Telegram Web
۞ لَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ (۸۷/یوسف)

هرگز از رحمت خدا نا امید نشوید
جز کافران هیچکس از رحمت خدا ناامید نمیشود♥️
           
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادویکم

تازه نگاهمُ به طرفش سوق دادم ریش هاش بلند شده بود و چند تاری موی سفید داخلِ شقیقه اش پیدا شده بود،یعنی اینقدر دوستم داشت!پس کتک زدنم برای چی بود!یعنی نمایشی الکی بر پا کرده؟یا واقعا دوستم داره؟کم کم سعی کردم خودم پیدا کنم و با مشکلم کنار بیام شاید خدا در این بین نگاهی به دلِ خسته ام کرد و دامنم سبز شد علی که دید کم کم دارم مثل قبل میشیم سفت و سخت به کارش چسبید تا منُ دلگرمتر کنه تازه از حلیم فروختن آمده بودم که احمد با شتاب و نگرانی وارد حیاط شد و با نفس نفس گفت سل...سلام ...ب...بریم دردش گرفته دستم بالا آوردم و گفتم باشه فهمیدم تو برو من الان پشت سرت وسایلم بردارم میام.کیفمُ برداشتم و با صدای بلند مهریُ که تو اتاق خواب بود
صدا زدم
- مهرییی، مهری مهری سریع بیرون اومد و با موهای ژولیده اش گفت هان ننه چیه، ترسیدم از خواب پریدم تند تند گفتم من میرم خونه احمد اینا، آذر دردش گرفته بمون خونه کاچی با برشتوک بپز شب علی که اومد با هم غذا ها بردارین بیارین مهری با آرومش گفت: خیلی خوب باشه دیگه نموندم بقیه حرفش بشنوم و با عجله مسیر خونه احمد در پیش گرفتم آذر هنوز تازه دردهاش شروع شده بود و به درجه‌ی سختش نرسیده بود، مجبورش کردم تو حیاط راه بره تا زایمانش راحت و زودتر بشه آذر دست تو کمر از درد گریه میکرد و همونجور که راه میرفت به جونم
غر میزد
- آخ ننه تو رو به خدا کاری کن،مگه تو قابلگی بلد نیستی ؟ چرا راحتم نمیکنی و باز شروع به هق هق میکرداشک هامُ پاک کردم و دلداریش دادم که آروم باش عزیزم این راهیه باید بری و چاره ای جز این نیست میدونستم چقدر داره دردمیکشه اما باید تحمل میکرد دو ساعت بعدش پروسه زایمانش انجام شد و در میون غش و ضعف‌های آذر دختر ریزه میزه اش به دنیا اومدآذر که کامل غش کرده بود و تو این دنیا نبود خودم لباسش رو عوض کردم و بچه زیر سینه‌اش گذاشتم تا سیر بشه، احمد با دیدنِ دخترش هی اشک به چشماش میدویدولی با سماجت پسشون میزد که مبادا به غرورِ مردونه اش لطمه بخوره.بعد از اینکه خیالش راحت شد مادر و بچه سالم هستن بیرون رفت و ساعتی بعد یه گوسفند چاق و سرحال برای قربانی کردن آمد.علی و مهری هم با کاچی و برشتوک به خونه احمد اومدن و از دیدنِ دخترِاحمد و آذر لبشون یه سره به خنده بود،علی بچه رو بغل کرد و با خنده گفت....
- ببینم خانم خوشگله من الان چی بگم بهت،میگی عمو؟ یا پدربزرگ هان ؟آذر که تازه بیدار شده بود خندید و گفت
- هیچ کدوم میگه آق علی اینجوری هم احترام گذاشته و هم برای خودش دردسر درست نکرده هممون خندیدیم و از گوشت گوسفند کباب درست کردیم و مقداریش به در و همسایه دادیم ولی ته دلِ من یه غم نهفته بود که هر وقت چشمم به علی و نوه ام میفتاد داغِ دلم تازه میشد.خیلی زود خبر به خانواده‌ی احمد رسید و خودشون رسوندن و مثل پروانه دورِ زینب که اسمه دخترِ احمد و آذر نام گرفت میگشتن،احمد که با قائد‌ چند وقتی بود خیلی رفیق شده بودن برای مهمونای شب نشینی دعوت شده بود و من خیلی معذب بودم از اینکه مجبور بودم گهگاهی در مقابلِ نگاهِ غمگینش قرار بگیرم،علی هم مثل ببرزخمی هی نگاهش بین ما در حال چرخیدن بود،بخاطر نگاه های علی خیلی تواتاق پذیرایی نمیومدم و به اتاق گذشته خودم که الان مطبخِ احمد و آذر شده بودمیرفتم و در تدارک شام کمکشون میکردم،ننه سکینه همینجور که پیازُ خورد میکردگفت نوبتی هم باشه نوبته توئه ماه صنم دست بجنبون نزدیک یه سال شد هاا،پس کی ما بچه ی علی ببینیم ؟سرم پایین انداختم و تمومه غصه های دنیا رو دلم آوار شد، من به این زن چی میگفتم اگه میفهمید دیگه توان باروری ندارم مطمئنا همین لحظه چنان قشقرقی به پا میکرد که بیا و ببین ...چون برام روشن شده بود ننه سکینه همراه با منفعتش رنگش عوض میشه و هر لحظه به یه رنگی درمیاد لبخندی زدم و گفتم
- هر چی خدا بخواد، اول میخوایم از مستاجری دربیایم تا اونموقع هم خدا بزرگه.ننه سکینه نیمچه اخمی بین ابروهای نازکش انداخت و گفت به هر حال از ما گفتن اگه میخوای مردت پایبندِ خونت بشه و سرش به آخور گرم بشه
زودتر بچه ای بیار براش میخاستم جوابش بدم که یه دختر زیبا رو وارد اتاق شد و دنبال استکان میگشت،رو به ننه سکینه گفتم: این دخترِ کی بود؟!ننه سکینه بیخیال گفت دخترِ زهراس از قوم و خیش های صاحبخانه ی احمد ایناست،احمد که رفته بود صاحبخونه اش واسه شب نشینی دعوت کنه دیده مهمون دارن همه رو با هم دعوت کرده.آهانی گفتم اما فکر و ذکرم مشغولِ کاری شد که تو ذهنم آمده بود.نمیدونستم کار درستیه یا نه، اصلا صلاح هست یا نه، اما به چشمای آبی رنگ دخترک که فکر میکردم بیشتر از انجام کارم مطمئن میشدم!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2😢1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادودوم

فقط باید منتظره یه موقعیت خوب میشدم.آخر شب نشینی بود و همه یکی پس از دیگری خداحافظی میکردنُ
به خونه هاشون میرفتن منم داخلِ حیاط در حال شستن ظرفها بودم که قائد از اتاق بیرون اومد و قصد رفتن کرد،از کنارم که گذشت گفت
- خداحافظ ماه صنم،یه لحظه زیر لب گفتم فردا بیا میدون شهر همون پاتوق همیشگیم کارت دارم قائد سری تکون داد و رفت، سنگینیِ نگاه علی رو حس کردم
که از پنجره ی اتاق داشت نگاهم میکرد،بی توجه بهش کارم کردم تا زودتر از این حجمِ ظرف نشسته رها بشم.روز بعد بدون چرخ دستی به طرفِ پاتوق همیشگیم‌رفتم،اونقدر این چند روز خسته شده بودم که قید آش و حلیم درست کردن رو برای مدتی زده بودم!خودش بود،قائد!...لباسِ مرتب و شیکی به تن کرده بود با اون فوکلِ خوش حالتش راحت میتونست دلِ هر دختریُ به یغما ببره.تا منو دید به طرفم آمد و گفت: سلام خوبی؟اتفاقی افتاده؟ چیزی شده هان؟لبخندی زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم، قائد چشمانش اشکی شده بود و با بغضی بزرگ گفت: تووو،تو داری چکارمیکنی با من! من خودت میخواستم حالا آمدی از رنگِ چشمانِ دخترِ دیگه ای برام میگی ؟...بختِ منُ باش...
- قائد اینجوری خیالم از بابتت راحت میشه تو عین بچه‌م نباشی عینِ برادرمی، قبول کن تا این خانواده نرفتن برم کار و یه سره کنم و قرار مدارها‌ رو بزارم.لجوجانه برای اینکه مقاومت کنه و
اشک هاش نریزن سری تکون داد و گفت هر کار میخوای بکن،وقتی تو چیزی ازم میخوای نمیتونم نه بگم.لبخندی زدم و با خوشحالی مستقیم به خونه ی احمد رفتم تا پیشِ مهمون‌های صاحبخانه شون برم.‌چند روز طول کشید تا قرار مدارها گذاشته بشه و قائد و گلی (اسمِ دختره) همو پسند کنند خانواده خوبی بودن و خواسته ی زیادی از قائد نداشتن همین که سالم و کاری باشه براشون کفایت میکرد. تو این بین علی به رفت و آمدهای وقت و بی وقتم مشکوک شده بود و هی سین جینم میکرد،دلم میخاست تا همه چیز درست نشده حرفی بهش نزنم تا بعدش نگه رفتی قرار مدار با قائد گذاشتی
حالا آمدی ماس مالی میکنی بالاخره همه چیز جفت و جور شد و قرار شد دو روز دیگه ملا بیارن خطبه اشون خونده بشه پیش خودم قرار گذاشتم تا علی از سرکار آمد همه چیز بهش بگم و با هم برای عقدشون بریم اما وقتی علی با عصبانیت وارد حیاط شد فاتحه ی خودمُ خوندم.با ترس و لرز به پیشوازش رفتم تا بقچه ی خالی شده از غذاشُ از دستش بگیرم، از شانس مهری هم رفته بود پیش آذر
و تنها بودم.هر آن احتمال می‌دادم با عصبانیت به طرفم یورش بیاره و سیلیِ جانانه ای بیخ گوشم بنوازه اما برعکسِ افکارم راه کج‌کرد و لب حوض رفتُ صورتش آبی زد. نفس عمیقی کشیدم و قدمی جلوتر رفتمُ سلام کردم...
- سلام ...باز این صاحبکار لعنتی سرِ ماه که شد حقوقم کم کرد خدا لعنتشون کنه که حقِ کارگر میخورن.ناخودآگاه لبم به خنده باز شد که علی با اخم نزدیکم شدُ گفت
- چته ماه صنم! چرا میخندی ؟حرف خنده داری مگه گفتم؟لبخندم جمع کردم و سریع گرفتم
- نه نه همینجوری خندیدم، امممم، چون مثل پیرزن ها غر غر میکنی خندم گرفت.علی ابرویی بالا انداخت و به طرف خونه رفت، سیلی آهسته ای به روی لپم زدم و پشت سرش وارد اتاق شدم بعد از اینکه چای تازه دمشُ خورد گفتم
- راستی خبر داری دو روز دیگه عقدِ قائده؟همونجور که کلوچه ای در دهانش میگذاشت گفت
- نه، کیه نامزدش؟چجور یهویی قرار شد عقد کنه؟خیالم راحت که شد عصبی نیست،از شبِ شب نشینیه آذر که اون دختره گلیُ دیدم تا آخرین جلسه ی خواستگاریِ دیروزُ براش گفتم البته با کمی سانسور،بعد از حرفم علی کمی گرفته شد اما حرفی نزد و به کلمه بسلامتی اکتفا کرد.
- تو نمیایی عقدش؟
- نه تو برو من نمیتونم مرخصی بگیرم.دیگه بحث رو کش ندادم و از اینکه ماجرا رو بالاخره بهش گفتم حس خوبی بهم دست داده بود و باری سنگین از روی دوشم برداشته شد. عقدِ قائد هم بین خوشحالی ما تموم شد و قائد همراهِ خانواده گلی به شهرشون رفت تا اونجا جشنی برگزار کنند و برگردن همون جا زندگیشون شروع کنند وقتی خداحافظی میکردیم قائد چنان نگاهِ سوزناکی بهم انداخت که هیچوقت فراموش نمیکنم.رو به بهشون گفتم
- انشاالله خوشبخت بشین، قائد مراقب گلی باش ...
- چشم مراقبشم خیالم که ازشون راحت شد کادومو که یه انگشتر ظریفی بوددست گلی انداختم و ازشون خداحافظی کردم و به خونه برگشتم،از اینکه قائد بالاخره ازدواج کرد و سرسامون گرفت خیلی خوشحال بودم.بچه آذر چهار دست پا میرفت که آذر دوباره حامله شد
و با ویار سختش مراقبت از زینب براش سخت بود بیشتر اوقات خونه ما پلاس بودن و مهری از زینب کوچولو مراقبت میکرد، من سرگرم کار بودم اما همون لحظاتی که خونه بودم با جون و دل از نوه ی قشنگم مراقبت میکردم الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوسوم

صبح خیلی زود بیدار شدم تا برم دنبال کارم وقتی در حیاط باز کردم با احمد رو به رو شدم که میخواست کلونُ به صدا در بیاره با تعجب پرسیدم
- سلام خوبی ؟چی‌ شده اول صبحی
اینورا اومدی ؟احمد نفسی کشید و دستی به ریشِ نداشتش کشیدُ گفت اومدم دنبالت بریم روستای ننه بابات زدم رو دستمُ گفتم: وا برای چی ؟چیزی شده داری پنهون می‌کنی ازم؟دوباره نفسی کشید و گفت زنِ برادرِ وسطیت مثل اینکه حالش خوب نیست باید بریم دیدنشون کلافه گفتم انشاالله که خوب بشه آخه من بیام کجا ؟احمد کلافه تر از من گفت مُرده! نمیخوای بری مراسمش همون لحظه علی سر رسید و نگران به طرفم آمد،مثل همیشه که اشک هام منتظرِتلنگری بودن تا بریزن شروع به ریختن کردن، بیچاره برادرم،خدایار برادرِ وسطیم بود نمیدونم چند تا بچه الان داره
اما خیلی زنشُ دوست داشت. حالا بدون زنش چه گِلی به سر میگرفت علی گفت زود برو حاضر شو گاریچی سر کوچه منتظرِ،ببین ماه صنم من فردا میام تو الان با احمد برو مهری هم پیش آذر میره،فقط زودتر دست بجنبون سری تکون دادم و زود به داخل اتاق رفتم و در حینی که بقچه هام جمع میکردم ماجرا رو برای دخترا شرح دادم، کمی هم از پس اندازم برداشتم شاید بدردم میخورد. دو سه تای بقچه هامُ داخلِ ساکی گذاشتم
و داخلِ کوچه رفتم،احمد با قدم های بلند زودتر از من به گاری رسید و‌کنارِ گاریچی نشست.توی مسیر به این فکر میکردم که چرا احمد و علی اینقدرپریشون بودن دلم میگفت حادثه ی بدتری اتفاق افتاده، اما لحظه ای بعد اشک هامُ از روی گونه ام پاک کردمُ پیش خودم گفتم
- از این بدتر که زن داداشم مرده!!!چقدر بی رحمی تو‌ماه صنم گاریچی به دستورِاحمد با آخرین سرعت حرکت میکرد و باعث شد ظهر به روستا برسیم.جمعیتِ مردمِ روستا رو دیدم که به طرف قبرستون میرفتن،احمد رو بهم گفت من وسایلت میارم تو زودتر برو اطاعت کردم وهراسون با دو خودمُ به جمعیت رسوندم تا قبل از دفن با عروسمون خداحافظی کنم. مردم با دیدنم راه باز کردن تمومِ خانواده‌ام جمع شده بودن زودتر از همه ماه بس منو‌ دید و به طرفم اومد چند سالی میشدکه ندیده بودمش اما اصلا تکون نخورده بود انگار زندگی خداروشکر سرِ سازش باهاش داشته ماه بس شیون کنان به طرفم آمدو گفت: بدبخت شدیم
خواهر بیچاره شدیم،اون از برادرمون اینم از زن برادرِ بیچاره‌مون و شروع به گریه کردمن مثل آدم هایی که از یه کشور دیگه به جایی ناشناخته میرن مات شده بودم و به حرفاش گوش میدادم، انگار زبونشون رو نمیشناختم و بلد نبودم، ماه نسا تو سر زنون فریاد زد
- بیا خواهر بیا که خدایارمون رفته، تو خبر دار نشدی برادرت یه ساله مرده،چییی خدایار یه ساله مرده پس این کیه؟ ذهنم به سرعت در حالِ پردازشِ حرفایی شنیده شده بود و سعی داشت زودتر خودش پیدا کنه، صورتم خیس از اشک بود
اما نمیتونستم لب از لب باز کنم.توران کنارم آمد و کمکم کردبشینم رو به خواهر هام تشر زد
- چخبرتونه بیچاره رو سکته دادین چه وضعه خبردادنه! ماه بانو جان،امروز زنِ خدایار هم بعد از تحملِ بیماریش پر کشید و پیشِ برادرت رفت.بعد شروع کرد به شیون کردن دو تا دخترِ خدایار عروس شده بودن و حالا سر جنازه ی مادرشون غش کرده بودن.دو تا پسر هفت ساله و یکی پنج ساله گریه کنان دنبالِ جنازه ی مادرشون میدویدن ولی کسی گویا اصلا نمیدیدشون از شباهتشون فهمیدم بچه های برادرِ مرحومم هستن،گیوه به پا نداشتن و پای کوچکیه زخمی شد و خورد زمین حالم اونقدر بد بود که میتونستم از شدت غم کوهیُ ذوب کنم اما با همون حالم به طرف بچه ها رفتم که مردی زودتر از من به کمکشون رفت اونکه قائدِ!!! قائد پای زخمیِ برادرزاده مو بست و بغلش گرفت راهمو به طرف قبرکج‌کردم و روی قبرِ تازهِ زن داداشم که چسبیده به قبر داداشم بود شروع به گریه کردم،داداش بیچاره ام هنوز چهل سالش نشده بود.بعد از مراسم همه به سوی خونه ی برادرِ کوچکم خدامراد رفتن تا ناهار بخورن،کمی که خلوت شد با چشمانی سرخ شده از شدتِ گریه زیاد رو به خدامراد گفتم برادر این رسمش نبود منو از مرگِ برادرمون خبردار نکنی مگه من کجا بودم که نشدخبرم کنین خدامراد صدایی صاف کرد و گفت...
- ببین ماه صنم تو بعد از فوت ننه گذاشتی و رفتی من از کجا آدرست پیدا میکردم؟هر چی گشتیم ندیدیمت مجبور شدیم صبر کنیم تا شاید خبری از خودت بشه.دیدم حرفش منطقیه سکوت کردم، آخه من یادم رفته بود آدرس بهشون بدم و چون روز آخر با عروسمون دعوام شد با قهر رفتم و قید همشون زدم سرم بالا گرفتم و فین فین کنان گفتم: پس الان چطور پیدام کردین؟!این بار توران جواب داد
- عزیزِ جونم قائد آدرست پیدا کرده بود و به محض اینکه فهمید زن داداشمون به رحمت خدا رفته به ما گفت کمی صبر کنین به ماه صنم بگم،ما هم دست نگه داشتیم تا بیایی تو دلم گفتم چقدرم که صبر کردین!!! ....

