Telegram Web
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_16  ᪣ ꧁ه
قسمت شانزدهم

مادرم مثل کودکی نوپا،بدن نحیف و ریزه میزه ام را بغل کرد و مرا از انباری بیرون برد،سرم را در آغوش مادر پنهان کردم، انگار که امن ترین جای دنیا را به من داده بودند و فقط از گوشه چشم پدرم را دیدم که کنار در انباری کز کرده بود و مانند مجسمه ای سنگی حرکات مادر و من را نظاره می کرد.مرجان و مارال با چشم های آبی شیشه یشون به من نگاه می کردند و به دنبال مادر روان شدند و مادر مرا داخل اتاق نشیمن برد و کنار دیوار بر زمین گذاشت و متکایی پشت شانه هایم قرار داد و اصرار داشت که بخوابم...اما من دوست داشتم هنوز در آغوش مادر باشم، کنار دیوار نشستم و سرم را روی زانوی مادر گذاشتم و بریده بریده گفتم: م..م...مامان ما دخترا چرا اینقدر بدبختیم؟! چ...چ...چرا برای درس خوندن اینقدر باید زجر بکشیم؟!چرا محبوبه باید زود ازدواج کنه، اونم با یکی مثل منصور و بعد سرم را بالا گرفتم و با چشم هایی مملو از اشک خیره در چشم های خیس مادرم شدم و ادامه دادم: هیچ می دونی محبوبه چه سختی ها داره میکشه؟! اصلا میدونی محبوبه بیچاره را توی انباری جا دادن؟! می دونی اونجا باید مثل یه خدمتکار....مادر نگاهی به پشت سرش کرد که یک وقت بابا نباشد و دستش را روی بینی اش قرار داد و گفت: هیس!! این حرفا را نزن، مگه دلت دوباره کتک می خواد؟! اول به فکر خودت باش، فعلا درباره هیچی حرف نزن...بینی ام را بالا کشیدم و گفتم: آخه دلم می سوزه...محبوبه خیلی بدبخته...مادرم که انگار یاد خاطرات خودش افتاده بود بغض فرو خورده اش را شکست و همانطور که قطرات اشک روی گونه های سفیدش جاری می شد گفت: رسم این روستا...رسم این روزگار همینه...می خوای از درد دلهای خودم برات بگم تا بفهمی که محبوبه خیلی هم خوشبخته؟!.مثل کودکی که با اشتیاق می خواهد قصه ای هیجان انگیز بشنود
سرم را تکان دادم و گفتم: آره بگو...مادر که انگار می خواست برای ساکت کردن من به هر حربه ای دست بیاندازد شروع به گفتن کرد...

مادرم همانطور که خیره در چشمان مارال و‌مرجان بود و با یک دستش سر مرا نوازش می کرد آهی کشید، آهی که حاکی از غصه های فرو خوردهٔ سالیان سال بود.مادرم نفسش را محکم بیرون داد و گفت: هنوز بچه بودم، دست چپ و راستم را درست نمی شناختم که عادت به کارهای سخت سخت که گاهی برای بزرگترها هم طاقت فرسا بود، کردم.آنزمان نه درسی بود و نه مدرسه، یعنی تازه راه افتاده بود، اما دخترها را نمی فرستادند، مردم تازه انقلاب کرده بودند و پای درس و مدرسه به روستاها هم کشیده شده بود، اما انگار رفتن به مدرسه برای دخترها جرم محسوب می شد.سرم را بالا گرفتم و همانطور که به خط و شکن چهره مادر خیره شده بودم گفتم: مامان شما چند سالتونه لبخند کمرنگی زد و گفت: اگه بگم حساب سن و سالم از دستم رفته خنده ات نمیگیره؟!خنده ریزی کردم و گفتم: یعنی اینقدر سنتون بالاست؟!مادرم اه کوتاهی کشید و گفت: فک کنم تازه پنجاه سالم شده شایدم سنم کمتر باشه....دستی روی گونه مادرم کشیدم و‌گفتم: بمیرم برات مامان! من فکر میکردم بیشتر از این سن داری...مادرم که انگار صدای منو نمی شنوه و غرق در خاطرات قبلش بود گفت: چه زندگی سختی داشتیم، صبح زود از خواب بیدار میشدیم، چه سوز و سرما بود و چه گرمای تابستان، هیچ توفیری نمی کرد، اول گوسفندان را می دوشیدیم و بعد دنبال هیزم به تل و کوه و بیابان میزدیم و بعد از جمع کردن هیزم نوبت پختن نان میشد، نان ها را که می پختیم دوباره به کوه میزدیم برای جمع کردن سبزی های مختلف و جالب اینجا بود که هر فصل سبزی های خاص خودش را داشت و برکت از صحرا و کوه
می بارید و هیچ وقت نبود که ما از این بابت بیکار باشیم.

مادرم زن زحمتکشی بود و سعی می کرد ما را از کودکی آنچنان بار بیاورد که هر لحظه آماده ازدواج باشیم، پدرم هم مردی پرکار بود، اما زمانه طوری بود که دخلمان به خرجمان نمی رسید و خانواده به هر طریقی شده میبایست از شر بچه های قد و نیم قد خلاص شود و به این می گفتند زندگی...یادم هست نزدیک ده سال داشتم، کمی هیکلم درشت بود و بیشتر از سنم نشان می داد همراه مادرم مشغول پختن نان بودیم.مادرم آتش تنور را تنظیم کرد و به من اشاره کرد تا چانه نان را آماده کنم و متوجه شدم که با چشم و ابرو به خواهر کوچکم اشاره می کند که تنهایمان بگذارد.
من در عالم خود به خمیر بی جان،جان می دادم و به آن شکل میدادم.مادر هر چانه ای را که از من میگرفت کلی قربان صدقه ام میرفت و از طرز چانه گرفتنم تعریف می کرد، من با تعجب تعریف ها و قربان صدقه هایی را که تا به حال نشنیده بودم،گوش میکردم و


#ادامه_دارد..

