Telegram Web
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی‌_و_هفتم_رمان [وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] یک هفته از اون شب گذشته بود. امید هنوز تو خودش بود. باهام حرف نمی‌زد، فقط گاهی وقتا بی‌صدا نماز می‌خوند... و گاهی هم سر همون سجاده، اشک می‌ریخت. هیچی بهم نمی‌گفت، خودش می‌رفت توی اتاق، درو می‌بست و به تنهایی…
#پارت_سی‌_و_هشتم_رمان

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

با سوره‌هایی که برای امید خونده بودم، حالش روز به روز بهتر می‌شد. فضای خونه‌مون رنگ آرامش گرفته بود. دیگه اون آدمِ عصبی و خسته‌ی چند ماه پیش نبود... مهربون‌تر شده بود، آروم‌تر. حالا چند ماهی می‌شد که حتی یک بار هم باهام تندی نکرده بود. دست بلند نکرده بود، صدای‌شو بالا نبرده بود.

هر چی از دستش برمی‌اومد، با عشق انجام می‌داد.

تو دل خودم می‌گفتم:
«اللهم لك الحمد کما ینبغی لجلال وجهك و لعظیم سلطانك»
خدایا شکرت...

تصمیم گرفتیم بریم دکتر. شاید دیگه وقتش بود برای داشتن فرزند تلاش کنیم. امیدم آروم‌آروم به این فکر افتاده بود که پدر بشه... چه رؤیای زیبایی!

من هم، هر عصر جمعه، می‌نشستم زیر بارون‌های ریز بهاری، سجاده‌م رو پهن می‌کردم و با دل شکسته، نماز می‌خوندم.
نماز تهجد، نماز حاجت، دعا...
اما...
هنوز هم دعاهام مستجاب نمی‌شد.

گاهی رو به آسمون می‌گفتم:
ـ خدایا مگه من چی کار کردم؟ چرا نمی‌شنوی؟ چرا بچه نمی‌دی؟ نکنه گناهی ازم سر زده که نمی‌دونم؟ نکنه یه جای کارم میلنگه؟

اما یه آیه مدام تو گوشم نجوا می‌کرد:
«وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ»
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، ولی آن چیز برایتان خیر باشد...

با خودم می‌گفتم شاید وقتش نرسیده. شاید قراره یه معجزه توی زمان خاصی اتفاق بیفته. فقط باید ادامه بدم...

الحمدلله، حداقل مشکلات زندگی‌مون کمتر شده بود. خدا درِ رحمت رو از یه‌جای دیگه بهمون نشون داده بود. چون مستأجر بودیم، هر سال باید خونه عوض می‌کردیم. ولی امسال، یه خونه‌ی نوساز توی روستا پیدا کردیم... بزرگ، تمیز و خوش‌ساخت. فقط یه مشکل داشت: آب و برق هنوز نیومده بود. برای همین ارزون بود، ولی ما پذیرفتیم.

اسباب‌کشی کردیم و تصمیم گرفتیم زندگی‌مون رو از نو بسازیم، با نیتی تازه، دلی تازه، و ایمانی تازه.
همون روزهای اول امید نشست روبه‌روی من و گفت:

ـ یسرا، بسه دیگه... این همه معصیت و بی‌راهه... وقتشه عوض بشم.

و شد. واقعاً تغییر کرد.
دیگه سمت خونه‌ی مادرش نمی‌رفت. دیگه پای دوستای بد وسط نبود. دیگه بوی شب‌نشینی نمی‌اومد. همه‌چی کم‌کم بوی بهشت می‌گرفت.

با هم می‌رفتیم بیرون، جاهای تفریحی، پارک، کوه، حتی زیارت. یه زندگی معمولی، ولی با دلی که به نور قرآن بسته بودیم.

منم تو کلاس‌های آنلاین حفظ قرآن، پیشرفت زیادی کرده بودم. کلی شاگرد داشتم، هرکدوم دلسوزتر و مشتاق‌تر از اون یکی.
ماشاءالله، درس می‌خوندن، تلاوت می‌کردن، قلب‌هامون با هم گره خورده بود.
اون‌قدر خوب پیش رفته بودم که امسال، باز هم از طرف موسسه‌مون، به عنوان بهترین مربی قرآن انتخاب شدم. قرار بود مدیر موسسه مدرک «مربی نمونه سال» رو بهم بده.