ادامه داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢2
.
حصاری داریم به نام سِن!
از این عدد ناچیز برای خودمان دیوار چین ساخته ایم!

چه فرقی میکند چند باشد؟؟!
۱۸٬۲۱٬۲۹... و یا حتی ۸۳ و بیشتر...
در هر سِنی میتوانی عاشق شوی!
عاشق چیزهای خوب، مثل رنگ ‌های مداد رنگی،
دنباله‌ های بادبادک،‌ عروسکها و ماشین‌ های کوچکی که زمانی شاید هم قَد و اندازه خودت بودند و حالا...

در هر سنی میتوانی پُفک بخوری و آخرسر انگشتانت را با لذت لیس بزنی، میتوانی بجای اینکه فقط نیمکت‌های پارک را حق خودت بدانی مانند ۷-۸ سالگی‌ات تاپ سوار شوی و تاپ تاپ عباسی بخوانی،
میتوانی قبل از خواب ستاره‌ها یا حتی گوسفندها را بشماری!
نگرانِ چه هستی؟!
مَردُم؟!؟
بگذار دیوانه خطابت کنند
اما تو زندانی یک عدد نباش!
بگذار بین تمام ناباوری ‌ها، دروغ ‌ها،
تنهایی‌ ها و
آلودگی‌ های این شهر لحظاتی مانند کودکی ‌ات بخندی!
تو هنوز همانی!
چیزی جز یک سن در تو تغییر نکرده!
فقط چند سال بیشتر اسیر زندگی شده‌ای!
فقط چند سال...!
هیچوقت دیر نیست...
.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_19 ᪣ ꧁ه
قسمت نوزدهم

زن عمو هی می گفت و می گفت و من نمی دانستم به کدام گناه دارم مواخذه میشم که در آخر همانطور که با تشر دستش را سمتم تکان می داد گفت: حلیمه! این اولین و آخرین بارت باشه که میای سر سفره میشینی، اگه مادرت یادت نداده و ادبت نکرده، من خودم یادت میدم و ادبت می کنم، تو باید سفره را برای خانواده شوهرت بندازی و خودت بری بیرون، بعد از اینکه ما غذا خوردیم حالا صبحانه بود یا نهار یا شام فرق نمی کنه، وقتی همه بلند شدند و از سر سفره رفتند تو میتونی بیای سفره را جمع کنی و هر چی اضافه موند برمیداری میری یه گوشه که کسی نبینتت بخوری، آخه زشته، قباحت داره که یک زن جلو روی خانواده شوهرش غذا بخوره، هییییچ کس نباید غذا خوردنت را ببینه فهمیدی؟!همانطور که بغض گلویم را فرو میدادم زیر زبانی چشمی گفتم و از اتاق بیرون رفتم.روی سکوی سیمانی حیران ایستاده بودم و نمی دانستم کجا بروم.
ناگهان چشمم خورد به آغل گوسفندان،دوست نداشتم کسی گریه کردنم را ببیند، با سرعت خودم را به آغل رساندم، جلوی در آغل چند دقیقه ایستادم و خیره به فضای نیمه تاریک شدم تا چشمهایم به تاریکی عادت کند و انتهای آغل کنار بز قهوه ای تپه ای از علف خشک روی هم انبار شده بود، خودم را به آنجا رساندم و پشت علف های خشک نشستم و با نشستنم در پس علف خشکه ها انگار جواز گریه کردنم را صادر کردند.دلم از همه چیز گرفته بود،از دیشب که انگار سخت ترین شب عمرم بود و از امروز که اولین روز ازدواجم بود و از دردهایی که کشیدم، باران اشک چشمانم بی امان باریدن گرفته بود و قصد بند آمدن نداشت.

آنقدر گریه کردم که انگار سرم مثل بادکنکی پر از باد شده بود پلک های چشمانم سنگین شد و سرم را به کپه علف تکیه دادم،چشمهایم بسته شد و دیگر چیزی از اطرافم نفهمیدم.با صدای بع بع گوسفندها از خواب پریدم، سرم را بالا گرفتم و متوجه سمیه شدم که داشت جلوی گوسفندها یونجه می ریخت و صدای نق نق سمیه بلند بود و جلوی در هم، سایه ی زن عمو را دیدم، با دیدن زن عمو خودم را بیشتر در علف خشک ها فرو کردم که نق نق سمیه بلند شد: اه، من حال ندارم، اصلا خودت بیا به گوسفندا علف بده....زن عمو همانطور که صدای خرناسش درآمده بود گفت: نمی دانم این دختره بی عقل تنبل کجا گذاشته رفته؟! من که کاریش نکردم، این بی آبرویی را کجا ببریم که روز اول عروسی، عروس یک هو غیب شده باشه؟!سمیه هوفی کرد و گفت: حلیمه دست و پا چلفتی تر از اینه که بخواد فرار کنه، شاید زده به کوه که هیزم جمع کنه...زن عمو آهی کشید و گفت: دیدی که اسحاق را فرستادم ،همه جا دنبالش اما انگار آب شده رفته به زمین، باید خودم برم خونه عموت، شاید رفته اونجا، شاید سختش شده شاید و بعد زیر لب فحشی داد و می خواست از آغل بیرون برود که صدای سمیه در حالیکه خیره در چشمان ترسان من شده بود بلند شد: ن...ن.ننه نمی خواد بری، این موش ترسو همین جاست...زن عمو آمد داخل آغل و رد اشاره سمیه را گرفت و به من رسید.مثل فنر از جا بلند شدم و همانطور که آب دهنم را به سختی قورت میدادم گفتم:س...س...سلام...

زن عمو با چشم هایی که از شدت خشم سرخ شده بود به سمتم آمد و دوباره فحشی نثارم کرد و گفت: سلام و درد، سلام و زهر مار، چند ساعته اینجا چکار می کنی؟! انگار راه گلویم بسته شده بود،دهانم خشک خشک بود به زور ته مانده آب دهنم را قورت دادم و گفتم: او..اومدم توی آغل علف بدم به گوسفندا همینجا خوابم برد..انگار با زدن این حرف آتش خشم زن عمو را شعله ور کردم، مثل گرگی زخمی به سمتم هجوم آورد و همانطور که نزدیک میشد گفت: الان با همین دستام خفه ات می کنم دختره تنبل،اونموقع راحت راحت بخواب...حرکاتم دست خودم نبود، می خواستم به طریقی از دست زن عمو نجات پیدا کنم، در یک حرکت از زیر دست زن عمو گریختم، تنه ای به سمیه زدم از آغل بیرون زدم..نمی دانستم کجا بروم، بدو نزدیک خانه عمو شدم، صدای کُرکُر قلیان عمو بلند بود، یک ثانیه تصمیم گرفتم خودم را در پناه عمو پنهان کنم.وارد اتاق شدم، عمو سرش را بالا گرفت و با تشر گفت:‌کجا بودی دختر گریز پا؟!پشت عمو نشستم و همانطور که سعی می کردم مثل جوجه ای در پناه مادرش، خودم پشت عمو پنهان کنم گفتم: من...من جایی نرفته بودم، تو آغل خواب افتادم...عمو سری تکان داد و گفت: خدا برات بسازه، اسحاق که به کجا سر نکشید، نمی تونستی بگی که میری اونجا کپه مرگت را میزاری؟!هنوز حرف در دهان عمو بود که زن عمو با ترکه ای که از درخت بید جلوی خانه چیده بود در چارچوب در ظاهر شد.خودم را بیشتر در خود جمع کردم و گفتم: ع...عمو تو رو خدا بگو زن عمو کارم نشه.هنوز عمو حرفی نزده بود که باران کتک با شلاق بید و حتی لگدهای پی در پی بر بدنم فرود آمد.

#ادامه_دارد..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
😢1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_20  ᪣ ꧁ه
قسمت بیستم

صدای ناله ام بلند شده بود، سوزش و درد کتک یک طرف و فریادهای گوشخراش زن عمو که مدام فحشم میداد و به من میگفت خفه شم هم یک طرف روح و جسمم را شکست..نمی دانم چقدر از کتک خوردنم گذشته بود که صدای اسحاق از جلوی در بلند شد: بسه ننه....دیگه ادب شد، قول میده این آخرین بارش باشه...اما زن عمو باز هم دست بردار نبود، انگار طاقت عمو هم طاق شده بود، دستش را بالا برد و ترکه بید را از دست زن عمو گرفت و همانطور که ان را می‌شکست گفت: بسه دیگه....بی جا کردی در حضور من این دختر را زدی، خودم می خواستم ادبش کنم، الانم زیادی کتک خورد و بعد همانطور که تیکه های ترکه را بیرون می انداخت، به زن عمو اشاره کرد که کنارش بنشیند و بعد رو به من گفت: برو تو انباری، تا بهت نگفتم حق نداری بیرون بیای...همانطور که دماغم را بالا می‌کشیدم گفتم:چ...چشم و از جلوی عمو و زن عمو گذشتم.توی درگاه در با سمیه و اسماعیل و اسحاق برخورد کردم، درسته آینه ای در دسترسم نبود اما از نگاه های سرشار از ترحم این سه تا و سوزشی که در کل صورت و بدنم پیچیده بود کاملا می‌فهمیدم احتمالا رد ترکه روی صورت سفیدم باقی مانده است.وارد انباری شدم، اتاقی کاه گلی و سیاه و دود زده با طاقچه هایی عریض و ترسناک، داخل طاقچه ها انواع وسیله های کهنه و‌ زوار در رفته چیده شده بود و روی زمین هم هر گوشه اش چیزی تلنبار شده بود.با پایم آشغالهای کف خاکی اتاق را به کناری زدم و روی زمین نشستم.نشستن همان و پیچیدن دردی در کمر و ران و دست هایم همان....اصلا کل بدنم درد گرفته بود.به دیوار کاهگلی که سردی خودش را در جان داغ من میپاشاند تکیه دادم و خیره به نقطه ای نامعلوم در تاریکی شدم..