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
👍21😢1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_17 ᪣ ꧁ه
قسمت هفدهم

نمی دانستم منظور مادر از این حرفها چیست اما حسی به من می گفت که حرفی ناگفته در پس این همه تعریف و تمجید نهفته است.مادرم چند تا نان را به تنور زد و پیشنهاد داد امروز نصف بیشتر نان ها را من به تنور بچسپانم، درست است که یاد گرفته بودم چگونه نان به تنور بزنم اما آتش تنور که به دست و صورتم می خورد تا عمق جانم را می سوزاند.چند تا چانه اضافی درست کردم و روی سفره نان پزی که مثل گلیم اتاقمان پراز نقش و نگار بود گذاشتم، از جا بلند شدم و همانطور که لباس های مملو از آردم را می تکاندم به آن طرف سفره رفتم و گفتم: باشه بزار بقیه اش را من به تنور میزنم.مادرم خیره به قد و قامت من، انگار که دفعه اول است من را میبیند، لبخندی زد و گفت: اوه حلیمه چقدر لباسات را پر از آرد کردی...برو برو لباس رویی را دربیار و آبی بزن تا زود خشک بشه، مهمون داریم.نگاهی به لباسم کردم، راست می گفت پر از آرد بود و چون این لباس نوتر از بقیه لباس هام بود و اصلا لباس آنچنانی دیگه ای نداشتم میبایست برم لباسم را تمیز کنم، اما مهمون؟!قدمی به سمت عقب برداشتم با تعجب گفتم: مهمون؟! کی هست؟! از کجا؟!

مادرم لبخندش پررنگ تر شد و گفت: برو کاری که گفتم بکن..غریبه نیستن، آشنا هستن اما مهمونی مهمی هست، برو لباست را بشور.ذهنم درگیر شده بود، مهمون؟! اونم آشنا؟! آخه ما توی این روستا رسم مهمون و مهمون بازی نداشتیم، یعنی قراره چی اتفاق بیافته؟!لباس روییم را دراوردم و یه لباس کهنه که زوارش در رفته بود پوشیدم و پیرهن را بردم لب چشمه و شستم و در طول شستن هیچی از اطرافم نمی فهمیدم تمام حواسم حول و حوش مهمانهایی که قرار بود بیان و من نمی دونستم برای چی هست دور میزد‌.جلوی خانه لباسم را چلاندم و روی بند پشتی که توی دید نبود انداختم، وارد اتاق نشیمن شدم و اتاقی را که جارو بود دوباره جارو کردم و وسایل اندک اتاق را مرتب کردم.مادر هم نان ها را پخت و داخل مطبخ آورد، خیلی دلم می خواست ازش بپرسم کی قراره خونه ما بیاد، اما نمی دونم به چه علت روم نمیشد سوال کنم.صبح با کارهای مختلف به ظهر و ظهر هم به شب رسید، سر شب بابا خسته و کوفته از سر زمین اومد اما یه شور و شوق پنهانی در جریان بود، همیشه اتاقمون با یه فانوس روشن میشد و امشب پدرم امر کرد که فانوس دیگه ای که داخل انباری بود را نفت کنن و اونم روشن کنن و این نشان میداد مهمونی که قرار بیاد برای بابا هم عزیز هست.توی تاریکی به طرف آغل می رفتم تا ببینم مثل هر شب در آغل بسته است یانه؟ که مادرم مثل یک روح سرگردان در تاریکی دستم را چسپید و به سمت مطبخ کشاند و‌گفت: مهمونا دارن میان، تو حق نداری از اینجا بیرون بیایی مگر اینکه ما صدات بزنیم.حرکت مادر در تاریکی منو ترسونده بود و همانطور که قلبم به شدت میزد آب دهنم را قورت دادم و سرم را تکان دادم، خواهر کوچکم و دو تا برادرام که تا ان موقع من را نگاه می کردند دنبال مادر رفتند و بعد از لحظاتی صدای همهمه ای که نشان از آمدن میهمانها میداد به گوشم رسید..

لحظات به کندی می گذشت، خودم را با هر چی سرگرم می کردم، اما باز هم ذهنم درگیر مهمان هایی بود که داخل اتاق کناری نشسته بودند.نمی دانم چقدر گذشت شاید نیم ساعت بیشتر بود که مادرم با سبدی پر از تخم مرغ در حالیکه صورتش از شادی می درخشید داخل مطبخ شد، تخم مرغ ها را کناری گذاشت و گفت: اینا را برای تو آوردند، حالا چادرت را بپوش و همراه من بیا.قلبم به شدت هر چه تمام میتپید، همانطور که چادرم را سر می کردم گفتم: ننه، میهمانها کی هستن؟! من برای چی باید بیام.مادر در اتاق نیمه تاریک چشم غره ای بهم رفت و گفت: نپرس...پشت سر من بیا بالاجبار پشت سر مادرم رفتم و در پناه مادر وارد اتاق شدم و اونجا بود که متوجه شدم مهمان ها کسی جز عمو و زن عمو و پسر بزرگ عموم با ملای روستا نیستند.با ورودم به اتاق همه نگاه ها به سمتم چرخید، آهسته سلام کردم و با به به و چه چه جواب سلامم را دادند، پدرم همانطور که لبخند میزد اشاره به جای خالی که بین زن عمو و پسر عموم بود کرد و گفت: حلیمه برو اونجا بشین..با تعجب گفتم: اونجا؟!آخه سابقه نداشت ما دخترا کنار یک پسر نامحرم هر چند که پسر عمو باشه بنشینیم.پدرم بار دیگه لبخندی زد و گفت آره بشین.امر پدرم را اطاعت کردم و با نشستن من قفل زبان ملا هم باز شد و شروع کرد،عباراتی را که شبیه به آیات قران بودند خواند، من نفهمیدم چه شد فقط متوجه شدم که به من اشاره کردند بگویم بله و با بله گفتن من صدای کِل کشیدن زن عمو و مادرم بلند شد..

#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
3👍1
سخت است برای کسی که آتش گرفته توضیح بدهی که نباید بدود.

دنیا ،به شایستگی هایت پاسخ میدهد نه به ارزوهایت، پس شایسته ی ارزوهایت باش.

چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود و چه بسیار لباسها دیدم که درونش انسانی نبود

هر فردی بهترین هم که باشد ، اگر زمانی که باید باشد ، نباشد همان بهتر که نباشد...

هرگز منتظر فردای خیالی نباش، سهمت را از شادیهای زندگی، همین امروز بگیر...

زندگی پانتومیم است، حرف دلت را به زبان اوری باخته ای...

