tgoop.com/faghadkhada9/77936
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_17 ᪣ ꧁ه
قسمت هفدهم
نمی دانستم منظور مادر از این حرفها چیست اما حسی به من می گفت که حرفی ناگفته در پس این همه تعریف و تمجید نهفته است.مادرم چند تا نان را به تنور زد و پیشنهاد داد امروز نصف بیشتر نان ها را من به تنور بچسپانم، درست است که یاد گرفته بودم چگونه نان به تنور بزنم اما آتش تنور که به دست و صورتم می خورد تا عمق جانم را می سوزاند.چند تا چانه اضافی درست کردم و روی سفره نان پزی که مثل گلیم اتاقمان پراز نقش و نگار بود گذاشتم، از جا بلند شدم و همانطور که لباس های مملو از آردم را می تکاندم به آن طرف سفره رفتم و گفتم: باشه بزار بقیه اش را من به تنور میزنم.مادرم خیره به قد و قامت من، انگار که دفعه اول است من را میبیند، لبخندی زد و گفت: اوه حلیمه چقدر لباسات را پر از آرد کردی...برو برو لباس رویی را دربیار و آبی بزن تا زود خشک بشه، مهمون داریم.نگاهی به لباسم کردم، راست می گفت پر از آرد بود و چون این لباس نوتر از بقیه لباس هام بود و اصلا لباس آنچنانی دیگه ای نداشتم میبایست برم لباسم را تمیز کنم، اما مهمون؟!قدمی به سمت عقب برداشتم با تعجب گفتم: مهمون؟! کی هست؟! از کجا؟!
مادرم لبخندش پررنگ تر شد و گفت: برو کاری که گفتم بکن..غریبه نیستن، آشنا هستن اما مهمونی مهمی هست، برو لباست را بشور.ذهنم درگیر شده بود، مهمون؟! اونم آشنا؟! آخه ما توی این روستا رسم مهمون و مهمون بازی نداشتیم، یعنی قراره چی اتفاق بیافته؟!لباس روییم را دراوردم و یه لباس کهنه که زوارش در رفته بود پوشیدم و پیرهن را بردم لب چشمه و شستم و در طول شستن هیچی از اطرافم نمی فهمیدم تمام حواسم حول و حوش مهمانهایی که قرار بود بیان و من نمی دونستم برای چی هست دور میزد.جلوی خانه لباسم را چلاندم و روی بند پشتی که توی دید نبود انداختم، وارد اتاق نشیمن شدم و اتاقی را که جارو بود دوباره جارو کردم و وسایل اندک اتاق را مرتب کردم.مادر هم نان ها را پخت و داخل مطبخ آورد، خیلی دلم می خواست ازش بپرسم کی قراره خونه ما بیاد، اما نمی دونم به چه علت روم نمیشد سوال کنم.صبح با کارهای مختلف به ظهر و ظهر هم به شب رسید، سر شب بابا خسته و کوفته از سر زمین اومد اما یه شور و شوق پنهانی در جریان بود، همیشه اتاقمون با یه فانوس روشن میشد و امشب پدرم امر کرد که فانوس دیگه ای که داخل انباری بود را نفت کنن و اونم روشن کنن و این نشان میداد مهمونی که قرار بیاد برای بابا هم عزیز هست.توی تاریکی به طرف آغل می رفتم تا ببینم مثل هر شب در آغل بسته است یانه؟ که مادرم مثل یک روح سرگردان در تاریکی دستم را چسپید و به سمت مطبخ کشاند وگفت: مهمونا دارن میان، تو حق نداری از اینجا بیرون بیایی مگر اینکه ما صدات بزنیم.حرکت مادر در تاریکی منو ترسونده بود و همانطور که قلبم به شدت میزد آب دهنم را قورت دادم و سرم را تکان دادم، خواهر کوچکم و دو تا برادرام که تا ان موقع من را نگاه می کردند دنبال مادر رفتند و بعد از لحظاتی صدای همهمه ای که نشان از آمدن میهمانها میداد به گوشم رسید..
لحظات به کندی می گذشت، خودم را با هر چی سرگرم می کردم، اما باز هم ذهنم درگیر مهمان هایی بود که داخل اتاق کناری نشسته بودند.نمی دانم چقدر گذشت شاید نیم ساعت بیشتر بود که مادرم با سبدی پر از تخم مرغ در حالیکه صورتش از شادی می درخشید داخل مطبخ شد، تخم مرغ ها را کناری گذاشت و گفت: اینا را برای تو آوردند، حالا چادرت را بپوش و همراه من بیا.قلبم به شدت هر چه تمام میتپید، همانطور که چادرم را سر می کردم گفتم: ننه، میهمانها کی هستن؟! من برای چی باید بیام.مادر در اتاق نیمه تاریک چشم غره ای بهم رفت و گفت: نپرس...پشت سر من بیا بالاجبار پشت سر مادرم رفتم و در پناه مادر وارد اتاق شدم و اونجا بود که متوجه شدم مهمان ها کسی جز عمو و زن عمو و پسر بزرگ عموم با ملای روستا نیستند.با ورودم به اتاق همه نگاه ها به سمتم چرخید، آهسته سلام کردم و با به به و چه چه جواب سلامم را دادند، پدرم همانطور که لبخند میزد اشاره به جای خالی که بین زن عمو و پسر عموم بود کرد و گفت: حلیمه برو اونجا بشین..با تعجب گفتم: اونجا؟!آخه سابقه نداشت ما دخترا کنار یک پسر نامحرم هر چند که پسر عمو باشه بنشینیم.پدرم بار دیگه لبخندی زد و گفت آره بشین.امر پدرم را اطاعت کردم و با نشستن من قفل زبان ملا هم باز شد و شروع کرد،عباراتی را که شبیه به آیات قران بودند خواند، من نفهمیدم چه شد فقط متوجه شدم که به من اشاره کردند بگویم بله و با بله گفتن من صدای کِل کشیدن زن عمو و مادرم بلند شد..
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77936