tgoop.com/faghadkhada9/77949
Last Update:
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد و سی و پنج
پارت هدیه❤️
صدایش لرزید، اما نه از ترس، از فشرده شدن احساساتی که سال ها فرو خورده بود و ادامه داد تو باعث شدی من از چیزی که بودم، کاملاً دور شوم. می خواستم برایت همان زنی باشم که دوست داری. خودم را شکستم، عوض کردم، رنگ باختم…
فکر کردم اگر شبیه او شوم، دوستم خواهی داشت.
لحظه ای سکوت کرد، نفسش را بلعید و دوباره گفت ولی حالا فهمیدم وقتی اینگونه شدم، تو را نه به امروز، که به دیروز بردم.
نفهمیدم که ناخواسته کاری کردم، تا شوهر من به یاد زن اولش بیفتد…
چشمانش پر از اشک شد. بغض گلویش را فشار داد. سکوت میان شان آنقدر سنگین شد که صدای شکسته شدن گیتار، باز در ذهن شان تکرار شد…
اشک هایش را با پشت دست پاک کرد، اما بغض هنوز گلویش را می فشرد. صدایش میلرزید وقتی گفت وقتی او را فراموش نکرده بودی چرا مرا وارد زندگی ات کردی؟
وقتی هنوز به او فکر می کنی چرا این احساس را در دلم کاشتی که دوستم داری؟
نگاهش را به چشمان منصور دوخت. آن نگاه زخمی، منصور را از درون می لرزاند.
لب زد دلت برایم سوخت؟
مردمک چشمان منصور لرزید. حرفی نداشت که بگوید، و همین سکوت، تیر خلاص بود.
بهار صدایش را کمی بالا برد، کلماتی که روزها در دلش تلنبار شده بودند، حالا چون سیلی، جاری شدند که گفت بخاطر اینکه مرا از زیر دست و پای پدرم نجات بدهی با من ازدواج کردی؟
ناگهان، خنده ای تلخ و پر از درد بر لبانش نشست. قهقه ای که مثل چاقو، فضا را برید و شمرده شمرده گفت نخیر! ازدواج؟ نه… تو مرا خریدی!
چون همان مرد مهربانی بودی که همه از تو تعریف می کردند، همان که همیشه دست گیر بود با این کارت خواستی مهربانتر باشی..
دستانش را لای موهایش برد. موها را محکم کشید، طوری که می خواست این رنگ و این ظاهر را از خودش جدا کند.
و مثل دیوانه ها زمزمه کرد ترسیدم تو را از دست بدهم… اگر تو ترکم میکردی بیکَس می شدم…
جایی برای رفتن نداشتم تو آخرین شانه ای بودی که برایم مانده بود فکر می کردم اگر کنارم باشی، دیگر هیچ چیز مرا نمی ترساند ولی حالا… حالا تو اینجا هستی، کنارم هستی اما من خودم را از همیشه تنهاتر حس می کنم.
سکوتی تلخ بین شان افتاد. صدای بهار مثل آوای زخمی در فضا پیچید که گفت کاش دلت برایم نمی سوخت، منصور…
کاش همان جا می ماندم، در خانه ای که پدرم با مشت و لگد برایم ساخته بود… لااقل کنارش، هیچوقت اینطور ناامید نبودم… هیچوقت با این همه بی ارزشی به خودم نگاه نکرده بودم.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ادامه اش فردا شب ان شاءالله
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77949