشکالی ندارد اما به شرطی که تکالیف دینی خویش را به نحو مطلوب انجام دهد و از منکرات و اعمال حرام اجتناب ورزد.
۲- هرگاه برای مسلمانی در سرزمین خودش امکانات اولیه زندگی که هر فردی بدان نیازمند است میسر نبود و جهت امرار معاش راهی غیر از مهاجرت به این گونه ممالک وجود نداشت، با رعایت شرایط فوق میتواند به تابعیت آنها در آید چراکه کسب رزق حلال پس از انجام سایر فرایض دینی یک فریضه به شمار میرود و شریعت آن را محدود به منطقه خاصی نکرده است.
۳- اگر شخص مسلمانی با انگیزه دعوت اهالی یک کشور به سوی دین اسلام و یا جهت تبلیغ احکام شریعت به مسلمانان ساکن آن دیار به تابعیت کشور بیگانه درآید، اقدام او نه تنها مشروع بلکه باعث اجر و پاداش اخروی است. همین هدف مقدس باعث گردید تا بخش بزرگی از صحابه و تابعین خارج از قلمرو سرزمینهای اسلامی را برای اقامت برگزینند که امروزه جزو افتخارات و فضایلشان قلمداد میشود.
۴- چنانچه برای شخصی که در کشور اسلامی خودش، امکانات زندگی به اندازه سایر افراد جامعه فراهم باشد، ولی او با هدف افزایش سطح زندگی و دستیابی به رفاه و خوشگذرانی محض، به سرزمین غیر اسلامی مهاجرت کرده است، چنین امری عاری از کراهیت نیست، زیرا فرد مزبور خود را در معرض طوفان منکرات رایج آنجا قرار داده و خطرات انحطاط اخلاقی و دینی را بدون هیچ گونه ضرورتی متحمل شده است.
تجربه نشان میدهد کسانی که فقط با هدف خوشگذرانی به ملیت کشورهای بیگانه در میآیند، انگیزههای ایمانی در آنها به ضعف و افول گراییده و در مقابل القاآت انحرافی به سرعت متلاشی میشوند، به همین دلیل در حدیث نبوی از همزیستی با مشرکان بدون نیاز شدید و مبرم نهی شده است.
۵- اما اگر درآمدن به تابعیت کشورهای بیگانه غیر اسلامی با هدف مباهات و فخر فروشی بر سایر مسلمانان یا برتری دادن تابعیت غیر اسلامی بر ملیت اسلامی و یا انگیزه تقلید و دنباله روی از مردمان آن دیار در زندگی روزمره صورت پذیرد، مطلقا حرام بوده و نیازی به ارائه حجت و برهان ندارد.
[جستاری در مباحث فقهی معاصر/ تالیف: علامه مفتی محمدتقی عثمانی/ ترجمه: محمدرضا رخشانی/ ص420-424].
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
وَالله اَعلَم بِالصَّواب.
✍کاتب: عبدالکریم حسینی
تاریخ:6/محرم/1445 هجری.قمری
❤1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_64 ᪣ ꧁ه
قسمت شصت و چهار
با رفتن وحید، صفیه خانم و مهرنسا هم رفتن و من دوباره با تنهایی خودم تنهاتر و غمزده تر از قبل ماندم.وحید برخلاف انتظارم زود از بیرون آمد، از ترسش خودم را چپوندم توی آشپزخانه و مشغول دم کردن چای بودم که متوجه حضورش جلوی در آشپزخونه شدم، همانطور که پشتم به او بود آب دهنم را قورت دادم و با ترس به عقب برگشتم.وحید همانطور که غرق گوشی موبایل بود گفت: چیه؟! از زبون افتادی؟!پشتم را به کمد آشپزخانه تکیه دادم و با صدای بغض دارم گفتم: چی بگم؟! مگه اصلا گفتن من اثری داره؟! من که هر چی بگم، شما حرف اون نامرد را قبول می کنین، یادته قبل رفتنت مادرت چی گفت؟!وحید سرش را بالا گرفت وگفت: چی گفت؟! اینکه گفت به پدر و مادرت میگه بیاد؟! خوب مطمئن باش تا الان گفته و فردا حتما میان پس خودت را آماده کن..سرم را به دو طرف تکان دادم وگفتم: نه منظورم این حرفش نبود، اون حرفش که گفت عطا چند سال پیش با یه زنه رو هم ریخته...وحید پرید وسط حرفم و گفت:خب که چی؟! این کارا برای عطا عادی هست تا الان با چند نفر گرفتنش، این دلیل نمیشه چون اون زنها خطا کردن تو هم میتونی هر غلطی دلت می خواد بکنی..بغض گلوم را فرو دادم و گفتم: من غلط بکنم از این غلطای اضافه کنم، منظورم این بود که عطا از قراره معلوم آدم نادرستی هست، چرا توی این موارد عطا را مقصر نمی دونین و اون زنها را شماتت می کنید، مشخصه این دوستت واقعا ناباب و بد چشم هست، یادت میاد اولین باری که عطا اومد خونه مون؟! چقدر اصرار کردی بیام سرسفره اما من نیومدم؟!
وحید ابروهاش را بهم کشید و گفت: خوب چه ربطی داره؟! نکنه علم غیب داری و فهمیدی بد چشم هست و نیومدی سر سفره؟!نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم: من علم غیب ندارم و از سابقه عطا هم خبر نداشتم، اما تو که خبر داشتی، چرا پای این مرد هرزه را به زندگیت باز کردی؟ هیچ میدونی اون شب وقتی تو رفتی ماست از خونه بابات بیاری، این نارفیقت اومد تو آشپزخونه و همون موقع پیشنهاد مزخرف داد، ببین وحید من اگر خورده شیشه داشتم، اون شب تحویلش می گرفتم نه اینکه حتی حاضر نشم سر سفره هم بیام، همین یه دلیل برای بی گناهی من کافی نیست؟!وحید با شنیدن این حرف فریاد زد: چرا همون موقع نگفتی؟ چرا چیزی بروز ندادی تا همون موقع حقش را بزارم کف دستش و بعد ساکت شد، انگار ذهنش درگیر شده بود، به سمت هال رفت و آهسته گفت: یه استکان چای برام بریز بیار...انگار با این حرف بهشت را بهم داده باشن، وقتی وحید از دست من چای می خواد یعنی امیدی به نجاتم هست.فوری یه چای که هنوز درست دم نکشیده بود ریختم و آوردم براش.گوشی خودم را توی دست وحید دیدم.سینی را گذاشتم جلوش، یه حبه قند از توی قندون برداشت و همانطور که باهاش بازی می کرد گفت:
عصری محبوبه پیام داد، البته از صبح خیلی زنگ زده بود به گوشیت و چون جواب نداده بودی نگران شده بود و چند تا پیام داده بود.توی یکی از پیاماش گوشزد کرده بود که ماجرای عطا را به من بگی..وحید سرش را بالا گرفت و گفت: منیره! من بر خلاف تمام مردم این شهر که روی حرف مرد بیشتر ازحرف یک زن حساب می کنن، می خوام روی این رسم مزخرف پا بزارم و روی حرف تو بیشتر حساب کنم و حرف عطا را دروغ فرض کنم، اما الان دیگه خانواده هامون درگیر شدن، تو باید ثابت کنی بیگناه بودی، منم پشتتم...وحید با زدن این حرف، حبه قند را انداخت دهنش و یک نفس چای را سرکشید، از جا بلند شد و باز از خانه زد بیرون، انگار دوست داشت تنها باشه.حالا من می بایست خودم را برای نبردی سخت آماده کنم، میبایست بی گناهی خودم را به همه آشکار کنم و این کار توی شهری که فقط به حرف مردها بها میدن خیلی سخت و شاید ناشدنی بود.
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_64 ᪣ ꧁ه
قسمت شصت و چهار
با رفتن وحید، صفیه خانم و مهرنسا هم رفتن و من دوباره با تنهایی خودم تنهاتر و غمزده تر از قبل ماندم.وحید برخلاف انتظارم زود از بیرون آمد، از ترسش خودم را چپوندم توی آشپزخانه و مشغول دم کردن چای بودم که متوجه حضورش جلوی در آشپزخونه شدم، همانطور که پشتم به او بود آب دهنم را قورت دادم و با ترس به عقب برگشتم.وحید همانطور که غرق گوشی موبایل بود گفت: چیه؟! از زبون افتادی؟!پشتم را به کمد آشپزخانه تکیه دادم و با صدای بغض دارم گفتم: چی بگم؟! مگه اصلا گفتن من اثری داره؟! من که هر چی بگم، شما حرف اون نامرد را قبول می کنین، یادته قبل رفتنت مادرت چی گفت؟!وحید سرش را بالا گرفت وگفت: چی گفت؟! اینکه گفت به پدر و مادرت میگه بیاد؟! خوب مطمئن باش تا الان گفته و فردا حتما میان پس خودت را آماده کن..سرم را به دو طرف تکان دادم وگفتم: نه منظورم این حرفش نبود، اون حرفش که گفت عطا چند سال پیش با یه زنه رو هم ریخته...وحید پرید وسط حرفم و گفت:خب که چی؟! این کارا برای عطا عادی هست تا الان با چند نفر گرفتنش، این دلیل نمیشه چون اون زنها خطا کردن تو هم میتونی هر غلطی دلت می خواد بکنی..بغض گلوم را فرو دادم و گفتم: من غلط بکنم از این غلطای اضافه کنم، منظورم این بود که عطا از قراره معلوم آدم نادرستی هست، چرا توی این موارد عطا را مقصر نمی دونین و اون زنها را شماتت می کنید، مشخصه این دوستت واقعا ناباب و بد چشم هست، یادت میاد اولین باری که عطا اومد خونه مون؟! چقدر اصرار کردی بیام سرسفره اما من نیومدم؟!
وحید ابروهاش را بهم کشید و گفت: خوب چه ربطی داره؟! نکنه علم غیب داری و فهمیدی بد چشم هست و نیومدی سر سفره؟!نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم: من علم غیب ندارم و از سابقه عطا هم خبر نداشتم، اما تو که خبر داشتی، چرا پای این مرد هرزه را به زندگیت باز کردی؟ هیچ میدونی اون شب وقتی تو رفتی ماست از خونه بابات بیاری، این نارفیقت اومد تو آشپزخونه و همون موقع پیشنهاد مزخرف داد، ببین وحید من اگر خورده شیشه داشتم، اون شب تحویلش می گرفتم نه اینکه حتی حاضر نشم سر سفره هم بیام، همین یه دلیل برای بی گناهی من کافی نیست؟!وحید با شنیدن این حرف فریاد زد: چرا همون موقع نگفتی؟ چرا چیزی بروز ندادی تا همون موقع حقش را بزارم کف دستش و بعد ساکت شد، انگار ذهنش درگیر شده بود، به سمت هال رفت و آهسته گفت: یه استکان چای برام بریز بیار...انگار با این حرف بهشت را بهم داده باشن، وقتی وحید از دست من چای می خواد یعنی امیدی به نجاتم هست.فوری یه چای که هنوز درست دم نکشیده بود ریختم و آوردم براش.گوشی خودم را توی دست وحید دیدم.سینی را گذاشتم جلوش، یه حبه قند از توی قندون برداشت و همانطور که باهاش بازی می کرد گفت:
عصری محبوبه پیام داد، البته از صبح خیلی زنگ زده بود به گوشیت و چون جواب نداده بودی نگران شده بود و چند تا پیام داده بود.توی یکی از پیاماش گوشزد کرده بود که ماجرای عطا را به من بگی..وحید سرش را بالا گرفت و گفت: منیره! من بر خلاف تمام مردم این شهر که روی حرف مرد بیشتر ازحرف یک زن حساب می کنن، می خوام روی این رسم مزخرف پا بزارم و روی حرف تو بیشتر حساب کنم و حرف عطا را دروغ فرض کنم، اما الان دیگه خانواده هامون درگیر شدن، تو باید ثابت کنی بیگناه بودی، منم پشتتم...وحید با زدن این حرف، حبه قند را انداخت دهنش و یک نفس چای را سرکشید، از جا بلند شد و باز از خانه زد بیرون، انگار دوست داشت تنها باشه.حالا من می بایست خودم را برای نبردی سخت آماده کنم، میبایست بی گناهی خودم را به همه آشکار کنم و این کار توی شهری که فقط به حرف مردها بها میدن خیلی سخت و شاید ناشدنی بود.