درس‌هامم خوب بود. هر روز به خودم می‌گفتم:
«وَفِي ذَٰلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ»
در این میدان باید رقابت کرد...

زندگی هنوز هم سختی‌هایی داشت، اما سختی‌ها وقتی با قرآن همراه بشن، شیرین می‌شن...

إن‌شاءالله ادامه دارد...

@jannat_adn8 ♥️🦋
13👍3🕊2
بسم الله الرحمن الرحیم 🌿
4🕊2
و لقد مرت علي ليال ثقيلة من شدتها كنت أبكي حتى تتورم عيناي ، ولا أشعر بنفسي عندما يأخذني النوم ، والله إنني من ثقلها كنت أكتم نفسي قائلاً " لن يأتي الصباح إلا و أنت بين يدي الله " ، و الآن بعد أن أصلح الله كل شيء بطريقة مدهشة و الله إنني مهما أنت علي الدنيا أقول لنفسي إنَّ الله الذي لطف بي سابقاً لن يتركني اليوم ، و هذا ما كان يحدث فعلاً ، إنَّ الله أعظم من أن يفلتنا ونحن في أشد الحاجة إليه

"شب‌های سختی را پشت سر گذاشتم که از شدت سختی چشمانم
از گریه ورم میکرد و تا وقتی خوابم میبرد، اصلاً متوجه خودم
نمیشدم. به خدا قسم آنقدر فشارش طاقت‌فرسا بود که با خودم
میگفتم: «صبح نخواهد شد مگر اینکه در پیشگاه خدا باشم.»
اما حالا که خداوند همه چیز را به شیوهای شگفت‌انگیز درست
کرده، هرچه در این دنیا بر من بگذرد، به خود میگویم: «پروردگاری
که پیش از این به من لطف کرد، امروز هم مرا رها نمیکند.» و واقعاً
هم همینطور شده است. خداوند بزرگتر از آن است که ما را در
سخت‌ترین لحظات نیازمان تنها بگذارد
."

@jannat_adn8 ♥️🦋
5🥰1🕊1
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی‌_و_هشتم_رمان [وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] با سوره‌هایی که برای امید خونده بودم، حالش روز به روز بهتر می‌شد. فضای خونه‌مون رنگ آرامش گرفته بود. دیگه اون آدمِ عصبی و خسته‌ی چند ماه پیش نبود... مهربون‌تر شده بود، آروم‌تر. حالا چند ماهی می‌شد که حتی…
#پارت_سی‌_و_نهم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

سه ماه بعد...

هوا سوز بدی داشت. خونه کنار کوه و دشت بود و سرمای استخون‌سوزش دل هر کسی رو می‌لرزوند. گاز نداشتیم. فقط یه هیتر کوچیک بود که اونم بیشتر از اینکه گرم کنه، دلخوشی می‌داد. دستام از شدت سرما یخ کرده بودن، پاهام کرخت بودن و مفصل‌هام تیر می‌کشیدن. اما باز با خودم می‌گفتم:
«بعد از هر سختی، آسانی‌ست...»
و به قول خداوند، همین امیدو داشتم.

گاز کپسول تموم شده بود، هیتر هم از کار افتاده بود. گرسنگی از یه طرف فشار می‌آورد، سرما از یه طرف. بدنم بی‌رمق شده بود و دستام از ضعف می‌لرزیدن. چشم‌به‌راه امید بودم. گفتم حتماً که می‌دونه، با خودش چیزی میاره.

ساعت حدود ده شب بود که صدای موتور امید توی کوچه پیچید. با دل‌نگرانی دویدم در رو باز کردم. چشمم افتاد به دستاش… اما هیچی نیاورده بود.

– یسرا: «امید...»
– امید: «جونم؟»
– یسرا (با صدای لرزون): «تو که می‌دونستی گاز نداریم... می‌دونستی چیزی برای خوردن نیست... چرا چیزی نیاوردی؟ از دیروز هیچی نخوردم، حالم داره بد می‌شه...»

امید با تعجب و ناراحتی گفت:
– «ای وای یسرا، به خدا یادم رفت! صبر کن الان می‌رم برات یه چیزی می‌گیرم...»
و با همون عجله سوار موتور شد و رفت.

یک ساعت بعد برگشت. دستاش پر بود از خوراکی. انگار دنیا رو بهم داده باشن! سریع سفره رو انداختم و هر چی آورده بود، با اشتها شروع کردم به خوردن. احساس می‌کردم دوباره جون گرفتم. امید فقط نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد.

