JANNAT_ADN8 Telegram 5117
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_چهل_و_یکم [سه ماه بعد...] سه ماهی می‌شد که با خانواده‌ی امید قهر بودیم. امید، دلش حسابی برای خانواده‌اش تنگ شده بود. یه روز اومد پیشم و گفت: – یسرا، بیا یه شیرینی و کادویی بخریم، بریم آشتی کنیم. منم مخالفتی نکردم. رفتیم خونه‌شون، چند ساعتی نشستیم،…
#پارت_چهل_و_دوم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

صبح که شد، امید با سردرد شدیدی از خواب بلند شد. بدون اینکه حرفی بزند رفت و دوش گرفت. همزمان صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. با عجله سمتش دوید و جواب داد.

امید: «سلام کاکو! خوبی؟ باشه، باشه، الان میام. صب بده دارم حاضر می‌شم.»

رفتم سمتش.

یسرا: «کجا میری امید؟ من یه‌سری حرف دارم باهات، بمون، می‌خوام باهات حرف بزنم.»

امید: «یسرا ببین عزیزم، من باید برم پیش داداشام. ولی قول می‌دم کار بدی نمی‌کنم. بعدشم همش که نمی‌شه کنار زن باشی گاهی وقتا آدم باید بره پیش رفیقاش دیگه. سخت نگیر لطفاً...»

وقتی رفت، دلم شور افتاد. حس می‌کردم دروغ می‌گه. فقط من مونده بودم و یه عالمه علامت سوال...

شب شد. ساعت از یک بامداد گذشته بود، ولی امید نیومد. به همه خانواده‌ش زنگ زدم، ولی هیچ‌کس جواب نداد. از شدت نگرانی داشتم خفه می‌شدم. قلبم تند تند می‌زد، انگار از دهنم می‌خواست بزنه بیرون. اون شب، با ترس و اضطراب، تا صبح تو خونه تنها موندم. خوابم نبرد، نمی‌دونستم چیکار کنم. حتی جایی رو بلد نبودم که از خونه بیرون برم.

وقتی مامانم زنگ زد و جریان رو براش گفتم، گفت بیام خونه‌شون بمونم.


---

یازده روز گذشت...

در این یازده روز، امید حتی یه بار هم زنگ نزد. هر چی هم بهش زنگ زدم، جواب نداد. بالاخره به شوهر خواهرم گفتم اون زنگ بزنه و پیداش کنه. یازده روز بعد، بالاخره پیداش شد.

وقتی اومد، با کلی بحث و دعوا برگشتیم خونه.

یسرا: «چرا رفتی؟ مگه من چی گفتم؟ چرا هیچ حرفی نزدی؟ چرا سکوت کردی؟»

امید: «ببین یسرا، گیر نده. خواستم یه مدت تنها باشم، اشکالی داره؟»

یسرا: «چی داری می‌گی؟ ها؟ منو ول کردی رفتی بدون هیچ خبری. بعد الان می‌گی کار بدی نکردی؟ حداقل یه خبر می‌دادی. چرا این‌قدر بی‌تفاوتی؟ چرا نگاهم نمی‌کنی؟ چرا هیچ حرفی نمی‌زنی؟»

امید فقط سرش رو انداخته بود پایین و ساکت بود. از اون روز به بعد، رفتارش سنگین‌تر شد. حتی نگاه هم نمی‌کرد. باهاش حرف می‌زدم، ولی جواب نمی‌داد.

تا اینکه یه شب...

امید: «من واقعاً خسته‌م. همش گیر می‌دی. همش می‌گی مشروب نخور. خب نمی‌تونم. منو همین‌جوری بخواه، نمی‌خوای؟ نخواه. دیگه خسته‌م.»

اون شب رفت پیش داداشش اسد. دوباره مشروب خورد. حالش بد شد. معده‌درد شدیدی گرفته بود. به‌زور خودش رو رسوند خونه. من که دیدمش، واقعاً عصبی شدم... ولی وقتی حال و روزش رو دیدم، چیزی نگفتم.

@jannat_adn8 ♥️🦋
7🕊1😡1



tgoop.com/jannat_adn8/5117
Create:
Last Update:

#پارت_چهل_و_دوم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

صبح که شد، امید با سردرد شدیدی از خواب بلند شد. بدون اینکه حرفی بزند رفت و دوش گرفت. همزمان صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. با عجله سمتش دوید و جواب داد.