از صبح آنقدر گریه و ناله کرده بود و اینک اصلا نای همان گریه کردن هم نداشتم.
سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمهایم را بستم، احساس کردم که در اثر گریه آب دماغم راه افتاده ، آبی گرم و تا آمدم پاکش کنم از لزجی آن بدم امد و خواستم دستم را با گوشه روسری ام پاک کنم که متوجه شدم دستم پر از خون است.نه حال آن را داشتم که از جا بلند شوم و نه دلم می خواست با هیچ کدام از خانواده عمو رو در رو شوم.پس سرم را دوباره به دیوار تکیه دادم و با گوشه روسری نوک بینی ام را فشار دادم تا خون بند بیاید.آهی کشیدم و گفتم: این هم از روز اول عروسی ام و رو به سقف کردم و آهسته گفتم: خدایا میبینی؟! اصلا چرا مرا آفریدی؟ حالا که آفریدی چرا دختر آفریدی؟! و یاد حرف مادرم افتادم که میگفت: دخترها باید صبور باشند و در اتفاقات روزگار صبر پیشه کنند، انهم چه صبری!! صبری تلخ چون زهر...

در اتاق انباری نیمه باز بود، نمی دانم چه مدت از نشستنم داخل انباری می گذشت که صدای همهمه ای از بیرون بلند شد، چون نزدیک ظهر بود، حدس میزدم وقت خوردن نهار است و این سر و صدا برای همین است، سرم را روی دستهایم گذاشتم و تمرکز کردم که بفهمم بیرون در چه میگذرد...چند دقیقه بعد زن عمو شترق در انباری را باز کرد و همانطور که داد و هوار می کرد گفت: بیا بیرون دخترهٔ چش سفید..با ترس از جا بلند شدم، یعنی چه شده؟! باز چه خطایی کردم که خبر ندارم؟!همانطور که کل بدنم از ترس رعشه گرفته بود بیرون رفتم و گفتم: س...سلام زن عمو همانطور که با حالت تاسف سرش را تکان میداد گفت: خاک بر سرت، نگاه کن چه به روز روسری نو آوردی، کلی پول بابتش دادم، کاشکی از همین چارقدهای کهنه خودم سرت می کردم و دوباره به سمتم حمله کرد که اینبار اسحاق خودش را انداخت وسط و گفت: خون دماغ شده، روسری و میشوره تمیز میشه..زن عمو خرناسی کشید و همانطور رو به اسحاق چشم غره می رفت گفت: بزار بهش بفهمونم چه کاری غلطه و چه کاری درسته وگرنه یک عمر باید ندانم کاری هاش را تحمل کنی.اسحاق بی توجه به حرف مادرش با لحنی آرام به گوشه سکوی سیمانی اشاره کرد و گفت: حلیمه باید بری سر رودخونه این قالی و بشوری، من و بابا برات میاریمش اما خودت باید بشوری..درسته نزدیک ظهر بود اما توی این هوای سرد، آب رودخانه تن و بدن آدم را به درد می آورد، حرفی نزدم ،صدای زن عمو بلند شد و گفت: میبری پایین رودخونه، همونجا که کسی نمیره نمی خوام کسی ببینتش.. اسحاق چشمی گفت و به من اشاره کرد تا پشت سرش بروم،مثل مجسمه ای سنگی دنبالش راه افتادم.قالی همانی بود که توی اتاق پهن کرده بودند، من نمی دانم کی جمش کردند و اصلا چه لزومی داشت که این موقع سال قالی بشورن..قسمت بالای قالی را عمو و پایینش را اسحاق گرفت و به طرف رودخانه حرکت کردیم.چشمهایم سیاهی می رفت تازه یادم افتاد از شام دیشب چیزی نخوردم،درسته شستن قالی به تنهایی سخت بود اما همین که ساعتی از این خانه و اهلش دور میشدم نعمتی بود..

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1😢1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_21  ᪣ ꧁ه
قسمت بیست و یکم

نیمه های راه بود، اسحاق چشمکی بهم زد و همانطور که چیزی را از زیر پیراهنش بیرون می آورد، خیلی آهسته به طوریکه عمو نشنود گفت: بیا یه تیکه نان،روغن بهش مالیدم برات آوردم بخوری، فک کنم صبحانه هم نخوردی...همانطور که نان را می گرفتم و به نیش می کشیدم،تشکری کردم و کمی دلگرم شدم، چرا که بالاخره همین لقمه نان، نشان میداد اسحاق مرا دوست دارد.مادرم نگاهی به چشم های به اشک نشسته من کرد و ادامه داد: خوب اینم خاطره اولین روز عروسی من، برخورد زن عمو و اسحاق و خانواده در روز اول و اتفاقاتی که افتاد، برای من مثل یک تجربه و هم یک هشدار بود، انگار برنامه زندگی من باید اینجوری چیده میشد.دیگه از روز دوم، من شدم مثل یک آدم کوکی، از خواب که بیدار میشدم، همون کارای تکراری را می کردم، گاهی با گوش خودم می‌شنیدم که سمیه به مادرش میگفت چقدر خوبه اسحاق زن گرفت، دیگه کارای ما خیلی کم شده..زن عمو چشم دیدن اینکه من یک لحظه بیکار باشم را نداشت،از هر کاری فارغ میشدم، یه کار دیگه جلوم میذاشت، اصلا کار برام میتراشید، اماده کردن نهار و شام و صبحانه بر عهده من بود، البته چیز آنچنان رنگ و لعاب داری نبود، یا می بایست شیر و ماشت و کشک بخوریم یا به قول خودشون آبگوشت درست می کردم البته اسمش آبگوشت بود و درستی آب و رب گوجه بود، اینجوری که یه پیاز خورد می کردیم و توی روغن تفت میدادیم بعدم رب گوجه میریختیم توش و بعدم یه پارچ آب خالی می کردیم داخلش و میذاشتیم بجوشه، دوتا جوش که میزد برش میداشتیم و داخل کاسه میکشیدیم و می خوردیم، بعضی وقتا که می خواستیم اعیونی تر بشه آخر جوشش یه تخم مرغ هم اضافه می کردیم بهش، به این میگفتن آبگوشت، دیگه نه خبری از پلو و چلو بود نه گوشت و مرغ و ...تازه خیلی وقتا همین اب گرم هم نصیب من نمیشد و مجبور بودم نان خشک بخورم.

مادرم آهی کشید و ادامه داد: یک سال از ازدواجم می گذشت که میثم به دنیا امد، آنهم با چه درد و زحمتی، بچه رو به راه نبود و همه میگفتن باید بریم شهر، اما زن عمو اجازه نداد و گفت: ما همه بچه هامون را توی همین روستا و توی خونه خودمون به دنیا آوردیم، حلیمه هم باید همینجا زایمان کنه و با سختی زیاد میثم توی همون اتاق به دنیا آمد. ما همچنان توی همون اتاق مشترک با خانواده عموم بودیم، جامون تنگ بود و میثم هم بچه ای بود که مدام گریه می کرد، فکر می کنم یا نفخ داشت و یا هوای دمدار اتاق بهش نمی ساخت.میثم چند روزه بود، زن عمو که به خاطر گریه های مداوم میثم خوابش مختل شده بود، پاش را کرد توی یه کفش و گفت، اسحاق و حلیمه اتاقشون را جدا کنن، این خبر برای من خیلی خوب بود، حداقلش این بود که شب به دور از هیاهوی بقیه می خوابیدم، هر چند که با وجود میثم خوابی نداشتم.پیشنهادش خوب بود اما خونه عمو اتاق اضافی نداشت که به ما بدن، صبح زود که زن عمو داد و قال کرد، اسحاق گفت: ما کجا بریم؟!زن عمو هم با کمال پررویی اتاق نیمه مخروبه ای را که کنار آغل گوسفندا بود و داخلش کاه و علف خشک انبار می کردن نشان داد و گفت این اتاق را خالی کنین و کفش را جارو کنین و برین داخلش...تنم از این پیشنهادش به لرزه افتاد، آخه من که زن تازه زا بودم به درک، میثم که طفلی چند روزه بود چه گناهی کرده بود که می بایست به این فلاکت بیافته و توی اتاقی که پر از سوراخ و سنبه و حشره و موجودات ریز و درشت موذی بود باید میرفتیم.

