JANNAT_ADN8 Telegram 5105
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی‌_و_هشتم_رمان [وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] با سوره‌هایی که برای امید خونده بودم، حالش روز به روز بهتر می‌شد. فضای خونه‌مون رنگ آرامش گرفته بود. دیگه اون آدمِ عصبی و خسته‌ی چند ماه پیش نبود... مهربون‌تر شده بود، آروم‌تر. حالا چند ماهی می‌شد که حتی…
#پارت_سی‌_و_نهم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

سه ماه بعد...

هوا سوز بدی داشت. خونه کنار کوه و دشت بود و سرمای استخون‌سوزش دل هر کسی رو می‌لرزوند. گاز نداشتیم. فقط یه هیتر کوچیک بود که اونم بیشتر از اینکه گرم کنه، دلخوشی می‌داد. دستام از شدت سرما یخ کرده بودن، پاهام کرخت بودن و مفصل‌هام تیر می‌کشیدن. اما باز با خودم می‌گفتم:
«بعد از هر سختی، آسانی‌ست...»
و به قول خداوند، همین امیدو داشتم.

گاز کپسول تموم شده بود، هیتر هم از کار افتاده بود. گرسنگی از یه طرف فشار می‌آورد، سرما از یه طرف. بدنم بی‌رمق شده بود و دستام از ضعف می‌لرزیدن. چشم‌به‌راه امید بودم. گفتم حتماً که می‌دونه، با خودش چیزی میاره.

ساعت حدود ده شب بود که صدای موتور امید توی کوچه پیچید. با دل‌نگرانی دویدم در رو باز کردم. چشمم افتاد به دستاش… اما هیچی نیاورده بود.

– یسرا: «امید...»
– امید: «جونم؟»
– یسرا (با صدای لرزون): «تو که می‌دونستی گاز نداریم... می‌دونستی چیزی برای خوردن نیست... چرا چیزی نیاوردی؟ از دیروز هیچی نخوردم، حالم داره بد می‌شه...»

امید با تعجب و ناراحتی گفت:
– «ای وای یسرا، به خدا یادم رفت! صبر کن الان می‌رم برات یه چیزی می‌گیرم...»
و با همون عجله سوار موتور شد و رفت.

یک ساعت بعد برگشت. دستاش پر بود از خوراکی. انگار دنیا رو بهم داده باشن! سریع سفره رو انداختم و هر چی آورده بود، با اشتها شروع کردم به خوردن. احساس می‌کردم دوباره جون گرفتم. امید فقط نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد.

– یسرا (با دهانی پر): «چرا بهم می‌خندی؟ آدم از گرسنگی داره می‌میره، خنده داره؟!»
– امید (با خنده بلند): «یه جوری غذا می‌خوری انگار چند ساله هیچی نخوردی، تپلی من! چقدر چاق شدی، چاقولوی خانم!»

چشم‌هامو ریز کردم و گفتم:
– «چی می‌گی تو؟! من اصلاً هم چاق نیستم! تازه، خیلی هم خوش‌اندامم. می‌خوای بخوا، نمی‌خوای نخواه!»

– امید (شوخی‌کنان): «نه دیگه، اینطوری نمیشه! زن منی، باید یه کم رژیم بگیری فسقلی خانم!»

– یسرا: «اهههه! نگو فسقلی! من الان بیست سالمه. دیگه بچه نیستم!»
– امید (با لبخند شیرین): «ولی من که از سیزده‌سالگی بزرگت کردم... هر چقدر هم بزرگ بشی، برای من همون فسقلی دوست‌داشتنی می‌مونی!»

لحظه‌ای سکوت شد. نگاهش پر از مهربونی بود.

– امید: «راستی فردا جمعه‌ست. می‌خوای ببرمت یه جای قشنگ؟ یه پیک‌نیک، کلی خوراکی، کلی خنده...»
– یسرا (با ذوق): «آره بخدا! دلم لک زده برای یه تفریح. بریم تخت جمشید... یا حتی پارک نماز! اون‌جا هم خیلی قشنگه...»

– امید (با لبخند): «هر جا تو بخوای، می‌برمت فسقلی خانم...»

@jannat_adn8 ♥️🦋
6👍1



tgoop.com/jannat_adn8/5105
Create:
Last Update:

#پارت_سی‌_و_نهم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

سه ماه بعد...

هوا سوز بدی داشت. خونه کنار کوه و دشت بود و سرمای استخون‌سوزش دل هر کسی رو می‌لرزوند. گاز نداشتیم. فقط یه هیتر کوچیک بود که اونم بیشتر از اینکه گرم کنه، دلخوشی می‌داد. دستام از شدت سرما یخ کرده بودن، پاهام کرخت بودن و مفصل‌هام تیر می‌کشیدن. اما باز با خودم می‌گفتم:
«بعد از هر سختی، آسانی‌ست...»
و به قول خداوند، همین امیدو داشتم.

گاز کپسول تموم شده بود، هیتر هم از کار افتاده بود. گرسنگی از یه طرف فشار می‌آورد، سرما از یه طرف. بدنم بی‌رمق شده بود و دستام از ضعف می‌لرزیدن. چشم‌به‌راه امید بودم. گفتم حتماً که می‌دونه، با خودش چیزی میاره.

ساعت حدود ده شب بود که صدای موتور امید توی کوچه پیچید. با دل‌نگرانی دویدم در رو باز کردم. چشمم افتاد به دستاش… اما هیچی نیاورده بود.

– یسرا: «امید...»
– امید: «جونم؟»
– یسرا (با صدای لرزون): «تو که می‌دونستی گاز نداریم... می‌دونستی چیزی برای خوردن نیست... چرا چیزی نیاوردی؟ از دیروز هیچی نخوردم، حالم داره بد می‌شه...»

امید با تعجب و ناراحتی گفت:
– «ای وای یسرا، به خدا یادم رفت! صبر کن الان می‌رم برات یه چیزی می‌گیرم...»
و با همون عجله سوار موتور شد و رفت.

یک ساعت بعد برگشت. دستاش پر بود از خوراکی. انگار دنیا رو بهم داده باشن! سریع سفره رو انداختم و هر چی آورده بود، با اشتها شروع کردم به خوردن. احساس می‌کردم دوباره جون گرفتم. امید فقط نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد.

– یسرا (با دهانی پر): «چرا بهم می‌خندی؟ آدم از گرسنگی داره می‌میره، خنده داره؟!»
– امید (با خنده بلند): «یه جوری غذا می‌خوری انگار چند ساله هیچی نخوردی، تپلی من! چقدر چاق شدی، چاقولوی خانم!»

چشم‌هامو ریز کردم و گفتم:
– «چی می‌گی تو؟! من اصلاً هم چاق نیستم! تازه، خیلی هم خوش‌اندامم. می‌خوای بخوا، نمی‌خوای نخواه!»

– امید (شوخی‌کنان): «نه دیگه، اینطوری نمیشه! زن منی، باید یه کم رژیم بگیری فسقلی خانم!»

– یسرا: «اهههه! نگو فسقلی! من الان بیست سالمه. دیگه بچه نیستم!»
– امید (با لبخند شیرین): «ولی من که از سیزده‌سالگی بزرگت کردم... هر چقدر هم بزرگ بشی، برای من همون فسقلی دوست‌داشتنی می‌مونی!»

لحظه‌ای سکوت شد. نگاهش پر از مهربونی بود.

– امید: «راستی فردا جمعه‌ست. می‌خوای ببرمت یه جای قشنگ؟ یه پیک‌نیک، کلی خوراکی، کلی خنده...»
– یسرا (با ذوق): «آره بخدا! دلم لک زده برای یه تفریح. بریم تخت جمشید... یا حتی پارک نماز! اون‌جا هم خیلی قشنگه...»

– امید (با لبخند): «هر جا تو بخوای، می‌برمت فسقلی خانم...»

@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5105

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

It’s easy to create a Telegram channel via desktop app or mobile app (for Android and iOS): Ng, who had pleaded not guilty to all charges, had been detained for more than 20 months. His channel was said to have contained around 120 messages and photos that incited others to vandalise pro-government shops and commit criminal damage targeting police stations. A Telegram channel is used for various purposes, from sharing helpful content to implementing a business strategy. In addition, you can use your channel to build and improve your company image, boost your sales, make profits, enhance customer loyalty, and more. The visual aspect of channels is very critical. In fact, design is the first thing that a potential subscriber pays attention to, even though unconsciously. Telegram Channels requirements & features
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American