JANNAT_ADN8 Telegram 5106
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی‌_و_نهم [ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] سه ماه بعد... هوا سوز بدی داشت. خونه کنار کوه و دشت بود و سرمای استخون‌سوزش دل هر کسی رو می‌لرزوند. گاز نداشتیم. فقط یه هیتر کوچیک بود که اونم بیشتر از اینکه گرم کنه، دلخوشی می‌داد. دستام از شدت سرما یخ کرده…
#پارت_چهلم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

شب شده بود. سرمای زمستون پشت پنجره‌ها زوزه می‌کشید، ولی دل من با بودن امید گرم بود. نشسته بودیم کنار هم. فیلمی به اسم «ملی و راه‌های نرفته‌اش» رو خیلی‌ها تعریف کرده بودن. منم کنجکاو شدم و دانلودش کردم.
فیلم که شروع شد، کم‌کم حالم عوض شد...
صحنه‌ها شبیه خاطراتی بود که سال‌هاست توی ذهنم خاک خورده، ولی فراموش نشده بودن. انگار یکی اومده بود و گذشته‌ی منو روی پرده‌ی تلویزیون کشیده بود.

اشک‌هام بی‌صدا ریختن... اما زود تبدیل شدن به هق‌هق. امید که تا اون لحظه سرگرم فیلم بود، نگران شد. سمت من برگشت.

– امید: «هی! چی شده دختر؟ چرا گریه می‌کنی عزیز دلم؟»
– یسرا: «هیچی... فقط این فیلمه خیلی شبیه زندگی خودمه. واسه همین دلم گرفت.»

– امید: «کجاش شبیه زندگی توئه؟»
– یسرا: «همین که... تو هم یه روزی برام پسر خوبی بودی. ولی شب‌هایی رو یادمه که با مشت‌هات، نه فقط بدنمو، که قلبمو له کردی. هنوز فراموش نکردم چند بار غرورمو شکستی…»

امید نفس عمیقی کشید. سرشو انداخت پایین.

– امید: «هوف... یسرا، این‌طوری نگو. بخدا هنوز عذاب وجدان دارم. اون موقع‌ها اصلاً خودم نبودم... مادرم با رفتارهاش، اون گناه‌هایی که دور و برم بودن، منو تبدیل کرده بودن به یه آدم دیگه... یه آدم که خودشم از خودش می‌ترسید. اما الان فرق کرده. الان... با تمام وجود دوستت دارم. فقط همینو بدون. لطفاً دیگه اون روزا رو یادم نیار...»

حرفاش مثل مرهمی بود که روی زخم‌های کهنه‌م نشست. همون شب، بی‌هیچ بحثی، گذشت الحمدلله
و فردا صبح... با کلی خوراکی و شور و شوق، زدیم بیرون.

اون روز، بهترین روز زندگیم شد.
پر از خنده، پر از هوای تازه، پر از انگیزه‌ی نو.
با خودم گفتم: «خدایا... این‌همه خوشی، این‌همه آرامش، محاله محاله محاله...»

لبخندای امید، برام واقعی شده بودن. دیگه اون نگاه پر از شک و بی‌اعتمادی توی چشمش نبود. جاشو یه عشق قشنگ گرفته بود.

وقتی برگشتیم خونه، امید آروم گفت:

– امید: «یسرا... یه چیزی بگم؟»
– یسرا: «جونم؟»
– امید: «وقتی کنارت هستم، دلم یه جوری آروم می‌گیره که توصیفش سخته. خونه‌مون با تو بوی بهشت می‌ده. وقتی می‌رم خونه‌ی مامانم، بوی دود، بوی مشروب، بوی گناه پر کرده همه‌جا رو... ولی کنار تو... فقط آرامشه. تو خیلی خوبی یسرا... خیلی.»

لبخند زدم. دلم لرزید.
آره... امید تغییر کرده بود.
و من...
شکر کردم خدایی رو که می‌تونه حتی دل‌های شکسته رو دوباره بند بزنه.

