tgoop.com/faghadkhada9/77935
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_16 ᪣ ꧁ه
قسمت شانزدهم
مادرم مثل کودکی نوپا،بدن نحیف و ریزه میزه ام را بغل کرد و مرا از انباری بیرون برد،سرم را در آغوش مادر پنهان کردم، انگار که امن ترین جای دنیا را به من داده بودند و فقط از گوشه چشم پدرم را دیدم که کنار در انباری کز کرده بود و مانند مجسمه ای سنگی حرکات مادر و من را نظاره می کرد.مرجان و مارال با چشم های آبی شیشه یشون به من نگاه می کردند و به دنبال مادر روان شدند و مادر مرا داخل اتاق نشیمن برد و کنار دیوار بر زمین گذاشت و متکایی پشت شانه هایم قرار داد و اصرار داشت که بخوابم...اما من دوست داشتم هنوز در آغوش مادر باشم، کنار دیوار نشستم و سرم را روی زانوی مادر گذاشتم و بریده بریده گفتم: م..م...مامان ما دخترا چرا اینقدر بدبختیم؟! چ...چ...چرا برای درس خوندن اینقدر باید زجر بکشیم؟!چرا محبوبه باید زود ازدواج کنه، اونم با یکی مثل منصور و بعد سرم را بالا گرفتم و با چشم هایی مملو از اشک خیره در چشم های خیس مادرم شدم و ادامه دادم: هیچ می دونی محبوبه چه سختی ها داره میکشه؟! اصلا میدونی محبوبه بیچاره را توی انباری جا دادن؟! می دونی اونجا باید مثل یه خدمتکار....مادر نگاهی به پشت سرش کرد که یک وقت بابا نباشد و دستش را روی بینی اش قرار داد و گفت: هیس!! این حرفا را نزن، مگه دلت دوباره کتک می خواد؟! اول به فکر خودت باش، فعلا درباره هیچی حرف نزن...بینی ام را بالا کشیدم و گفتم: آخه دلم می سوزه...محبوبه خیلی بدبخته...مادرم که انگار یاد خاطرات خودش افتاده بود بغض فرو خورده اش را شکست و همانطور که قطرات اشک روی گونه های سفیدش جاری می شد گفت: رسم این روستا...رسم این روزگار همینه...می خوای از درد دلهای خودم برات بگم تا بفهمی که محبوبه خیلی هم خوشبخته؟!.مثل کودکی که با اشتیاق می خواهد قصه ای هیجان انگیز بشنود
سرم را تکان دادم و گفتم: آره بگو...مادر که انگار می خواست برای ساکت کردن من به هر حربه ای دست بیاندازد شروع به گفتن کرد...
مادرم همانطور که خیره در چشمان مارال ومرجان بود و با یک دستش سر مرا نوازش می کرد آهی کشید، آهی که حاکی از غصه های فرو خوردهٔ سالیان سال بود.مادرم نفسش را محکم بیرون داد و گفت: هنوز بچه بودم، دست چپ و راستم را درست نمی شناختم که عادت به کارهای سخت سخت که گاهی برای بزرگترها هم طاقت فرسا بود، کردم.آنزمان نه درسی بود و نه مدرسه، یعنی تازه راه افتاده بود، اما دخترها را نمی فرستادند، مردم تازه انقلاب کرده بودند و پای درس و مدرسه به روستاها هم کشیده شده بود، اما انگار رفتن به مدرسه برای دخترها جرم محسوب می شد.سرم را بالا گرفتم و همانطور که به خط و شکن چهره مادر خیره شده بودم گفتم: مامان شما چند سالتونه لبخند کمرنگی زد و گفت: اگه بگم حساب سن و سالم از دستم رفته خنده ات نمیگیره؟!خنده ریزی کردم و گفتم: یعنی اینقدر سنتون بالاست؟!مادرم اه کوتاهی کشید و گفت: فک کنم تازه پنجاه سالم شده شایدم سنم کمتر باشه....دستی روی گونه مادرم کشیدم وگفتم: بمیرم برات مامان! من فکر میکردم بیشتر از این سن داری...مادرم که انگار صدای منو نمی شنوه و غرق در خاطرات قبلش بود گفت: چه زندگی سختی داشتیم، صبح زود از خواب بیدار میشدیم، چه سوز و سرما بود و چه گرمای تابستان، هیچ توفیری نمی کرد، اول گوسفندان را می دوشیدیم و بعد دنبال هیزم به تل و کوه و بیابان میزدیم و بعد از جمع کردن هیزم نوبت پختن نان میشد، نان ها را که می پختیم دوباره به کوه میزدیم برای جمع کردن سبزی های مختلف و جالب اینجا بود که هر فصل سبزی های خاص خودش را داشت و برکت از صحرا و کوه
می بارید و هیچ وقت نبود که ما از این بابت بیکار باشیم.
مادرم زن زحمتکشی بود و سعی می کرد ما را از کودکی آنچنان بار بیاورد که هر لحظه آماده ازدواج باشیم، پدرم هم مردی پرکار بود، اما زمانه طوری بود که دخلمان به خرجمان نمی رسید و خانواده به هر طریقی شده میبایست از شر بچه های قد و نیم قد خلاص شود و به این می گفتند زندگی...یادم هست نزدیک ده سال داشتم، کمی هیکلم درشت بود و بیشتر از سنم نشان می داد همراه مادرم مشغول پختن نان بودیم.مادرم آتش تنور را تنظیم کرد و به من اشاره کرد تا چانه نان را آماده کنم و متوجه شدم که با چشم و ابرو به خواهر کوچکم اشاره می کند که تنهایمان بگذارد.
من در عالم خود به خمیر بی جان،جان می دادم و به آن شکل میدادم.مادر هر چانه ای را که از من میگرفت کلی قربان صدقه ام میرفت و از طرز چانه گرفتنم تعریف می کرد، من با تعجب تعریف ها و قربان صدقه هایی را که تا به حال نشنیده بودم،گوش میکردم و
#ادامه_دارد..
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77935