– یسرا (با دهانی پر): «چرا بهم می‌خندی؟ آدم از گرسنگی داره می‌میره، خنده داره؟!»
– امید (با خنده بلند): «یه جوری غذا می‌خوری انگار چند ساله هیچی نخوردی، تپلی من! چقدر چاق شدی، چاقولوی خانم!»

چشم‌هامو ریز کردم و گفتم:
– «چی می‌گی تو؟! من اصلاً هم چاق نیستم! تازه، خیلی هم خوش‌اندامم. می‌خوای بخوا، نمی‌خوای نخواه!»

– امید (شوخی‌کنان): «نه دیگه، اینطوری نمیشه! زن منی، باید یه کم رژیم بگیری فسقلی خانم!»

– یسرا: «اهههه! نگو فسقلی! من الان بیست سالمه. دیگه بچه نیستم!»
– امید (با لبخند شیرین): «ولی من که از سیزده‌سالگی بزرگت کردم... هر چقدر هم بزرگ بشی، برای من همون فسقلی دوست‌داشتنی می‌مونی!»

لحظه‌ای سکوت شد. نگاهش پر از مهربونی بود.

– امید: «راستی فردا جمعه‌ست. می‌خوای ببرمت یه جای قشنگ؟ یه پیک‌نیک، کلی خوراکی، کلی خنده...»
– یسرا (با ذوق): «آره بخدا! دلم لک زده برای یه تفریح. بریم تخت جمشید... یا حتی پارک نماز! اون‌جا هم خیلی قشنگه...»

– امید (با لبخند): «هر جا تو بخوای، می‌برمت فسقلی خانم...»

@jannat_adn8 ♥️🦋
6👍1
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی‌_و_نهم [ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] سه ماه بعد... هوا سوز بدی داشت. خونه کنار کوه و دشت بود و سرمای استخون‌سوزش دل هر کسی رو می‌لرزوند. گاز نداشتیم. فقط یه هیتر کوچیک بود که اونم بیشتر از اینکه گرم کنه، دلخوشی می‌داد. دستام از شدت سرما یخ کرده…
#پارت_چهلم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

شب شده بود. سرمای زمستون پشت پنجره‌ها زوزه می‌کشید، ولی دل من با بودن امید گرم بود. نشسته بودیم کنار هم. فیلمی به اسم «ملی و راه‌های نرفته‌اش» رو خیلی‌ها تعریف کرده بودن. منم کنجکاو شدم و دانلودش کردم.
فیلم که شروع شد، کم‌کم حالم عوض شد...
صحنه‌ها شبیه خاطراتی بود که سال‌هاست توی ذهنم خاک خورده، ولی فراموش نشده بودن. انگار یکی اومده بود و گذشته‌ی منو روی پرده‌ی تلویزیون کشیده بود.

اشک‌هام بی‌صدا ریختن... اما زود تبدیل شدن به هق‌هق. امید که تا اون لحظه سرگرم فیلم بود، نگران شد. سمت من برگشت.

– امید: «هی! چی شده دختر؟ چرا گریه می‌کنی عزیز دلم؟»
– یسرا: «هیچی... فقط این فیلمه خیلی شبیه زندگی خودمه. واسه همین دلم گرفت.»

– امید: «کجاش شبیه زندگی توئه؟»
– یسرا: «همین که... تو هم یه روزی برام پسر خوبی بودی. ولی شب‌هایی رو یادمه که با مشت‌هات، نه فقط بدنمو، که قلبمو له کردی. هنوز فراموش نکردم چند بار غرورمو شکستی…»

امید نفس عمیقی کشید. سرشو انداخت پایین.

– امید: «هوف... یسرا، این‌طوری نگو. بخدا هنوز عذاب وجدان دارم. اون موقع‌ها اصلاً خودم نبودم... مادرم با رفتارهاش، اون گناه‌هایی که دور و برم بودن، منو تبدیل کرده بودن به یه آدم دیگه... یه آدم که خودشم از خودش می‌ترسید. اما الان فرق کرده. الان... با تمام وجود دوستت دارم. فقط همینو بدون. لطفاً دیگه اون روزا رو یادم نیار...»

