tgoop.com/faghadkhada9/77957
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_19 ᪣ ꧁ه
قسمت نوزدهم
زن عمو هی می گفت و می گفت و من نمی دانستم به کدام گناه دارم مواخذه میشم که در آخر همانطور که با تشر دستش را سمتم تکان می داد گفت: حلیمه! این اولین و آخرین بارت باشه که میای سر سفره میشینی، اگه مادرت یادت نداده و ادبت نکرده، من خودم یادت میدم و ادبت می کنم، تو باید سفره را برای خانواده شوهرت بندازی و خودت بری بیرون، بعد از اینکه ما غذا خوردیم حالا صبحانه بود یا نهار یا شام فرق نمی کنه، وقتی همه بلند شدند و از سر سفره رفتند تو میتونی بیای سفره را جمع کنی و هر چی اضافه موند برمیداری میری یه گوشه که کسی نبینتت بخوری، آخه زشته، قباحت داره که یک زن جلو روی خانواده شوهرش غذا بخوره، هییییچ کس نباید غذا خوردنت را ببینه فهمیدی؟!همانطور که بغض گلویم را فرو میدادم زیر زبانی چشمی گفتم و از اتاق بیرون رفتم.روی سکوی سیمانی حیران ایستاده بودم و نمی دانستم کجا بروم.
ناگهان چشمم خورد به آغل گوسفندان،دوست نداشتم کسی گریه کردنم را ببیند، با سرعت خودم را به آغل رساندم، جلوی در آغل چند دقیقه ایستادم و خیره به فضای نیمه تاریک شدم تا چشمهایم به تاریکی عادت کند و انتهای آغل کنار بز قهوه ای تپه ای از علف خشک روی هم انبار شده بود، خودم را به آنجا رساندم و پشت علف های خشک نشستم و با نشستنم در پس علف خشکه ها انگار جواز گریه کردنم را صادر کردند.دلم از همه چیز گرفته بود،از دیشب که انگار سخت ترین شب عمرم بود و از امروز که اولین روز ازدواجم بود و از دردهایی که کشیدم، باران اشک چشمانم بی امان باریدن گرفته بود و قصد بند آمدن نداشت.
آنقدر گریه کردم که انگار سرم مثل بادکنکی پر از باد شده بود پلک های چشمانم سنگین شد و سرم را به کپه علف تکیه دادم،چشمهایم بسته شد و دیگر چیزی از اطرافم نفهمیدم.با صدای بع بع گوسفندها از خواب پریدم، سرم را بالا گرفتم و متوجه سمیه شدم که داشت جلوی گوسفندها یونجه می ریخت و صدای نق نق سمیه بلند بود و جلوی در هم، سایه ی زن عمو را دیدم، با دیدن زن عمو خودم را بیشتر در علف خشک ها فرو کردم که نق نق سمیه بلند شد: اه، من حال ندارم، اصلا خودت بیا به گوسفندا علف بده....زن عمو همانطور که صدای خرناسش درآمده بود گفت: نمی دانم این دختره بی عقل تنبل کجا گذاشته رفته؟! من که کاریش نکردم، این بی آبرویی را کجا ببریم که روز اول عروسی، عروس یک هو غیب شده باشه؟!سمیه هوفی کرد و گفت: حلیمه دست و پا چلفتی تر از اینه که بخواد فرار کنه، شاید زده به کوه که هیزم جمع کنه...زن عمو آهی کشید و گفت: دیدی که اسحاق را فرستادم ،همه جا دنبالش اما انگار آب شده رفته به زمین، باید خودم برم خونه عموت، شاید رفته اونجا، شاید سختش شده شاید و بعد زیر لب فحشی داد و می خواست از آغل بیرون برود که صدای سمیه در حالیکه خیره در چشمان ترسان من شده بود بلند شد: ن...ن.ننه نمی خواد بری، این موش ترسو همین جاست...زن عمو آمد داخل آغل و رد اشاره سمیه را گرفت و به من رسید.مثل فنر از جا بلند شدم و همانطور که آب دهنم را به سختی قورت میدادم گفتم:س...س...سلام...
زن عمو با چشم هایی که از شدت خشم سرخ شده بود به سمتم آمد و دوباره فحشی نثارم کرد و گفت: سلام و درد، سلام و زهر مار، چند ساعته اینجا چکار می کنی؟! انگار راه گلویم بسته شده بود،دهانم خشک خشک بود به زور ته مانده آب دهنم را قورت دادم و گفتم: او..اومدم توی آغل علف بدم به گوسفندا همینجا خوابم برد..انگار با زدن این حرف آتش خشم زن عمو را شعله ور کردم، مثل گرگی زخمی به سمتم هجوم آورد و همانطور که نزدیک میشد گفت: الان با همین دستام خفه ات می کنم دختره تنبل،اونموقع راحت راحت بخواب...حرکاتم دست خودم نبود، می خواستم به طریقی از دست زن عمو نجات پیدا کنم، در یک حرکت از زیر دست زن عمو گریختم، تنه ای به سمیه زدم از آغل بیرون زدم..نمی دانستم کجا بروم، بدو نزدیک خانه عمو شدم، صدای کُرکُر قلیان عمو بلند بود، یک ثانیه تصمیم گرفتم خودم را در پناه عمو پنهان کنم.وارد اتاق شدم، عمو سرش را بالا گرفت و با تشر گفت:کجا بودی دختر گریز پا؟!پشت عمو نشستم و همانطور که سعی می کردم مثل جوجه ای در پناه مادرش، خودم پشت عمو پنهان کنم گفتم: من...من جایی نرفته بودم، تو آغل خواب افتادم...عمو سری تکان داد و گفت: خدا برات بسازه، اسحاق که به کجا سر نکشید، نمی تونستی بگی که میری اونجا کپه مرگت را میزاری؟!هنوز حرف در دهان عمو بود که زن عمو با ترکه ای که از درخت بید جلوی خانه چیده بود در چارچوب در ظاهر شد.خودم را بیشتر در خود جمع کردم و گفتم: ع...عمو تو رو خدا بگو زن عمو کارم نشه.هنوز عمو حرفی نزده بود که باران کتک با شلاق بید و حتی لگدهای پی در پی بر بدنم فرود آمد.
#ادامه_دارد..
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77957