FAGHADKHADA9 Telegram 77947
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد و‌ سی و سه

منصور به سویش نگاه کرد، لحظه‌ ای ساکت و بی‌ حرف. اما پیش از آنکه چیزی بگوید، راضیه که از شدت خشم صورتش سرخ شده بود، نگاه تندی به پرستو انداخت و گفت آخ عزیزم، تو هم فریب این حرف‌ ها را خوردی؟
هر کسی که تازه گیتار یاد می‌ گیرد، آهنگ «سلطان قلب‌ ها» را میزند. چون هم ساده‌ است، هم معروف!
و اصلاً هم نیازی نبود خاطراتی را که سال‌ هاست دفن شده‌ اند، اینگونه بیرون بکشی. برادرم حالا با عشق واقعی زندگی‌ اش ازدواج کرده.
بهتر است تو هم بیش از این خودت را خسته نسازی. برو، برای خودت کسی را پیدا کن، قبل از آنکه برای همیشه در خانه بمانی.
چهرهٔ پرستو سرخ شد. لحظه‌ ای چنان به سوی راضیه هجوم برد که گویی میخواست با خشمش خفه‌ اش کند، اما پیش از آنکه به او برسد، صدای ضربهٔ سیلی محکمی در هوا پیچید.
همه ساکت شدند. چشمان حیرت‌ زده به سوی مادر منصور چرخید، که با چهره‌ ای سخت و آمیخته به خشم، مقابل پرستو ایستاده بود.
پرستو خواست چیزی بگوید، که سیلی دوم هم به صورتش نشست. مادر منصور این‌ بار با صدایی بلند، که بغض و خشم را در خود می‌ فشرد، گفت زن احمق! تا امروز بخاطر نواسه ‌ام خاموش ماندم. هر بدی که کردی، گفتم مادر نواسه ام است، حرفی نزدم. اما امروز از حد گذشتی. اصلاً تو اینجا چی می‌ کنی؟ با کدام روی آمده‌ ای؟
مگر تو نبودی که بخاطر رفتن به خارج، پسر را گرفتی و از خانهٔ شوهرت فرار کردی؟
حالا چطور جرأت کردی دوباره داخل این خانه شوی؟
اشاره‌ ای به بهار کرد و ادامه داد پسر من حالا مثل ماه، یک خانم دارد! این خاطرات کثیف که تو زنده می‌ کنی، با آمدن بهار، برای همیشه دفن شده‌ اند پس گمشو و از اینجا برو بیرون!
پرستو که از ضربه ‌ها و توهین‌ ها در خود می‌ پیچید، لب‌ هایش را با پوزخندی لرزان خنداند و گفت فراموش کرده؟
پس چرا پسرت با دیدن گیتار اینطور خاموش شد؟
یکبار به چهرهٔ پسرت ببین بعد میفهمی چقدر فراموش کرده!
بعد با خشونت دست یوسف را گرفت و گفت زود باش، برویم!
دروازه به شدت بسته شد. صدای قدم‌ های‌ شان در حویلی پیچید و ساکت شد.
همهٔ مهمان ‌ها بهت‌ زده ساکت نشسته بودند. هوا سنگین شده بود. کسی حرفی نمیزد. سکوت همچون پرده ‌ای سنگین روی فضای خانه افتاده بود.
در میان آن همه خاموشی، بهار با لبخندی آرام بلند شد، دست ‌هایش را به هم کوبید و با لحنی آرام ولی پر از زندگی گفت ای وای، چی شد؟ چرا اینقدر ساکت شدید؟
بلند شوید برقصید مثلاً تولد شوهر عزیزم است.