جلوی زن عمو جرات نکردم چیزی بگم، توی یه فرصت مناسب اسحاق را کشیدم گوشه و گفتم: ببین اسحاق من نمی تونم بچه ام را ببرم توی اون خرابه، اگر ما جاتون را تنگ کردیم اشکال نداره، میرم خونه بابام، یه چند وقت اونجا می مونیم تا تو بتوتی یه اتاق خوب کنار خونه بابات برامون بسازی.تا این حرف از زبون من بیرون آمد، انگار بدترین فحش را به اسحاق داده باشن، چنان محکم زد زیر گوشم که برق از سرم پرید و همانطور که با غرولند بیرون میرفت گفت: دیگه بار آخرت باشه بگی میرم خونه بابام....تو زن من....عروس این خانواده ای و باید همینجا بمونی...مادرم آهی کشید و ادامه داد: درسته که دست پدرت سنگین بود و دردی از گوشم تا توی سرم پیچید اما درد روحی این کار بیشتر بود.بغض سنگینی گلوم را گرفته بود اما به چشمام اجازه ندادم که دوباره اشکشون جاری بشه تصمیم گرفته بودم جلوی کسی ضعف نشون ندم، حالا که اسحاق هم نمی خواست کاری کنه باید خودم دست به کار میشدم، برای همین خودم را به عمو که پشت خانه مشغول خرد کردن هیزم بود رساندم و با لحنی ملایم و سیاستی زنانه بهش گفتم: عمو، زن عمو میگه اتاق ما باید جدا بشه و میخواد اتاق پر از سوراخ سنبه بغلِ....عمو قدش را راست گرفت و گفت:..


#ادامه_دارد..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
#دوقسمت دویست وبیست وپنج ودویست وبیست وشش
📖سرگذشت کوثر
فقط لادن راه میره میگه که کی اموالو به نام من میکنی کی طلاق میدی مامان باورت میشه میگه حالم داره از این زندگی به هم میخوره بالاخره بعد از یک ماه و نیم همه کارا انجام شد اموال یونس به نام من شدیونس به من می‌گفت مامان نوش جونت باشه اگه به منم برنگردوندی برنگردوندی اینها در مقابل زحماتی که برای من کشیدی هیچی نیستش هیچ وقت به زن و بچم برنگردون چند هفته بعد یونس از خونه زد بیرون گفت بعد از ظهر میام ولی نیومددلم مثل سیروسرکه میجوشید یاسین و مهدی بهم میگفتن نگران نباش حتماً رفته با زنش آشتی کرده تا اینکه بعد از چهار پنج روز خود یونس با من تماس گرفت گفت مامان من رفتم الان دبی هستم
بالاخره به آرامش رسیدم ببخشید انقدر اذیتت کردم یک روز بر می گردم گفتم یونس الان من چه خاکی تو سرم بریزم اگه اون زن عفریتت اومد سراغ من چی بهش بگم گفت هیچی نمیخواد بهش بگی بگو یونس مرده یا اصلاً بگو واقعاً از اینجا رفته موردی نیستش مامان اون دیگه دستش به هیچ جا بند
نیستش از کجا میخوادمهریشو بگیره هیچی به نام من نیستش همش به نام خودته برو با اموال من خوش باش اصلاً برو زن و بچه‌مو از خونه زندگیم بنداز بیرون گفتم حالت خوب نیست یونس به خدا حالت خوب نیست گفت الان تازه حالم خیلی خوبه بعد از سال‌ها بالاخره حالم خوب شده گفتم یونس جان من الان به زن تو چی بگم گفت مامان راحت باش اون میخواد مال و اموالو بکشه بالا بره با یکی دیگه پس بذار با دست خالی بره با همون مال و اموال بابا جونش بره عشق و حال کنه به من چه ربطی داره مگه من باید خرج مخارج یه مرتیکه دیگه رو بدم گفتم خدا به داد من برسه ای کاش منو تنها نمیذاشتی گفت نترس دایی مهدی مثل کوه پشتته تا دایی جون هستش غم و غصه‌ای نداشته باش کافیه که اون زن داد و بیداد کنه اون وقت دایی می‌فرستدش جایی که باید بفرسته گفتم دایی تو همچین آدمی نیست یونس مامان من باید برم من خیلی کار دارم به سرزمین آزادی رسیدم از شر لادن وبچه‌هام راحت شدم دیگه کسی نیست به من بی‌احترامی کنه یونس رفت داشتم از ترس قالب تهی میکردم شب و روز دعا میکردم میگفتم خدایا خودت به داد من برس خدایا منو تو چنگال اون زن ننداز خدایا من یه عمر با آبرو زندگی کردم همش دعا میکردم و راز و نیاز میکردم تا اینکه سه شب بعد بالاخره
اون اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد زنگ در خونه به صدا در اومد طرف دستشو گذاشته بود رو آیفون برم نمیداشت داشتم از ترس سکته میکردم یاسین گفت مامان کیه چرا اینجوری در میزنه گفتم فکر کنم زن داداشته سرم داد زد بهم گفت زن داداش کدوم زن داداش من که زن داداشی ندارم گفتم یونس مگه زن نداره زن همون داداشت لادن یاسین
میخواست بره دعوا کنه که جلوشو گرفتم گفتم درست برخورد کن برو دایت و صدا کن
آیفونو برداشتم و پرسیدم کیه صدای مادر لادن و شنیدم که داد میزد داماد من اونجاست داماد من اونجاست بگو بیاد پایین کارش دارم اگه مردبیاد پایین گفتم خانم تشریف بیارین بالا داماد شما اینجا نیست گفت درو باز کن تا اون خونه رو سرت خراب کنم بدون هیچ ترس و واهمه درو باز کردم اومد بالا همون لحظه مهدی هم اومدمادر لادن با لادن و پدرش و بچه‌هاش بود بچه‌ها رو برای اولین بار میدیدم دلم میخواست بغلشون کنم چقدر برام عزیز و دوست داشتنی بودن وقتی خواستم برم سمتشون لادن جلومو گرفت بهم گفت دست به بچه‌های من نزن تو نسبتی با بچه‌های من نداری یاسین بهش گفت خانم محترم اگه ما نسبتی با شما نداریم پس گورتونو گم کنید از این خونه برین بیرون
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
🌤 بارالها!!
در این روز جدید 🌻
زندگی خوب🌟 فراوانی نعمت
آرامش خاطر 🎍 لباس سلامتی و بخشش به ما عطا کن.
بارالها!!
رحمت های بی پایانت را شامل حال ما بگردان.🎋
🌦ســــلام دوستان صبح تان بخیر
روزتان سرشار از شادی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
#تا_خدا_فاصله_ای_نیست ♥️