امید: «سلام کاکو! خوبی؟ باشه، باشه، الان میام. صب بده دارم حاضر می‌شم.»

رفتم سمتش.

یسرا: «کجا میری امید؟ من یه‌سری حرف دارم باهات، بمون، می‌خوام باهات حرف بزنم.»

امید: «یسرا ببین عزیزم، من باید برم پیش داداشام. ولی قول می‌دم کار بدی نمی‌کنم. بعدشم همش که نمی‌شه کنار زن باشی گاهی وقتا آدم باید بره پیش رفیقاش دیگه. سخت نگیر لطفاً...»

وقتی رفت، دلم شور افتاد. حس می‌کردم دروغ می‌گه. فقط من مونده بودم و یه عالمه علامت سوال...

شب شد. ساعت از یک بامداد گذشته بود، ولی امید نیومد. به همه خانواده‌ش زنگ زدم، ولی هیچ‌کس جواب نداد. از شدت نگرانی داشتم خفه می‌شدم. قلبم تند تند می‌زد، انگار از دهنم می‌خواست بزنه بیرون. اون شب، با ترس و اضطراب، تا صبح تو خونه تنها موندم. خوابم نبرد، نمی‌دونستم چیکار کنم. حتی جایی رو بلد نبودم که از خونه بیرون برم.

وقتی مامانم زنگ زد و جریان رو براش گفتم، گفت بیام خونه‌شون بمونم.


---

یازده روز گذشت...

در این یازده روز، امید حتی یه بار هم زنگ نزد. هر چی هم بهش زنگ زدم، جواب نداد. بالاخره به شوهر خواهرم گفتم اون زنگ بزنه و پیداش کنه. یازده روز بعد، بالاخره پیداش شد.

وقتی اومد، با کلی بحث و دعوا برگشتیم خونه.

یسرا: «چرا رفتی؟ مگه من چی گفتم؟ چرا هیچ حرفی نزدی؟ چرا سکوت کردی؟»

امید: «ببین یسرا، گیر نده. خواستم یه مدت تنها باشم، اشکالی داره؟»

یسرا: «چی داری می‌گی؟ ها؟ منو ول کردی رفتی بدون هیچ خبری. بعد الان می‌گی کار بدی نکردی؟ حداقل یه خبر می‌دادی. چرا این‌قدر بی‌تفاوتی؟ چرا نگاهم نمی‌کنی؟ چرا هیچ حرفی نمی‌زنی؟»

امید فقط سرش رو انداخته بود پایین و ساکت بود. از اون روز به بعد، رفتارش سنگین‌تر شد. حتی نگاه هم نمی‌کرد. باهاش حرف می‌زدم، ولی جواب نمی‌داد.

تا اینکه یه شب...

امید: «من واقعاً خسته‌م. همش گیر می‌دی. همش می‌گی مشروب نخور. خب نمی‌تونم. منو همین‌جوری بخواه، نمی‌خوای؟ نخواه. دیگه خسته‌م.»

اون شب رفت پیش داداشش اسد. دوباره مشروب خورد. حالش بد شد. معده‌درد شدیدی گرفته بود. به‌زور خودش رو رسوند خونه. من که دیدمش، واقعاً عصبی شدم... ولی وقتی حال و روزش رو دیدم، چیزی نگفتم.

@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5117

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Telegram channels fall into two types: There have been several contributions to the group with members posting voice notes of screaming, yelling, groaning, and wailing in different rhythms and pitches. Calling out the “degenerate” community or the crypto obsessives that engage in high-risk trading, Co-founder of NFT renting protocol Rentable World emiliano.eth shared this group on his Twitter. He wrote: “hey degen, are you stressed? Just let it out all out. Voice only tg channel for screaming”. 4How to customize a Telegram channel? During a meeting with the president of the Supreme Electoral Court (TSE) on June 6, Telegram's Vice President Ilya Perekopsky announced the initiatives. According to the executive, Brazil is the first country in the world where Telegram is introducing the features, which could be expanded to other countries facing threats to democracy through the dissemination of false content. Co-founder of NFT renting protocol Rentable World emiliano.eth shared the group Tuesday morning on Twitter, calling out the "degenerate" community, or crypto obsessives that engage in high-risk trading.
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American