حرفاش مثل مرهمی بود که روی زخم‌های کهنه‌م نشست. همون شب، بی‌هیچ بحثی، گذشت الحمدلله
و فردا صبح... با کلی خوراکی و شور و شوق، زدیم بیرون.

اون روز، بهترین روز زندگیم شد.
پر از خنده، پر از هوای تازه، پر از انگیزه‌ی نو.
با خودم گفتم: «خدایا... این‌همه خوشی، این‌همه آرامش، محاله محاله محاله...»

لبخندای امید، برام واقعی شده بودن. دیگه اون نگاه پر از شک و بی‌اعتمادی توی چشمش نبود. جاشو یه عشق قشنگ گرفته بود.

وقتی برگشتیم خونه، امید آروم گفت:

– امید: «یسرا... یه چیزی بگم؟»
– یسرا: «جونم؟»
– امید: «وقتی کنارت هستم، دلم یه جوری آروم می‌گیره که توصیفش سخته. خونه‌مون با تو بوی بهشت می‌ده. وقتی می‌رم خونه‌ی مامانم، بوی دود، بوی مشروب، بوی گناه پر کرده همه‌جا رو... ولی کنار تو... فقط آرامشه. تو خیلی خوبی یسرا... خیلی.»

لبخند زدم. دلم لرزید.
آره... امید تغییر کرده بود.
و من...
شکر کردم خدایی رو که می‌تونه حتی دل‌های شکسته رو دوباره بند بزنه.

@jannat_adn8 ♥️🦋
14🕊1
وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوب.

أحيوا سنة التكبير..

@jannat_adn8 🌿🌸
3🕊1
بسم الله الرحمن الرحیم 🌿
2🕊1
نظریه نامحبوب:

اینستاگرام از مخرب‌ترین چیزهایی هست که آدم می‌تونه ازش استفاده کنه.
صبح تا شب روایت‌های غیرواقعیِ مردم از زندگی‌هاشون رو می‌بینی ، و به‌ طرزِ فاجعه‌ آمیزی ازشون الگو می‌گیری و به‌ قدری در توهم غرق می‌شی که اصلاً یادت می‌ره خودت کی هستی ، چی هستی ، کجا هستی ، باید چیکار کنی.

@jannat_adn8 ♥️🦋
👍123🕊1
ابن‌حجر رحمه‌الله در کتاب فتح‌الباری نقل کرده است که مردی از امام حسن بصری رحمه‌الله درباره‌ی این آیه‌ی قرآن سوال پرسید:

﴿رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ﴾
«پروردگارا! از همسران و فرزندانمان روشنی چشم نصیبمان فرما».

پرسید: قُرَّةُ أَعْيُن چیست؟
آیا منظور دنیا است یا آخرت؟
حسن بصری پاسخ داد: بلکه در دنیاست...
و سپس ادامه داد: به خدا قسم قُرَّةُ أَعْيُن آن است که بنده، طاعت خدا را در فرزند خود ببیند؛
و هیچ چیز برای چشم مؤمن روشنی‌بخش‌تر از این نیست که محبوبش را در حال بندگی خدا ببیند».

@jannat_adn8 ♥️🦋
👏42👍2
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_چهلم [وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] شب شده بود. سرمای زمستون پشت پنجره‌ها زوزه می‌کشید، ولی دل من با بودن امید گرم بود. نشسته بودیم کنار هم. فیلمی به اسم «ملی و راه‌های نرفته‌اش» رو خیلی‌ها تعریف کرده بودن. منم کنجکاو شدم و دانلودش کردم. فیلم که شروع…
#پارت_چهل_و_یکم

[سه ماه بعد...]

سه ماهی می‌شد که با خانواده‌ی امید قهر بودیم. امید، دلش حسابی برای خانواده‌اش تنگ شده بود. یه روز اومد پیشم و گفت:
– یسرا، بیا یه شیرینی و کادویی بخریم، بریم آشتی کنیم.
منم مخالفتی نکردم. رفتیم خونه‌شون، چند ساعتی نشستیم، تا ساعت ۹ شب اونجا بودیم و بعد برگشتیم خونه.

امید یه کار جدید پیدا کرده بود. قرار بود با سه‌تا از برادرهاش تو یه انبار میوه‌فروشی مشغول به کار بشن.