سکوت دوستی است که هرگز خیانت نمیکند...
به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای، و
به هر کس بدی کنی به او باخته ای، پس بیا بسازیم و نبازیم...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
داستان آموزنده 𑁍

شيخ نبيل حکایت میکند که یکی از خواهران دعوتگر میگوید:
دریکی از مجالس نیازی برای امت اسلامی پیش آمد.
ومن هم زنان را برای جمع آوری صدقات خواندم، هریک از زنان آنچه که از مال وغیره باخود داشت را آورد تا اینکه زنی پیشم آمد، در حالی که گریه می کرد، گردن بند گران بهایی را از گردن خود درآورد و به زن دعوتگر داد، وگفت: جز این مالی ندارم آن را از من بگیر و در راه الله صدقه بده!
دعوتگر به اوگفت جز این چیزی دیگری نداری؟
گفت: نه به الله قسم! فقط این را دارم و در راه الله می بخشم،
داعیه می گوید: گردن بند را گرفتم و آن را به مغازه جواهر فروشی بردم، تا پولش را بگیرم و درمیان نیازمندان پخش کنم مغازه دار گردنبند را دانه دانه کرد تا آنرا وزن کند، و پولش را حساب کند ناگهان در یکی از دانه ها کاغذی دید. کاغذ را باز کردیم، که دیدم در آن طلسم وسحر است!.
ومتأسفانه آن زن نمی دانست که در گردنش سحر است داعیه می گوید از نوع سحر فهمیدم که این زن را سحر کرده اند، تا میان او و همسرش جدایی بیندازند،
می گوید: کاغذ را بردم و سحرش را باذن الله باطل کردم و آیاتی از قرآن برآن خواندم.
و سپس آن را از بین بردم.
بعد از چند روزی همان زن را در مجلسی دیگر دیدم.
نشستیم و داستان گردن بند را برایش تعریف کردم ناگهان زن (صاحب گردن بند) زد زیر گریه...
گفتم چرا گریه میکنی؟ چه شده؟
گفت: مدت بیش از ده سال است که همسرم حتی یک بار هم نزدیکم نشده، هر بار که خواست با من نزدیکی کند بگونه ای عجیب ازمـن دور میشد نه او دلیلش را میدانست و نه من!!! اما چند روز پیش برای اولین بار بعد از این ده سال پیشم آمد.
نمی دانستم چه شده و از این سحر هم خبر نداشتم تا اینکه الان برایم خبر دادی!

⸙ سبحان اللّٰه، اللّٰه متعال نجاتش داد به سبب صدقه ای که در راه اللّٰه داده بود.

📚قصه های شیرین محمدی و سلف صالح /۲/۲۱الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1
تقدیم به شما خوبان 🌹💯🌺🌸

#داستان_زیبا

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند. باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: «حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.»

یک روز خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، با حالتی سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزد یک پزشک ببرد. مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: «من ضعیف‌تر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.»

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: «صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.» 

مرد گفت: «تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی.» بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: «چرا باید این کار را انجام دهم؟!»مرد گفت: «چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.»

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏1
‏« إنّ اللهَ يُعْطِي الدُّنيَا مَنْ يُحِبّ ومَنْ لاَ يُحِبّ،
ولاَ يُعْطِي الإيمَان إلاّ من يُحِبّ ».

خداوند دنیا و نعمتهایش را هم به آن کسیکه دوستش دارد می‌بخشد و هم آنکه دوستش ندارد . اما ایمان را به کسی نمی‌بخشد مگر اینکه دوستش دارد.
پس برای فهمیدن محبت الله نسبت به خودت به ایمانت نگاه کن ، نه صرفاً دارایی‌ات از نعمتهای دنیا.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2
🌾☀️🌾☀️
☀️🌾☀️
🌾☀️
☀️

#داستانک
منطق

معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است

💢پس لطفاً همدیگرو با منطق خودمون قضاوت
نکنیم الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1
🙆‍♀🙆
یک نوشته ی زیبای فارسی بخوانید:
پرسیدند که آیا دریا زن است یا مرد؟!
این چه پرسشی است!؟
دریا اسم دختره ..
آیاتوجه کردید !

وقتی که به بالا نگاه می کنیم
آسمان ، خورشید ، ستاره ، ناهید ، زهره ، مهتاب ، باران ، به نام. خانمهاست
 
به دریا نگاه میکنیم
مروارید ، صدف ، موج ، پری ،
به نام خانومهاست . !

به باغچه نگاه میکنیم
شبنم ، مریم ، نسترن ، رز ،  ، نرگس ، یاس ، نیلوفر ، لاله ،
به نام خانم هاست .

به دشت نگاه میکنیم
آهو ، غزال ، گلشن ، کژال به نام خانمهاست  .

به دل کوه نگاه میکنیم
طلا ، نقره، الماس ، یاقوت ،
به نام خانمهاست.

به تن نگاه میکنیم
نفس، جان ، گیسو، کمند ، تن ناز ، ماه رو
به نام خانمهاست.

دیگر سئوالی ندارم.
این چه ابهت وحکمتی
است که خودکلمه
،، دنیا،،
هم به نام خانمهاست.
ایرانیان صاحب چنین فرهنگ قوی وافتخار آمیز هستند وبا خردگرایی تمام  نام‌های موجود در طبیعت را که به نوعی بازیبایی،ظرافت وعظمت روحی، روانی مرتبط هستند برای خانمها اختصاص داده، آیا چنین پدیده‌ای رادر فرهنگهای دیگر سراغ دارید؟
تقدیم به مهر بانوی ایران زمین

حتی نام،،  ایران،، هم
مختص خانم هاست

در سال ۱۳۱۴ شمسی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت؛ و تصویب مجلس شورای ملی،
نام رسمی “ایران”
(به جای پارس و پرشیا) برای کشور ما انتخاب شد.
نامی که امروز ایران گفته می شود، بیش از ۶۰۰ سال پیش "اِران" تلفظ می شد.
زنده یاد سعید نفیسی نویسنده و پژوهشگر نامی ایرانی در دی ماه ۱۳۱۳ نام "ایران" را به جای "پرشیا" پیشنهاد کرده بود .
واژه ی "ایران" بسیار کهن و پیش از آمدن آریایی ها به سرزمین مان گفته میشد و نامی تازه و ساخته و پرداخته‌ای نیست ...
واژه " ایران" از دو بخش درست شده است:
بخش اول " ایر "
به معنی اصیل، نجیب ، آزاده و شریف است ؛ ‌بخش دوم به معنی سرزمین، جا و مکان است .
معنی کلی واژه ایران، “سرزمین آزادگان و نجیب زادگان" میباشد
.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍21👌1
🌴 عزیزان دست در دست
نکنیم متاسفانه هر لحظه به مرگ نزدیک تر می شویم 😀

همینطور غرق در دنیا، روز به روز اعمال مساجد داره ضعیف تر میشه🕌

ولی بالعکس اعمال دنیوی ما در حال پیشرفت؛ چرا که برای دنیا وقت مال استعداد و صلاحیت مان رو داریم بکار میگیریم 😞💰
ولی برای اصلاح نفس و آرامش روح مان همینطور دست در دست گذاشتیم و تا کسی موافق دین و به نفع اسلام حرفی بزنه از هر طرف مخالفت ها شروع میشه 👹
🤔کمی فکر کنیم داریم به کجا میریم؟ از چه چیزی بوجود آمدیم و سرانجام ما چه خواهد شد؟ آیا با آمدن موت، زندگی تمام میشود؟ یا زندگی ابدی بعد موت شروع میشود؟😀🤷
اگه به این یقین داریم پس برای آبادانی و سعادت زندگی بعد موت حداقل در اولین منزلگاه مان برای خود چراغ پتو یا بالشتی یا بقچه ای از اعمال خوب داشته باشیم🧜‍♂🧳

