FAGHADKHADA9 Telegram 77958
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_20  ᪣ ꧁ه
قسمت بیستم

صدای ناله ام بلند شده بود، سوزش و درد کتک یک طرف و فریادهای گوشخراش زن عمو که مدام فحشم میداد و به من میگفت خفه شم هم یک طرف روح و جسمم را شکست..نمی دانم چقدر از کتک خوردنم گذشته بود که صدای اسحاق از جلوی در بلند شد: بسه ننه....دیگه ادب شد، قول میده این آخرین بارش باشه...اما زن عمو باز هم دست بردار نبود، انگار طاقت عمو هم طاق شده بود، دستش را بالا برد و ترکه بید را از دست زن عمو گرفت و همانطور که ان را می‌شکست گفت: بسه دیگه....بی جا کردی در حضور من این دختر را زدی، خودم می خواستم ادبش کنم، الانم زیادی کتک خورد و بعد همانطور که تیکه های ترکه را بیرون می انداخت، به زن عمو اشاره کرد که کنارش بنشیند و بعد رو به من گفت: برو تو انباری، تا بهت نگفتم حق نداری بیرون بیای...همانطور که دماغم را بالا می‌کشیدم گفتم:چ...چشم و از جلوی عمو و زن عمو گذشتم.توی درگاه در با سمیه و اسماعیل و اسحاق برخورد کردم، درسته آینه ای در دسترسم نبود اما از نگاه های سرشار از ترحم این سه تا و سوزشی که در کل صورت و بدنم پیچیده بود کاملا می‌فهمیدم احتمالا رد ترکه روی صورت سفیدم باقی مانده است.وارد انباری شدم، اتاقی کاه گلی و سیاه و دود زده با طاقچه هایی عریض و ترسناک، داخل طاقچه ها انواع وسیله های کهنه و‌ زوار در رفته چیده شده بود و روی زمین هم هر گوشه اش چیزی تلنبار شده بود.با پایم آشغالهای کف خاکی اتاق را به کناری زدم و روی زمین نشستم.نشستن همان و پیچیدن دردی در کمر و ران و دست هایم همان....اصلا کل بدنم درد گرفته بود.به دیوار کاهگلی که سردی خودش را در جان داغ من میپاشاند تکیه دادم و خیره به نقطه ای نامعلوم در تاریکی شدم..

از صبح آنقدر گریه و ناله کرده بود و اینک اصلا نای همان گریه کردن هم نداشتم.
سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمهایم را بستم، احساس کردم که در اثر گریه آب دماغم راه افتاده ، آبی گرم و تا آمدم پاکش کنم از لزجی آن بدم امد و خواستم دستم را با گوشه روسری ام پاک کنم که متوجه شدم دستم پر از خون است.نه حال آن را داشتم که از جا بلند شوم و نه دلم می خواست با هیچ کدام از خانواده عمو رو در رو شوم.پس سرم را دوباره به دیوار تکیه دادم و با گوشه روسری نوک بینی ام را فشار دادم تا خون بند بیاید.آهی کشیدم و گفتم: این هم از روز اول عروسی ام و رو به سقف کردم و آهسته گفتم: خدایا میبینی؟! اصلا چرا مرا آفریدی؟ حالا که آفریدی چرا دختر آفریدی؟! و یاد حرف مادرم افتادم که میگفت: دخترها باید صبور باشند و در اتفاقات روزگار صبر پیشه کنند، انهم چه صبری!! صبری تلخ چون زهر...

در اتاق انباری نیمه باز بود، نمی دانم چه مدت از نشستنم داخل انباری می گذشت که صدای همهمه ای از بیرون بلند شد، چون نزدیک ظهر بود، حدس میزدم وقت خوردن نهار است و این سر و صدا برای همین است، سرم را روی دستهایم گذاشتم و تمرکز کردم که بفهمم بیرون در چه میگذرد...چند دقیقه بعد زن عمو شترق در انباری را باز کرد و همانطور که داد و هوار می کرد گفت: بیا بیرون دخترهٔ چش سفید..با ترس از جا بلند شدم، یعنی چه شده؟! باز چه خطایی کردم که خبر ندارم؟!همانطور که کل بدنم از ترس رعشه گرفته بود بیرون رفتم و گفتم: س...سلام زن عمو همانطور که با حالت تاسف سرش را تکان میداد گفت: خاک بر سرت، نگاه کن چه به روز روسری نو آوردی، کلی پول بابتش دادم، کاشکی از همین چارقدهای کهنه خودم سرت می کردم و دوباره به سمتم حمله کرد که اینبار اسحاق خودش را انداخت وسط و گفت: خون دماغ شده، روسری و میشوره تمیز میشه..زن عمو خرناسی کشید و همانطور رو به اسحاق چشم غره می رفت گفت: بزار بهش بفهمونم چه کاری غلطه و چه کاری درسته وگرنه یک عمر باید ندانم کاری هاش را تحمل کنی.اسحاق بی توجه به حرف مادرش با لحنی آرام به گوشه سکوی سیمانی اشاره کرد و گفت: حلیمه باید بری سر رودخونه این قالی و بشوری، من و بابا برات میاریمش اما خودت باید بشوری..درسته نزدیک ظهر بود اما توی این هوای سرد، آب رودخانه تن و بدن آدم را به درد می آورد، حرفی نزدم ،صدای زن عمو بلند شد و گفت: میبری پایین رودخونه، همونجا که کسی نمیره نمی خوام کسی ببینتش.. اسحاق چشمی گفت و به من اشاره کرد تا پشت سرش بروم،مثل مجسمه ای سنگی دنبالش راه افتادم.قالی همانی بود که توی اتاق پهن کرده بودند، من نمی دانم کی جمش کردند و اصلا چه لزومی داشت که این موقع سال قالی بشورن..قسمت بالای قالی را عمو و پایینش را اسحاق گرفت و به طرف رودخانه حرکت کردیم.چشمهایم سیاهی می رفت تازه یادم افتاد از شام دیشب چیزی نخوردم،درسته شستن قالی به تنهایی سخت بود اما همین که ساعتی از این خانه و اهلش دور میشدم نعمتی بود..

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1😢1



tgoop.com/faghadkhada9/77958
Create:
Last Update:

🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_20  ᪣ ꧁ه
قسمت بیستم

صدای ناله ام بلند شده بود، سوزش و درد کتک یک طرف و فریادهای گوشخراش زن عمو که مدام فحشم میداد و به من میگفت خفه شم هم یک طرف روح و جسمم را شکست..نمی دانم چقدر از کتک خوردنم گذشته بود که صدای اسحاق از جلوی در بلند شد: بسه ننه....دیگه ادب شد، قول میده این آخرین بارش باشه...اما زن عمو باز هم دست بردار نبود، انگار طاقت عمو هم طاق شده بود، دستش را بالا برد و ترکه بید را از دست زن عمو گرفت و همانطور که ان را می‌شکست گفت: بسه دیگه....بی جا کردی در حضور من این دختر را زدی، خودم می خواستم ادبش کنم، الانم زیادی کتک خورد و بعد همانطور که تیکه های ترکه را بیرون می انداخت، به زن عمو اشاره کرد که کنارش بنشیند و بعد رو به من گفت: برو تو انباری، تا بهت نگفتم حق نداری بیرون بیای...همانطور که دماغم را بالا می‌کشیدم گفتم:چ...چشم و از جلوی عمو و زن عمو گذشتم.توی درگاه در با سمیه و اسماعیل و اسحاق برخورد کردم، درسته آینه ای در دسترسم نبود اما از نگاه های سرشار از ترحم این سه تا و سوزشی که در کل صورت و بدنم پیچیده بود کاملا می‌فهمیدم احتمالا رد ترکه روی صورت سفیدم باقی مانده است.وارد انباری شدم، اتاقی کاه گلی و سیاه و دود زده با طاقچه هایی عریض و ترسناک، داخل طاقچه ها انواع وسیله های کهنه و‌ زوار در رفته چیده شده بود و روی زمین هم هر گوشه اش چیزی تلنبار شده بود.با پایم آشغالهای کف خاکی اتاق را به کناری زدم و روی زمین نشستم.نشستن همان و پیچیدن دردی در کمر و ران و دست هایم همان....اصلا کل بدنم درد گرفته بود.به دیوار کاهگلی که سردی خودش را در جان داغ من میپاشاند تکیه دادم و خیره به نقطه ای نامعلوم در تاریکی شدم..

از صبح آنقدر گریه و ناله کرده بود و اینک اصلا نای همان گریه کردن هم نداشتم.
سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمهایم را بستم، احساس کردم که در اثر گریه آب دماغم راه افتاده ، آبی گرم و تا آمدم پاکش کنم از لزجی آن بدم امد و خواستم دستم را با گوشه روسری ام پاک کنم که متوجه شدم دستم پر از خون است.نه حال آن را داشتم که از جا بلند شوم و نه دلم می خواست با هیچ کدام از خانواده عمو رو در رو شوم.پس سرم را دوباره به دیوار تکیه دادم و با گوشه روسری نوک بینی ام را فشار دادم تا خون بند بیاید.آهی کشیدم و گفتم: این هم از روز اول عروسی ام و رو به سقف کردم و آهسته گفتم: خدایا میبینی؟! اصلا چرا مرا آفریدی؟ حالا که آفریدی چرا دختر آفریدی؟! و یاد حرف مادرم افتادم که میگفت: دخترها باید صبور باشند و در اتفاقات روزگار صبر پیشه کنند، انهم چه صبری!! صبری تلخ چون زهر...

در اتاق انباری نیمه باز بود، نمی دانم چه مدت از نشستنم داخل انباری می گذشت که صدای همهمه ای از بیرون بلند شد، چون نزدیک ظهر بود، حدس میزدم وقت خوردن نهار است و این سر و صدا برای همین است، سرم را روی دستهایم گذاشتم و تمرکز کردم که بفهمم بیرون در چه میگذرد...چند دقیقه بعد زن عمو شترق در انباری را باز کرد و همانطور که داد و هوار می کرد گفت: بیا بیرون دخترهٔ چش سفید..با ترس از جا بلند شدم، یعنی چه شده؟! باز چه خطایی کردم که خبر ندارم؟!همانطور که کل بدنم از ترس رعشه گرفته بود بیرون رفتم و گفتم: س...سلام زن عمو همانطور که با حالت تاسف سرش را تکان میداد گفت: خاک بر سرت، نگاه کن چه به روز روسری نو آوردی، کلی پول بابتش دادم، کاشکی از همین چارقدهای کهنه خودم سرت می کردم و دوباره به سمتم حمله کرد که اینبار اسحاق خودش را انداخت وسط و گفت: خون دماغ شده، روسری و میشوره تمیز میشه..زن عمو خرناسی کشید و همانطور رو به اسحاق چشم غره می رفت گفت: بزار بهش بفهمونم چه کاری غلطه و چه کاری درسته وگرنه یک عمر باید ندانم کاری هاش را تحمل کنی.اسحاق بی توجه به حرف مادرش با لحنی آرام به گوشه سکوی سیمانی اشاره کرد و گفت: حلیمه باید بری سر رودخونه این قالی و بشوری، من و بابا برات میاریمش اما خودت باید بشوری..درسته نزدیک ظهر بود اما توی این هوای سرد، آب رودخانه تن و بدن آدم را به درد می آورد، حرفی نزدم ،صدای زن عمو بلند شد و گفت: میبری پایین رودخونه، همونجا که کسی نمیره نمی خوام کسی ببینتش.. اسحاق چشمی گفت و به من اشاره کرد تا پشت سرش بروم،مثل مجسمه ای سنگی دنبالش راه افتادم.قالی همانی بود که توی اتاق پهن کرده بودند، من نمی دانم کی جمش کردند و اصلا چه لزومی داشت که این موقع سال قالی بشورن..قسمت بالای قالی را عمو و پایینش را اسحاق گرفت و به طرف رودخانه حرکت کردیم.چشمهایم سیاهی می رفت تازه یادم افتاد از شام دیشب چیزی نخوردم،درسته شستن قالی به تنهایی سخت بود اما همین که ساعتی از این خانه و اهلش دور میشدم نعمتی بود..

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

BY الله رافراموش نکنید


Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77958

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

The group also hosted discussions on committing arson, Judge Hui said, including setting roadblocks on fire, hurling petrol bombs at police stations and teaching people to make such weapons. The conversation linked to arson went on for two to three months, Hui said. In the next window, choose the type of your channel. If you want your channel to be public, you need to develop a link for it. In the screenshot below, it’s ”/catmarketing.” If your selected link is unavailable, you’ll need to suggest another option. The imprisonment came as Telegram said it was "surprised" by claims that privacy commissioner Ada Chung Lai-ling is seeking to block the messaging app due to doxxing content targeting police and politicians. Developing social channels based on exchanging a single message isn’t exactly new, of course. Back in 2014, the “Yo” app was launched with the sole purpose of enabling users to send each other the greeting “Yo.” “Hey degen, are you stressed? Just let it all out,” he wrote, along with a link to join the group.
from us


Telegram الله رافراموش نکنید
FROM American