@jannat_adn8 ♥️🦋
14🕊1



tgoop.com/jannat_adn8/5106
Create:
Last Update:

#پارت_چهلم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

شب شده بود. سرمای زمستون پشت پنجره‌ها زوزه می‌کشید، ولی دل من با بودن امید گرم بود. نشسته بودیم کنار هم. فیلمی به اسم «ملی و راه‌های نرفته‌اش» رو خیلی‌ها تعریف کرده بودن. منم کنجکاو شدم و دانلودش کردم.
فیلم که شروع شد، کم‌کم حالم عوض شد...
صحنه‌ها شبیه خاطراتی بود که سال‌هاست توی ذهنم خاک خورده، ولی فراموش نشده بودن. انگار یکی اومده بود و گذشته‌ی منو روی پرده‌ی تلویزیون کشیده بود.

اشک‌هام بی‌صدا ریختن... اما زود تبدیل شدن به هق‌هق. امید که تا اون لحظه سرگرم فیلم بود، نگران شد. سمت من برگشت.

– امید: «هی! چی شده دختر؟ چرا گریه می‌کنی عزیز دلم؟»
– یسرا: «هیچی... فقط این فیلمه خیلی شبیه زندگی خودمه. واسه همین دلم گرفت.»

– امید: «کجاش شبیه زندگی توئه؟»
– یسرا: «همین که... تو هم یه روزی برام پسر خوبی بودی. ولی شب‌هایی رو یادمه که با مشت‌هات، نه فقط بدنمو، که قلبمو له کردی. هنوز فراموش نکردم چند بار غرورمو شکستی…»

امید نفس عمیقی کشید. سرشو انداخت پایین.

– امید: «هوف... یسرا، این‌طوری نگو. بخدا هنوز عذاب وجدان دارم. اون موقع‌ها اصلاً خودم نبودم... مادرم با رفتارهاش، اون گناه‌هایی که دور و برم بودن، منو تبدیل کرده بودن به یه آدم دیگه... یه آدم که خودشم از خودش می‌ترسید. اما الان فرق کرده. الان... با تمام وجود دوستت دارم. فقط همینو بدون. لطفاً دیگه اون روزا رو یادم نیار...»

حرفاش مثل مرهمی بود که روی زخم‌های کهنه‌م نشست. همون شب، بی‌هیچ بحثی، گذشت الحمدلله
و فردا صبح... با کلی خوراکی و شور و شوق، زدیم بیرون.

اون روز، بهترین روز زندگیم شد.
پر از خنده، پر از هوای تازه، پر از انگیزه‌ی نو.
با خودم گفتم: «خدایا... این‌همه خوشی، این‌همه آرامش، محاله محاله محاله...»

لبخندای امید، برام واقعی شده بودن. دیگه اون نگاه پر از شک و بی‌اعتمادی توی چشمش نبود. جاشو یه عشق قشنگ گرفته بود.

وقتی برگشتیم خونه، امید آروم گفت:

– امید: «یسرا... یه چیزی بگم؟»
– یسرا: «جونم؟»
– امید: «وقتی کنارت هستم، دلم یه جوری آروم می‌گیره که توصیفش سخته. خونه‌مون با تو بوی بهشت می‌ده. وقتی می‌رم خونه‌ی مامانم، بوی دود، بوی مشروب، بوی گناه پر کرده همه‌جا رو... ولی کنار تو... فقط آرامشه. تو خیلی خوبی یسرا... خیلی.»

لبخند زدم. دلم لرزید.
آره... امید تغییر کرده بود.
و من...
شکر کردم خدایی رو که می‌تونه حتی دل‌های شکسته رو دوباره بند بزنه.

@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5106

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Some Telegram Channels content management tips bank east asia october 20 kowloon A few years ago, you had to use a special bot to run a poll on Telegram. Now you can easily do that yourself in two clicks. Hit the Menu icon and select “Create Poll.” Write your question and add up to 10 options. Running polls is a powerful strategy for getting feedback from your audience. If you’re considering the possibility of modifying your channel in any way, be sure to ask your subscribers’ opinions first. Done! Now you’re the proud owner of a Telegram channel. The next step is to set up and customize your channel. End-to-end encryption is an important feature in messaging, as it's the first step in protecting users from surveillance.
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American