همانطور که برای سفر کوتاه و مختصر دنیا، پیک‌نیک شهرگردی ووووو... وسایل مورد نیاز مثلا یک ماه رو در نظر میگیریم🛣😕

دوستان خواهشمندم همگی ما خودمان رو مسئول بدانیم بیاییم فکری به حال خود و امت کنیم.👌😣
با این وضع پیش بریم الله رحم کنه آینده ی خودمان که هیچ نسلهای ما چه میشود؟ 😔😱 دیر نشده هنوز وقت داریم دین الله تعالی آسانه بها نمیخواد فقط بهانه میخواد کمی همت کنیم همگی دست در دست هم بدهیم 😌🙋‍♂همانطور که میهن خود را آباد میکنن بیاییم دنیا و آخرت مان را نیز آباد کنیم💥🌴الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2👍1
🔴 داستان کوتاه

مشهدی رحیم باغ زردآلویی کنار جاده ترانزیت دارد. روزی به پسرش جعفر که قصد رفتن به سربازی دارد پندی می‌دهد.

می‌گوید: پسرم، هر ساله در بهار وقتی درختان شکوفه می‌دهند و در تابستان میوه‌شان زرد شده و می‌رسد، رهگذران زیادی خودروی خود را متوقف کرده و با درختان من عکس یادگاری می‌گیرند ولی دریغ از مسافری که در پاییز و زمستان بخواهد این درختان را یاد کند، جز پدرت که باغبان آن‌هاست.

در زندگی دنیا هم دوستان آدمی چنین‌اند، اکثر آن‌ها رهگذران جاده زندگی هستند و هرگاه پولی یا جمالی بر تو بود که با آن بر آنان زینتی نقش بندد و یا سودی رسد، به تو نزدیک می‌شوند و تبسم می‌نمایند و در آغوش‌ات می‌کشند، آن‌گاه هرگز از آغوش آن‌ها حس حرارت بر وجود خود مکن که لحظه‌ای بیش کنار تو نخواهند ماند، اما والدین تو بسان باغبان عمر تو هستند که تو ثمره تلاش وجود آنان هستی.

آنان هرگز در روزهای سرد و گرم زندگی از کنار تو دور نخواهند شد و بالاترین باغبان خالق توست که بعد از مرگ آنان نیز همیشه همراه تو خواهد بود. دوستان عکس یادگاری‌ات را بشناس و بر آنان هرگز تکیه نکن..
2
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد و‌ سی و سه

منصور به سویش نگاه کرد، لحظه‌ ای ساکت و بی‌ حرف. اما پیش از آنکه چیزی بگوید، راضیه که از شدت خشم صورتش سرخ شده بود، نگاه تندی به پرستو انداخت و گفت آخ عزیزم، تو هم فریب این حرف‌ ها را خوردی؟
هر کسی که تازه گیتار یاد می‌ گیرد، آهنگ «سلطان قلب‌ ها» را میزند. چون هم ساده‌ است، هم معروف!
و اصلاً هم نیازی نبود خاطراتی را که سال‌ هاست دفن شده‌ اند، اینگونه بیرون بکشی. برادرم حالا با عشق واقعی زندگی‌ اش ازدواج کرده.
بهتر است تو هم بیش از این خودت را خسته نسازی. برو، برای خودت کسی را پیدا کن، قبل از آنکه برای همیشه در خانه بمانی.
چهرهٔ پرستو سرخ شد. لحظه‌ ای چنان به سوی راضیه هجوم برد که گویی میخواست با خشمش خفه‌ اش کند، اما پیش از آنکه به او برسد، صدای ضربهٔ سیلی محکمی در هوا پیچید.
همه ساکت شدند. چشمان حیرت‌ زده به سوی مادر منصور چرخید، که با چهره‌ ای سخت و آمیخته به خشم، مقابل پرستو ایستاده بود.
پرستو خواست چیزی بگوید، که سیلی دوم هم به صورتش نشست. مادر منصور این‌ بار با صدایی بلند، که بغض و خشم را در خود می‌ فشرد، گفت زن احمق! تا امروز بخاطر نواسه ‌ام خاموش ماندم. هر بدی که کردی، گفتم مادر نواسه ام است، حرفی نزدم. اما امروز از حد گذشتی. اصلاً تو اینجا چی می‌ کنی؟ با کدام روی آمده‌ ای؟
مگر تو نبودی که بخاطر رفتن به خارج، پسر را گرفتی و از خانهٔ شوهرت فرار کردی؟
حالا چطور جرأت کردی دوباره داخل این خانه شوی؟
اشاره‌ ای به بهار کرد و ادامه داد پسر من حالا مثل ماه، یک خانم دارد! این خاطرات کثیف که تو زنده می‌ کنی، با آمدن بهار، برای همیشه دفن شده‌ اند پس گمشو و از اینجا برو بیرون!
پرستو که از ضربه ‌ها و توهین‌ ها در خود می‌ پیچید، لب‌ هایش را با پوزخندی لرزان خنداند و گفت فراموش کرده؟
پس چرا پسرت با دیدن گیتار اینطور خاموش شد؟
یکبار به چهرهٔ پسرت ببین بعد میفهمی چقدر فراموش کرده!
بعد با خشونت دست یوسف را گرفت و گفت زود باش، برویم!
دروازه به شدت بسته شد. صدای قدم‌ های‌ شان در حویلی پیچید و ساکت شد.
همهٔ مهمان ‌ها بهت‌ زده ساکت نشسته بودند. هوا سنگین شده بود. کسی حرفی نمیزد. سکوت همچون پرده ‌ای سنگین روی فضای خانه افتاده بود.
در میان آن همه خاموشی، بهار با لبخندی آرام بلند شد، دست ‌هایش را به هم کوبید و با لحنی آرام ولی پر از زندگی گفت ای وای، چی شد؟ چرا اینقدر ساکت شدید؟
بلند شوید برقصید مثلاً تولد شوهر عزیزم است.

