tgoop.com/faghadkhada9/77966
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوپنجم
از تعداد گیوههایی که پشت در اتاقِ پذیرایی بود مشخص بود که مهمون دارند و همه جمع هستن چون از قبل خبرداشتن ما امروز به روستا میریم حتما جمع شده بودن تا ما رو ببینند.ننه سکینه گفت: تصدقتون برم خوش آمدین،همه بچه ها هم هستن تا دور هم باشیم علی لبخندی زد وگفت: خوب چه بهتر ما هم حسابی دلتنگشون بودیم و نگاهی مهربان به چشمانم انداخت سری تکون دادم و پشت سرشون وارد پذیرایی شدم مشغول رو بوسی و احوال پرسی شدیم سالار خان تنها کسی بود که متوجه نبودِ مهری شد،برای همین پرسیدپس کو مهری ؟ننه سکینه و بقیه هم که تازه متوجه شده بودن منتظر جوابم شدن که علی زودتر گفت دخترم چون آبجیش حامله هست و نمیتونه از زینب مراقبت کنه موند پیشش ولی خیلی سلامتون رسوند همه گفتن سلامت باشه ننه سکینه ابرویی بالا انداخت و گفت
- ماشاالله به آذر سالی یکی تحویل پسرم میده، کاش ماه صنم تو هم حامله بشی،دو سال شد هاااپشت سرش دختر بزرگشم گفت: آره والا اگه من سر سال برای پسر کدخدا بچه نمیآوردم پرتم میکردن بیرون،تو خیلی شانس داری که همچین خانوادهی عروس دوستی نصیبت شده...علی جدی گفت من خودم فعلا بچه ی دیگه ای نمیخوام.همه اخمِ علی که دیدن بحث عوض کردن، چون علی خیلی کله شق بود میترسیدن جمع کنه نیومده بره برای همین سریع تغییر موضوع دادن.اما من میدونستم حالا حالا باید بشنوم و این چند روز قراره زهرم بشه کمکشون میکردم، غذا درست کنم،نون میپختم و هر کاری میرسیدم شروع به انجام دادنش میکردم که مبادا فکر کنن مغرورم و میخوام براشون فیس و افاده بیام،حوصله ی طعنه کنایه شنیدن نداشتم. اونام چون علی هی دور و برم بود چیزی نمیگفتن و ظاهرا محبتم میکردن تا اینکه علی برای کمک به پدر و داداشش سر زمین رفت و تنها شدم،تو مطبخ بودم ننه سکینه ازم خواسته بودپلو و کِره با خروسی که سر بریده بودن رو آماده کنم. حسابی سرم شلوغ بود و هیچ کس کمکم نمیکرد،خودشون داخلِ پذیرایی جمع شده بودنُ چای مینوشیدن هر چند توقعی بیشتر نمیشد ازشون داشت،دستم تند بود و دو ساعته غذا رو آماده کردم و بعد کمی از میوهِ خشک هایی که خودم درست کرده بودم و براشون آورده بودمُ تو مجمعی کوچک گذاشتم تا بریم باهم بخوریم.به پشت در که رسیدم با شنیدنِ اسمم از دهانِ خواهر علی همون عروسِ کدخدا،ناخودگاه ایستادم تا حرفاشونُ بشنوم...صداشونو واضح میشنیدم،چون فکر میکردن حالا حالا ها تو مطبخم با خیال و فراغِ آسوده مشغول غیبت بودن.پروین رو به مادرش و بقیه گفت ننه میگم چرا برای علی آستین بالا نمیزنی!صد بار هم که این زنه بچه بیاره باز به چشمِ من یه زن بیوه با دو تا زنگوله هست که آویزونِ برادرِ جوانم شدن روم نمیشه تو در دیوار بگم برای علی برادرمون یه بیوه گرفتیم!! عروسشونم بد پروین گفت راست میگه ننه،تو وظیفته برای خوشبختیه بچه هات هر کاری کنی پس دنبال یه نو عروس برای علی باش اون یکیشون گفت شاید عیب و ایرادی داره تا حالا آبستن نشده دیگه بیشتر از این معطلش موندن بی فایدست حالم از همشون بهم میخوردحیف من که تا الان تو مطبخ برای یه مشت ادمِ.......غذا درست میکردم تا کی باید خودمُ فداکار نشون میدادم و میذاشتم هر کی هر چی از دهنش درمیاد نثارم کنه؟ظرفیت قلب و روحم تموم شده بود و کاسه ی صبرم لبریز!در یه تصمیمم آنی در اتاقُ باز کردم
که همشون سریع ساکت شدن و با تعجب نگاهم کردن،ترس و حرصُ راحت میشد تو چشمانِ تک تک شون دید، البته ترسشون فقط از بابتِ علی بود نه منِ بیچاره مجمع رو زمین گذاشتم و با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشتم رو به همشون گفتم
- منم از جنسِ خودِ شمام ولی همیشه بد بیاری آوردم،بدبیاری آوردم که تو بچگی به زور زنِ یه پیرمرد شدم،بدبیاری آوردم که اون مُرد و با دو بچه تنهام گذاشت،بد بیاری آوردم که حتی الان با داشتنِ یه شوهر جوان و به قول شما زیبا باید بازم از صبح تا شب در خونه مردم و کَس و نا کَس کار کنم تا بتونم زندگیم بچرخونم،بدبیاری بزرگترم میدونید کجا بود؟وقتی که دو سه ماه بعد از آذر حامله شدم و زمانی که بچهم نزدیک چهارماهش بود همین برادرِ شما با کتک زدنم علاوه بر اینکه بچه مونُ کُشت باعث شد برای همیشه از مادر شدن محروم بشم.طاقتم تموم شد و به زمین نشستمُ مثل ابر بهار در برابر چشمانِ شرمگین و متعجبِ همشون گریه سر دادم و با هق هق ادامه دادم،تو دورانی که تنها کاربرد یه زن، بچه آوردنه برادر شما منو معیوب کرد،من میتونستم برم پیش آژان و شکایتش کنم اما بخشیدمش چون دوستش دارم،اگه شما جای من بودین میبخشیدن؟ معلومه هرگز! پس اینقدر تو زندگیِ من کارشکنی نکنید.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77966