tgoop.com/jannat_adn8/5105
Last Update:
#پارت_سی_و_نهم
[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]
سه ماه بعد...
هوا سوز بدی داشت. خونه کنار کوه و دشت بود و سرمای استخونسوزش دل هر کسی رو میلرزوند. گاز نداشتیم. فقط یه هیتر کوچیک بود که اونم بیشتر از اینکه گرم کنه، دلخوشی میداد. دستام از شدت سرما یخ کرده بودن، پاهام کرخت بودن و مفصلهام تیر میکشیدن. اما باز با خودم میگفتم:
«بعد از هر سختی، آسانیست...»
و به قول خداوند، همین امیدو داشتم.
گاز کپسول تموم شده بود، هیتر هم از کار افتاده بود. گرسنگی از یه طرف فشار میآورد، سرما از یه طرف. بدنم بیرمق شده بود و دستام از ضعف میلرزیدن. چشمبهراه امید بودم. گفتم حتماً که میدونه، با خودش چیزی میاره.
ساعت حدود ده شب بود که صدای موتور امید توی کوچه پیچید. با دلنگرانی دویدم در رو باز کردم. چشمم افتاد به دستاش… اما هیچی نیاورده بود.
– یسرا: «امید...»
– امید: «جونم؟»
– یسرا (با صدای لرزون): «تو که میدونستی گاز نداریم... میدونستی چیزی برای خوردن نیست... چرا چیزی نیاوردی؟ از دیروز هیچی نخوردم، حالم داره بد میشه...»
امید با تعجب و ناراحتی گفت:
– «ای وای یسرا، به خدا یادم رفت! صبر کن الان میرم برات یه چیزی میگیرم...»
و با همون عجله سوار موتور شد و رفت.
یک ساعت بعد برگشت. دستاش پر بود از خوراکی. انگار دنیا رو بهم داده باشن! سریع سفره رو انداختم و هر چی آورده بود، با اشتها شروع کردم به خوردن. احساس میکردم دوباره جون گرفتم. امید فقط نگاهم میکرد و لبخند میزد.
– یسرا (با دهانی پر): «چرا بهم میخندی؟ آدم از گرسنگی داره میمیره، خنده داره؟!»
– امید (با خنده بلند): «یه جوری غذا میخوری انگار چند ساله هیچی نخوردی، تپلی من! چقدر چاق شدی، چاقولوی خانم!»
چشمهامو ریز کردم و گفتم:
– «چی میگی تو؟! من اصلاً هم چاق نیستم! تازه، خیلی هم خوشاندامم. میخوای بخوا، نمیخوای نخواه!»
– امید (شوخیکنان): «نه دیگه، اینطوری نمیشه! زن منی، باید یه کم رژیم بگیری فسقلی خانم!»
– یسرا: «اهههه! نگو فسقلی! من الان بیست سالمه. دیگه بچه نیستم!»
– امید (با لبخند شیرین): «ولی من که از سیزدهسالگی بزرگت کردم... هر چقدر هم بزرگ بشی، برای من همون فسقلی دوستداشتنی میمونی!»
لحظهای سکوت شد. نگاهش پر از مهربونی بود.
– امید: «راستی فردا جمعهست. میخوای ببرمت یه جای قشنگ؟ یه پیکنیک، کلی خوراکی، کلی خنده...»
– یسرا (با ذوق): «آره بخدا! دلم لک زده برای یه تفریح. بریم تخت جمشید... یا حتی پارک نماز! اونجا هم خیلی قشنگه...»
– امید (با لبخند): «هر جا تو بخوای، میبرمت فسقلی خانم...»
@jannat_adn8 ♥️🦋
BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5105