#قسمت_سی_نهم

به لطف الله شروع کردم به نماز خواندن همش به این فکر می‌کردم که آگه میمردم چی جوابی به خدا می‌دادم..بعد یه هفته از حجاب برام گفت وقتی می‌رفتیم بیرون کسی رو میدید با چادر می‌گفت شیون به این خانم نگاه کن این تو بهشت خدا یه ملـــــــکه است یا گاه گاهی می‌گفت فدای اون سیاهی چادرتون برم که دلتون رو سفید و نورانی کرده و عزت اسلام است..
ولی بهم نمی‌گفت چادر بنداز سرت طوری وابسته نماز شده بودم که بعد از هر نماز به فکر نماز بعدی بودم، که چه وقت اذان میگن تا نمازم رو بخونم بعد یه مدت یکی از فامیل های دورمون که تو کارخانه آجرپزی کار می‌کرد تو  دستگاه مُرده بود و به شدت بدنش خورد شده بود پدرم زنگ زد گفت بیاید  پیش زن و مادرش تو غسالخانه. وقتی آوردنش شب بود چند تا مرد رفتن که غُسلش بدن ولی هر سه نفرشون اومدن بیرون گفتن که ما نمی‌تونیم غسلش بدیم از بس که بدنش خورد شده.
یکی رفت با صدای بلند گفت رحمت خدا بر کسی بیاد غسل این مُرده رو بده؛ کسی نمی‌اومد تا اینکه احسان  از یه گوشه رفت تو و در رو بست بعد یه پیرمرد رفت در زد گفت درو باز کن باهم غسلش دادن مادرم نگران بود می‌گفت آخه چرا رفت تو مگه کسی نمونده بود؟ زن عموم گفت نگران نباش چیزی نیست تا احسان اومد بیرون مادرم از نگرانی داشت می‌افتاد. وقتی آوردنش بیرون مادرم دلش آروم شد بعد از نماز میت زنها رفتن خونه و احسان با پدرم رفتن برای خاکسپاری.
پدرم خیلی دیر آمد خونه گفت احسان کجاست؟ بعد خاک سپاری گفت شما برید من میام تا ساعت 2 نیومد مادرم خیلی نگران بود... وقتی آمد مادرم گریه کرد گفت کجا بودی؟ آخه چرا به فکر من نیستی؟ گفت ببخش مادر جان شرمنده بخدا تو قبرستان بودم اصلا هواسم نبود که چقدر دیر وقته.. چشماش قرمزِ قرمز بود رفت تو اتاقش.
گفتم کاکه کجا بودی چرا چشمات قرمز شده؟ گفت چیزی نیست برو بخواب ولی گیر دادم که باید بهم بگی گفت یاد اون شب افتاده بودم که خدا راهش رو بهم نشون داد اگه توبه نمی‌کردم میمردم دیگه پشیمونی چه فایده؟
هزار بار خدارو شکر می‌کنم که نجاتم داد از گمراهی گفتم کاکه از میت نترسیدی؟ گفت نه باید از زنده ها ترسید مُرده که ترس نداره گفتم چرا زندها گفت مرده باعث عذاب و خشم خدا نمیشن ولی زنده باعث میشن با گناه و معصیتی که میکنن... این موضوع پدرم رو خیلی خوشحال کرده بود میگفت همه میگن که احسان عجب شجاعتی داره که تنهایی توانسته بود اون جنازه رو با اون وضع وحشتناک غسل بده عموهام میگفتن مایه افتحار ما شده...
هر روز از حجاب برام حرف میزد  یه شب  گفت بیا کارت دارم... شروع کرد از حجاب گفتن اینقدر حرفاش به دلم نشست بعد آخر حرفاش گفت از این نترس که بهت بگن پیرزن یا چیز دیگه خوب بدون که تو بهشت خدا هیچ پیرزنی نیست و توی جهنم خدا هیچ روشن فکری نیست که به حجاب بخندد مگر اینکه آرزوی دنیا را می‌کند که حجاب بپوشن.
گفت من دوست ندارم به زور بگم باید حجاب کنی می‌خوام خودت از ته دلت بخوای ، بخدا قسم چطور وقتی باران می‌بارد و یه چتر نمیزاره که خیس بشی بخدا قسم این چادر هم تورو از هر نامردی که چشمش به ناموس مردمه حفاظت می‌کند...
رفتم تو اتاقم به حرفاش فکر می‌کردم صبح گفتم کاکه تا خونه عموم باهام میای تو حیاط منتظرم بود وقتی با چادر منو دید بغلم کرد از خوشحالی همش بهم می‌خندید بعد گفت خدایا یه ماه گذاشتی تو آسمان اینم ماه زمینته ولی این ماه زمینی خوشگل‌تره... ولی به پاکیت قسم ماه زمینت رو بیشتر دوست دارم؛ تو راه همش بهم نگاه می‌کرد... رسیدیم خونه عموم گفت واقعا دوست داری همیشه چادر بپوشی؟ گفتم بله وقتی شادی منو دید گفت این چیه عین پیرزنها شدی!! داداشم گفت شیون بیا بریم شادی گفت کاکه کجا گفت بیا بریم رفتیم خونه خودمون به مادرم گفت مادر میشه فردا شب همه رو دعوت کنی برای شام؟ گفت چرا گفت مادر کارشون دارم مادرم گفت خیره باشه ان شاءالله..
بهم گفت تا فردا شب از خونه نرو بیرون ؛ شب همه عموهام با خانواده آمدن بعد از شام دیر وقت بود عموم گفت بریم دیر وقته برادرم گفت چند دقیقه بشینید الان میام یه کاری باهاتون دارم صدام زد گفت بیا کارت دارم‌... رفتیم تو اتاق گفت واقعا میخوای همیشه چادر بپوشی از هیچی نترس گفتم اره ولی می‌ترسم گفت نترس چیزی نمیشه ان شاءالله گفت چادرت رو بپوش بیا بریم بیرون... یه قدم پشت سرم باش چیزی نگو رفتیم بیرون می‌ترسیدم تو هال همه بهم نگاه می‌کردن احسان گفت عموم روی حرفم باشماست بعد با تک تکتون از این به بعد شیون چادر می‌پوشه هیچ کس حق نداره بهش چپ نگاه کنه... رو کرد به دختر عموهام گفت: دارم جلو چشم پدر و مادرتون بهتون میگم به پاکی خدا بشنوم دارید باهم پچ‌پچ می‌کنید دندون سالم تو دهنتون نمی‌زارم از این دقیقه به بعد شیون خط قرمز منه بخدا از هیچ کس قبول نمی‌کنم بهش بی‌حرمتی کنه امشب هم به خاطر این دعوتتون کردم تمام..
👍2
ان شاالله ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
#حجاب

📌 ای دختر مؤمنه...

در جهانی که زن را با زرق و برق فریب داده‌اند،
با نام آزادی، کرامتش را دزدیده‌اند،
و از او ابزاری برای شهوت و مصرف ساخته‌اند...

تو، مثل فانوسی در دل تاریکی ایستاده‌ای.

در غرب، زن نه عزیز است و نه امن؛
تنهاست، خسته و فراموش‌شده...

🕊 اما در اسلام، خدا به تو عزت داده،
پیامبر ﷺ تو را امانت شمرده،
و دین تو را به بلندای کرامت رسانده است.

🌸 تویی که در این دنیای آلوده:
– نگاهت را پاک نگه داشته‌ای،
– دل از رابطه‌های حرام بریده‌ای،
– و برای رضای خدا صبر کرده‌ای...

بدان که تو در حال جهاد بزرگی هستی؛
جهادی بی‌صدا، اما با پاداشی عظیم.

تو "نه" گفته‌ای به گناه، وقتی همه به آن دعوتت کردند...
تو شاید خسته‌ای... دل‌تنگی... تنها...
اما ایستاده‌ای، چون می‌دانی:

🌿 إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ
(خداوند با صابران است) | بقره: ۱۵۳


هر لحظه‌ای که پاک ماندی،
یک گام به عزت نزدیک‌تر شدی.

هر اشکی که برای خدا ریختی،
نوری شد در پرونده‌ات.

و هر صبری که کردی،
مدالی است بر سینه‌ات در قیامت…

پس…
بمان
و
قوی باش.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوچهارم

توران دوباره گفت: قائد از فوت خدایار چیزی نگفت بهت چون دیگه گفتنش جز غم و غصه فایده ای برات نداشت.صدای گریه ی بچه ی خدایار از بیرون بلند شد
و بحث ما هم ناتموم موند به بیرون رفتم که دیدم بچه گریه میکنه و صدای مادرش میزن و جالب این بود که کسی حتی ککشم نمیگزیدبا غصه نزدیکش شدم و به آغوش کشیدمش زیر گوشش گفتم: من عمه اتم ماه صنم ، اسمِ تو چیه پسرم؟با مظلومی گفت: امیرم عمه بوسیدمش و سر تا پاشُ تمییز کردم و غذاشُ دادم خورد و خوابید،بعد از اینکه خوابید به پذیرایی رفتم که قائد دست در دستِ عباس پسرِ بزرگترِ خدایار نشسته بودن
و قائد در حال دلداری دادنش بود، جالب بود قائد بیشتر از برادر هام به فکرِ بچه های داداشم بودبا آمدن من بحثشون تموم شد، کنارِ توران نشستم و رو به خدامراد و خداداد و تمومه عروس و خواهرام گفتم خوب تکلیف این بچه ها چی میشه ؟خداداد رو به همه با غیض و کینه گفت:
- هه معلومه اونایی که...زمین و آبِ داداش خوردن و بالا کشیدن خودشونم نگهداری از صیغرهای برادرُ به عهده بگیرن
ما رو سَنَنَه!با تعجب پرسیدم - وااا کی سهم این بچه ها بالا کشیده!!هنوز حرفم تموم نشده بود که خدامراد با توپ پر غرید
- برادر تو که به غیرت نداشتت بر میخوره چرا خرج مراسم داداش و زنش ندادی، تو این خشکسالی من بودم که خرج همه چیز بر عهده گرفتم الانم اونقدری خرج کردم که دیگه دینی به گردنم نباشه!!اصلا باورم نمیشد برادر هام اینقدر حقیر و بدبخت باشن که به مال صغیر و یتیم‌های برادرشون رحم نکنن و مثل گرگ‌های درنده به جون هم بیفتن خوب شد قائد همون اول بحث، عباسُ فرستاد بیرون
وگرنه بچه دق میکرد از دست چنین عمو‌ و عمه هایی!چنان به هم میپریدن که از سوال خودم پشیمون شدم آمدم بگم خودم نگهشون میدارم که قائد زودتر از من با صدای بلند جمع ساکت کرد و گفت
- من ازشون نگهداری میکنم، شما و عمو در کوچکی منو بزرگ کردین و دین بزرگی به گردنم دارین حالا نوبته منه دین ادعایی کنم،من امیر و عباس پیش خودم میبرم و مثل بچه های خودم بزرگشون میکنم اگه اجازه میدین البته همه ازخوشحالی تو پوست خودشون نمیگنجیدن و من از خجالت سرخ شده بودم برای بابا و ننه متاسف بودم که چنین بچه های نمک نشناسی بزرگ کرده بودن قطره های اشک مثل سیل از چشمانم میریختن و داغه دلم تسکین پیدا نمیکرد، قرار شد بعد از مراسم چهلم قائد بچه ها ببره و تا اونموقع تو خونه خودشون با سرپرستیِ خود قائد زندگی کنند تا حرفمون لق لقه ی دهان مردم نشه علی فردای اون روز به دنبالم آمد با اینکه دلم راضی نبود برم اما بعد از مراسم هفتم راهی خونه شدیم ولی تموم فکر و ذکرم پیش بچه های مظلومِ برادرم موند،بیچاره دو تا خواهرهاشونم اختیاری نداشتند و تو آبادی های اطراف عروس شده بودن و نمیتونستن برادر هاشونُ زیر پر و بال خودشون بگیرن.روز ها به سرعت میگذشتن و به قول قدیم خاکِ سرد،درد آدمُ کم کم، کم میکنه و آدم راحت تر با مرگ عزیزانش کنار میاد،منم از این قاعده مستثنی نبودم و کم کم سرگرم زندگی شدم و همه چیز به فراموشی سپردم،تنها خبر داشتم قائد بچه ها رو آورده خونش و ازشون نگهداری میکنه.روزِ آخری که میخواستیم برگردیم،دیدم خیلی وقته عباس روی پله‌های سکویِ جلوی خونه نشسته و تو فکر هست، کنارش رفتم و ازش پرسیدم
- راستی عمه جان تو چند سالته ؟عباس سرش پایین انداختُ گفت....
- به نظرِ خودت بهم چند میخوره عمه؟
- نگاهی به جثه ی ریز و لاغر اندامش انداختم و گفتم: حدس میزنم هفت یا هشت سال ...خنده ی غمگینی کرد و گفت: نه عمه خانم من یه ماهه دیگه میشم ده ساله!خیلی تعجب کردم چون اصلا بهش نمی‌اومد، تعجبِ تو صورتمُ که دید گفت...
- اینجوری نگاهم نکنین، این دو سال اینقدر بهمون سخت گذشت که حتی یاد نمیفتم روزی بیشتر از یه وعده غذاخورده باشیم،ننه هم که مریض شد و از غمه مرگ بابا دق کرد اوضاع به نظرم بدتر شده سعی کردم جلوی ریزش اشک هام بگیرم تا به غرورش بر نخوره و فکر نکنه دارم بهش ترحم میکنم، لبخندی زدم و دستی به سرش کشیدمُ گفتم
- قربونت بره عمه فعلا که میرین شهر پیش قائد مطمئن باش جاتون عالیه با انرژی جوابم داد و گفت: آره عمه خوشحالم میریم شهر خدامراد صداش زدکه مجبور شد بره و منم از همه خداحافظی کردمُ به خونه برگشتم.با یادآوری این صحنه پیش خودم گفتم
از این سفر که برگشتیم حتما میرم دیدنشون علی چند وقت بود برنامه ریخته بود تا چند روز به دیدنه خانوادش بریم خیلی دلتنگ بود با اینکه دلم نمیخواست برم ولی بخاطر علی چیزی نگفتم.اما مهری که دلِ خوشی ازشون نداشت به بهانه ی نگهداریِ زینب پیش آذر گفت میمونه و با ما نمیاد.شونه به شونه ی علی واردِ حیاطِ خونه ی باباش شدیم که ننه سکینه سریع متوجه مون شدُ با ذوق به طرفمون آمد و بعد از احوالپرسی کمک کرد وسایلمون داخل خونه ببریم .الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3😢1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوپنجم

از تعداد گیوه‌هایی که پشت در اتاقِ پذیرایی بود مشخص بود که مهمون دارند و همه جمع هستن چون از قبل خبرداشتن ما امروز به روستا میریم حتما جمع شده بودن تا ما رو ببینند.ننه سکینه گفت: تصدقتون برم خوش آمدین،همه بچه ها هم هستن تا دور هم باشیم علی لبخندی زد و‌گفت: خوب چه بهتر ما هم حسابی دلتنگشون بودیم و نگاهی مهربان به چشمانم انداخت سری تکون دادم و پشت سرشون وارد پذیرایی شدم مشغول رو بوسی و احوال پرسی شدیم سالار خان تنها کسی بود که متوجه نبودِ مهری شد،برای همین پرسیدپس کو‌ مهری ؟ننه سکینه و بقیه هم که تازه متوجه شده بودن منتظر جوابم شدن که علی زودتر گفت دخترم چون آبجیش حامله هست و نمیتونه از زینب مراقبت کنه موند پیشش ولی خیلی سلامتون رسوند همه گفتن سلامت باشه ننه سکینه ابرویی بالا انداخت و گفت
- ماشاالله به آذر سالی یکی تحویل پسرم میده، کاش ماه صنم تو هم حامله بشی،دو سال شد هاااپشت سرش دختر بزرگشم گفت: آره والا اگه من سر سال برای پسر کدخدا بچه نمی‌آوردم پرتم میکردن بیرون،تو خیلی شانس داری که همچین خانواده‌ی عروس دوستی نصیبت شده...علی جدی گفت من خودم فعلا بچه ی دیگه ای نمیخوام.همه اخمِ علی که دیدن بحث عوض کردن، چون علی خیلی کله شق بود میترسیدن جمع کنه نیومده بره برای همین سریع تغییر موضوع دادن.اما من میدونستم حالا حالا باید بشنوم و این چند روز قراره زهرم بشه کمکشون میکردم، غذا درست کنم،نون میپختم و هر کاری میرسیدم شروع به انجام دادنش میکردم که مبادا فکر کنن مغرورم و میخوام براشون فیس و افاده بیام،حوصله ی طعنه کنایه شنیدن نداشتم. اونام چون علی هی دور و برم بود چیزی نمیگفتن و ظاهرا محبتم میکردن تا اینکه علی برای کمک به پدر و داداشش سر زمین رفت و تنها شدم،تو مطبخ بودم ننه سکینه ازم خواسته بودپلو و کِره با خروسی که سر بریده بودن رو آماده کنم. حسابی سرم شلوغ بود و هیچ کس کمکم نمیکرد،خودشون داخلِ پذیرایی جمع شده بودنُ چای مینوشیدن هر چند توقعی بیشتر نمیشد ازشون داشت،دستم تند بود و دو ساعته غذا رو آماده کردم و بعد کمی از میوهِ خشک هایی که خودم درست کرده بودم و براشون آورده بودمُ تو مجمعی کوچک گذاشتم تا بریم باهم بخوریم.به پشت در که رسیدم با شنیدنِ اسمم از دهانِ خواهر علی همون عروسِ کدخدا،ناخودگاه ایستادم تا حرفاشونُ بشنوم...صداشونو واضح میشنیدم،چون فکر میکردن حالا حالا ها تو مطبخم با خیال و فراغِ آسوده مشغول غیبت بودن.پروین رو به مادرش و بقیه گفت ننه میگم چرا برای علی آستین بالا نمیزنی!صد بار هم که این زنه بچه بیاره باز به چشمِ من یه زن بیوه با دو تا زنگوله هست که آویزونِ برادرِ جوانم شدن روم نمیشه تو در دیوار بگم برای علی برادرمون یه بیوه گرفتیم!! عروسشونم بد پروین گفت راست میگه ننه،تو وظیفته برای خوشبختیه بچه هات هر کاری کنی پس دنبال یه نو عروس برای علی باش اون یکیشون گفت شاید عیب و ایرادی داره تا حالا آبستن نشده دیگه بیشتر از این معطلش موندن بی فایدست حالم از همشون بهم میخوردحیف من که تا الان تو مطبخ برای یه مشت ادمِ.......غذا درست میکردم تا کی باید خودمُ فداکار نشون میدادم و میذاشتم هر کی هر چی از دهنش درمیاد نثارم کنه؟ظرفیت قلب و روحم تموم شده بود و کاسه ی صبرم لبریز!در یه تصمیمم آنی در اتاقُ باز کردم
که همشون سریع ساکت شدن و با تعجب نگاهم کردن،ترس و حرصُ راحت میشد تو چشمانِ تک تک شون دید، البته ترسشون فقط از بابتِ علی بود نه منِ بیچاره مجمع رو زمین گذاشتم و با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشتم رو به همشون گفتم
- منم از جنسِ خودِ شمام ولی همیشه بد بیاری آوردم،بدبیاری آوردم که تو بچگی به زور زنِ یه پیرمرد شدم،بدبیاری آوردم که اون مُرد و با دو بچه تنهام گذاشت،بد بیاری آوردم که حتی الان با داشتنِ یه شوهر جوان و به قول شما زیبا باید بازم از صبح تا شب در خونه مردم و کَس و نا کَس کار کنم تا بتونم زندگیم بچرخونم،بدبیاری بزرگترم میدونید کجا بود؟وقتی که دو سه ماه بعد از آذر حامله شدم و زمانی که بچه‌م‌ نزدیک چهارماهش بود همین برادرِ شما با کتک زدنم علاوه بر اینکه بچه مونُ کُشت باعث شد برای همیشه از مادر شدن محروم بشم.طاقتم تموم شد و به زمین نشستمُ مثل ابر بهار در برابر چشمانِ شرمگین و متعجبِ همشون گریه سر دادم و با هق هق ادامه دادم،تو دورانی که تنها کاربرد یه زن، بچه آوردنه برادر شما منو معیوب کرد،من میتونستم برم پیش آژان و شکایتش کنم اما بخشیدمش چون دوستش دارم،اگه شما جای من بودین میبخشیدن؟ معلومه هرگز! پس اینقدر تو زندگیِ من کارشکنی نکنید.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3👏1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوششم

با گفتن این حرفم بهشون فهموندم اگه بخوان بیشتر اذیتم کنن من از علی شکایت میکنم!!!چاره ای جز این نداشتم خاله خان باجی هاشون علیُ از راه بدر میکردن ننه سکینه زودتر به خودش آمد و گفت
- وااا خدا بکُشه منُ مادر،آخه کسی به ما چیزی نگفته بود،بزار بیاد چنان بلایی سرش بیارم که اون سرش ناپیدا، عزیزم تو ببخش، بخشش از بزرگانه با چشمانِ اشکبار زل زدم به صورتِ ننه سکینه که چجوری سریع رنگ عوض کرد و تغییر موضع داد قبلا چقدر دوستش داشتم اما الان و امروز نظرم در موردش عوض شد
و از امروز سعی میکنم فقط کاری که به نفع خودمه انجام بدم و از اون لاکِ فداکارانه و شاید میشه گفت احمقانه ام بیرون بیام.علی که اومد متوجه‌ی ماجرا شد چون ننه سکینه سر ناهار بحثش پیش کشید،تا مثلا دلجویی از من کرده باشه البته همه چی گفت جز اون غیبت و نقشه کشیدنشون پشت سرِ من و علیُ.علی تمام مدت اخم هاش تو هم بود و شب که تنها شدیم ازم خواست یه روز دیگه هم تحمل کنم تا موعده اومدنِ گاریچی فرا برسه و به خونه برگردیم،اونقدر ناز و نوازشم کرد که همه ی دلخوری های امروزُ فراموش کردم و در کنارش به خواب رفتم.بالاخره این سفرِ اجباری هم تموم شد و به خونه برگشتیم،چقدر دلم برای مهری و آذر نوه ام تنگ شده بود خدا میدونه!!!یکی دو روز که گذشت کمی خوراکی برای بچه های برادرم گرفتم و با اجازه‌ی علی، راهیه خونه ی قائد شدم. گلی و قائد با روی باز ازم پذیرایی کردن و گفتن همه چیز خوبه و ناراحتی وجود نداره سراغ بچه ها گرفتم
که گلی گفت
- ناراحت نباش چند دقیقه پیش، با هم رفتن حموم عمومی آبی به تن بزنن
یکی دو ساعت دیگه میان بلند شدمُ
گفتم نه باید برم جایی واسه مداوایِ بیماری،حالا که نیستن یه بار دیگه مزاحمتون میشم،شمام حتما بیاین رفت و آمد دو طرفه خوبه قائد تشکر کرد و کار و بارشُ بهانه کرد که نمیتونه بیاد منم اصرار زیادی نکردمُ برگشتم که ای کاش اینقدر سر سری از هر چیزی نمیگذشتم.چند ماه گذشت و منم چند بار دیگه به خونه قائد با دست پر و لباس واسه بچه ها رفتم اما هیچوقت دو تا برادرُ با هم ندیدم یا امیر بود عباس نبودیا برعکس!!...تنها هم نمیشدیم که ازشون بپرسم ناراحتی چیزی ندارن یا نه!قائد خودشم یه بچه ی پسر داشت که تازه یه سالش شده بود و گلی هم دوباره حامله شده بود، و حسابی سرشون گرم بود و همیشه امیر با پسرِ قائد در حال بازی بودو لبخند به لب داشت.تا اینکه یه روز احمد پریشون و ناراحت طوری که وقتی دیدمش گفتم حتما یکی ازشون فوت شده یاچیزی سرش آمده سراغم آمد،احمد با غم و طوری که تو حرف زدن و نزدنش دو دل باشه گفت:
- ماه صنم نمیدونم چجوری بگم میون حرفش پریدمُ گفتم: زودتر بگو‌ دق کردم که بالاخره زبون باز کرد و گفت دیشب اتفاقی و سر زده مجبور شدم برم خونه‌ی قائد تا پیغامی که صاحبکارش براش فرستاده بود رو بهش برسونم که دیدم تو این هوای سرد و سوزِ زمستون صدای بچه ها از انباریِ گوشه ی حیاط میاد که بیشتر مثل‌ِ طویله هست تا انباری پر از رخت و پخت و آشغال عجولانه گفتم خوب خوب!!! دیدمش بگو‌...
- آره میگفت وقتی جلوتر رفتم دیدم امیر و عباس تو بغلِ هم خواب شون برده و یه جوالِ پاره دورشونه(جوال،به لباسِ الاغشون میگفتن همون پالونِ خر) اگه بگم من به جای بچه ها از دیشب تا الان دارم از غصه دق میکنم دروغ نگفتم،هر کاری میکنی براشون بکن و سریع تر از خونه ی قائد ببرشون بیرون،من وقتی بچه ها تو این وضع دیدم اونقدر ناراحت شدم که از همون داخل حیاط برگشتم و نخواستم قائدُ ببینم،ببین شده، حتی اگه به روستا و خونه ی پدریشون برگردن و گرسنگیُ تشنگی بخورن باز شرف داره به موندن پیش قائد،من میرم دیرم شده خداحافظ دستی به صورتِ خیس شده از اشکم انداختم و کنار دیوار نشستم، زیر لب زمزمه کردم
- برادر جان منو حلال کن،شرمندت شدم من چه خواهری‌ام که جگر گوشه‌هات تو جوال میخابیدن و من توی رختخوابِ نرم و گرم علی که از بیرون آمد وقتی منو‌ ماتم زده دید به سرعت به طرفم آمد و با نگرانی گفت
- خوبی عزیزم؟ چیزی شده دختر ها خوبن؟ با گریه هر چی احمد گفته بود
رو براش نقل کردم علی همونجور که کمرمُ نوازش میکرد گفت: پس معطل چی برو بچه ها بیار پیش خودمون، این اتاق که کنار مطبخه رو براشون آماده می‌کنیم
درش رو حیاطه و از خونه مجزاست و هم اینکه بیخودی بلا استفاده مونده، دو سه تا دیگ و قابلمه اس که جا به جا میکنیم.مهری هم که با آمدن علی از پیشِ اکرم خانم برگشته بود لبخندی زد گفت
- ها ننه غمت چیه خودم کمکِ بابا علی میدم.لبخندی زدم و از علی بخاطرِ اینکه حرف دلمو زد تشکر کردم و گفتم: قول میدم خودم خرجشون بدم و نزارم سر بار تو باشن ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1😢1
༺░⃟‎‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌░࿇🦋🦋࿇░⃟‎‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎░༺░⃟‎‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌░࿇🦋🦋


بزرگ ترین درسی که تو زندگیم گرفتم برای زمانیه که دوازده سالم بود. هم نیمکتيم برعکس من از زنگ انشاء فراری بود، معلم بهش گفته بود اگه از هفته ی دیگه بدون انشاء بیاد دیگه حق نداره سر کلاس بشینه. یه روز قبل از زنگ انشاء وقتی حرفای معلم رو بهش یادآوری کردم بهم گفت مریض بودم و نتونستم بنویسم، میشه تو به جای من بنویسی؟! رفیقم بود، می خواستم کمکش کنم. دفترش رو گرفتم و بهترین انشایی که می تونستم براش نوشتم. وقتی انشاش رو خوند گفت لطفت رو هیچوقت فراموش نمی کنم. ..

خوشحال شدم از اینکه تونسته بودم کمکش کنم... اما چند روز بعد وقتی معلم موضوع انشاء گفت رفیقم رو کرد به منو گفت زحمتش با خودت! تو خیلی خوب انشاء می نویسی! جا خورده بودم ، دیگه مریض نبود که بخوام کمکش کنم... خودش می تونست کارش رو انجام بده...

- اولش گفتم نه ولی انقدر اصرار کرد که قبول کردم. این داستان هر هفته تکرار می شد اما من دیگه از کمک کردن حس خوبی نداشتم چون دیگه به خواست خودم بهش کمک نمی کردم. پشیمون شده بودم از اینکه چرا از همون اول کمکش کردم. دفعه ی آخر دلمو زدم به دریا و گفتم نمی نویسم... انقدر ناراحت شد که رفاقت چند سالمون بهم خورد..

حالا بعد از این همه سال هنوز هستن آدمایی که پشیمونت می کنن از اینکه توی سختی و شرایط بد به دادشون رسیدی. چون بعد از اون پرتوقع میشن و هیچوقت نمی تونن ازت "نه" بشنون... دیگه کاری که براشون می کنی رو لطف نمی دونن و فکر می کنن وظیفه ای هست که باید بی چون و چرا انجامش بدی. حالا سال هاست یکی تو گوشم میگه :
هیچ وقت کاری نکن که لطفت تبدیل به وظیفه شه...)الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
👩‍❤️‍👨نکته_مهم



طبق قوانین فیزیک ، اگر جسمی که به آن تکیه کرده‌ای ناگهان بیافتد تو هم به آن سمت خواهی افتاد ، پس همسرت را در مقابل دیگران خراب نکن...!

پ.ن : در بسیاری از مجالس مهمانی امروزی اعم از زن و‌ مرد و ایمان دار و... بخشی از سخنانشان در خصوص این مسأله است و با این کار شخصیت خود و شریک زندگی‌شان را نزد دیگران خدشه دار می‌کنند ، خواننده گرامی ، ای کسی که به این درد مبتلا هستی اگر با شوهر یا زن خود مشکلی داری شیوه حل نمودن آن این نیست که در هر مجلسی قرار گرفتی دم از مشکلات خود با همسرت بزنی ، کسانی که در آن مجلس حضور دارند نه مشاور شما هستند و نه دلسوز شما...
چه بسا با این سخنان تو آنان خشنود شوند؛
پس هرکسی را رازدار زندگی خود مدان و نفس خود را از گفتن چنین سخنانی بازدار....!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍21👏1
🍁
زود قضاوت نكن

مرد مسنی به همراه پسر بیست و پنج ساله‌اش در قطار نشسته بود، در حالی كه مسافران در صندلی‌های خود قرار داشتند قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر بیست و پنج ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی كه هوای در حال حركت را با لذت لمس می‌كرد ، فریاد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت می‌كنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین كرد

كنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند كه حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حركات پسر جوان كه مانند یك كودك پنج ســاله رفتار می كرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه كن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حركت می‌كنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌كردند

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چكید.او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریـــاد زد: پدر نگاه كن باران می‌بارد، آب روی من چكیـد. زوج جوان دیگر طاقت نیـاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشك مراجعه نمی‌كنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمی‌گردیم. امروز پسر من برای اولین‌بار در زندگی می‌تواند ببیند.

.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3
توی شطرنج یه اصطلاحی هست میگن
حرکت بعدیت از اشتباه قبلیت مهم‌ تره.. 
توی زندگی هم همینه!
خراب کردی؟ خب کردی…
حالا ببین بعدش چی‌کار می‌کنی!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
2025/08/29 07:15:48
Back to Top
HTML Embed Code: