tgoop.com/faghadkhada9/77954
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادودوم
فقط باید منتظره یه موقعیت خوب میشدم.آخر شب نشینی بود و همه یکی پس از دیگری خداحافظی میکردنُ
به خونه هاشون میرفتن منم داخلِ حیاط در حال شستن ظرفها بودم که قائد از اتاق بیرون اومد و قصد رفتن کرد،از کنارم که گذشت گفت
- خداحافظ ماه صنم،یه لحظه زیر لب گفتم فردا بیا میدون شهر همون پاتوق همیشگیم کارت دارم قائد سری تکون داد و رفت، سنگینیِ نگاه علی رو حس کردم
که از پنجره ی اتاق داشت نگاهم میکرد،بی توجه بهش کارم کردم تا زودتر از این حجمِ ظرف نشسته رها بشم.روز بعد بدون چرخ دستی به طرفِ پاتوق همیشگیمرفتم،اونقدر این چند روز خسته شده بودم که قید آش و حلیم درست کردن رو برای مدتی زده بودم!خودش بود،قائد!...لباسِ مرتب و شیکی به تن کرده بود با اون فوکلِ خوش حالتش راحت میتونست دلِ هر دختریُ به یغما ببره.تا منو دید به طرفم آمد و گفت: سلام خوبی؟اتفاقی افتاده؟ چیزی شده هان؟لبخندی زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم، قائد چشمانش اشکی شده بود و با بغضی بزرگ گفت: تووو،تو داری چکارمیکنی با من! من خودت میخواستم حالا آمدی از رنگِ چشمانِ دخترِ دیگه ای برام میگی ؟...بختِ منُ باش...
- قائد اینجوری خیالم از بابتت راحت میشه تو عین بچهم نباشی عینِ برادرمی، قبول کن تا این خانواده نرفتن برم کار و یه سره کنم و قرار مدارها رو بزارم.لجوجانه برای اینکه مقاومت کنه و
اشک هاش نریزن سری تکون داد و گفت هر کار میخوای بکن،وقتی تو چیزی ازم میخوای نمیتونم نه بگم.لبخندی زدم و با خوشحالی مستقیم به خونه ی احمد رفتم تا پیشِ مهمونهای صاحبخانه شون برم.چند روز طول کشید تا قرار مدارها گذاشته بشه و قائد و گلی (اسمِ دختره) همو پسند کنند خانواده خوبی بودن و خواسته ی زیادی از قائد نداشتن همین که سالم و کاری باشه براشون کفایت میکرد. تو این بین علی به رفت و آمدهای وقت و بی وقتم مشکوک شده بود و هی سین جینم میکرد،دلم میخاست تا همه چیز درست نشده حرفی بهش نزنم تا بعدش نگه رفتی قرار مدار با قائد گذاشتی
حالا آمدی ماس مالی میکنی بالاخره همه چیز جفت و جور شد و قرار شد دو روز دیگه ملا بیارن خطبه اشون خونده بشه پیش خودم قرار گذاشتم تا علی از سرکار آمد همه چیز بهش بگم و با هم برای عقدشون بریم اما وقتی علی با عصبانیت وارد حیاط شد فاتحه ی خودمُ خوندم.با ترس و لرز به پیشوازش رفتم تا بقچه ی خالی شده از غذاشُ از دستش بگیرم، از شانس مهری هم رفته بود پیش آذر
و تنها بودم.هر آن احتمال میدادم با عصبانیت به طرفم یورش بیاره و سیلیِ جانانه ای بیخ گوشم بنوازه اما برعکسِ افکارم راه کجکرد و لب حوض رفتُ صورتش آبی زد. نفس عمیقی کشیدم و قدمی جلوتر رفتمُ سلام کردم...
- سلام ...باز این صاحبکار لعنتی سرِ ماه که شد حقوقم کم کرد خدا لعنتشون کنه که حقِ کارگر میخورن.ناخودآگاه لبم به خنده باز شد که علی با اخم نزدیکم شدُ گفت
- چته ماه صنم! چرا میخندی ؟حرف خنده داری مگه گفتم؟لبخندم جمع کردم و سریع گرفتم
- نه نه همینجوری خندیدم، امممم، چون مثل پیرزن ها غر غر میکنی خندم گرفت.علی ابرویی بالا انداخت و به طرف خونه رفت، سیلی آهسته ای به روی لپم زدم و پشت سرش وارد اتاق شدم بعد از اینکه چای تازه دمشُ خورد گفتم
- راستی خبر داری دو روز دیگه عقدِ قائده؟همونجور که کلوچه ای در دهانش میگذاشت گفت
- نه، کیه نامزدش؟چجور یهویی قرار شد عقد کنه؟خیالم راحت که شد عصبی نیست،از شبِ شب نشینیه آذر که اون دختره گلیُ دیدم تا آخرین جلسه ی خواستگاریِ دیروزُ براش گفتم البته با کمی سانسور،بعد از حرفم علی کمی گرفته شد اما حرفی نزد و به کلمه بسلامتی اکتفا کرد.
- تو نمیایی عقدش؟
- نه تو برو من نمیتونم مرخصی بگیرم.دیگه بحث رو کش ندادم و از اینکه ماجرا رو بالاخره بهش گفتم حس خوبی بهم دست داده بود و باری سنگین از روی دوشم برداشته شد. عقدِ قائد هم بین خوشحالی ما تموم شد و قائد همراهِ خانواده گلی به شهرشون رفت تا اونجا جشنی برگزار کنند و برگردن همون جا زندگیشون شروع کنند وقتی خداحافظی میکردیم قائد چنان نگاهِ سوزناکی بهم انداخت که هیچوقت فراموش نمیکنم.رو به بهشون گفتم
- انشاالله خوشبخت بشین، قائد مراقب گلی باش ...
- چشم مراقبشم خیالم که ازشون راحت شد کادومو که یه انگشتر ظریفی بوددست گلی انداختم و ازشون خداحافظی کردم و به خونه برگشتم،از اینکه قائد بالاخره ازدواج کرد و سرسامون گرفت خیلی خوشحال بودم.بچه آذر چهار دست پا میرفت که آذر دوباره حامله شد
و با ویار سختش مراقبت از زینب براش سخت بود بیشتر اوقات خونه ما پلاس بودن و مهری از زینب کوچولو مراقبت میکرد، من سرگرم کار بودم اما همون لحظاتی که خونه بودم با جون و دل از نوه ی قشنگم مراقبت میکردم الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77954