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1😢1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_65 ᪣ ꧁ه
قسمت شصت و پنج
بلاخره اون روز که نباید رسید و پدرومادر منو خبر کردن و اونا راهی،خونه ما شدن.خوشبختانه محبوبه مادرم رو در جریان گزاشته بود که عطا چشم پاک نیست و از همون شب عروسی به من نظر داشته و تا تونست طرف من بود ،وحید هم پشتم بود.در این هنگام صفیه خانم با کلافگی از جاش بلند شد و گفت: یعنی میگین عطا که یک مرد هست دروغ میگه و دختر نادون شما راست میگه؟! و بعد روش را به عنایت کرد و گفت: آقا عنایت تو خودت بودی و دیدی که عطا چی می گفت، من تا وحید، منیره را طلاق نده اسم پسر خودم را هم نمیارم.آقا عنایت هم از جا بلند شد و گفت: حرف منم همینه، این دختر با آبروی ما بازی کرده...وحید که کل صورتش غرق عرق بود دستش را مشت کرد و همینطور که روی زانوش می کوبید گفت: شما می خوایید هر چی بگید بگید، من به حرف زنم اعتماد می کنم، چرا که همتون عطا را میشناسین و میدونین این دفعه اولش نیست که همچی بحث ها میشه اون تا یه زن خوشگل و جوون میبینه دور و برش پلاس میشه، من زن و زندگیمو دوست دارم و محاله منیره را طلاق بدم.اقا عنایت نگاه تندی به وحید کرد و از خونه بیرون رفت و پشت سرش صفیه خانم با حالتی پر باد و بعدم حمید و مهرنسا بیرون رفتند.اون روز بحث با رفتن خانواده آقا عنایت خاتمه پیدا کرد و پدر و مادرم هم که از حمایت وحید مطمئن شده بودند، یک ساعت بعدش از خونه ما رفتند.
درسته وحید پشت منو گرفته بود و اما هنوز انگار ته ته قلبش از دستم دلگیر بود و هر روز به من طعنه و متلک میزد، دیگه گوشی را از دستم گرفت و ارتباط من با دنیای بیرون که کلا در ارتباط با محبوبه و زیبا و پدر و مادرم ختم می شد کلا قطع شد البته من بهش حق میدادم و سعی می کردم با رفتار به جا و خوبم به زندگی دلگرمش کنم.اما رفت و امد خانواده شوهرم به خانه من قطع شد و همه منتظر بودند وحید منو طلاق بدهد.صبح از خواب پا میشدم همون کارای روزمره قبل را انجام میدادم، با این تفاوت که دیگه با صفیه خانم و خانواده وحید هیچ برخوردی نداشتم، انگار من اصلا وجود نداشتم، منم حرکتی نمی کردم که اونا را سر لج بندازم و معتقد بودم که گذشت زمان مسائل را حل میکنه که همینطور هم شد.چند بار متوجه صدای وحید شدم که از روی حیاط خونه آقا عنایت بلند بود، انگار عطا بعد از این موضوع رفته بود برای یه زن بی گناه دیگه دام پهن کرده بود و همه قلبا به بی گناهی من واقف شده بودند اما به خاطر اینکه عطا مرد بود و من یک زن و حرف مردها خریدار داشت و از زنها محکوم به فنا بود، نمی خواستند اقرار کنند که من بی گناهم....وحید توی این مدت با من کمابیش حرف میزد، اما اغلب اوقات که توی خونه بود، مدام سرش توی گوشی موبایلش بود، گوشی اش رمز داشت و من نمی تونستم بفهمم مشغول چه کاری هست و از طرفی به خاطر این موضوع که با خانواده اش چپ افتاده بود، من حق اعتراض به حرکات و رفتار وحید را نداشتم و حتی جرات اینکه بپرسم چی توی گوشیش هست که اینقدر جذبش کرده را نداشتم...ماه ها به تندی برق و باد گذشت...
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_65 ᪣ ꧁ه
قسمت شصت و پنج
بلاخره اون روز که نباید رسید و پدرومادر منو خبر کردن و اونا راهی،خونه ما شدن.خوشبختانه محبوبه مادرم رو در جریان گزاشته بود که عطا چشم پاک نیست و از همون شب عروسی به من نظر داشته و تا تونست طرف من بود ،وحید هم پشتم بود.در این هنگام صفیه خانم با کلافگی از جاش بلند شد و گفت: یعنی میگین عطا که یک مرد هست دروغ میگه و دختر نادون شما راست میگه؟! و بعد روش را به عنایت کرد و گفت: آقا عنایت تو خودت بودی و دیدی که عطا چی می گفت، من تا وحید، منیره را طلاق نده اسم پسر خودم را هم نمیارم.آقا عنایت هم از جا بلند شد و گفت: حرف منم همینه، این دختر با آبروی ما بازی کرده...وحید که کل صورتش غرق عرق بود دستش را مشت کرد و همینطور که روی زانوش می کوبید گفت: شما می خوایید هر چی بگید بگید، من به حرف زنم اعتماد می کنم، چرا که همتون عطا را میشناسین و میدونین این دفعه اولش نیست که همچی بحث ها میشه اون تا یه زن خوشگل و جوون میبینه دور و برش پلاس میشه، من زن و زندگیمو دوست دارم و محاله منیره را طلاق بدم.اقا عنایت نگاه تندی به وحید کرد و از خونه بیرون رفت و پشت سرش صفیه خانم با حالتی پر باد و بعدم حمید و مهرنسا بیرون رفتند.اون روز بحث با رفتن خانواده آقا عنایت خاتمه پیدا کرد و پدر و مادرم هم که از حمایت وحید مطمئن شده بودند، یک ساعت بعدش از خونه ما رفتند.
درسته وحید پشت منو گرفته بود و اما هنوز انگار ته ته قلبش از دستم دلگیر بود و هر روز به من طعنه و متلک میزد، دیگه گوشی را از دستم گرفت و ارتباط من با دنیای بیرون که کلا در ارتباط با محبوبه و زیبا و پدر و مادرم ختم می شد کلا قطع شد البته من بهش حق میدادم و سعی می کردم با رفتار به جا و خوبم به زندگی دلگرمش کنم.اما رفت و امد خانواده شوهرم به خانه من قطع شد و همه منتظر بودند وحید منو طلاق بدهد.صبح از خواب پا میشدم همون کارای روزمره قبل را انجام میدادم، با این تفاوت که دیگه با صفیه خانم و خانواده وحید هیچ برخوردی نداشتم، انگار من اصلا وجود نداشتم، منم حرکتی نمی کردم که اونا را سر لج بندازم و معتقد بودم که گذشت زمان مسائل را حل میکنه که همینطور هم شد.چند بار متوجه صدای وحید شدم که از روی حیاط خونه آقا عنایت بلند بود، انگار عطا بعد از این موضوع رفته بود برای یه زن بی گناه دیگه دام پهن کرده بود و همه قلبا به بی گناهی من واقف شده بودند اما به خاطر اینکه عطا مرد بود و من یک زن و حرف مردها خریدار داشت و از زنها محکوم به فنا بود، نمی خواستند اقرار کنند که من بی گناهم....وحید توی این مدت با من کمابیش حرف میزد، اما اغلب اوقات که توی خونه بود، مدام سرش توی گوشی موبایلش بود، گوشی اش رمز داشت و من نمی تونستم بفهمم مشغول چه کاری هست و از طرفی به خاطر این موضوع که با خانواده اش چپ افتاده بود، من حق اعتراض به حرکات و رفتار وحید را نداشتم و حتی جرات اینکه بپرسم چی توی گوشیش هست که اینقدر جذبش کرده را نداشتم...ماه ها به تندی برق و باد گذشت...
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_66 ᪣ ꧁ه
قسمت شصت و شش
نزدیک هشت ماه از ازدواجمان می گذشت، اوضاع مثل قبل بود، من با خانواده وحید رابطه ای نداشتم، وحید روزانه در حد چند جمله با من صحبت می کرد و معمولا نصف صحبت هایش هم طعنه و متلک بود، هیچ گونه ارتباطی با دنیای بیرون نداشتم و تنها لطفی که وحید به من کرده بود، هر دو روز یکبار با گوشی خودش به محبوبه یا مادرم زنگ میزد و اجازه میداد من با آنها صحبت کنم، توی آخرین باری که با محبوبه صحبت کردم، بهش گفتم که حالم خوش نیست، انگار از لحاظ روحی بیمار شده بودم، حوصله هیچ چیز را نداشتم، حالا که همدمم تلویزیون بود، حال نگاه کردن به اون هم نداشتم، اشتهایم کور شده بود و مدام دلم زیر و رو میشد، محبوبه هم حرفهایم را میشنید و با من همدردی می کرد و قرار بود که وسط هفته برای پیگیری معالجه همان آبسه های چرکین که روی دست هایش میزد به شهر بیاید و من خیلی اصرار کردم تا سری هم به من بزند، محبوبه قول نداد اما گفت تلاش می کنم که شوهرم را راضی کنم و خانه شما بیاییم.دم دم های عصر بود، وحید خانه بود و مثل همیشه سرش توی گوشیش بود و من هم خودم را با گلدوزی یکی از روسری هام سرگرم کرده بودم که در خانه را زدند.من و وحید به هم نگاه کردیم، آخه ماه ها بود کسی در این خانه را نزده بود، وحید از جا بلند شد و بیرون رفت تا در را باز کند و منم سریع به طرف چادرم رفتم و آن را روی سرم انداختم.بعد از چند لحظه احساس کردم صدای زنی آشنا از روی حیاط می آید، در هال نیمه باز بود، سرم را بیرون بردم و با دیدن محبوبه و شوهرش انگار دنیا را به من داده باشند.
چادرم را روی سرم مرتب کردم و خودم را به حیاط رساندم و محکم محبوبه را توی بغل گرفتم و همزمان با منصور هم سلام علیک کردم، خیلی خوشحال بودم که محبوبه برای اولین بار به خانه ما آمده بود و این تنها باری بود که محبوبه آمد و از ان موقع به بعد تا الان که خاطرات را مرور می کنم محبوبه به خانه ما نیامد البته مارال و مرجان که هیچ وقت رنگ خانه مرا ندیدند اما من هر سه چهارماه یکبار به روستا سرمیزدم.وحید و منصور وارد ساختمان خانه شدند و من به محبوبه تعارف کردم که وارد خانه شود، محبوبه دستم را کشید و همانطور که سرسری به حیاط خانه نگاه می کرد گفت: دستشویی و حمام خانه ات روی حیاطه؟همانطور که کل صورتم از خوشحالی میخندید سرم را تکان دادم و گفتم: آره چطور مگه؟محبوبه دست برد داخل کیفش و بسته کوچک صورتی رنگی در آورد و گفت: اول برو توی دسشویی این تست را انجام بده بعد با هم میریم توی خونه...