صبح زود، حدود ساعت ۷، بیدارش کردم. براش صبحونه حاضر کردم. امید با لبخند رفت سر کار و منم با خیال راحت خونه رو جمع‌وجور کردم. بعدش نشستم و قرآن خوندم...
وقتی دور تا دور خونه رو نگاه کردم، لب‌هام ناخودآگاه زمزمه کردن:
– خدایا شکرت...
همه‌چی داشتم. یه خونه، یه شوهر، آرامش... دلم گرم بود، قلبم آروم. عاشق زندگیم بودم. انگار همه‌چی سر جاش بود...


---

امید
اون روز سر کار، دنبال عید و خلیل می‌گشتم که دیدمشون. توی انبار میوه‌فروشی، نشسته بودن و مشروب می‌خوردن. یه‌دفعه اعصابم بهم ریخت. قلبم شروع کرد به تند تپیدن، دست و پام لرزید. سریع گوشی رو برداشتم و به یسرا زنگ زدم.

– یسرا؟
– جانم عزیزم، چی شده؟ چرا زنگ زدی؟
– حالم خرابه. اینجا داداشام دارن مشروب می‌خورن... اعصابم داغونه. بیام خونه؟
– آره عزیزم، بیا. مشکلی نیست.

کارامو زود تموم کردم که برم. اما همون موقع اسد جلومو گرفت.
– زن‌ذلیل! بیا یه گیلاس بزن، بدبخت! زنت که نمی‌فهمه!
خیلی وسوسه شده بودم... دلم لرزید. نشستم کنارشون و فقط یه کم خوردم. با خودم گفتم: یسرا که نمی‌فهمه...

اما وقتی رسیدم خونه، پا‌هام سنگین بود، سرم سبک.


---

یسرا
فکر کنم امید اومده بود. شکمم از گشنگی ضعف می‌رفت. رفتم سمت در تا بازش کنم.
همین که درو باز کردم، برق از سرم پرید... امید حال خوشی نداشت. شک کردم. سریع رفتم سمتش...
بوی تند و زننده‌ی مشروب از نفس‌هاش می‌زد بیرون. قلبم لرزید. بعد این‌همه سختی؟ بعد این‌همه تلاشی که براش کردم؟

عصبانی شدم. یه لحظه حلش دادم کنار و بی‌هیچ حرفی رفتم توی اتاق دیگه.
امید فقط می‌خندید... یه خنده‌ی بی‌روح، بی‌احساس.

اما من تو دلم گفتم:
– بذار صبح بشه... من و تو باید یه بار برای همیشه تکلیفمونو روشن کنیم. من دیگه خسته‌م.
اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد. فقط فکر کردم...
تو ذهنم حرف‌هامو آماده می‌کردم. برای گفت‌وگویی که قرار بود مسیر زندگی‌مون رو روشن کنه.

@jannat_adn8 ♥️🦋
7😢1🕊1
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_چهل_و_یکم [سه ماه بعد...] سه ماهی می‌شد که با خانواده‌ی امید قهر بودیم. امید، دلش حسابی برای خانواده‌اش تنگ شده بود. یه روز اومد پیشم و گفت: – یسرا، بیا یه شیرینی و کادویی بخریم، بریم آشتی کنیم. منم مخالفتی نکردم. رفتیم خونه‌شون، چند ساعتی نشستیم،…
#پارت_چهل_و_دوم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

صبح که شد، امید با سردرد شدیدی از خواب بلند شد. بدون اینکه حرفی بزند رفت و دوش گرفت. همزمان صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. با عجله سمتش دوید و جواب داد.

امید: «سلام کاکو! خوبی؟ باشه، باشه، الان میام. صب بده دارم حاضر می‌شم.»

رفتم سمتش.

یسرا: «کجا میری امید؟ من یه‌سری حرف دارم باهات، بمون، می‌خوام باهات حرف بزنم.»

امید: «یسرا ببین عزیزم، من باید برم پیش داداشام. ولی قول می‌دم کار بدی نمی‌کنم. بعدشم همش که نمی‌شه کنار زن باشی گاهی وقتا آدم باید بره پیش رفیقاش دیگه. سخت نگیر لطفاً...»

وقتی رفت، دلم شور افتاد. حس می‌کردم دروغ می‌گه. فقط من مونده بودم و یه عالمه علامت سوال...

