tgoop.com/faghadkhada9/77955
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوسوم
صبح خیلی زود بیدار شدم تا برم دنبال کارم وقتی در حیاط باز کردم با احمد رو به رو شدم که میخواست کلونُ به صدا در بیاره با تعجب پرسیدم
- سلام خوبی ؟چی شده اول صبحی
اینورا اومدی ؟احمد نفسی کشید و دستی به ریشِ نداشتش کشیدُ گفت اومدم دنبالت بریم روستای ننه بابات زدم رو دستمُ گفتم: وا برای چی ؟چیزی شده داری پنهون میکنی ازم؟دوباره نفسی کشید و گفت زنِ برادرِ وسطیت مثل اینکه حالش خوب نیست باید بریم دیدنشون کلافه گفتم انشاالله که خوب بشه آخه من بیام کجا ؟احمد کلافه تر از من گفت مُرده! نمیخوای بری مراسمش همون لحظه علی سر رسید و نگران به طرفم آمد،مثل همیشه که اشک هام منتظرِتلنگری بودن تا بریزن شروع به ریختن کردن، بیچاره برادرم،خدایار برادرِ وسطیم بود نمیدونم چند تا بچه الان داره
اما خیلی زنشُ دوست داشت. حالا بدون زنش چه گِلی به سر میگرفت علی گفت زود برو حاضر شو گاریچی سر کوچه منتظرِ،ببین ماه صنم من فردا میام تو الان با احمد برو مهری هم پیش آذر میره،فقط زودتر دست بجنبون سری تکون دادم و زود به داخل اتاق رفتم و در حینی که بقچه هام جمع میکردم ماجرا رو برای دخترا شرح دادم، کمی هم از پس اندازم برداشتم شاید بدردم میخورد. دو سه تای بقچه هامُ داخلِ ساکی گذاشتم
و داخلِ کوچه رفتم،احمد با قدم های بلند زودتر از من به گاری رسید وکنارِ گاریچی نشست.توی مسیر به این فکر میکردم که چرا احمد و علی اینقدرپریشون بودن دلم میگفت حادثه ی بدتری اتفاق افتاده، اما لحظه ای بعد اشک هامُ از روی گونه ام پاک کردمُ پیش خودم گفتم
- از این بدتر که زن داداشم مرده!!!چقدر بی رحمی توماه صنم گاریچی به دستورِاحمد با آخرین سرعت حرکت میکرد و باعث شد ظهر به روستا برسیم.جمعیتِ مردمِ روستا رو دیدم که به طرف قبرستون میرفتن،احمد رو بهم گفت من وسایلت میارم تو زودتر برو اطاعت کردم وهراسون با دو خودمُ به جمعیت رسوندم تا قبل از دفن با عروسمون خداحافظی کنم. مردم با دیدنم راه باز کردن تمومِ خانوادهام جمع شده بودن زودتر از همه ماه بس منو دید و به طرفم اومد چند سالی میشدکه ندیده بودمش اما اصلا تکون نخورده بود انگار زندگی خداروشکر سرِ سازش باهاش داشته ماه بس شیون کنان به طرفم آمدو گفت: بدبخت شدیم
خواهر بیچاره شدیم،اون از برادرمون اینم از زن برادرِ بیچارهمون و شروع به گریه کردمن مثل آدم هایی که از یه کشور دیگه به جایی ناشناخته میرن مات شده بودم و به حرفاش گوش میدادم، انگار زبونشون رو نمیشناختم و بلد نبودم، ماه نسا تو سر زنون فریاد زد
- بیا خواهر بیا که خدایارمون رفته، تو خبر دار نشدی برادرت یه ساله مرده،چییی خدایار یه ساله مرده پس این کیه؟ ذهنم به سرعت در حالِ پردازشِ حرفایی شنیده شده بود و سعی داشت زودتر خودش پیدا کنه، صورتم خیس از اشک بود
اما نمیتونستم لب از لب باز کنم.توران کنارم آمد و کمکم کردبشینم رو به خواهر هام تشر زد
- چخبرتونه بیچاره رو سکته دادین چه وضعه خبردادنه! ماه بانو جان،امروز زنِ خدایار هم بعد از تحملِ بیماریش پر کشید و پیشِ برادرت رفت.بعد شروع کرد به شیون کردن دو تا دخترِ خدایار عروس شده بودن و حالا سر جنازه ی مادرشون غش کرده بودن.دو تا پسر هفت ساله و یکی پنج ساله گریه کنان دنبالِ جنازه ی مادرشون میدویدن ولی کسی گویا اصلا نمیدیدشون از شباهتشون فهمیدم بچه های برادرِ مرحومم هستن،گیوه به پا نداشتن و پای کوچکیه زخمی شد و خورد زمین حالم اونقدر بد بود که میتونستم از شدت غم کوهیُ ذوب کنم اما با همون حالم به طرف بچه ها رفتم که مردی زودتر از من به کمکشون رفت اونکه قائدِ!!! قائد پای زخمیِ برادرزاده مو بست و بغلش گرفت راهمو به طرف قبرکجکردم و روی قبرِ تازهِ زن داداشم که چسبیده به قبر داداشم بود شروع به گریه کردم،داداش بیچاره ام هنوز چهل سالش نشده بود.بعد از مراسم همه به سوی خونه ی برادرِ کوچکم خدامراد رفتن تا ناهار بخورن،کمی که خلوت شد با چشمانی سرخ شده از شدتِ گریه زیاد رو به خدامراد گفتم برادر این رسمش نبود منو از مرگِ برادرمون خبردار نکنی مگه من کجا بودم که نشدخبرم کنین خدامراد صدایی صاف کرد و گفت...
- ببین ماه صنم تو بعد از فوت ننه گذاشتی و رفتی من از کجا آدرست پیدا میکردم؟هر چی گشتیم ندیدیمت مجبور شدیم صبر کنیم تا شاید خبری از خودت بشه.دیدم حرفش منطقیه سکوت کردم، آخه من یادم رفته بود آدرس بهشون بدم و چون روز آخر با عروسمون دعوام شد با قهر رفتم و قید همشون زدم سرم بالا گرفتم و فین فین کنان گفتم: پس الان چطور پیدام کردین؟!این بار توران جواب داد
- عزیزِ جونم قائد آدرست پیدا کرده بود و به محض اینکه فهمید زن داداشمون به رحمت خدا رفته به ما گفت کمی صبر کنین به ماه صنم بگم،ما هم دست نگه داشتیم تا بیایی تو دلم گفتم چقدرم که صبر کردین!!! ....
ادامه داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77955