با تعجب به بسته دستش نگاه کردم و گفتم: این چیه؟! تست چی؟!محبوبه خنده ریزی کرد و گفت: دیوونه، با وجود اون چیزایی که تعریف کردی حدس زدم باردار باشی، این تست تشخیص بارداری هست..یک لحظه کل بدنم داغ شد و مطمئن بودم صورتم گل انداخته وگفتم:با...بارداری؟!محبوبه سرش را تکون داد وگفت: آره دختر، تمام حالاتی که گفتی، من سر بچه هام تجربه کردم، شک ندارم بارداری و بعد طرز استفاده تست را بهم گفت ومجبورم کرد همون موقع انجام بدم.تست را انجام دادم و نتیجه اش همونطور که محبوبه حدس زده بود مثبت بود.محبوبه از خوشحالی منو توی بغلش گرفته بود که صدای وحید در اومد: منیره؟! کجایین شما؟!با لکنت گفتم: ا..ا..الان میام، داشتم حیاط را به محبوبه نشان میدادم و با زدن این حرف وارد خانه شدیم.یک حس خاصی داشتم و دستپاچگی عجیبی توی حرکاتم موج میزد.محبوبه و منصور یک ساعتی ماندند و به خاطر بچه هاشون گفتن باید برگردند و محبوبه از من خواست به محض رفتنشون، موضوع را به وحید بگم شاید رفتارش بهتر بشه..
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_66 ᪣ ꧁ه
قسمت شصت و شش
نزدیک هشت ماه از ازدواجمان می گذشت، اوضاع مثل قبل بود، من با خانواده وحید رابطه ای نداشتم، وحید روزانه در حد چند جمله با من صحبت می کرد و معمولا نصف صحبت هایش هم طعنه و متلک بود، هیچ گونه ارتباطی با دنیای بیرون نداشتم و تنها لطفی که وحید به من کرده بود، هر دو روز یکبار با گوشی خودش به محبوبه یا مادرم زنگ میزد و اجازه میداد من با آنها صحبت کنم، توی آخرین باری که با محبوبه صحبت کردم، بهش گفتم که حالم خوش نیست، انگار از لحاظ روحی بیمار شده بودم، حوصله هیچ چیز را نداشتم، حالا که همدمم تلویزیون بود، حال نگاه کردن به اون هم نداشتم، اشتهایم کور شده بود و مدام دلم زیر و رو میشد، محبوبه هم حرفهایم را میشنید و با من همدردی می کرد و قرار بود که وسط هفته برای پیگیری معالجه همان آبسه های چرکین که روی دست هایش میزد به شهر بیاید و من خیلی اصرار کردم تا سری هم به من بزند، محبوبه قول نداد اما گفت تلاش می کنم که شوهرم را راضی کنم و خانه شما بیاییم.دم دم های عصر بود، وحید خانه بود و مثل همیشه سرش توی گوشیش بود و من هم خودم را با گلدوزی یکی از روسری هام سرگرم کرده بودم که در خانه را زدند.من و وحید به هم نگاه کردیم، آخه ماه ها بود کسی در این خانه را نزده بود، وحید از جا بلند شد و بیرون رفت تا در را باز کند و منم سریع به طرف چادرم رفتم و آن را روی سرم انداختم.بعد از چند لحظه احساس کردم صدای زنی آشنا از روی حیاط می آید، در هال نیمه باز بود، سرم را بیرون بردم و با دیدن محبوبه و شوهرش انگار دنیا را به من داده باشند.
چادرم را روی سرم مرتب کردم و خودم را به حیاط رساندم و محکم محبوبه را توی بغل گرفتم و همزمان با منصور هم سلام علیک کردم، خیلی خوشحال بودم که محبوبه برای اولین بار به خانه ما آمده بود و این تنها باری بود که محبوبه آمد و از ان موقع به بعد تا الان که خاطرات را مرور می کنم محبوبه به خانه ما نیامد البته مارال و مرجان که هیچ وقت رنگ خانه مرا ندیدند اما من هر سه چهارماه یکبار به روستا سرمیزدم.وحید و منصور وارد ساختمان خانه شدند و من به محبوبه تعارف کردم که وارد خانه شود، محبوبه دستم را کشید و همانطور که سرسری به حیاط خانه نگاه می کرد گفت: دستشویی و حمام خانه ات روی حیاطه؟همانطور که کل صورتم از خوشحالی میخندید سرم را تکان دادم و گفتم: آره چطور مگه؟محبوبه دست برد داخل کیفش و بسته کوچک صورتی رنگی در آورد و گفت: اول برو توی دسشویی این تست را انجام بده بعد با هم میریم توی خونه...
با تعجب به بسته دستش نگاه کردم و گفتم: این چیه؟! تست چی؟!محبوبه خنده ریزی کرد و گفت: دیوونه، با وجود اون چیزایی که تعریف کردی حدس زدم باردار باشی، این تست تشخیص بارداری هست..یک لحظه کل بدنم داغ شد و مطمئن بودم صورتم گل انداخته وگفتم:با...بارداری؟!محبوبه سرش را تکون داد وگفت: آره دختر، تمام حالاتی که گفتی، من سر بچه هام تجربه کردم، شک ندارم بارداری و بعد طرز استفاده تست را بهم گفت ومجبورم کرد همون موقع انجام بدم.تست را انجام دادم و نتیجه اش همونطور که محبوبه حدس زده بود مثبت بود.محبوبه از خوشحالی منو توی بغلش گرفته بود که صدای وحید در اومد: منیره؟! کجایین شما؟!با لکنت گفتم: ا..ا..الان میام، داشتم حیاط را به محبوبه نشان میدادم و با زدن این حرف وارد خانه شدیم.یک حس خاصی داشتم و دستپاچگی عجیبی توی حرکاتم موج میزد.محبوبه و منصور یک ساعتی ماندند و به خاطر بچه هاشون گفتن باید برگردند و محبوبه از من خواست به محض رفتنشون، موضوع را به وحید بگم شاید رفتارش بهتر بشه..
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤4
.
#چادر_فلسطینی
‹قسمت هفتم›
با وجود ظلم بیگانهها و از دستدادن عزیزانشان، باز هم با تَوکل بر خدا برادرانه دورِهم نشسته بودند. پسری که سنش حدود بیستودو سال را نشان میداد، وارد جمع شد. سلام کرد و در کنار یعقوب نشست. یعقوب رو به من کرد و گفت: این شعیبه، خواهرزاده من. تو همین روستا با پدر و دوتا خواهر برادر کوچیکش زندگی میکنه. مادرش رو یک سالی میشه از دست داده.
- الله حفظش کنه.
رو به شعیب ادامه داد: این فائزه، یکی از دوستام.
شعیب سرش را تکان داد، من هم همانند او جواب دادم.
آسمان هنگام غروبآفتاب با رنگ زیبایش دلبری میکرد. آه... من عاشق غروب بودم، چه مغربهایی که من و معاذ از عشقمان به "شهادت" میگفتیم و خوش بودیم. یادش بخیر برادر شهید من...
با معاذ و معاویه در افغانستان در اوایل جهاد آشنا شدم. معاذ مسئول آموزش ما بود. دوسال زودتر از من مشرف به این عزت شده بود. معاویه هم چند ماه بعد از من آمد.
روز آشناییِ ما، روز بسیار زیبایی بود. گویا همین دیروز بود؛ ساعت هشت صبح، به صورت منظم در صفها ایستاده بودیم. معاویه پشتسر من بود. اولین روز آموزشی بود. منتظر مافوقمان بودیم تا آموزش را شروع کند. شخصی با چهرهای بشاش وارد شد و مستقیم سرِ اصل مطلب رفت:
منو امیر و فرمانده ندونید، منم یکی از خودتونم، برادرِ شما و مجاهدی مثل خود شما.
با زبان شیوایش ادامه داد: برادران من، در این راه قرار نیست که بخورید، بخوابید و استراحت کنید! بلکه شما در این راه گام برداشتید تا با جان و خون خودتون سپر اسلام بشید. شما در این راه داوطلب شدید تا تِکهتِکه بشید امّا نزارید پرچم اسلام ذرّهای کج بشه. شما دراین راه سختیهایی را متحمل میشید، موردِ آزمایش الهی قرار میگیرید؛ با زخمی شدن، گرسنگی، بیخوابی، حتی با اسیر و شکنجه شدن و بهاذن الله با شهید شدن... پس بدونید که این راه، راه آسونی نیست که بگید؛ چون محبتش تو قلبم اومد، راه افتادم و اومدم! نه، کسانی بودن که نتونستن تحمّل کنن، الله این عزّت رو ازشون گرفت و به زندگی دنیایی برگشتن. کسانی بودن که با غرورشون خوار و خفیف شدن... و کسانی بودن که تقوای الهی پیشه کردند و با نوشیدن جام شهادت، از جمله رستگاران قرار گرفتند. یاالله ما رو از جمله رستگاران قراربده.
همه با صدای بلند "آمین" گفتیم.
همانجا بود که مهرِ فرمانده در قلبم رَخنه کرد.
با صدای بلند گفت: ای مجاهدین! ای دلیر مردان! ای کسانی که به خاطر عشق و شوقِ دیدار الله و رسول، دنیا و خوشیهاشو رها کردید؛ از ته دل تکبیـــــــــر...
ما هم، عاشقانه با قلبی که دیوانهوار میکوبید نعره زدیم: الله اکبــــــــــــــــــــر...
در آن لحظه مبارک در کنار یاران جنّتی، ندای الله اکبرِ ما فضای آسمان را پرکرد. از آن همه شوروشعف، اشک شوق در چشمانم حلقه زد. بعد از این همه سال با یادآوریش تپشهای قلبم نامنظم میشود گویا در آن لحظه تمنای پرواز داشت.
معاذ با لبخند گفت: خیلی خب حالا سرجاتون بشینید.
طبق دستور نشستیم.
بسیار شوخطبع بود.
با مزاح گفت: چرا چشماتون گیج میزنه؟! فکر کنم به جای زدن هدف تو چشمای آمریکاییها، منو کور کنید! بعد کی بهتون آموزش بده؟! اینطوری کسی قبولتون نمیکنه...
همه زدند زیر خنده. با هر کلمهای که از دهانش خارج میشد، مِهرش بیشتر و بیشتر بر قلبهایمان مینشست.
برای نشانه گرفتن، وقتی که نوبت به من رسید، معاذ کنارِ دستم ایستاد. نگاه مهربانش را به من دوخت. لبخندی زد و گفت: اسمت چیه؟
- فائز هستم اخی.
- ببین فائز اینطوری تفنگ رو بگیر...
راهنماییم کرد. اوّلین شلیکم چندان خوب نبود، ناامید به او زُل زدم. گفت: عیبی نداره، من روز اول اصلأ نفهمیدم کجا شلیک کردم! حالا باز خوبه کسی شهید نشد.
تبسّمی که از محبت درونی سرچشمه میگرفت، بر لبم نشست. گفتم: اخلاق نیکی داری! الله ازت راضی باشه.
با لبخندی که گویا هیچگاه از لبانش جدا نمیشد سرش را پایین گرفت و "آمین" گفت. وقتی سرش را که بلند کرد نگاهش را بر نگاهم دوخت گفت:
فائز مِهرت تو قلبم نشسته، چهرهات منو به یاد یکی از امیران شهیدمون میندازه، مثل تو ساکت بود و هم چهره نورانی داشت.
با تبسّم گفتم: استغفرالله! من کجا و امیرالمجاهدین کجا؟!
لحظهای سکوت در بین ما حاکم شد. گویا در فکر فرو رفته بود. به خود که آمد بیوقفهٔ گفت: خب طالبجان بیا بریم سر تمرین که دیر شد.
دوستانه دست بر شانهاش گذاشتم و گفتم: بریم.
از "طالبجان" گفتنهایش بسیار مسرور میشدم. یخِ میانمان در همان ملاقات اوّل آب شده بود، بعدها که بسیار صمیمیتر شده بودیم، وقتهایی که به گوشیام نیاز داشت تا با همسرش تماس بگیرد، با مظلومیتی که چاشنی صدایش میکرد پشت سرم میایستاد، صدایم میزد: طالب جان! فائز جان!
ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#چادر_فلسطینی
‹قسمت هفتم›
با وجود ظلم بیگانهها و از دستدادن عزیزانشان، باز هم با تَوکل بر خدا برادرانه دورِهم نشسته بودند. پسری که سنش حدود بیستودو سال را نشان میداد، وارد جمع شد. سلام کرد و در کنار یعقوب نشست. یعقوب رو به من کرد و گفت: این شعیبه، خواهرزاده من. تو همین روستا با پدر و دوتا خواهر برادر کوچیکش زندگی میکنه. مادرش رو یک سالی میشه از دست داده.
- الله حفظش کنه.
رو به شعیب ادامه داد: این فائزه، یکی از دوستام.
شعیب سرش را تکان داد، من هم همانند او جواب دادم.
آسمان هنگام غروبآفتاب با رنگ زیبایش دلبری میکرد. آه... من عاشق غروب بودم، چه مغربهایی که من و معاذ از عشقمان به "شهادت" میگفتیم و خوش بودیم. یادش بخیر برادر شهید من...
با معاذ و معاویه در افغانستان در اوایل جهاد آشنا شدم. معاذ مسئول آموزش ما بود. دوسال زودتر از من مشرف به این عزت شده بود. معاویه هم چند ماه بعد از من آمد.
روز آشناییِ ما، روز بسیار زیبایی بود. گویا همین دیروز بود؛ ساعت هشت صبح، به صورت منظم در صفها ایستاده بودیم. معاویه پشتسر من بود. اولین روز آموزشی بود. منتظر مافوقمان بودیم تا آموزش را شروع کند. شخصی با چهرهای بشاش وارد شد و مستقیم سرِ اصل مطلب رفت:
منو امیر و فرمانده ندونید، منم یکی از خودتونم، برادرِ شما و مجاهدی مثل خود شما.
با زبان شیوایش ادامه داد: برادران من، در این راه قرار نیست که بخورید، بخوابید و استراحت کنید! بلکه شما در این راه گام برداشتید تا با جان و خون خودتون سپر اسلام بشید. شما در این راه داوطلب شدید تا تِکهتِکه بشید امّا نزارید پرچم اسلام ذرّهای کج بشه. شما دراین راه سختیهایی را متحمل میشید، موردِ آزمایش الهی قرار میگیرید؛ با زخمی شدن، گرسنگی، بیخوابی، حتی با اسیر و شکنجه شدن و بهاذن الله با شهید شدن... پس بدونید که این راه، راه آسونی نیست که بگید؛ چون محبتش تو قلبم اومد، راه افتادم و اومدم! نه، کسانی بودن که نتونستن تحمّل کنن، الله این عزّت رو ازشون گرفت و به زندگی دنیایی برگشتن. کسانی بودن که با غرورشون خوار و خفیف شدن... و کسانی بودن که تقوای الهی پیشه کردند و با نوشیدن جام شهادت، از جمله رستگاران قرار گرفتند. یاالله ما رو از جمله رستگاران قراربده.
همه با صدای بلند "آمین" گفتیم.
همانجا بود که مهرِ فرمانده در قلبم رَخنه کرد.
با صدای بلند گفت: ای مجاهدین! ای دلیر مردان! ای کسانی که به خاطر عشق و شوقِ دیدار الله و رسول، دنیا و خوشیهاشو رها کردید؛ از ته دل تکبیـــــــــر...
ما هم، عاشقانه با قلبی که دیوانهوار میکوبید نعره زدیم: الله اکبــــــــــــــــــــر...
در آن لحظه مبارک در کنار یاران جنّتی، ندای الله اکبرِ ما فضای آسمان را پرکرد. از آن همه شوروشعف، اشک شوق در چشمانم حلقه زد. بعد از این همه سال با یادآوریش تپشهای قلبم نامنظم میشود گویا در آن لحظه تمنای پرواز داشت.
معاذ با لبخند گفت: خیلی خب حالا سرجاتون بشینید.
طبق دستور نشستیم.
بسیار شوخطبع بود.
با مزاح گفت: چرا چشماتون گیج میزنه؟! فکر کنم به جای زدن هدف تو چشمای آمریکاییها، منو کور کنید! بعد کی بهتون آموزش بده؟! اینطوری کسی قبولتون نمیکنه...
همه زدند زیر خنده. با هر کلمهای که از دهانش خارج میشد، مِهرش بیشتر و بیشتر بر قلبهایمان مینشست.
برای نشانه گرفتن، وقتی که نوبت به من رسید، معاذ کنارِ دستم ایستاد. نگاه مهربانش را به من دوخت. لبخندی زد و گفت: اسمت چیه؟
- فائز هستم اخی.
- ببین فائز اینطوری تفنگ رو بگیر...
راهنماییم کرد. اوّلین شلیکم چندان خوب نبود، ناامید به او زُل زدم. گفت: عیبی نداره، من روز اول اصلأ نفهمیدم کجا شلیک کردم! حالا باز خوبه کسی شهید نشد.
تبسّمی که از محبت درونی سرچشمه میگرفت، بر لبم نشست. گفتم: اخلاق نیکی داری! الله ازت راضی باشه.
با لبخندی که گویا هیچگاه از لبانش جدا نمیشد سرش را پایین گرفت و "آمین" گفت. وقتی سرش را که بلند کرد نگاهش را بر نگاهم دوخت گفت:
فائز مِهرت تو قلبم نشسته، چهرهات منو به یاد یکی از امیران شهیدمون میندازه، مثل تو ساکت بود و هم چهره نورانی داشت.
با تبسّم گفتم: استغفرالله! من کجا و امیرالمجاهدین کجا؟!
لحظهای سکوت در بین ما حاکم شد. گویا در فکر فرو رفته بود. به خود که آمد بیوقفهٔ گفت: خب طالبجان بیا بریم سر تمرین که دیر شد.
دوستانه دست بر شانهاش گذاشتم و گفتم: بریم.
از "طالبجان" گفتنهایش بسیار مسرور میشدم. یخِ میانمان در همان ملاقات اوّل آب شده بود، بعدها که بسیار صمیمیتر شده بودیم، وقتهایی که به گوشیام نیاز داشت تا با همسرش تماس بگیرد، با مظلومیتی که چاشنی صدایش میکرد پشت سرم میایستاد، صدایم میزد: طالب جان! فائز جان!
ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1👍1
#برشی از،یک زندگی
#قسمت 36
#ستاره
وقتی رفتیم خونه همش تو فکر جواد بودم ، حس که بعد از حسن تجربه نکرده بودم ، با هربار یادآوری حسن بیشر غصه میخوردم و عذاب وجدان میگرفتم ...
با زهرا در مورد عذاب وجدانم صحبت کردم و با تصمیم همدیگه رفتیم و دوباره برای چند جلسه مشاوره چند هفته میگذشت و بهتر شده بودم ، یکی از روزا زهرا میخاست مهمونی چند نفره بگیریم خانوادگی باشه و خودمون ، میخاست زنگ بزنه به جواد هم بیاد اما علی مخالفت کرد و گفت :یعنی چی؟ قرار بود خانوادگی باشه ،شاید ستاره راحت نباشه
این و گفت و من که اصلا حواسم نبود گفتم :نه چه عیبی داره اجازه بده بیاد ...
علی نگاهی بهم کرد و لبش و کج کرد و گفت : عیب نداره بگو بیاد ...
انگاری ته دلش راضی نبود، ولی قبول کرد ،
خوشحال بودم نمیدونم چرا انقدر ذوق داشتم رفتم توی اتاق و به خودم رسیدم چند سالی میشد که اصلا این حس و حال و نداشتم، خوشحال بودم و دور خودم میچرخیدم ، حواسم نبود که حسین توی در ایستاده و نگاهم میکنه رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم : چی شده مامان ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟
حسین گردنمو گرفت و بغلم کرد و لپش و چسبوند به لپم و گفت : مامانی خوشگلم همیشه بخند، وقتی میخندی خوشگل تر میشی...
به حسینم قول دادم که همیشه خوشحال باشم ...
جواد اومد خونمون وقتی رسید دیدم توی دستش یک دسته گل داره ، لباسای قشنگی پوشیده بود، چقدر در عین محکم بودن خوب و مهربون بود...
با سرفه یی که علی کرد به خودم اومدم، گل و که جواد به سمتم گرفته بود ازش گرفتم و رفتم توی آشپزخونه نفسم بند اومد ، حتما علی متوجه شده بود ...
توی آشپزخونه خودم و مشغول ظرف و وسایل کردم در باز شد و زهرا اومد داخل گفت : ستاره چی شدی ؟؟ این حرکت چی بود ؟
گفتم : زهرا نمیدونم میترسم علی دیده باشه ،دارم جواد و نگاه میکنم ...
زهرا خنده ی ریزی کرد و گفت : خب بینه مگه چیه ،جواد گفت امشب میخاد رسما ازت خاستگاری کنه ...
وای نه قلبم ایستاد گفتم :زهرا توروخدا بگو نه ،من اصلا آمادگیشو ندارم ....
زهرا رو هل میدادم و میگفتم برو برو بهش بگو نگه ، زهرا که از حرکت من تعجب کرد رفت بیرون ..
حرکاتم دست خودم نبود و تعجب میکردم ازین حرکاتم، اما ترس داشتم ،ترس آینده ی حسینم ، ترس فکر های بد علی ،علی و حسین مهمترین شخص های زندگیم بودن که جواد هم کم کم بهشون اضافه شده بود ، ناراحت از آشپزخونه زدم بیرون و جلوی چشم سه تاییشون رفتم توی حیاط ، رفتم توی آخرین نقطه ی حیاط و زیر درخت نشستم ، به تنه ی درخت تکیه دادم و چشامو بستم ،خیلی خسته بودم ،دوست داشتم چند لحظه یی آرامش داشته باشم ، میخاستم با جواد این آرامش و پیدا کنم اما انگاری شدنی نبود ، من و جواد هم کنار هم آرامش نداشتیم ،من هرروز با کارام عذابش میدادم و اون بیشتر تحمل میکرد ...
توی فکرم با خودم درگیر بودم انگاری دعوا بین دو نفر توی دلم راه افتاده بود ، هر ضربه یی که به همدیگه میزدن من بیشتر شکسته میشدم ...
حس کردم کسی کنارم نشست چشامو باز نکردم میتونستم تشخیص بدم که جواد اومد ...
اما ازینکه ممکنه این علاقه بی سرانجام بشه ترس داشتم ، جواد گفت : ستاره ی من ، تو همه کس من شدی تو زندگیم شدی ، نمیدونم چرا ازم فرار میکنی ولی اینو میدونم انقدری دوست دارم که هر سختی برای به دست آوردنت رو تحمل میکنم ...
وقتی جواد حرف میزد دلم انقدر آروم میشد که دوست نداشتم حرفاشو قطع کنم ،سکوت کرده بودم جواد گفت :
_ قول میدم تا آخر عمرمون همینجور آرامش داشته باشی...
گریه م گرفته بود، چشام پر از اشک شده بود ، نمیخاستم جواد بفهمه واسه همین چشامو نمیبستم که اشکام بریزن اما دیگه جاشون نبود و دونه دونه ریختن ، جواد متوجه شد و گفت : ستاره داری گریه میکنی؟؟
بغضم ترکیده بود و هق هق میکردم،نمیتونستم حرف بزنم ، جواد تکونم داد و گفت : ستاره بگو چی شده؟ چرا گریه میکنی ؟؟ همه ی زندگیم بگو ؟سرمو پایین انداختم، بغضم اجازه نداد بگم از آرامشی که کنار تو دارم گریه م گرفت...
رو بهم گفت : بخاطر وجود منه داری گریه میکنی؟
ستاره به خود خدا قسم ، به جون خودت که از همه دنیا واسم عزیزتری قسم ، اگه همین الان بگی که از وجود من ناراضی هستی ،بلند میشم میرم و دیگه هیچوقت و هیچوقت اسمتو نمیارم ، من میخام باعث آرامشت باشم، نه دلیل عذابت پس بهم بگو ..