شب شد. ساعت از یک بامداد گذشته بود، ولی امید نیومد. به همه خانواده‌ش زنگ زدم، ولی هیچ‌کس جواب نداد. از شدت نگرانی داشتم خفه می‌شدم. قلبم تند تند می‌زد، انگار از دهنم می‌خواست بزنه بیرون. اون شب، با ترس و اضطراب، تا صبح تو خونه تنها موندم. خوابم نبرد، نمی‌دونستم چیکار کنم. حتی جایی رو بلد نبودم که از خونه بیرون برم.

وقتی مامانم زنگ زد و جریان رو براش گفتم، گفت بیام خونه‌شون بمونم.


---

یازده روز گذشت...

در این یازده روز، امید حتی یه بار هم زنگ نزد. هر چی هم بهش زنگ زدم، جواب نداد. بالاخره به شوهر خواهرم گفتم اون زنگ بزنه و پیداش کنه. یازده روز بعد، بالاخره پیداش شد.

وقتی اومد، با کلی بحث و دعوا برگشتیم خونه.

یسرا: «چرا رفتی؟ مگه من چی گفتم؟ چرا هیچ حرفی نزدی؟ چرا سکوت کردی؟»

امید: «ببین یسرا، گیر نده. خواستم یه مدت تنها باشم، اشکالی داره؟»

یسرا: «چی داری می‌گی؟ ها؟ منو ول کردی رفتی بدون هیچ خبری. بعد الان می‌گی کار بدی نکردی؟ حداقل یه خبر می‌دادی. چرا این‌قدر بی‌تفاوتی؟ چرا نگاهم نمی‌کنی؟ چرا هیچ حرفی نمی‌زنی؟»

امید فقط سرش رو انداخته بود پایین و ساکت بود. از اون روز به بعد، رفتارش سنگین‌تر شد. حتی نگاه هم نمی‌کرد. باهاش حرف می‌زدم، ولی جواب نمی‌داد.

تا اینکه یه شب...

امید: «من واقعاً خسته‌م. همش گیر می‌دی. همش می‌گی مشروب نخور. خب نمی‌تونم. منو همین‌جوری بخواه، نمی‌خوای؟ نخواه. دیگه خسته‌م.»

اون شب رفت پیش داداشش اسد. دوباره مشروب خورد. حالش بد شد. معده‌درد شدیدی گرفته بود. به‌زور خودش رو رسوند خونه. من که دیدمش، واقعاً عصبی شدم... ولی وقتی حال و روزش رو دیدم، چیزی نگفتم.

@jannat_adn8 ♥️🦋
7🕊1😡1
بلندهمتانِ این روزگار، جوانانی‌اند که شب‌شان را در سنگرها می‌گذرانند؛ [چنانکه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم در خصوص دو چشمی که آتش جهنم به آن‌دو نمی‌رسد، فرمودند:]
«چشمی که در راه خدا نگهبانی می‌دهد و چشمی که از ترس خدا اشک می‌ریزد».
و کهن‌سالانی هستند که بر عصایشان تکیه زده به سوی نماز صبح می‌روند!

✍️ د. ادهم شرقاوی

   

@jannat_adn8 ♥️🦋
5🥰2🕊1
بسم الله الرحمن الرحیم 🌿
2🕊1
اگر انسان مجاهدت کند و از خداوند متعال یاری بطلبد و پیوسته استغفار و مجاهدت نماید، پس قطعا خداوند از فضل خود آنچه را که هرگز تصورش را هم نمی‌کند، به او عطا خواهد فرمود

•احمد بن عبدالحلیم رحمه الله


@jannat_adn8 ♥️🦋
3🕊3
#اطلاعات_دینی




قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ : هَلَكَ الْمُتَنَطِّعُونَ. قَالَهَا ثَلَاثًا. صحیح مسلم ۲۶۷۰


رسول الله ﷺ فرمودند: کسانی که (در کارهای دینی و دنیوی) سخت‌گیری می‌کنند، هلاک می‌شوند. و این جمله را سه بار تکرار نمودند.

@jannat_adn8♥️🦋
3🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سئل رسول الله صلی الله علیه وسلم عن صوم یوم عرفة؟ فقال : یکفر السنة الماضیة و الباقیة
.
.
از پیامبر اکرم ﷺ درباره روزه روز عرفه سؤال شد فرمود : گناهان سال گذشته و سال جاری را از بین می‌برد
(مسلم/1162)

@jannat_adn8 ♥️🦋
6👏1🕊1
2025/08/30 12:55:06
Back to Top
HTML Embed Code: