tgoop.com/faghadkhada9/77967
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوششم
با گفتن این حرفم بهشون فهموندم اگه بخوان بیشتر اذیتم کنن من از علی شکایت میکنم!!!چاره ای جز این نداشتم خاله خان باجی هاشون علیُ از راه بدر میکردن ننه سکینه زودتر به خودش آمد و گفت
- وااا خدا بکُشه منُ مادر،آخه کسی به ما چیزی نگفته بود،بزار بیاد چنان بلایی سرش بیارم که اون سرش ناپیدا، عزیزم تو ببخش، بخشش از بزرگانه با چشمانِ اشکبار زل زدم به صورتِ ننه سکینه که چجوری سریع رنگ عوض کرد و تغییر موضع داد قبلا چقدر دوستش داشتم اما الان و امروز نظرم در موردش عوض شد
و از امروز سعی میکنم فقط کاری که به نفع خودمه انجام بدم و از اون لاکِ فداکارانه و شاید میشه گفت احمقانه ام بیرون بیام.علی که اومد متوجهی ماجرا شد چون ننه سکینه سر ناهار بحثش پیش کشید،تا مثلا دلجویی از من کرده باشه البته همه چی گفت جز اون غیبت و نقشه کشیدنشون پشت سرِ من و علیُ.علی تمام مدت اخم هاش تو هم بود و شب که تنها شدیم ازم خواست یه روز دیگه هم تحمل کنم تا موعده اومدنِ گاریچی فرا برسه و به خونه برگردیم،اونقدر ناز و نوازشم کرد که همه ی دلخوری های امروزُ فراموش کردم و در کنارش به خواب رفتم.بالاخره این سفرِ اجباری هم تموم شد و به خونه برگشتیم،چقدر دلم برای مهری و آذر نوه ام تنگ شده بود خدا میدونه!!!یکی دو روز که گذشت کمی خوراکی برای بچه های برادرم گرفتم و با اجازهی علی، راهیه خونه ی قائد شدم. گلی و قائد با روی باز ازم پذیرایی کردن و گفتن همه چیز خوبه و ناراحتی وجود نداره سراغ بچه ها گرفتم
که گلی گفت
- ناراحت نباش چند دقیقه پیش، با هم رفتن حموم عمومی آبی به تن بزنن
یکی دو ساعت دیگه میان بلند شدمُ
گفتم نه باید برم جایی واسه مداوایِ بیماری،حالا که نیستن یه بار دیگه مزاحمتون میشم،شمام حتما بیاین رفت و آمد دو طرفه خوبه قائد تشکر کرد و کار و بارشُ بهانه کرد که نمیتونه بیاد منم اصرار زیادی نکردمُ برگشتم که ای کاش اینقدر سر سری از هر چیزی نمیگذشتم.چند ماه گذشت و منم چند بار دیگه به خونه قائد با دست پر و لباس واسه بچه ها رفتم اما هیچوقت دو تا برادرُ با هم ندیدم یا امیر بود عباس نبودیا برعکس!!...تنها هم نمیشدیم که ازشون بپرسم ناراحتی چیزی ندارن یا نه!قائد خودشم یه بچه ی پسر داشت که تازه یه سالش شده بود و گلی هم دوباره حامله شده بود، و حسابی سرشون گرم بود و همیشه امیر با پسرِ قائد در حال بازی بودو لبخند به لب داشت.تا اینکه یه روز احمد پریشون و ناراحت طوری که وقتی دیدمش گفتم حتما یکی ازشون فوت شده یاچیزی سرش آمده سراغم آمد،احمد با غم و طوری که تو حرف زدن و نزدنش دو دل باشه گفت:
- ماه صنم نمیدونم چجوری بگم میون حرفش پریدمُ گفتم: زودتر بگو دق کردم که بالاخره زبون باز کرد و گفت دیشب اتفاقی و سر زده مجبور شدم برم خونهی قائد تا پیغامی که صاحبکارش براش فرستاده بود رو بهش برسونم که دیدم تو این هوای سرد و سوزِ زمستون صدای بچه ها از انباریِ گوشه ی حیاط میاد که بیشتر مثلِ طویله هست تا انباری پر از رخت و پخت و آشغال عجولانه گفتم خوب خوب!!! دیدمش بگو...
- آره میگفت وقتی جلوتر رفتم دیدم امیر و عباس تو بغلِ هم خواب شون برده و یه جوالِ پاره دورشونه(جوال،به لباسِ الاغشون میگفتن همون پالونِ خر) اگه بگم من به جای بچه ها از دیشب تا الان دارم از غصه دق میکنم دروغ نگفتم،هر کاری میکنی براشون بکن و سریع تر از خونه ی قائد ببرشون بیرون،من وقتی بچه ها تو این وضع دیدم اونقدر ناراحت شدم که از همون داخل حیاط برگشتم و نخواستم قائدُ ببینم،ببین شده، حتی اگه به روستا و خونه ی پدریشون برگردن و گرسنگیُ تشنگی بخورن باز شرف داره به موندن پیش قائد،من میرم دیرم شده خداحافظ دستی به صورتِ خیس شده از اشکم انداختم و کنار دیوار نشستم، زیر لب زمزمه کردم
- برادر جان منو حلال کن،شرمندت شدم من چه خواهریام که جگر گوشههات تو جوال میخابیدن و من توی رختخوابِ نرم و گرم علی که از بیرون آمد وقتی منو ماتم زده دید به سرعت به طرفم آمد و با نگرانی گفت
- خوبی عزیزم؟ چیزی شده دختر ها خوبن؟ با گریه هر چی احمد گفته بود
رو براش نقل کردم علی همونجور که کمرمُ نوازش میکرد گفت: پس معطل چی برو بچه ها بیار پیش خودمون، این اتاق که کنار مطبخه رو براشون آماده میکنیم
درش رو حیاطه و از خونه مجزاست و هم اینکه بیخودی بلا استفاده مونده، دو سه تا دیگ و قابلمه اس که جا به جا میکنیم.مهری هم که با آمدن علی از پیشِ اکرم خانم برگشته بود لبخندی زد گفت
- ها ننه غمت چیه خودم کمکِ بابا علی میدم.لبخندی زدم و از علی بخاطرِ اینکه حرف دلمو زد تشکر کردم و گفتم: قول میدم خودم خرجشون بدم و نزارم سر بار تو باشن ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77967