نمیدونم اون لحظه چرا انقدر گریه میکردم ،شاید داشتم تمام غم و غصه های این چند سالم رو تخلیه میکردم ، توانایی حرف زدن نداشتم، سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم ...
جواد گفت : دیگه گریه نکن ستاره ی عزیزم، من میرم تا تو آرامش داشته باشی ...
بلند شد و جلوی چشمای متعجبم پشتش و بهم کرد و رفت ، اما من که نمیخاستم بره ، میخاستم بمونه انگاری پاهام جون نداشت که بلند شم و پشت سرش برم ...نشستم و رفتنش رو نگاه کردم.برای یه لحظه انرژی زیادی بهم تزریق شد پاشدم و رفتم دنبالش و گفتم :جواد من نمیخام بری ،
#قسمت 36
#ستاره
وقتی رفتیم خونه همش تو فکر جواد بودم ، حس که بعد از حسن تجربه نکرده بودم ، با هربار یادآوری حسن بیشر غصه میخوردم و عذاب وجدان میگرفتم ...
با زهرا در مورد عذاب وجدانم صحبت کردم و با تصمیم همدیگه رفتیم و دوباره برای چند جلسه مشاوره چند هفته میگذشت و بهتر شده بودم ، یکی از روزا زهرا میخاست مهمونی چند نفره بگیریم خانوادگی باشه و خودمون ، میخاست زنگ بزنه به جواد هم بیاد اما علی مخالفت کرد و گفت :یعنی چی؟ قرار بود خانوادگی باشه ،شاید ستاره راحت نباشه
این و گفت و من که اصلا حواسم نبود گفتم :نه چه عیبی داره اجازه بده بیاد ...
علی نگاهی بهم کرد و لبش و کج کرد و گفت : عیب نداره بگو بیاد ...
انگاری ته دلش راضی نبود، ولی قبول کرد ،
خوشحال بودم نمیدونم چرا انقدر ذوق داشتم رفتم توی اتاق و به خودم رسیدم چند سالی میشد که اصلا این حس و حال و نداشتم، خوشحال بودم و دور خودم میچرخیدم ، حواسم نبود که حسین توی در ایستاده و نگاهم میکنه رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم : چی شده مامان ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟
حسین گردنمو گرفت و بغلم کرد و لپش و چسبوند به لپم و گفت : مامانی خوشگلم همیشه بخند، وقتی میخندی خوشگل تر میشی...
به حسینم قول دادم که همیشه خوشحال باشم ...
جواد اومد خونمون وقتی رسید دیدم توی دستش یک دسته گل داره ، لباسای قشنگی پوشیده بود، چقدر در عین محکم بودن خوب و مهربون بود...
با سرفه یی که علی کرد به خودم اومدم، گل و که جواد به سمتم گرفته بود ازش گرفتم و رفتم توی آشپزخونه نفسم بند اومد ، حتما علی متوجه شده بود ...
توی آشپزخونه خودم و مشغول ظرف و وسایل کردم در باز شد و زهرا اومد داخل گفت : ستاره چی شدی ؟؟ این حرکت چی بود ؟
گفتم : زهرا نمیدونم میترسم علی دیده باشه ،دارم جواد و نگاه میکنم ...
زهرا خنده ی ریزی کرد و گفت : خب بینه مگه چیه ،جواد گفت امشب میخاد رسما ازت خاستگاری کنه ...
وای نه قلبم ایستاد گفتم :زهرا توروخدا بگو نه ،من اصلا آمادگیشو ندارم ....
زهرا رو هل میدادم و میگفتم برو برو بهش بگو نگه ، زهرا که از حرکت من تعجب کرد رفت بیرون ..
حرکاتم دست خودم نبود و تعجب میکردم ازین حرکاتم، اما ترس داشتم ،ترس آینده ی حسینم ، ترس فکر های بد علی ،علی و حسین مهمترین شخص های زندگیم بودن که جواد هم کم کم بهشون اضافه شده بود ، ناراحت از آشپزخونه زدم بیرون و جلوی چشم سه تاییشون رفتم توی حیاط ، رفتم توی آخرین نقطه ی حیاط و زیر درخت نشستم ، به تنه ی درخت تکیه دادم و چشامو بستم ،خیلی خسته بودم ،دوست داشتم چند لحظه یی آرامش داشته باشم ، میخاستم با جواد این آرامش و پیدا کنم اما انگاری شدنی نبود ، من و جواد هم کنار هم آرامش نداشتیم ،من هرروز با کارام عذابش میدادم و اون بیشتر تحمل میکرد ...
توی فکرم با خودم درگیر بودم انگاری دعوا بین دو نفر توی دلم راه افتاده بود ، هر ضربه یی که به همدیگه میزدن من بیشتر شکسته میشدم ...
حس کردم کسی کنارم نشست چشامو باز نکردم میتونستم تشخیص بدم که جواد اومد ...
اما ازینکه ممکنه این علاقه بی سرانجام بشه ترس داشتم ، جواد گفت : ستاره ی من ، تو همه کس من شدی تو زندگیم شدی ، نمیدونم چرا ازم فرار میکنی ولی اینو میدونم انقدری دوست دارم که هر سختی برای به دست آوردنت رو تحمل میکنم ...
وقتی جواد حرف میزد دلم انقدر آروم میشد که دوست نداشتم حرفاشو قطع کنم ،سکوت کرده بودم جواد گفت :
_ قول میدم تا آخر عمرمون همینجور آرامش داشته باشی...
گریه م گرفته بود، چشام پر از اشک شده بود ، نمیخاستم جواد بفهمه واسه همین چشامو نمیبستم که اشکام بریزن اما دیگه جاشون نبود و دونه دونه ریختن ، جواد متوجه شد و گفت : ستاره داری گریه میکنی؟؟
بغضم ترکیده بود و هق هق میکردم،نمیتونستم حرف بزنم ، جواد تکونم داد و گفت : ستاره بگو چی شده؟ چرا گریه میکنی ؟؟ همه ی زندگیم بگو ؟سرمو پایین انداختم، بغضم اجازه نداد بگم از آرامشی که کنار تو دارم گریه م گرفت...
رو بهم گفت : بخاطر وجود منه داری گریه میکنی؟
ستاره به خود خدا قسم ، به جون خودت که از همه دنیا واسم عزیزتری قسم ، اگه همین الان بگی که از وجود من ناراضی هستی ،بلند میشم میرم و دیگه هیچوقت و هیچوقت اسمتو نمیارم ، من میخام باعث آرامشت باشم، نه دلیل عذابت پس بهم بگو ..
نمیدونم اون لحظه چرا انقدر گریه میکردم ،شاید داشتم تمام غم و غصه های این چند سالم رو تخلیه میکردم ، توانایی حرف زدن نداشتم، سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم ...
جواد گفت : دیگه گریه نکن ستاره ی عزیزم، من میرم تا تو آرامش داشته باشی ...
بلند شد و جلوی چشمای متعجبم پشتش و بهم کرد و رفت ، اما من که نمیخاستم بره ، میخاستم بمونه انگاری پاهام جون نداشت که بلند شم و پشت سرش برم ...نشستم و رفتنش رو نگاه کردم.برای یه لحظه انرژی زیادی بهم تزریق شد پاشدم و رفتم دنبالش و گفتم :جواد من نمیخام بری ،
❤4
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ستاره
#قسمت_سیوهفت
بلند شد و جلوی چشمای متعجبم پشتش و بهم کرد و رفت ، اما من که نمیخاستم بره ، میخاستم بمونه انگاری پاهام جون نداشت که بلند شم و پشت سرش برم ...نشستم و رفتنش رو نگاه کردم.برای یه لحظه انرژی زیادی بهم تزریق شد پاشدم و رفتم دنبالش و گفتم :جواد من نمیخام بری ،میخام بمونی ، میخام بمونی کنارم ،میخام کنار هم باشیم، توروخدا نرو...
جواد چرخید وبهم گفت : آخه ستاره چیکار کنم ؟ چرا انقدر خودتو من و عذاب میدی ؟ دیگه اجازه نمیدم ازین کارا بکنی ، الان میریم داخل و از علی خاستگاریت میکنم ، حق هیچ مخالفتی هم نداری ...
گفتم:اما جواد ...
جواد گفت : اما و اگر نداره ...
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : هیچ وقت تنهام نذار جواد...
دیدم ته چشماش چه ذوقی کرد گفت :این یعنی دوست دارم ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم :هزار بار .
جواد گفت : منم دوست دارم .
جواد گفت : بریم داخل که خیلی کار داریم ....
گفتم :جواد حسینم چی میشه؟ اینده ش ؟ زندگیش ؟
جوا گفت : به شرفم قسم که حسین و مثل بچه ی خودم دوست دارم، نگران هیچی نباش.
به سمت خونه حرکت کردیم و رفتیم داخل ، در و که باز کردیم چشم چرخوندم دنبال حسین و علی، اما کسی نبود،یهو علی از روبرو اومد.
اخم ریزی کرد و اومد چند قدمیم ایستاد، چشامو بسته م گفتم الان تنبیه میشم، اما گفت اول از همه من تا ابد کنارتم ،دوما بذار ببینم اصلا خواهرمو بهش میدم یا نه ،بعد قول و قرار بذارید ...
ذوق کردم واسه غیرتی شدنش ، جواد گفت :تهدید میکنی؟ خواهرمو برمیدارم میبرم ها ، گفته باشم ....
سه تایی زدیم زیر خنده ...
علی چشم دوخت سمتم و گفت : ستاره تو تا ابد جات روی سرمه ، هیچ وقت فکر نکن مزاحمی ، اون که مزاحمه تو و حسین شد، منم و زهرا ... بخاطر این چیزا که نمیخای ازدواج کنی ؟
سرم و پایین انداختم و گفتم :نه داداش ، من و حسین هم نیاز داریم تا یکی مراقبمون باشه، دوسمون داشته باشه ، تو و زهرا خیلی خوبین،اما من جواد و دوست دارم ....
علی گفت :پس مبارکه ،برید بشینین تا برم بیرون یکم کار دارم و بیام ....
علی رفت و من و جواد توی پذیرایی روی مبل کنار هم نشستیم ، حسین توی اتاق خواب بود و زهرا توی آشپزخونه دور کاراش بود...
نمیدونم چقدر گذشت که علی برگشت ، یاالله گفت، تعجب کردم همراهش آقایی بود ،بلند شدیم ...
علی گفت : بشینین بشینین ، و رو به اون آقا گفت : حاج آقا عروس دومادمون ایشونن، یه صیغه محرمیت بینشون بخون تا به زودی سور و سات عروسی رو راه بندازیم ...
من و جواد با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم ،نشستیم روی مبل ، زهرا با سینی شیرینی اومد داخل و کل میکشید من و جواد تعجب و خوشحالیمون قاطی شده بود کاش مامان و بابام زنده بودن و این روزای خوش رو میدیدن... این میون با صدای کل زدن های زهرا ،حسینم بیدار شد ،وقتی اومد و من و کنار جواد دید ترسیدم که الان جیغ و داد کنه، اما در کمال ناباوری اومد و بغلم کرد و بعد رفت و جواد و محکم بغل کرد ،جواد انقدر با محبت با حسین رفتار میکرد که خیالم راحت شده بود ..
صیغه ی محرمیت نود و نه ساله بینمون جاری شد، زهرا شیرینی تعارف میکرد و حاج آقا پاشد و رفت ..
زهرا حسین و بغل کرد و گفت: عمه قربونت بشه بیا بریم یکم غذا بهت بدم گرسنه ت شده ..
خنده م گرفت که خودش و عمه ی حسین میدونست ، چه شب خوبی بود اون شب ، با یادآوری خاطراتم، تنها شبی که حس خوبی داشتم همون شب بود ، من و جواد تنها شده بودیم جواد گفت :دیدی خانمم شدی ، دردسر داشت ،ولی ارزشش رو داشت ،دیگه هیچوقت تنهاتون نمیذارم، زود همه چیز و آماده میکنم که بریم سر خونه زندگی خودمون ..
نگاه محبت آمیزی بهش انداختم وگفتم :
_ خیلی خوشحالم خانم تو شدم ...
با اومدن علی و زهرا و حسین حرفمون رو قطع کردیم...
هممون اون شب خوش بودیم و میخندیدیم ، جواد و حسین بازی میکردن و من زهرا و علی حرف میزدیم ، آخر شب شده بود ،جواد عزم رفتن کرد ، از همه خداحافظی کرد و حسین که خواب بود گذاشت روی تخت ... منم پشت سرش وارد حیاط شدم تا بدرقه ش کنم.
چند روزی گذشت و جواد میگفت میخام هرچی سریعتر عروسی کنیم ، من میترسیدم، اما انقدر جواد خوب بود که هردفعه مطمئن تر میشدم که جواد بهترین انتخاب ، تصمیم گرفتیم توی روز ازدواج حضرت علی و فاطمه جشن ازدواجمون رو بگیریم ، من دوست نداشتم لباس عروس بپوشم ،خجالت میکشیدم که با یه بچه لباس عروس بپوشم ،اما جواد خیلی دوست داشت بپوشم منم بخاطر اون راضی شدم.
روزای خوشمون رسیده بود ، حسین هم خوشحال بود، گذاشتم پیش زهرا و با جواد راهی بازار شدیم ، از دور یکی از لباس عروس فروشیا رو دیدم ،لباسای قشنگی داشت ،به جواد گفتم: بریم اونجا ؟
جواد گفت :بله چرا که نه...
با هم وارد مغازه شدیم ،همه ی لباسا رو نگاه میکردیم یه لباس سفید با دامن تور چشمم و گرفت ،الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#برشی_از_یک_زندگی
#ستاره
#قسمت_سیوهفت
بلند شد و جلوی چشمای متعجبم پشتش و بهم کرد و رفت ، اما من که نمیخاستم بره ، میخاستم بمونه انگاری پاهام جون نداشت که بلند شم و پشت سرش برم ...نشستم و رفتنش رو نگاه کردم.برای یه لحظه انرژی زیادی بهم تزریق شد پاشدم و رفتم دنبالش و گفتم :جواد من نمیخام بری ،میخام بمونی ، میخام بمونی کنارم ،میخام کنار هم باشیم، توروخدا نرو...
جواد چرخید وبهم گفت : آخه ستاره چیکار کنم ؟ چرا انقدر خودتو من و عذاب میدی ؟ دیگه اجازه نمیدم ازین کارا بکنی ، الان میریم داخل و از علی خاستگاریت میکنم ، حق هیچ مخالفتی هم نداری ...
گفتم:اما جواد ...
جواد گفت : اما و اگر نداره ...
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : هیچ وقت تنهام نذار جواد...
دیدم ته چشماش چه ذوقی کرد گفت :این یعنی دوست دارم ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم :هزار بار .
جواد گفت : منم دوست دارم .
جواد گفت : بریم داخل که خیلی کار داریم ....
گفتم :جواد حسینم چی میشه؟ اینده ش ؟ زندگیش ؟
جوا گفت : به شرفم قسم که حسین و مثل بچه ی خودم دوست دارم، نگران هیچی نباش.
به سمت خونه حرکت کردیم و رفتیم داخل ، در و که باز کردیم چشم چرخوندم دنبال حسین و علی، اما کسی نبود،یهو علی از روبرو اومد.
اخم ریزی کرد و اومد چند قدمیم ایستاد، چشامو بسته م گفتم الان تنبیه میشم، اما گفت اول از همه من تا ابد کنارتم ،دوما بذار ببینم اصلا خواهرمو بهش میدم یا نه ،بعد قول و قرار بذارید ...
ذوق کردم واسه غیرتی شدنش ، جواد گفت :تهدید میکنی؟ خواهرمو برمیدارم میبرم ها ، گفته باشم ....
سه تایی زدیم زیر خنده ...
علی چشم دوخت سمتم و گفت : ستاره تو تا ابد جات روی سرمه ، هیچ وقت فکر نکن مزاحمی ، اون که مزاحمه تو و حسین شد، منم و زهرا ... بخاطر این چیزا که نمیخای ازدواج کنی ؟
سرم و پایین انداختم و گفتم :نه داداش ، من و حسین هم نیاز داریم تا یکی مراقبمون باشه، دوسمون داشته باشه ، تو و زهرا خیلی خوبین،اما من جواد و دوست دارم ....
علی گفت :پس مبارکه ،برید بشینین تا برم بیرون یکم کار دارم و بیام ....
علی رفت و من و جواد توی پذیرایی روی مبل کنار هم نشستیم ، حسین توی اتاق خواب بود و زهرا توی آشپزخونه دور کاراش بود...
نمیدونم چقدر گذشت که علی برگشت ، یاالله گفت، تعجب کردم همراهش آقایی بود ،بلند شدیم ...
علی گفت : بشینین بشینین ، و رو به اون آقا گفت : حاج آقا عروس دومادمون ایشونن، یه صیغه محرمیت بینشون بخون تا به زودی سور و سات عروسی رو راه بندازیم ...
من و جواد با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم ،نشستیم روی مبل ، زهرا با سینی شیرینی اومد داخل و کل میکشید من و جواد تعجب و خوشحالیمون قاطی شده بود کاش مامان و بابام زنده بودن و این روزای خوش رو میدیدن... این میون با صدای کل زدن های زهرا ،حسینم بیدار شد ،وقتی اومد و من و کنار جواد دید ترسیدم که الان جیغ و داد کنه، اما در کمال ناباوری اومد و بغلم کرد و بعد رفت و جواد و محکم بغل کرد ،جواد انقدر با محبت با حسین رفتار میکرد که خیالم راحت شده بود ..
صیغه ی محرمیت نود و نه ساله بینمون جاری شد، زهرا شیرینی تعارف میکرد و حاج آقا پاشد و رفت ..
زهرا حسین و بغل کرد و گفت: عمه قربونت بشه بیا بریم یکم غذا بهت بدم گرسنه ت شده ..
خنده م گرفت که خودش و عمه ی حسین میدونست ، چه شب خوبی بود اون شب ، با یادآوری خاطراتم، تنها شبی که حس خوبی داشتم همون شب بود ، من و جواد تنها شده بودیم جواد گفت :دیدی خانمم شدی ، دردسر داشت ،ولی ارزشش رو داشت ،دیگه هیچوقت تنهاتون نمیذارم، زود همه چیز و آماده میکنم که بریم سر خونه زندگی خودمون ..
نگاه محبت آمیزی بهش انداختم وگفتم :
_ خیلی خوشحالم خانم تو شدم ...
با اومدن علی و زهرا و حسین حرفمون رو قطع کردیم...
هممون اون شب خوش بودیم و میخندیدیم ، جواد و حسین بازی میکردن و من زهرا و علی حرف میزدیم ، آخر شب شده بود ،جواد عزم رفتن کرد ، از همه خداحافظی کرد و حسین که خواب بود گذاشت روی تخت ... منم پشت سرش وارد حیاط شدم تا بدرقه ش کنم.
چند روزی گذشت و جواد میگفت میخام هرچی سریعتر عروسی کنیم ، من میترسیدم، اما انقدر جواد خوب بود که هردفعه مطمئن تر میشدم که جواد بهترین انتخاب ، تصمیم گرفتیم توی روز ازدواج حضرت علی و فاطمه جشن ازدواجمون رو بگیریم ، من دوست نداشتم لباس عروس بپوشم ،خجالت میکشیدم که با یه بچه لباس عروس بپوشم ،اما جواد خیلی دوست داشت بپوشم منم بخاطر اون راضی شدم.
روزای خوشمون رسیده بود ، حسین هم خوشحال بود، گذاشتم پیش زهرا و با جواد راهی بازار شدیم ، از دور یکی از لباس عروس فروشیا رو دیدم ،لباسای قشنگی داشت ،به جواد گفتم: بریم اونجا ؟
جواد گفت :بله چرا که نه...
با هم وارد مغازه شدیم ،همه ی لباسا رو نگاه میکردیم یه لباس سفید با دامن تور چشمم و گرفت ،الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤4👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زیــر خـاک آنـ..ـتـن نـمـیده تا هـستـیم قــدر بدونـیـم:)🫠🌱❤️
🎙#دڪتر_انوشه
https://www.tgoop.com/khanevadeh5785
🎙#دڪتر_انوشه
https://www.tgoop.com/khanevadeh5785
❤1
👌زمین روحت را آباد کن
شخصی ۳۰ سال مشغول تجارت بود، ثروت عظیمی به دست آورد و زمین بسیار بزرگی خرید.
۳۰ سال دیگر کار کرد و باز هم ثروت کلانی به دست آورد و با آن ثروت، کاخ بسیار مجللی ساخت.
زمانی که میخواست به آن کاخ نقل مکان کند، ماموران حکومتی گفتند که زمین شما آن طرفتر است و زمین را اشتباهی گرفتهای، کاخت را روی زمین دیگری ساختهای و زمین خودت بایر مانده است.
این داستان ما هم هست؛
یک زمین داریم به نام بدن
و یک زمین هم داریم به نام روح.
فکر میکنیم بدن ما، زمین ماست و هر چه داریم خرج این بدن میکنیم و وقتی که میخواهیم بمیریم به ما میگویند:
زمین شما، روحتان بوده ولی شما روح را رها کردهاید و فقط بدن را آباد کردهاید.
در زمین مردمان، خانه مکن
کار خود کن، کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
جوهر خود را نبینی، فربهی
گر میان مشک تن را جا شود
روز مردن گند او پیدا شود
مُشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود نام پاک ذوالجلال الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
شخصی ۳۰ سال مشغول تجارت بود، ثروت عظیمی به دست آورد و زمین بسیار بزرگی خرید.
۳۰ سال دیگر کار کرد و باز هم ثروت کلانی به دست آورد و با آن ثروت، کاخ بسیار مجللی ساخت.
زمانی که میخواست به آن کاخ نقل مکان کند، ماموران حکومتی گفتند که زمین شما آن طرفتر است و زمین را اشتباهی گرفتهای، کاخت را روی زمین دیگری ساختهای و زمین خودت بایر مانده است.
این داستان ما هم هست؛
یک زمین داریم به نام بدن
و یک زمین هم داریم به نام روح.
فکر میکنیم بدن ما، زمین ماست و هر چه داریم خرج این بدن میکنیم و وقتی که میخواهیم بمیریم به ما میگویند:
زمین شما، روحتان بوده ولی شما روح را رها کردهاید و فقط بدن را آباد کردهاید.
