JANNAT_ADN8 Telegram 5097
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی‌_و_ششم [وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] شش سال از ازدواجم با امید می‌گذشت. زندگی‌مون بد نبود، اما هنوزم اون زنجیر لعنتیِ مشروب رو از پاش باز نکرده بود. هر بار که می‌خورد، دلم تکه‌تکه می‌شد. امشب ساعت از دو گذشته بود و هنوز نیومده بود. دلم شور می‌زد.…
#پارت_سی‌_و_هفتم_رمان

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

یک هفته از اون شب گذشته بود. امید هنوز تو خودش بود. باهام حرف نمی‌زد، فقط گاهی وقتا بی‌صدا نماز می‌خوند... و گاهی هم سر همون سجاده، اشک می‌ریخت. هیچی بهم نمی‌گفت، خودش می‌رفت توی اتاق، درو می‌بست و به تنهایی با خدا خلوت می‌کرد.

بعضی شبا وقتی فکر می‌کرد من خوابم، بلند می‌شد و آروم وضو می‌گرفت، می‌رفت یه گوشه و تهجد می‌خوند. اما من بیدار بودم. تظاهر می‌کردم که بی‌خبرم تا حس نکنه دیده شده... تا راحت‌تر باشه.

تا اینکه بالاخره، اون شب نزدیکم شد.

ـ یسرا؟
ـ جانم؟
ـ یسرا... من واقعاً دست خودم نیست. یه وقتایی دلم می‌خواد خوب باشم... ولی یه وقتایی اینقدر از خودم می‌ترسم که انگار هیولایی توی درونم بیدار شده. حس می‌کنم ممکنه بهتون آسیب بزنم، اعصابم همیشه داغونه. خواب‌های ترسناک می‌بینم، کابوس‌هایی که توش سگ‌ها دنبالم می‌افتن، آدمایی اطرافم هستن که منو می‌ترسونن. حتی گاهی وقتی می‌خوام برم سرکار، کنار خیابون انگار یه سری چهره‌ها می‌بینم که واقعی نیستن. ترسناکن... خیلی ترسناک...

چشم‌هاش پر از اشک شد. صدای نفس‌هاش لرزید:
ـ یه وقتایی دلم می‌خواد قرآن بخونم... نماز بخونم. ولی ذهنم درهمه. گیجم... گم‌شده‌ام یسرا...

وقتی حرف‌هاشو شنیدم، ناگهان چیزی یادم اومد. یه سخنرانی از استادم، درباره‌ی جادو و سحر... علائمش. تردید نداشتم که باید از امید سؤال مهمی بپرسم.

ـ امید؟ از کی این حالا شروع شد؟ اولین کابوست از کی بود؟

امید کمی مکث کرد، بعد انگار که خاطره‌ای از اعماق ذهنش بیرون بکشه، گفت:
ـ یسرا... یادتِ اون روزی که مامانم یه دلستر آورد خونه‌مون؟ من اون دلسترو تا ته خوردم... اون شب اولین کابوسمو دیدم. از همون موقع همه چیز تغییر کرد. حتی تو رو بعضی وقتا با چهره‌های عجیب می‌بینم. گاهی اون‌قدر عصبی می‌شم که یه لحظه دلم می‌خواد بهت آسیب بزنم... ولی همون لحظه از خودم می‌ترسم...

قلبم لرزید. ترسی توی دلم نشست. اما چیزی بهش نگفتم. فقط آروم دستشو گرفتم، گذاشتم روی قلبش، و بی‌صدا شروع کردم به خوندن آیاتی برای بطلان سحر و طلسم:

«فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ»

سرش رو گذاشت روی پام. صدای نفس‌هاش سنگین شده بود. منم خسته، چشم‌هام داشت گرم می‌شد... که ناگهان صدای جیغش منو از جا پروند:

ـ نه! نه لطفاً نه! یا خدا... نجاتم بده! نهههه...

با هراس چشم‌هامو باز کردم. امید با فریاد توی خواب دست‌وپا می‌زد. زود بیدارش کردم، یه لیوان آب براش بردم. بدنش می‌لرزید. نگاهی پر از وحشت بهم انداخت.
تصمیم گرفتم بیشتر از قبل قرآن بخونم. سوره‌هایی که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وسلم) برای باطل‌کردن سحر سفارش کرده بود. سوره فلق، ناس، بقره و آیت‌الکرسی رو مدام تکرار می‌کردم. اما با امید چیزی نمی‌گفتم تا بیشتر نترسه...

روزها گذشت. امید بهتر شده بود، حالش سبک‌تر بود. اما یه فکری تو ذهنم مدام چرخ می‌خورد...

اون روز... همون روز که دلستر رو خورد، مادرشوهرم یکی از لباس‌های امیدو به بهونه‌ای از خونه برد. شاید فقط یه تصادف ساده بود. شاید هم نه...

گفتم:
ـ خدایا... اگر کار کسیه، خودت به راه راست هدایتش کن. اما اگه هدایت نمی‌شه، خودت جزاشو بده. تو آگاه‌تری از همه دل‌ها...

در همین فکر بودم که امید با دست‌های پُر وارد خونه شد. کلی خرید کرده بود: میوه، حبوبات، برنج، گوشت...
لبخند زدم. رفتم جلو، همه چی رو از دستش گرفتم. زود چیدم و دست به کار شدم. غذایی خوش‌عطر و رنگ براش درست کردم.
انگار لبخندش بعد از مدت‌ها، یه جرقه امید توی دلم روشن کرد...

اما هنوز راهی در پیش بود... راهی پر از آیه، صبر و دعا.

@jannat_adn8 ♥️🦋
9👍3🕊1🍓1



tgoop.com/jannat_adn8/5097
Create:
Last Update:

#پارت_سی‌_و_هفتم_رمان

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

یک هفته از اون شب گذشته بود. امید هنوز تو خودش بود. باهام حرف نمی‌زد، فقط گاهی وقتا بی‌صدا نماز می‌خوند... و گاهی هم سر همون سجاده، اشک می‌ریخت. هیچی بهم نمی‌گفت، خودش می‌رفت توی اتاق، درو می‌بست و به تنهایی با خدا خلوت می‌کرد.

بعضی شبا وقتی فکر می‌کرد من خوابم، بلند می‌شد و آروم وضو می‌گرفت، می‌رفت یه گوشه و تهجد می‌خوند. اما من بیدار بودم. تظاهر می‌کردم که بی‌خبرم تا حس نکنه دیده شده... تا راحت‌تر باشه.

تا اینکه بالاخره، اون شب نزدیکم شد.

ـ یسرا؟
ـ جانم؟
ـ یسرا... من واقعاً دست خودم نیست. یه وقتایی دلم می‌خواد خوب باشم... ولی یه وقتایی اینقدر از خودم می‌ترسم که انگار هیولایی توی درونم بیدار شده. حس می‌کنم ممکنه بهتون آسیب بزنم، اعصابم همیشه داغونه. خواب‌های ترسناک می‌بینم، کابوس‌هایی که توش سگ‌ها دنبالم می‌افتن، آدمایی اطرافم هستن که منو می‌ترسونن. حتی گاهی وقتی می‌خوام برم سرکار، کنار خیابون انگار یه سری چهره‌ها می‌بینم که واقعی نیستن. ترسناکن... خیلی ترسناک...

چشم‌هاش پر از اشک شد. صدای نفس‌هاش لرزید:
ـ یه وقتایی دلم می‌خواد قرآن بخونم... نماز بخونم. ولی ذهنم درهمه. گیجم... گم‌شده‌ام یسرا...

وقتی حرف‌هاشو شنیدم، ناگهان چیزی یادم اومد. یه سخنرانی از استادم، درباره‌ی جادو و سحر... علائمش. تردید نداشتم که باید از امید سؤال مهمی بپرسم.

ـ امید؟ از کی این حالا شروع شد؟ اولین کابوست از کی بود؟

امید کمی مکث کرد، بعد انگار که خاطره‌ای از اعماق ذهنش بیرون بکشه، گفت:
ـ یسرا... یادتِ اون روزی که مامانم یه دلستر آورد خونه‌مون؟ من اون دلسترو تا ته خوردم... اون شب اولین کابوسمو دیدم. از همون موقع همه چیز تغییر کرد. حتی تو رو بعضی وقتا با چهره‌های عجیب می‌بینم. گاهی اون‌قدر عصبی می‌شم که یه لحظه دلم می‌خواد بهت آسیب بزنم... ولی همون لحظه از خودم می‌ترسم...

قلبم لرزید. ترسی توی دلم نشست. اما چیزی بهش نگفتم. فقط آروم دستشو گرفتم، گذاشتم روی قلبش، و بی‌صدا شروع کردم به خوندن آیاتی برای بطلان سحر و طلسم:

«فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ»

سرش رو گذاشت روی پام. صدای نفس‌هاش سنگین شده بود. منم خسته، چشم‌هام داشت گرم می‌شد... که ناگهان صدای جیغش منو از جا پروند:

ـ نه! نه لطفاً نه! یا خدا... نجاتم بده! نهههه...

با هراس چشم‌هامو باز کردم. امید با فریاد توی خواب دست‌وپا می‌زد. زود بیدارش کردم، یه لیوان آب براش بردم. بدنش می‌لرزید. نگاهی پر از وحشت بهم انداخت.
تصمیم گرفتم بیشتر از قبل قرآن بخونم. سوره‌هایی که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وسلم) برای باطل‌کردن سحر سفارش کرده بود. سوره فلق، ناس، بقره و آیت‌الکرسی رو مدام تکرار می‌کردم. اما با امید چیزی نمی‌گفتم تا بیشتر نترسه...

روزها گذشت. امید بهتر شده بود، حالش سبک‌تر بود. اما یه فکری تو ذهنم مدام چرخ می‌خورد...

اون روز... همون روز که دلستر رو خورد، مادرشوهرم یکی از لباس‌های امیدو به بهونه‌ای از خونه برد. شاید فقط یه تصادف ساده بود. شاید هم نه...

گفتم:
ـ خدایا... اگر کار کسیه، خودت به راه راست هدایتش کن. اما اگه هدایت نمی‌شه، خودت جزاشو بده. تو آگاه‌تری از همه دل‌ها...

در همین فکر بودم که امید با دست‌های پُر وارد خونه شد. کلی خرید کرده بود: میوه، حبوبات، برنج، گوشت...
لبخند زدم. رفتم جلو، همه چی رو از دستش گرفتم. زود چیدم و دست به کار شدم. غذایی خوش‌عطر و رنگ براش درست کردم.
انگار لبخندش بعد از مدت‌ها، یه جرقه امید توی دلم روشن کرد...

اما هنوز راهی در پیش بود... راهی پر از آیه، صبر و دعا.

@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5097

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

A vandalised bank during the 2019 protest. File photo: May James/HKFP. Among the requests, the Brazilian electoral Court wanted to know if they could obtain data on the origins of malicious content posted on the platform. According to the TSE, this would enable the authorities to track false content and identify the user responsible for publishing it in the first place. Those being doxxed include outgoing Chief Executive Carrie Lam Cheng Yuet-ngor, Chung and police assistant commissioner Joe Chan Tung, who heads police's cyber security and technology crime bureau. Telegram iOS app: In the “Chats” tab, click the new message icon in the right upper corner. Select “New Channel.” Telegram channels fall into two types:
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American