tgoop.com/faghadkhada9/77960
Last Update:
#دوقسمت دویست وبیست وپنج ودویست وبیست وشش
📖سرگذشت کوثر
فقط لادن راه میره میگه که کی اموالو به نام من میکنی کی طلاق میدی مامان باورت میشه میگه حالم داره از این زندگی به هم میخوره بالاخره بعد از یک ماه و نیم همه کارا انجام شد اموال یونس به نام من شدیونس به من میگفت مامان نوش جونت باشه اگه به منم برنگردوندی برنگردوندی اینها در مقابل زحماتی که برای من کشیدی هیچی نیستش هیچ وقت به زن و بچم برنگردون چند هفته بعد یونس از خونه زد بیرون گفت بعد از ظهر میام ولی نیومددلم مثل سیروسرکه میجوشید یاسین و مهدی بهم میگفتن نگران نباش حتماً رفته با زنش آشتی کرده تا اینکه بعد از چهار پنج روز خود یونس با من تماس گرفت گفت مامان من رفتم الان دبی هستم
بالاخره به آرامش رسیدم ببخشید انقدر اذیتت کردم یک روز بر می گردم گفتم یونس الان من چه خاکی تو سرم بریزم اگه اون زن عفریتت اومد سراغ من چی بهش بگم گفت هیچی نمیخواد بهش بگی بگو یونس مرده یا اصلاً بگو واقعاً از اینجا رفته موردی نیستش مامان اون دیگه دستش به هیچ جا بند
نیستش از کجا میخوادمهریشو بگیره هیچی به نام من نیستش همش به نام خودته برو با اموال من خوش باش اصلاً برو زن و بچهمو از خونه زندگیم بنداز بیرون گفتم حالت خوب نیست یونس به خدا حالت خوب نیست گفت الان تازه حالم خیلی خوبه بعد از سالها بالاخره حالم خوب شده گفتم یونس جان من الان به زن تو چی بگم گفت مامان راحت باش اون میخواد مال و اموالو بکشه بالا بره با یکی دیگه پس بذار با دست خالی بره با همون مال و اموال بابا جونش بره عشق و حال کنه به من چه ربطی داره مگه من باید خرج مخارج یه مرتیکه دیگه رو بدم گفتم خدا به داد من برسه ای کاش منو تنها نمیذاشتی گفت نترس دایی مهدی مثل کوه پشتته تا دایی جون هستش غم و غصهای نداشته باش کافیه که اون زن داد و بیداد کنه اون وقت دایی میفرستدش جایی که باید بفرسته گفتم دایی تو همچین آدمی نیست یونس مامان من باید برم من خیلی کار دارم به سرزمین آزادی رسیدم از شر لادن وبچههام راحت شدم دیگه کسی نیست به من بیاحترامی کنه یونس رفت داشتم از ترس قالب تهی میکردم شب و روز دعا میکردم میگفتم خدایا خودت به داد من برس خدایا منو تو چنگال اون زن ننداز خدایا من یه عمر با آبرو زندگی کردم همش دعا میکردم و راز و نیاز میکردم تا اینکه سه شب بعد بالاخره
اون اتفاقی که نباید میافتاد افتاد زنگ در خونه به صدا در اومد طرف دستشو گذاشته بود رو آیفون برم نمیداشت داشتم از ترس سکته میکردم یاسین گفت مامان کیه چرا اینجوری در میزنه گفتم فکر کنم زن داداشته سرم داد زد بهم گفت زن داداش کدوم زن داداش من که زن داداشی ندارم گفتم یونس مگه زن نداره زن همون داداشت لادن یاسین
میخواست بره دعوا کنه که جلوشو گرفتم گفتم درست برخورد کن برو دایت و صدا کن
آیفونو برداشتم و پرسیدم کیه صدای مادر لادن و شنیدم که داد میزد داماد من اونجاست داماد من اونجاست بگو بیاد پایین کارش دارم اگه مردبیاد پایین گفتم خانم تشریف بیارین بالا داماد شما اینجا نیست گفت درو باز کن تا اون خونه رو سرت خراب کنم بدون هیچ ترس و واهمه درو باز کردم اومد بالا همون لحظه مهدی هم اومدمادر لادن با لادن و پدرش و بچههاش بود بچهها رو برای اولین بار میدیدم دلم میخواست بغلشون کنم چقدر برام عزیز و دوست داشتنی بودن وقتی خواستم برم سمتشون لادن جلومو گرفت بهم گفت دست به بچههای من نزن تو نسبتی با بچههای من نداری یاسین بهش گفت خانم محترم اگه ما نسبتی با شما نداریم پس گورتونو گم کنید از این خونه برین بیرون الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77960