در زمین مردمان، خانه مکن
کار خود کن، کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
جوهر خود را نبینی، فربهی
گر میان مشک تن را جا شود
روز مردن گند او پیدا شود
مُشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود نام پاک ذوالجلال الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
#دوقسمت دویست وپنجاه ویک ودویست وپنجاه ودو
📖سرگذشت کوثر
ولی من تو این بیمارستان تو این راهروهای بیمارستان معجزه زیاد تو زندگیم دیدم
ولی گاهی هم معجزه اتفاق نمیافته متاسفانه تو بیمارانی مثل برادرشما من خیلی کم دیدم که معجزه اتفاق بیفته خدا را چه دیدی
شاید معجزهای که ما فکرشو نمیکنیم اتفاق بیفته و بنده خدا خوب بشه فقط بهش روحیه بده بهش بگو تو خوب میشی مدام این حرفو بهش بگو مقاومت کنه گفتم دکتر برادر من باهوشتر از این حرفاست کسی نمیتونه سرشو کلاه بگذاره ولی باشه هرچی شما بگین من تمام تلاشم را میکنم ولی با زنش و بچش چی کار کنم کی میتونه اونها راآروم کنه هیچکس نمیتونه آرومشون کنه مخصوصاً زنشو چون خیلی حساسه از دکتر تشکر کردم از اتاقش اومدم بیرون دلم میخواست فریاد بزنم ترسیده بودم بدجوری هم ترسیده بودم قشنگ میتونستم سایه مرگ رو احساس کنم حضرت عزرائیل و دور و بر خودم احساس میکردم احساس میکردم دور و بر برادرم داره میچرخه تا با خودش ببره رفتم بالا سر مهدی خواب بود چقدر خواب زیبایی فرو رفته بود
ماسک اکسیژن رو دهنش بود انگار داشت به سختی نفس میکشیددستمو رو شونه راحله گذاشتم دستمو گرفت و گفت آبجی چی شد
داشت قرآن میخوند گفتم هیچی دکتر گفت خوب میشه نگران نباشیدنگاهی بهم کرد و گفت آبجی تو که اهل دروغ نبودی مهدی همیشه میگه راستگوترین آدمی که تا حالا دیدم خواهر خودمه اون رو سرتو قسم میخوره آبجی راستشو بگو گفتم بهت میگم خوب میشه نگران نباش فاطمه کجاست گفت رفته غذا بگیره به مهدی نگاه کردم میدونستم مسافره ولی نمیدونستم کی سفرش قرار شروع بشه ما ناراحت بودیم تمام وجودمون پر از غم و غصه بود همش گریه میکردیم حال خیلی بدی داشتیم
احساس میکردم پشتم خالی شده پشت و پناهم داره میره مدام صحنههای مختلف
جلوی چشم من میومد تنهایی از دست دادن عزیزان صحنه روزی که به چشم خودم دیدم مادرم فوت شده مهدی که به هوش اومد از من یه خواهش کرد گفتش منو ببر خونه نمیخوام اینجا بمونم گفتم نمیتونم تو رو ببرم خونه حالت خوب نیست باید اینجا بمونی باید دکترا مراقبت باشن گفت اینجا بمونم بیشتر ناراحتی میکشم ولی برم خونه حالم بهتر میشه خونه رو دوست دارم اینجا مثل قبر واسم میمونه احساس میکنم همین امروز فرداست که بمیرم گفتم دیوونه این حرفا رو نزن تو حالا حالاها باید عمر کنی بهم لبخندی زد و گفت نمیدونم شاید بیشتر از این ها عمر کنم مهدی را به خواست خودش بردیم خونه هر چقدر دکتر گفت باید بمونی اینجا گفت نه نمیخوام بمونم وقتی بردیمش خونه بچهها مثل پروانه دورش میچرخیدن یونس خیلی بیشتر از قبل به داییش رسیدگی میکرد میگفت میخوام من جبران همه اون روزهای گذشته رو بکنم من بهت قول دادم که مرد خوبی باشم دو ماه بعد از اینکه مهدی رو آوردیم خونه یه شب حالش خیلی بد شد میخواستیم ببریمش بیمارستان که گفت نه نمیخواد منو ببرین دست منو تو دستاش گرفت و گفت آبجی خیلی دوست دارم میدونی چقدر عاشقتم بهش گفتم هر چقدر تو عاشق منی من ۱۰۰ برابر بیشتر عاشقتم
تو پسر کوچولوی خودم هستی تو دامن خود من بزرگ شدی اینو یادت که نرفته گفت نه یادم نرفته گفت مراقب زن و بچهام باش خیلی اینا به تو احتیاج دارن هواشونو داشته باش بیرون بارون شدیدی میومد خیلی وقت بود که همچین بارونی نیومده بودالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
📖سرگذشت کوثر
ولی من تو این بیمارستان تو این راهروهای بیمارستان معجزه زیاد تو زندگیم دیدم
ولی گاهی هم معجزه اتفاق نمیافته متاسفانه تو بیمارانی مثل برادرشما من خیلی کم دیدم که معجزه اتفاق بیفته خدا را چه دیدی
شاید معجزهای که ما فکرشو نمیکنیم اتفاق بیفته و بنده خدا خوب بشه فقط بهش روحیه بده بهش بگو تو خوب میشی مدام این حرفو بهش بگو مقاومت کنه گفتم دکتر برادر من باهوشتر از این حرفاست کسی نمیتونه سرشو کلاه بگذاره ولی باشه هرچی شما بگین من تمام تلاشم را میکنم ولی با زنش و بچش چی کار کنم کی میتونه اونها راآروم کنه هیچکس نمیتونه آرومشون کنه مخصوصاً زنشو چون خیلی حساسه از دکتر تشکر کردم از اتاقش اومدم بیرون دلم میخواست فریاد بزنم ترسیده بودم بدجوری هم ترسیده بودم قشنگ میتونستم سایه مرگ رو احساس کنم حضرت عزرائیل و دور و بر خودم احساس میکردم احساس میکردم دور و بر برادرم داره میچرخه تا با خودش ببره رفتم بالا سر مهدی خواب بود چقدر خواب زیبایی فرو رفته بود
ماسک اکسیژن رو دهنش بود انگار داشت به سختی نفس میکشیددستمو رو شونه راحله گذاشتم دستمو گرفت و گفت آبجی چی شد
داشت قرآن میخوند گفتم هیچی دکتر گفت خوب میشه نگران نباشیدنگاهی بهم کرد و گفت آبجی تو که اهل دروغ نبودی مهدی همیشه میگه راستگوترین آدمی که تا حالا دیدم خواهر خودمه اون رو سرتو قسم میخوره آبجی راستشو بگو گفتم بهت میگم خوب میشه نگران نباش فاطمه کجاست گفت رفته غذا بگیره به مهدی نگاه کردم میدونستم مسافره ولی نمیدونستم کی سفرش قرار شروع بشه ما ناراحت بودیم تمام وجودمون پر از غم و غصه بود همش گریه میکردیم حال خیلی بدی داشتیم
احساس میکردم پشتم خالی شده پشت و پناهم داره میره مدام صحنههای مختلف
جلوی چشم من میومد تنهایی از دست دادن عزیزان صحنه روزی که به چشم خودم دیدم مادرم فوت شده مهدی که به هوش اومد از من یه خواهش کرد گفتش منو ببر خونه نمیخوام اینجا بمونم گفتم نمیتونم تو رو ببرم خونه حالت خوب نیست باید اینجا بمونی باید دکترا مراقبت باشن گفت اینجا بمونم بیشتر ناراحتی میکشم ولی برم خونه حالم بهتر میشه خونه رو دوست دارم اینجا مثل قبر واسم میمونه احساس میکنم همین امروز فرداست که بمیرم گفتم دیوونه این حرفا رو نزن تو حالا حالاها باید عمر کنی بهم لبخندی زد و گفت نمیدونم شاید بیشتر از این ها عمر کنم مهدی را به خواست خودش بردیم خونه هر چقدر دکتر گفت باید بمونی اینجا گفت نه نمیخوام بمونم وقتی بردیمش خونه بچهها مثل پروانه دورش میچرخیدن یونس خیلی بیشتر از قبل به داییش رسیدگی میکرد میگفت میخوام من جبران همه اون روزهای گذشته رو بکنم من بهت قول دادم که مرد خوبی باشم دو ماه بعد از اینکه مهدی رو آوردیم خونه یه شب حالش خیلی بد شد میخواستیم ببریمش بیمارستان که گفت نه نمیخواد منو ببرین دست منو تو دستاش گرفت و گفت آبجی خیلی دوست دارم میدونی چقدر عاشقتم بهش گفتم هر چقدر تو عاشق منی من ۱۰۰ برابر بیشتر عاشقتم
تو پسر کوچولوی خودم هستی تو دامن خود من بزرگ شدی اینو یادت که نرفته گفت نه یادم نرفته گفت مراقب زن و بچهام باش خیلی اینا به تو احتیاج دارن هواشونو داشته باش بیرون بارون شدیدی میومد خیلی وقت بود که همچین بارونی نیومده بودالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤2👍2
سلام علیکم موسسه خیریه صادقین زاهدان در نظر دارد طبق سالهای گذشته برای دانش آموزان یتیم و بی بضاعت لوازم تحریرو کیف تهیه کنند از مردم خیر و مومن و دلسوز در این راستا دعوت ب همکاری داریم عزیزانی ک مایل ب همکاری با ما هستند کمک هاشون رو ب شماره کارت موسسه خیریه صادقین بنام خانم ریگی واریز کنند جزاکم الله خیرا کثیرا ۵۸۹۲۱۰۱۶۶۱۳۲۶۶۷۴راضیه،ریگی بانک سپه
❤1
💠 سرگذشت واقعی و تاثیرگذار با نام #صابره
🈯️🗯
🔶 قسمت اول
این مترو هم «هایپر مارکتی» شده واسه خودش!
این را دختر جوانی که کنارم ایستاده و همچون من در شلوغی و ازدحام جمعیت قطار درون شهری از دستگیره آویزان شده بود تا با تکان های ناگهانی قطار به این سو آن سو پرتاب نشود، گفت.
در جواب دختر جوان لبخندی زدم و کیفم را محکم تر به خودم چسباندم. همین ده روز قبل بود که در شلوغی مترو یک نفر از خدا بی خبر کیفم را زد و تمام دار و ندارم را برد! هر چند این بار پول زیادی همراهم نبود اما از ترس اینکه مبادا دوباره آن اتفاق نیفتد، کیفم را با تمام قدرت به خودم چسباندم.
قطار تا خرخره پر از مسافر بود و صدای هر کسی به نوعی درآمده بود. یکی دکمه گفتگو با راننده قطار را می زد و با عصبانیت می گفت: «این فن لعنتی رو روشن کن دیگه، خفه شدیم!»
دیگری می گفت: «یعنی هنوز وقتش نرسیده که یکی، دو تا واگن بیشتر به خانما اختصاص بدن؟!»
و خلاصه هر کسی به شکلی اعتراض می کرد. اگر در رفت و آمدهایتان مجبور به استفاده از مترو باشید خودتان خوب می دانید که اوج شلوغی قطارها بین ساعت چهار تا هفت و هشت عصر است؛ یعنی درست زمانی که من داشتم از دفتر مجله باز می گشتم.
قطار در هر ایستگاهی که می ایستاد به تعداد مسافرینش افزوده می شد و هر کس به بغل دستی اش فشار وارد می آورد تا جایی برای ایستادن نصیبش شود. شدت فشار وارده از طرف مسافران آنقدر زیاد بود که احساس می کردم عنقریب است که خفه شوم!
حال فکرش را بکنید که با آن وضعیت و در حالیکه فن های واگن به درستی کار نمی کردند، قطار چند لحظه ایی در تاریکی تونل بین دو ایستگاه متوقف شود! باور کنید دیگر گریه ام درآمده بود. درآن وضعیت برایم جالب بود که فروشنده های خانم داخل واگن از تک و تا نیفتاده بودند و همچنان با زور تلاش می کردند که راهی از بین جمعیت بیابند و اجناس شان را تبلیغ کنند و بفروشند!
و جالبتر اینکه، در فضایی که نفس کم می آوردی، بعضی از خانم ها خیلی ریلکس خرید هم می کردند!
⏪ ادامه دارد ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🈯️🗯
🔶 قسمت اول
این مترو هم «هایپر مارکتی» شده واسه خودش!
این را دختر جوانی که کنارم ایستاده و همچون من در شلوغی و ازدحام جمعیت قطار درون شهری از دستگیره آویزان شده بود تا با تکان های ناگهانی قطار به این سو آن سو پرتاب نشود، گفت.
در جواب دختر جوان لبخندی زدم و کیفم را محکم تر به خودم چسباندم. همین ده روز قبل بود که در شلوغی مترو یک نفر از خدا بی خبر کیفم را زد و تمام دار و ندارم را برد! هر چند این بار پول زیادی همراهم نبود اما از ترس اینکه مبادا دوباره آن اتفاق نیفتد، کیفم را با تمام قدرت به خودم چسباندم.
قطار تا خرخره پر از مسافر بود و صدای هر کسی به نوعی درآمده بود. یکی دکمه گفتگو با راننده قطار را می زد و با عصبانیت می گفت: «این فن لعنتی رو روشن کن دیگه، خفه شدیم!»
دیگری می گفت: «یعنی هنوز وقتش نرسیده که یکی، دو تا واگن بیشتر به خانما اختصاص بدن؟!»
و خلاصه هر کسی به شکلی اعتراض می کرد. اگر در رفت و آمدهایتان مجبور به استفاده از مترو باشید خودتان خوب می دانید که اوج شلوغی قطارها بین ساعت چهار تا هفت و هشت عصر است؛ یعنی درست زمانی که من داشتم از دفتر مجله باز می گشتم.
قطار در هر ایستگاهی که می ایستاد به تعداد مسافرینش افزوده می شد و هر کس به بغل دستی اش فشار وارد می آورد تا جایی برای ایستادن نصیبش شود. شدت فشار وارده از طرف مسافران آنقدر زیاد بود که احساس می کردم عنقریب است که خفه شوم!
حال فکرش را بکنید که با آن وضعیت و در حالیکه فن های واگن به درستی کار نمی کردند، قطار چند لحظه ایی در تاریکی تونل بین دو ایستگاه متوقف شود! باور کنید دیگر گریه ام درآمده بود. درآن وضعیت برایم جالب بود که فروشنده های خانم داخل واگن از تک و تا نیفتاده بودند و همچنان با زور تلاش می کردند که راهی از بین جمعیت بیابند و اجناس شان را تبلیغ کنند و بفروشند!
و جالبتر اینکه، در فضایی که نفس کم می آوردی، بعضی از خانم ها خیلی ریلکس خرید هم می کردند!
⏪ ادامه دارد ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤2👍1
همیشه بعد از سختی و گرمای صبر، آرامش وخنکی چشم خواهد بود.
انسان صابر و شکیبا، هیچگاه دست خالی بازنمیگردد!
*اگر میدیدی که چگونه برای شخص صبور در بهشت خانه میسازند، قلبت پر درد میآورد و از هر اندوه و گریهای که در برابر آن صبر کردهای لذت میبردی..!*☝🏻🍃🤍
> ● ابن القیم رحمه الله الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
انسان صابر و شکیبا، هیچگاه دست خالی بازنمیگردد!
*اگر میدیدی که چگونه برای شخص صبور در بهشت خانه میسازند، قلبت پر درد میآورد و از هر اندوه و گریهای که در برابر آن صبر کردهای لذت میبردی..!*☝🏻🍃🤍
> ● ابن القیم رحمه الله الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
*زن دانشگاهدیده یک چیز را خوب یاد میگیرد و آن؛ چگونگی پیروزی بر مرد است.*
*☝️با زن بهاصطلاح روشنفکر با قدرت و قاطعیت رفتار کن…*
مصطفی محمود – نابغه معاصر
روزی جوانی برایش چنین نوشت:
*همیشه آرزویم این بود که با زنی دانشگاهدیده ازدواج کنم؛ زنی که مرا بفهمد و من هم او را بفهمم، در کنارم در مبارزهٔ زندگی بایستد و همراه و همپایم باشد. این آرزو – متأسفانه – برآورده شد!*
کنارم زنی پیدا شد از نوعی عجیب؛ زنی که چهار سال در دانشکدهٔ ادبیات فقط یک هنر آموخته بود: هنر پیروز شدن بر مرد.
سخنور است، خوشپوش است، گلف بازی میکند، پیانو مینوازد، کتاب میخواند، اما هیچچیز دنیا را نمیپسندد.
اگر بپرسم کجا میروی و چه زمانی برمیگردی، لبها را جمع میکند و گله میکند که به او اعتماد ندارم.
اگر به او اعتماد کنم، شکایت میکند که چرا به اندازهٔ کافی به او حسادت نمیکنم. اگر با عشق و غیرت شعلهور شوم، میگوید:
«بیایید دوست باشیم، بهترین ازدواجها بر پایهٔ دوستی است.»
اگر دوستی بدهم، اهمیت روابط جنسی را به رخم میکشد. اگر به رابطهٔ جنسی توجه کنم، میگوید:
«اوه… تو وحشی هستی!»
در جنوب بودیم، آنقدر شکایت کرد که به قاهره آمدیم. حالا هم شکایت میکند که میخواهد به آمریکا سفر کند.
همیشه ناراضی است، جاهطلبی بیمارگونه دارد، همهچیز میخواهد، فقط چون مدرک لیسانس زبان انگلیسی دارد و نصف روز مثل مردها کار میکند.
با این حال، اول هر ماه ناگهان به «دختر خانه» تبدیل میشود و منتظر خرجی است.
خانهمان پر از بینظمی است، با اینکه آشپز و خدمتکار داریم، مادرم هم مثل مستخدم و دایهٔ بچهها کار میکند، با اینکه پیر شده و باید استراحت کند.
گاهی صحنههایی میبینم که دلم را به درد میآورد: مادرم، دو بچه روی زانو، و خانم بعد از کار روی تخت دراز کشیده و روزنامهٔ فرانسوی میخواند.
کمکم باورم شده که همسرم زنی است بیچاره و معذب؛ نمیداند با خودش، با فرهنگش یا با من چه کند. اصلاً نمیداند فرهنگ یعنی چه.
اما گناه من چیست؟ و راهحل کدام است؟
*پاسخ دکتر مصطفی محمود به این نامه:*
گناه تو، گناه میلیونها زن و مرد دیگر است؛ گناه نسل بداقبالی که به سرعت دگرگون شده و مانند واگنهای تراموا، ناگهان و بیمقدمه زیر ضربهٔ حرکت تند لوکوموتیو قرار گرفته است.
زن امروزی، در برابر نور خیرهکنندهٔ فرهنگ و آزادی ناگهانی، سرگشته و حیران شده و نمیداند چه میخواهد. به همین دلیل، همزمان در چند مسیر پیش میرود.
میخواهد سفر کند، جهان را بگردد، عشق بورزد، لذت جنسی ببرد، ماجراجویی کند – فقط برای ماجراجویی – و هر چیز قدیمی را صرفاً چون قدیمی است رد کند، و هر چیز جدید را صرفاً چون جدید است تحسین کند. هزار خواسته دارد، بیآنکه در برابرش یک کار مفید ارائه کند.
احساسش به حقوقش بیش از احساسش به وظایفش است. احساس آزادیاش بیش از احساس مسئولیتش. چون تجربهای نو را میگذراند.
برای نخستین بار از قفس بیرون آمده و فقط به این فکر میکند که با بالهایش در چهار سوی دنیا بپرد.
*و راهحل، رویارویی با واقعیت است.*
چارهای جز برخورد مستقیم نداری. با زن «فرهیخته»ات طوری رفتار کن که گویی بیفرهنگ است و با سختی و قاطعیت به او بیاموز که *فرهنگ یعنی مسئولیت.*
مادر باید مادریت کند، و زن باید زن باشد..
— از کتاب «۵۵ مشکل عشق» نوشتهٔ دکتر مصطفی محمودالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
*☝️با زن بهاصطلاح روشنفکر با قدرت و قاطعیت رفتار کن…*
مصطفی محمود – نابغه معاصر
روزی جوانی برایش چنین نوشت:
*همیشه آرزویم این بود که با زنی دانشگاهدیده ازدواج کنم؛ زنی که مرا بفهمد و من هم او را بفهمم، در کنارم در مبارزهٔ زندگی بایستد و همراه و همپایم باشد. این آرزو – متأسفانه – برآورده شد!*
کنارم زنی پیدا شد از نوعی عجیب؛ زنی که چهار سال در دانشکدهٔ ادبیات فقط یک هنر آموخته بود: هنر پیروز شدن بر مرد.
سخنور است، خوشپوش است، گلف بازی میکند، پیانو مینوازد، کتاب میخواند، اما هیچچیز دنیا را نمیپسندد.
اگر بپرسم کجا میروی و چه زمانی برمیگردی، لبها را جمع میکند و گله میکند که به او اعتماد ندارم.
اگر به او اعتماد کنم، شکایت میکند که چرا به اندازهٔ کافی به او حسادت نمیکنم. اگر با عشق و غیرت شعلهور شوم، میگوید:
«بیایید دوست باشیم، بهترین ازدواجها بر پایهٔ دوستی است.»
اگر دوستی بدهم، اهمیت روابط جنسی را به رخم میکشد. اگر به رابطهٔ جنسی توجه کنم، میگوید:
«اوه… تو وحشی هستی!»
در جنوب بودیم، آنقدر شکایت کرد که به قاهره آمدیم. حالا هم شکایت میکند که میخواهد به آمریکا سفر کند.
همیشه ناراضی است، جاهطلبی بیمارگونه دارد، همهچیز میخواهد، فقط چون مدرک لیسانس زبان انگلیسی دارد و نصف روز مثل مردها کار میکند.
با این حال، اول هر ماه ناگهان به «دختر خانه» تبدیل میشود و منتظر خرجی است.
خانهمان پر از بینظمی است، با اینکه آشپز و خدمتکار داریم، مادرم هم مثل مستخدم و دایهٔ بچهها کار میکند، با اینکه پیر شده و باید استراحت کند.
گاهی صحنههایی میبینم که دلم را به درد میآورد: مادرم، دو بچه روی زانو، و خانم بعد از کار روی تخت دراز کشیده و روزنامهٔ فرانسوی میخواند.
کمکم باورم شده که همسرم زنی است بیچاره و معذب؛ نمیداند با خودش، با فرهنگش یا با من چه کند. اصلاً نمیداند فرهنگ یعنی چه.
اما گناه من چیست؟ و راهحل کدام است؟
*پاسخ دکتر مصطفی محمود به این نامه:*
گناه تو، گناه میلیونها زن و مرد دیگر است؛ گناه نسل بداقبالی که به سرعت دگرگون شده و مانند واگنهای تراموا، ناگهان و بیمقدمه زیر ضربهٔ حرکت تند لوکوموتیو قرار گرفته است.
زن امروزی، در برابر نور خیرهکنندهٔ فرهنگ و آزادی ناگهانی، سرگشته و حیران شده و نمیداند چه میخواهد. به همین دلیل، همزمان در چند مسیر پیش میرود.
میخواهد سفر کند، جهان را بگردد، عشق بورزد، لذت جنسی ببرد، ماجراجویی کند – فقط برای ماجراجویی – و هر چیز قدیمی را صرفاً چون قدیمی است رد کند، و هر چیز جدید را صرفاً چون جدید است تحسین کند. هزار خواسته دارد، بیآنکه در برابرش یک کار مفید ارائه کند.
احساسش به حقوقش بیش از احساسش به وظایفش است. احساس آزادیاش بیش از احساس مسئولیتش. چون تجربهای نو را میگذراند.
برای نخستین بار از قفس بیرون آمده و فقط به این فکر میکند که با بالهایش در چهار سوی دنیا بپرد.
*و راهحل، رویارویی با واقعیت است.*
چارهای جز برخورد مستقیم نداری. با زن «فرهیخته»ات طوری رفتار کن که گویی بیفرهنگ است و با سختی و قاطعیت به او بیاموز که *فرهنگ یعنی مسئولیت.*
مادر باید مادریت کند، و زن باید زن باشد..
— از کتاب «۵۵ مشکل عشق» نوشتهٔ دکتر مصطفی محمودالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2