ادامه دارد ....الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد و‌ سی و چهار

منصور به بهار نگاه کرد. نگاهش پر از حیرت و تحسین بود. باورش نمی‌ شد با وجود آن همه تلخی و حرف‌ های زهرآلود پرستو، باز هم بهار اینگونه آرام، قوی و آبرومند ایستاده باشد.
ساعت از دوازده شب گذشته بود و مهمانان، یک‌ یک با خنده و خسته‌ گی، خانه را ترک کردند. شادی کم‌ کم رنگ می‌ باخت و جای خود را به سکوت نیمه‌ شب می‌ داد.
وقتی آخرین نفر دروازه را بست، خانه در آرامشی غریب فرو رفت. تنها صدای خفیف نفس‌ ها و گام‌ های نرم بود که میان راهرو می‌ پیچید. بهار بی‌ کلام به‌ سوی گیتاری رفت که هنوز کنار میز تولد تکیه داده بود. لحظه ‌ای به آن نگاه کرد. چشمانش برق میزدند، اما نه از شوق، بلکه از خشمی پنهان.
بی‌ هیچ مکثی گیتار را برداشت، و در یک حرکت ناگهانی و پر از درد، آن را محکم به زمین کوبید.
صدای شکستن چوب در فضای خانه پیچید، مثل فریادی که سال‌ ها در گلویش خفه شده باشد و حالا آزاد شده باشد.
منصور با ترس و تعجب به سمتش رفت، صدایش لرزید و گفت بهار چی کار میکنی؟
بهار به‌ آرامی به‌سویش برگشت. نگاهی سرد و زخمی در چشمانش بود. با لحنی پر از زهر گفت از من میپرسی چی کار می‌ کنم؟ منی احمق ساده‌ دل، وقتی آن گیتار لعنتی را در اطاقت دیدم، حتی یک لحظه فکر نکردم که تکه‌ ای از گذشته ‌ات باشد.
منصور یک‌ قدم نزدیکتر آمد. سعی کرد دستش را به بازوی بهار برساند و گفت عزیزم، لطفاً به حرف‌ های پرستو گوش نده. او فقط…
بهار به‌ تندی دستش را کنار زد. از او فاصله گرفت، نگاهش از درد می‌ سوخت و پرسید گوش ندهم؟
پس با آنچه که با چشم‌ های خودم دیدم چی کنم؟ با سکوت تو؟ با نگاهت وقتی گیتار را دیدی؟ با لرزش صدایت وقتی او حرف زد؟
منصور سکوت کرده بود هیچ واژه ‌ای دیگر توان مقابله با واقعیت را نداشت.
بهار دستی به موهای بلوندش کشید  بعد با صدای آرام ولی خنجری بر جان پرسید تو مگر عاشق موهای بلوند نبودی؟
چرا وقتی من موهایم را بلوند کردم، ناراحت شدی؟ چرا هیچوقت نگفتی «زیبا شدی»؟
شنیده‌ ام که همیشه از زن‌ هایی خوشت می‌ آمد که به خود شان میرسند. گفتند که تو عاشق پرستو بودی، چون همیشه به خودش رسیدگی می‌ کرد، چون آرایش برایش عبادت بود…
چند گام به‌ سوی منصور آمد. در فاصله‌ ای نزدیک ایستاد.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ادامه دارد ان شاءالله
👍2
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد و‌ سی و پنج
پارت هدیه❤️

صدایش لرزید، اما نه از ترس، از فشرده شدن احساساتی که سال‌ ها فرو خورده بود و ادامه داد تو باعث شدی من از چیزی که بودم، کاملاً دور شوم. می‌ خواستم برایت همان زنی باشم که دوست داری. خودم را شکستم، عوض کردم، رنگ باختم…
فکر کردم اگر شبیه او شوم، دوستم خواهی داشت.
لحظه ‌ای سکوت کرد، نفسش را بلعید و دوباره گفت ولی حالا فهمیدم وقتی اینگونه شدم، تو را نه به امروز، که به دیروز بردم.
نفهمیدم که ناخواسته کاری کردم، تا شوهر من به یاد زن اولش بیفتد…
چشمانش پر از اشک شد. بغض گلویش را فشار داد. سکوت میان ‌شان آنقدر سنگین شد که صدای شکسته‌ شدن گیتار، باز در ذهن‌ شان تکرار شد…
اشک‌ هایش را با پشت دست پاک کرد، اما بغض هنوز گلویش را می‌ فشرد. صدایش میلرزید وقتی گفت وقتی او را فراموش نکرده بودی چرا مرا وارد زندگی ‌ات کردی؟
وقتی هنوز به او فکر می‌ کنی چرا این احساس را در دلم کاشتی که دوستم داری؟
نگاهش را به چشمان منصور دوخت. آن نگاه زخمی، منصور را از درون می‌ لرزاند.
لب زد دلت برایم سوخت؟
مردمک چشمان منصور لرزید. حرفی نداشت که بگوید، و همین سکوت، تیر خلاص بود.
بهار صدایش را کمی بالا برد، کلماتی که روزها در دلش تلنبار شده بودند، حالا چون سیلی، جاری شدند که گفت بخاطر اینکه مرا از زیر دست‌ و‌ پای پدرم نجات بدهی با من ازدواج کردی؟
ناگهان، خنده‌ ای تلخ و پر از درد بر لبانش نشست. قهقه ‌ای که مثل چاقو، فضا را برید و شمرده شمرده گفت نخیر! ازدواج؟ نه… تو مرا خریدی!
چون همان مرد مهربانی بودی که همه از تو تعریف می‌ کردند، همان که همیشه دست‌ گیر بود با این‌ کارت خواستی مهربانتر باشی..
دستانش را لای موهایش برد. موها را محکم کشید، طوری که می‌ خواست این رنگ و این ظاهر را از خودش جدا کند.
و مثل دیوانه ها زمزمه کرد ترسیدم تو را از دست بدهم… اگر تو ترکم میکردی بیکَس می‌ شدم…
جایی برای رفتن نداشتم تو آخرین شانه‌ ای بودی که برایم مانده بود فکر می‌ کردم اگر کنارم باشی، دیگر هیچ‌ چیز مرا نمی‌ ترساند ولی حالا… حالا تو اینجا هستی، کنارم هستی اما من خودم را از همیشه تنها‌تر حس می‌ کنم.
سکوتی تلخ بین ‌شان افتاد. صدای بهار مثل آوای زخمی در فضا پیچید که گفت کاش دلت برایم نمی‌ سوخت، منصور…
کاش همان‌ جا می‌ ماندم، در خانه‌ ای که پدرم با مشت و لگد برایم ساخته بود… لااقل کنارش، هیچوقت اینطور ناامید نبودم… هیچوقت با این‌ همه بی‌ ارزشی به خودم نگاه نکرده بودم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9

ادامه اش فردا شب ان شاءالله
👍2


لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ
(بلد۴)
که ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقّت آفریدیم (و به بلا و محنتش آزمودیم)
گاهی خیلی سخت میشود،نجاتم بده خدا جونم🤍🌱الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
انتـــخاب راه وزندڪَیت با خـودت است اما دو راه بیشتر ندارے یابا اللّهﷻ بودن یا بـے او...