ادامه دارد ....الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3



tgoop.com/faghadkhada9/77947
Create:
Last Update:

بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد و‌ سی و سه

منصور به سویش نگاه کرد، لحظه‌ ای ساکت و بی‌ حرف. اما پیش از آنکه چیزی بگوید، راضیه که از شدت خشم صورتش سرخ شده بود، نگاه تندی به پرستو انداخت و گفت آخ عزیزم، تو هم فریب این حرف‌ ها را خوردی؟
هر کسی که تازه گیتار یاد می‌ گیرد، آهنگ «سلطان قلب‌ ها» را میزند. چون هم ساده‌ است، هم معروف!
و اصلاً هم نیازی نبود خاطراتی را که سال‌ هاست دفن شده‌ اند، اینگونه بیرون بکشی. برادرم حالا با عشق واقعی زندگی‌ اش ازدواج کرده.
بهتر است تو هم بیش از این خودت را خسته نسازی. برو، برای خودت کسی را پیدا کن، قبل از آنکه برای همیشه در خانه بمانی.
چهرهٔ پرستو سرخ شد. لحظه‌ ای چنان به سوی راضیه هجوم برد که گویی میخواست با خشمش خفه‌ اش کند، اما پیش از آنکه به او برسد، صدای ضربهٔ سیلی محکمی در هوا پیچید.
همه ساکت شدند. چشمان حیرت‌ زده به سوی مادر منصور چرخید، که با چهره‌ ای سخت و آمیخته به خشم، مقابل پرستو ایستاده بود.
پرستو خواست چیزی بگوید، که سیلی دوم هم به صورتش نشست. مادر منصور این‌ بار با صدایی بلند، که بغض و خشم را در خود می‌ فشرد، گفت زن احمق! تا امروز بخاطر نواسه ‌ام خاموش ماندم. هر بدی که کردی، گفتم مادر نواسه ام است، حرفی نزدم. اما امروز از حد گذشتی. اصلاً تو اینجا چی می‌ کنی؟ با کدام روی آمده‌ ای؟
مگر تو نبودی که بخاطر رفتن به خارج، پسر را گرفتی و از خانهٔ شوهرت فرار کردی؟
حالا چطور جرأت کردی دوباره داخل این خانه شوی؟
اشاره‌ ای به بهار کرد و ادامه داد پسر من حالا مثل ماه، یک خانم دارد! این خاطرات کثیف که تو زنده می‌ کنی، با آمدن بهار، برای همیشه دفن شده‌ اند پس گمشو و از اینجا برو بیرون!
پرستو که از ضربه ‌ها و توهین‌ ها در خود می‌ پیچید، لب‌ هایش را با پوزخندی لرزان خنداند و گفت فراموش کرده؟
پس چرا پسرت با دیدن گیتار اینطور خاموش شد؟
یکبار به چهرهٔ پسرت ببین بعد میفهمی چقدر فراموش کرده!
بعد با خشونت دست یوسف را گرفت و گفت زود باش، برویم!
دروازه به شدت بسته شد. صدای قدم‌ های‌ شان در حویلی پیچید و ساکت شد.
همهٔ مهمان ‌ها بهت‌ زده ساکت نشسته بودند. هوا سنگین شده بود. کسی حرفی نمیزد. سکوت همچون پرده ‌ای سنگین روی فضای خانه افتاده بود.
در میان آن همه خاموشی، بهار با لبخندی آرام بلند شد، دست ‌هایش را به هم کوبید و با لحنی آرام ولی پر از زندگی گفت ای وای، چی شد؟ چرا اینقدر ساکت شدید؟
بلند شوید برقصید مثلاً تولد شوهر عزیزم است.

ادامه دارد ....الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9

BY الله رافراموش نکنید


Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77947

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Hui said the time period and nature of some offences “overlapped” and thus their prison terms could be served concurrently. The judge ordered Ng to be jailed for a total of six years and six months. The visual aspect of channels is very critical. In fact, design is the first thing that a potential subscriber pays attention to, even though unconsciously. The public channel had more than 109,000 subscribers, Judge Hui said. Ng had the power to remove or amend the messages in the channel, but he “allowed them to exist.” The administrator of a telegram group, "Suck Channel," was sentenced to six years and six months in prison for seven counts of incitement yesterday. While some crypto traders move toward screaming as a coping mechanism, many mental health experts have argued that “scream therapy” is pseudoscience. Scientific research or no, it obviously feels good.
from us


Telegram الله رافراموش نکنید
FROM American