tgoop.com/faghadkhada9/77965
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوچهارم
توران دوباره گفت: قائد از فوت خدایار چیزی نگفت بهت چون دیگه گفتنش جز غم و غصه فایده ای برات نداشت.صدای گریه ی بچه ی خدایار از بیرون بلند شد
و بحث ما هم ناتموم موند به بیرون رفتم که دیدم بچه گریه میکنه و صدای مادرش میزن و جالب این بود که کسی حتی ککشم نمیگزیدبا غصه نزدیکش شدم و به آغوش کشیدمش زیر گوشش گفتم: من عمه اتم ماه صنم ، اسمِ تو چیه پسرم؟با مظلومی گفت: امیرم عمه بوسیدمش و سر تا پاشُ تمییز کردم و غذاشُ دادم خورد و خوابید،بعد از اینکه خوابید به پذیرایی رفتم که قائد دست در دستِ عباس پسرِ بزرگترِ خدایار نشسته بودن
و قائد در حال دلداری دادنش بود، جالب بود قائد بیشتر از برادر هام به فکرِ بچه های داداشم بودبا آمدن من بحثشون تموم شد، کنارِ توران نشستم و رو به خدامراد و خداداد و تمومه عروس و خواهرام گفتم خوب تکلیف این بچه ها چی میشه ؟خداداد رو به همه با غیض و کینه گفت:
- هه معلومه اونایی که...زمین و آبِ داداش خوردن و بالا کشیدن خودشونم نگهداری از صیغرهای برادرُ به عهده بگیرن
ما رو سَنَنَه!با تعجب پرسیدم - وااا کی سهم این بچه ها بالا کشیده!!هنوز حرفم تموم نشده بود که خدامراد با توپ پر غرید
- برادر تو که به غیرت نداشتت بر میخوره چرا خرج مراسم داداش و زنش ندادی، تو این خشکسالی من بودم که خرج همه چیز بر عهده گرفتم الانم اونقدری خرج کردم که دیگه دینی به گردنم نباشه!!اصلا باورم نمیشد برادر هام اینقدر حقیر و بدبخت باشن که به مال صغیر و یتیمهای برادرشون رحم نکنن و مثل گرگهای درنده به جون هم بیفتن خوب شد قائد همون اول بحث، عباسُ فرستاد بیرون
وگرنه بچه دق میکرد از دست چنین عمو و عمه هایی!چنان به هم میپریدن که از سوال خودم پشیمون شدم آمدم بگم خودم نگهشون میدارم که قائد زودتر از من با صدای بلند جمع ساکت کرد و گفت
- من ازشون نگهداری میکنم، شما و عمو در کوچکی منو بزرگ کردین و دین بزرگی به گردنم دارین حالا نوبته منه دین ادعایی کنم،من امیر و عباس پیش خودم میبرم و مثل بچه های خودم بزرگشون میکنم اگه اجازه میدین البته همه ازخوشحالی تو پوست خودشون نمیگنجیدن و من از خجالت سرخ شده بودم برای بابا و ننه متاسف بودم که چنین بچه های نمک نشناسی بزرگ کرده بودن قطره های اشک مثل سیل از چشمانم میریختن و داغه دلم تسکین پیدا نمیکرد، قرار شد بعد از مراسم چهلم قائد بچه ها ببره و تا اونموقع تو خونه خودشون با سرپرستیِ خود قائد زندگی کنند تا حرفمون لق لقه ی دهان مردم نشه علی فردای اون روز به دنبالم آمد با اینکه دلم راضی نبود برم اما بعد از مراسم هفتم راهی خونه شدیم ولی تموم فکر و ذکرم پیش بچه های مظلومِ برادرم موند،بیچاره دو تا خواهرهاشونم اختیاری نداشتند و تو آبادی های اطراف عروس شده بودن و نمیتونستن برادر هاشونُ زیر پر و بال خودشون بگیرن.روز ها به سرعت میگذشتن و به قول قدیم خاکِ سرد،درد آدمُ کم کم، کم میکنه و آدم راحت تر با مرگ عزیزانش کنار میاد،منم از این قاعده مستثنی نبودم و کم کم سرگرم زندگی شدم و همه چیز به فراموشی سپردم،تنها خبر داشتم قائد بچه ها رو آورده خونش و ازشون نگهداری میکنه.روزِ آخری که میخواستیم برگردیم،دیدم خیلی وقته عباس روی پلههای سکویِ جلوی خونه نشسته و تو فکر هست، کنارش رفتم و ازش پرسیدم
- راستی عمه جان تو چند سالته ؟عباس سرش پایین انداختُ گفت....
- به نظرِ خودت بهم چند میخوره عمه؟
- نگاهی به جثه ی ریز و لاغر اندامش انداختم و گفتم: حدس میزنم هفت یا هشت سال ...خنده ی غمگینی کرد و گفت: نه عمه خانم من یه ماهه دیگه میشم ده ساله!خیلی تعجب کردم چون اصلا بهش نمیاومد، تعجبِ تو صورتمُ که دید گفت...
- اینجوری نگاهم نکنین، این دو سال اینقدر بهمون سخت گذشت که حتی یاد نمیفتم روزی بیشتر از یه وعده غذاخورده باشیم،ننه هم که مریض شد و از غمه مرگ بابا دق کرد اوضاع به نظرم بدتر شده سعی کردم جلوی ریزش اشک هام بگیرم تا به غرورش بر نخوره و فکر نکنه دارم بهش ترحم میکنم، لبخندی زدم و دستی به سرش کشیدمُ گفتم
- قربونت بره عمه فعلا که میرین شهر پیش قائد مطمئن باش جاتون عالیه با انرژی جوابم داد و گفت: آره عمه خوشحالم میریم شهر خدامراد صداش زدکه مجبور شد بره و منم از همه خداحافظی کردمُ به خونه برگشتم.با یادآوری این صحنه پیش خودم گفتم
از این سفر که برگشتیم حتما میرم دیدنشون علی چند وقت بود برنامه ریخته بود تا چند روز به دیدنه خانوادش بریم خیلی دلتنگ بود با اینکه دلم نمیخواست برم ولی بخاطر علی چیزی نگفتم.اما مهری که دلِ خوشی ازشون نداشت به بهانه ی نگهداریِ زینب پیش آذر گفت میمونه و با ما نمیاد.شونه به شونه ی علی واردِ حیاطِ خونه ی باباش شدیم که ننه سکینه سریع متوجه مون شدُ با ذوق به طرفمون آمد و بعد از احوالپرسی کمک کرد وسایلمون داخل خونه ببریم .الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77965