راه اول🔻
اللّهﷻ فرموده است

          فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ
«مرا یاد کنید،تا شما را یاد کنم»
              سوره بقره آیه۱۵۲

راه دوم🔻
   اللّهﷻ فرموده است

         {نَسُــواْ اللّهَ فَنَسِیَهُمْ}
     «پروردگار را فراموش کردند،
     پروردگارنیز فراموششان کرد»
             سوره توبه آیه۶۷الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
۞ لَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ (۸۷/یوسف)

هرگز از رحمت خدا نا امید نشوید
جز کافران هیچکس از رحمت خدا ناامید نمیشود♥️
           
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادویکم

تازه نگاهمُ به طرفش سوق دادم ریش هاش بلند شده بود و چند تاری موی سفید داخلِ شقیقه اش پیدا شده بود،یعنی اینقدر دوستم داشت!پس کتک زدنم برای چی بود!یعنی نمایشی الکی بر پا کرده؟یا واقعا دوستم داره؟کم کم سعی کردم خودم پیدا کنم و با مشکلم کنار بیام شاید خدا در این بین نگاهی به دلِ خسته ام کرد و دامنم سبز شد علی که دید کم کم دارم مثل قبل میشیم سفت و سخت به کارش چسبید تا منُ دلگرمتر کنه تازه از حلیم فروختن آمده بودم که احمد با شتاب و نگرانی وارد حیاط شد و با نفس نفس گفت سل...سلام ...ب...بریم دردش گرفته دستم بالا آوردم و گفتم باشه فهمیدم تو برو من الان پشت سرت وسایلم بردارم میام.کیفمُ برداشتم و با صدای بلند مهریُ که تو اتاق خواب بود
صدا زدم
- مهرییی، مهری مهری سریع بیرون اومد و با موهای ژولیده اش گفت هان ننه چیه، ترسیدم از خواب پریدم تند تند گفتم من میرم خونه احمد اینا، آذر دردش گرفته بمون خونه کاچی با برشتوک بپز شب علی که اومد با هم غذا ها بردارین بیارین مهری با آرومش گفت: خیلی خوب باشه دیگه نموندم بقیه حرفش بشنوم و با عجله مسیر خونه احمد در پیش گرفتم آذر هنوز تازه دردهاش شروع شده بود و به درجه‌ی سختش نرسیده بود، مجبورش کردم تو حیاط راه بره تا زایمانش راحت و زودتر بشه آذر دست تو کمر از درد گریه میکرد و همونجور که راه میرفت به جونم
غر میزد
- آخ ننه تو رو به خدا کاری کن،مگه تو قابلگی بلد نیستی ؟ چرا راحتم نمیکنی و باز شروع به هق هق میکرداشک هامُ پاک کردم و دلداریش دادم که آروم باش عزیزم این راهیه باید بری و چاره ای جز این نیست میدونستم چقدر داره دردمیکشه اما باید تحمل میکرد دو ساعت بعدش پروسه زایمانش انجام شد و در میون غش و ضعف‌های آذر دختر ریزه میزه اش به دنیا اومدآذر که کامل غش کرده بود و تو این دنیا نبود خودم لباسش رو عوض کردم و بچه زیر سینه‌اش گذاشتم تا سیر بشه، احمد با دیدنِ دخترش هی اشک به چشماش میدویدولی با سماجت پسشون میزد که مبادا به غرورِ مردونه اش لطمه بخوره.بعد از اینکه خیالش راحت شد مادر و بچه سالم هستن بیرون رفت و ساعتی بعد یه گوسفند چاق و سرحال برای قربانی کردن آمد.علی و مهری هم با کاچی و برشتوک به خونه احمد اومدن و از دیدنِ دخترِاحمد و آذر لبشون یه سره به خنده بود،علی بچه رو بغل کرد و با خنده گفت....
- ببینم خانم خوشگله من الان چی بگم بهت،میگی عمو؟ یا پدربزرگ هان ؟آذر که تازه بیدار شده بود خندید و گفت
- هیچ کدوم میگه آق علی اینجوری هم احترام گذاشته و هم برای خودش دردسر درست نکرده هممون خندیدیم و از گوشت گوسفند کباب درست کردیم و مقداریش به در و همسایه دادیم ولی ته دلِ من یه غم نهفته بود که هر وقت چشمم به علی و نوه ام میفتاد داغِ دلم تازه میشد.خیلی زود خبر به خانواده‌ی احمد رسید و خودشون رسوندن و مثل پروانه دورِ زینب که اسمه دخترِ احمد و آذر نام گرفت میگشتن،احمد که با قائد‌ چند وقتی بود خیلی رفیق شده بودن برای مهمونای شب نشینی دعوت شده بود و من خیلی معذب بودم از اینکه مجبور بودم گهگاهی در مقابلِ نگاهِ غمگینش قرار بگیرم،علی هم مثل ببرزخمی هی نگاهش بین ما در حال چرخیدن بود،بخاطر نگاه های علی خیلی تواتاق پذیرایی نمیومدم و به اتاق گذشته خودم که الان مطبخِ احمد و آذر شده بودمیرفتم و در تدارک شام کمکشون میکردم،ننه سکینه همینجور که پیازُ خورد میکردگفت نوبتی هم باشه نوبته توئه ماه صنم دست بجنبون نزدیک یه سال شد هاا،پس کی ما بچه ی علی ببینیم ؟سرم پایین انداختم و تمومه غصه های دنیا رو دلم آوار شد، من به این زن چی میگفتم اگه میفهمید دیگه توان باروری ندارم مطمئنا همین لحظه چنان قشقرقی به پا میکرد که بیا و ببین ...چون برام روشن شده بود ننه سکینه همراه با منفعتش رنگش عوض میشه و هر لحظه به یه رنگی درمیاد لبخندی زدم و گفتم
- هر چی خدا بخواد، اول میخوایم از مستاجری دربیایم تا اونموقع هم خدا بزرگه.ننه سکینه نیمچه اخمی بین ابروهای نازکش انداخت و گفت به هر حال از ما گفتن اگه میخوای مردت پایبندِ خونت بشه و سرش به آخور گرم بشه
زودتر بچه ای بیار براش میخاستم جوابش بدم که یه دختر زیبا رو وارد اتاق شد و دنبال استکان میگشت،رو به ننه سکینه گفتم: این دخترِ کی بود؟!ننه سکینه بیخیال گفت دخترِ زهراس از قوم و خیش های صاحبخانه ی احمد ایناست،احمد که رفته بود صاحبخونه اش واسه شب نشینی دعوت کنه دیده مهمون دارن همه رو با هم دعوت کرده.آهانی گفتم اما فکر و ذکرم مشغولِ کاری شد که تو ذهنم آمده بود.نمیدونستم کار درستیه یا نه، اصلا صلاح هست یا نه، اما به چشمای آبی رنگ دخترک که فکر میکردم بیشتر از انجام کارم مطمئن میشدم!الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2😢1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادودوم

فقط باید منتظره یه موقعیت خوب میشدم.آخر شب نشینی بود و همه یکی پس از دیگری خداحافظی میکردنُ
به خونه هاشون میرفتن منم داخلِ حیاط در حال شستن ظرفها بودم که قائد از اتاق بیرون اومد و قصد رفتن کرد،از کنارم که گذشت گفت
- خداحافظ ماه صنم،یه لحظه زیر لب گفتم فردا بیا میدون شهر همون پاتوق همیشگیم کارت دارم قائد سری تکون داد و رفت، سنگینیِ نگاه علی رو حس کردم
که از پنجره ی اتاق داشت نگاهم میکرد،بی توجه بهش کارم کردم تا زودتر از این حجمِ ظرف نشسته رها بشم.روز بعد بدون چرخ دستی به طرفِ پاتوق همیشگیم‌رفتم،اونقدر این چند روز خسته شده بودم که قید آش و حلیم درست کردن رو برای مدتی زده بودم!خودش بود،قائد!...لباسِ مرتب و شیکی به تن کرده بود با اون فوکلِ خوش حالتش راحت میتونست دلِ هر دختریُ به یغما ببره.تا منو دید به طرفم آمد و گفت: سلام خوبی؟اتفاقی افتاده؟ چیزی شده هان؟لبخندی زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم، قائد چشمانش اشکی شده بود و با بغضی بزرگ گفت: تووو،تو داری چکارمیکنی با من! من خودت میخواستم حالا آمدی از رنگِ چشمانِ دخترِ دیگه ای برام میگی ؟...بختِ منُ باش...
- قائد اینجوری خیالم از بابتت راحت میشه تو عین بچه‌م نباشی عینِ برادرمی، قبول کن تا این خانواده نرفتن برم کار و یه سره کنم و قرار مدارها‌ رو بزارم.لجوجانه برای اینکه مقاومت کنه و
اشک هاش نریزن سری تکون داد و گفت هر کار میخوای بکن،وقتی تو چیزی ازم میخوای نمیتونم نه بگم.لبخندی زدم و با خوشحالی مستقیم به خونه ی احمد رفتم تا پیشِ مهمون‌های صاحبخانه شون برم.‌چند روز طول کشید تا قرار مدارها گذاشته بشه و قائد و گلی (اسمِ دختره) همو پسند کنند خانواده خوبی بودن و خواسته ی زیادی از قائد نداشتن همین که سالم و کاری باشه براشون کفایت میکرد. تو این بین علی به رفت و آمدهای وقت و بی وقتم مشکوک شده بود و هی سین جینم میکرد،دلم میخاست تا همه چیز درست نشده حرفی بهش نزنم تا بعدش نگه رفتی قرار مدار با قائد گذاشتی
حالا آمدی ماس مالی میکنی بالاخره همه چیز جفت و جور شد و قرار شد دو روز دیگه ملا بیارن خطبه اشون خونده بشه پیش خودم قرار گذاشتم تا علی از سرکار آمد همه چیز بهش بگم و با هم برای عقدشون بریم اما وقتی علی با عصبانیت وارد حیاط شد فاتحه ی خودمُ خوندم.با ترس و لرز به پیشوازش رفتم تا بقچه ی خالی شده از غذاشُ از دستش بگیرم، از شانس مهری هم رفته بود پیش آذر
و تنها بودم.هر آن احتمال می‌دادم با عصبانیت به طرفم یورش بیاره و سیلیِ جانانه ای بیخ گوشم بنوازه اما برعکسِ افکارم راه کج‌کرد و لب حوض رفتُ صورتش آبی زد. نفس عمیقی کشیدم و قدمی جلوتر رفتمُ سلام کردم...
- سلام ...باز این صاحبکار لعنتی سرِ ماه که شد حقوقم کم کرد خدا لعنتشون کنه که حقِ کارگر میخورن.ناخودآگاه لبم به خنده باز شد که علی با اخم نزدیکم شدُ گفت
- چته ماه صنم! چرا میخندی ؟حرف خنده داری مگه گفتم؟لبخندم جمع کردم و سریع گرفتم
- نه نه همینجوری خندیدم، امممم، چون مثل پیرزن ها غر غر میکنی خندم گرفت.علی ابرویی بالا انداخت و به طرف خونه رفت، سیلی آهسته ای به روی لپم زدم و پشت سرش وارد اتاق شدم بعد از اینکه چای تازه دمشُ خورد گفتم
- راستی خبر داری دو روز دیگه عقدِ قائده؟همونجور که کلوچه ای در دهانش میگذاشت گفت
- نه، کیه نامزدش؟چجور یهویی قرار شد عقد کنه؟خیالم راحت که شد عصبی نیست،از شبِ شب نشینیه آذر که اون دختره گلیُ دیدم تا آخرین جلسه ی خواستگاریِ دیروزُ براش گفتم البته با کمی سانسور،بعد از حرفم علی کمی گرفته شد اما حرفی نزد و به کلمه بسلامتی اکتفا کرد.
- تو نمیایی عقدش؟
- نه تو برو من نمیتونم مرخصی بگیرم.دیگه بحث رو کش ندادم و از اینکه ماجرا رو بالاخره بهش گفتم حس خوبی بهم دست داده بود و باری سنگین از روی دوشم برداشته شد. عقدِ قائد هم بین خوشحالی ما تموم شد و قائد همراهِ خانواده گلی به شهرشون رفت تا اونجا جشنی برگزار کنند و برگردن همون جا زندگیشون شروع کنند وقتی خداحافظی میکردیم قائد چنان نگاهِ سوزناکی بهم انداخت که هیچوقت فراموش نمیکنم.رو به بهشون گفتم
- انشاالله خوشبخت بشین، قائد مراقب گلی باش ...
- چشم مراقبشم خیالم که ازشون راحت شد کادومو که یه انگشتر ظریفی بوددست گلی انداختم و ازشون خداحافظی کردم و به خونه برگشتم،از اینکه قائد بالاخره ازدواج کرد و سرسامون گرفت خیلی خوشحال بودم.بچه آذر چهار دست پا میرفت که آذر دوباره حامله شد
و با ویار سختش مراقبت از زینب براش سخت بود بیشتر اوقات خونه ما پلاس بودن و مهری از زینب کوچولو مراقبت میکرد، من سرگرم کار بودم اما همون لحظاتی که خونه بودم با جون و دل از نوه ی قشنگم مراقبت میکردم الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوسوم

صبح خیلی زود بیدار شدم تا برم دنبال کارم وقتی در حیاط باز کردم با احمد رو به رو شدم که میخواست کلونُ به صدا در بیاره با تعجب پرسیدم
- سلام خوبی ؟چی‌ شده اول صبحی
اینورا اومدی ؟احمد نفسی کشید و دستی به ریشِ نداشتش کشیدُ گفت اومدم دنبالت بریم روستای ننه بابات زدم رو دستمُ گفتم: وا برای چی ؟چیزی شده داری پنهون می‌کنی ازم؟دوباره نفسی کشید و گفت زنِ برادرِ وسطیت مثل اینکه حالش خوب نیست باید بریم دیدنشون کلافه گفتم انشاالله که خوب بشه آخه من بیام کجا ؟احمد کلافه تر از من گفت مُرده! نمیخوای بری مراسمش همون لحظه علی سر رسید و نگران به طرفم آمد،مثل همیشه که اشک هام منتظرِتلنگری بودن تا بریزن شروع به ریختن کردن، بیچاره برادرم،خدایار برادرِ وسطیم بود نمیدونم چند تا بچه الان داره
اما خیلی زنشُ دوست داشت. حالا بدون زنش چه گِلی به سر میگرفت علی گفت زود برو حاضر شو گاریچی سر کوچه منتظرِ،ببین ماه صنم من فردا میام تو الان با احمد برو مهری هم پیش آذر میره،فقط زودتر دست بجنبون سری تکون دادم و زود به داخل اتاق رفتم و در حینی که بقچه هام جمع میکردم ماجرا رو برای دخترا شرح دادم، کمی هم از پس اندازم برداشتم شاید بدردم میخورد. دو سه تای بقچه هامُ داخلِ ساکی گذاشتم
و داخلِ کوچه رفتم،احمد با قدم های بلند زودتر از من به گاری رسید و‌کنارِ گاریچی نشست.توی مسیر به این فکر میکردم که چرا احمد و علی اینقدرپریشون بودن دلم میگفت حادثه ی بدتری اتفاق افتاده، اما لحظه ای بعد اشک هامُ از روی گونه ام پاک کردمُ پیش خودم گفتم
- از این بدتر که زن داداشم مرده!!!چقدر بی رحمی تو‌ماه صنم گاریچی به دستورِاحمد با آخرین سرعت حرکت میکرد و باعث شد ظهر به روستا برسیم.جمعیتِ مردمِ روستا رو دیدم که به طرف قبرستون میرفتن،احمد رو بهم گفت من وسایلت میارم تو زودتر برو اطاعت کردم وهراسون با دو خودمُ به جمعیت رسوندم تا قبل از دفن با عروسمون خداحافظی کنم. مردم با دیدنم راه باز کردن تمومِ خانواده‌ام جمع شده بودن زودتر از همه ماه بس منو‌ دید و به طرفم اومد چند سالی میشدکه ندیده بودمش اما اصلا تکون نخورده بود انگار زندگی خداروشکر سرِ سازش باهاش داشته ماه بس شیون کنان به طرفم آمدو گفت: بدبخت شدیم
خواهر بیچاره شدیم،اون از برادرمون اینم از زن برادرِ بیچاره‌مون و شروع به گریه کردمن مثل آدم هایی که از یه کشور دیگه به جایی ناشناخته میرن مات شده بودم و به حرفاش گوش میدادم، انگار زبونشون رو نمیشناختم و بلد نبودم، ماه نسا تو سر زنون فریاد زد
- بیا خواهر بیا که خدایارمون رفته، تو خبر دار نشدی برادرت یه ساله مرده،چییی خدایار یه ساله مرده پس این کیه؟ ذهنم به سرعت در حالِ پردازشِ حرفایی شنیده شده بود و سعی داشت زودتر خودش پیدا کنه، صورتم خیس از اشک بود
اما نمیتونستم لب از لب باز کنم.توران کنارم آمد و کمکم کردبشینم رو به خواهر هام تشر زد
- چخبرتونه بیچاره رو سکته دادین چه وضعه خبردادنه! ماه بانو جان،امروز زنِ خدایار هم بعد از تحملِ بیماریش پر کشید و پیشِ برادرت رفت.بعد شروع کرد به شیون کردن دو تا دخترِ خدایار عروس شده بودن و حالا سر جنازه ی مادرشون غش کرده بودن.دو تا پسر هفت ساله و یکی پنج ساله گریه کنان دنبالِ جنازه ی مادرشون میدویدن ولی کسی گویا اصلا نمیدیدشون از شباهتشون فهمیدم بچه های برادرِ مرحومم هستن،گیوه به پا نداشتن و پای کوچکیه زخمی شد و خورد زمین حالم اونقدر بد بود که میتونستم از شدت غم کوهیُ ذوب کنم اما با همون حالم به طرف بچه ها رفتم که مردی زودتر از من به کمکشون رفت اونکه قائدِ!!! قائد پای زخمیِ برادرزاده مو بست و بغلش گرفت راهمو به طرف قبرکج‌کردم و روی قبرِ تازهِ زن داداشم که چسبیده به قبر داداشم بود شروع به گریه کردم،داداش بیچاره ام هنوز چهل سالش نشده بود.بعد از مراسم همه به سوی خونه ی برادرِ کوچکم خدامراد رفتن تا ناهار بخورن،کمی که خلوت شد با چشمانی سرخ شده از شدتِ گریه زیاد رو به خدامراد گفتم برادر این رسمش نبود منو از مرگِ برادرمون خبردار نکنی مگه من کجا بودم که نشدخبرم کنین خدامراد صدایی صاف کرد و گفت...
- ببین ماه صنم تو بعد از فوت ننه گذاشتی و رفتی من از کجا آدرست پیدا میکردم؟هر چی گشتیم ندیدیمت مجبور شدیم صبر کنیم تا شاید خبری از خودت بشه.دیدم حرفش منطقیه سکوت کردم، آخه من یادم رفته بود آدرس بهشون بدم و چون روز آخر با عروسمون دعوام شد با قهر رفتم و قید همشون زدم سرم بالا گرفتم و فین فین کنان گفتم: پس الان چطور پیدام کردین؟!این بار توران جواب داد
- عزیزِ جونم قائد آدرست پیدا کرده بود و به محض اینکه فهمید زن داداشمون به رحمت خدا رفته به ما گفت کمی صبر کنین به ماه صنم بگم،ما هم دست نگه داشتیم تا بیایی تو دلم گفتم چقدرم که صبر کردین!!! ....

ادامه داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢2
2025/08/30 22:58:16
Back to Top
HTML Embed Code: