#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودودوم
چون داخل حیاط بودن کامل صداشونُ از پنجره میشنیدم. علی موقعه کباب سیخی دست گرفت برای من بیاره که ثریا لب هاشو غنچه کرد و گفت
- آقاا من هنوز گشنمه میشه اون سیخ کبابِ دستتو بخورم.جیران هم فوری گفت آره چرا که نشه،ماه صنم اونقدر خانمه که درک میکنه زن حامله یعنی چی؟ هر چند چند سالیه آبستن نشده ولی قبلا از اون شوهرش دو تا آورده دیگه.کامل طعنه و کنایه ای که از جمله ها و لحنش میبارید
رو درک میکردم.علی ناچار از وسط راه برگشت و سیخ کباب رو به طرف ثریا گرفت، قشنگ میدیدم که خودشم هر چی اون ها اصرار کردن یه لقمه بخور،هیچی نخورد و سگرمه هاش حسابی تو هم بود.موقعه خواب ثریا دست علی گرفته بود که علی دستش کشیدُ و گفت
- میرم پیش ماه صنم،تو کنارمادرت باش و در برابر چشمانِ پر از حرصِ ثریا به طرف اتاق من آمد.سریع در باز کردم و به داخل خونه دعوتش کردم علی ناراحت و خجول بود اما من با لب خندون باهاش حرف میزدم کاله جوش درست کرده بودم با کشک با مخلافاات سبزی داشتم،سفره پهن کردم.علی سر سفره نشست و با خجالت گفت شرمنده که نشد.میان حرفش پریدمُ گفتم حرفشم نزن شامت بخور عزیزم.علی لبخندی زد
و با اشتها شروع کرد به غذا خوردن و نصف غذای منم خوردعلی دیگه تا جیران بود یه سره خونه من میاومد و وقتی ثریا اعتراض میکرد میگفت...
- ننه ات کنارته دیگه دردت چیه ؟!حسود نبودم و نیتم این نبود که علی رو کلا کاری کنم به ثریا رسیدگی نکنه ولی باز اون هورمون ها و ویژگی های زنانهام باعث میشد دلم اجازه نده علی خیلی پیش ثریا بمونه. چند مدت خونه سرهنگ کارمیکردم میخاستم خرج و مخارج خودمو مهری رو دربیارم و کمی برای خودم پس انداز داشته باشم تابرای پیری و کوریم باشه.از خونه ی سرهنگ بیرون آمدم،حسابی خسته شده بودم، مداوای دخترش خیلی زمان بر شده بود و سرهنگ جز من به هیچ طبیب و پزشکی اعتماد نداشت،وخداروشکر پول خوبی هم بهم به عنوان دستمزد میداد.نزدیک خونه که شدم یه دفعه بازوم کشیده شد و به عقب پرت شدم چون یه دفعه ای شده بود تعادلم از دست دادم و به زمین خوردم،همون لحظه یه اتول (((ماشین کوتاه قدیمی)))این واژه رو قدیمی ها بکار
می برند..... که جدیدا زیاد شده بودن تو خیابون ها، بوق بوق کنان نزدیکم شد که سریع وحشت زده خودمُ به کناری پرت کردم.راننده اتول با دعوا از کنارم گذشت،تازه به خودم آمدم و بلند شدمُ لباسم رو تکوندم و کیفم برداشتم که یه زن نقاب زده بهم حمله کرد و شروع کرد به دری وری گفتن.چشمانم دیگه جایی برای باز شدن از فرط تعجب نداشتن، با تعجب و عصبانیت گفتم تو کی هستن زنِ خیره سر که جرات کردی وسط خیابون برای من عربده بکشی و جار و جنجال به پا کنی ؟!زن نقابش که بالا زد بیشتر از پیش تعجب کردم با تعجب و حیرت پرسیدم
- گلی، تو اینجا چکار میکنی؟چت شده،بچه هات خوبن؟قائد چطوره؟اسم قائد که آمد مثل مرغ سر کنده جیغ زد
- عفریته ی شوم،اسمِ شوهر من سر زبونت نیار!چرا دست از سر من برنمیداری
چی از جون من میخوای هان؟ تو چه خورده بُرده ای با قائد داری؟ اگه میخواستیش چرا زنش نشدی هان،شنیده بودم که عاشق سینه چاکت بوده با سیلی که بهش زدم سکوت کرد و با تعجب و عصبانیت نگاه خیرهاش رو حواله داده بود به صورتم آروم و شمرده شمرده بهش گفتم گلی تو عین خواهر و دخترم بودی،چطور به خودت اجازه میدی هر چی به فکر و ذهنت میرسه رو به زبونت جاری کنی؟ این بار رو نشنیده میگیرم و به هیچکس چیزی از این دیدار نمیگم ولی اگه شورش در بیاری اونوقت نمیتونم سکوت کنم.خجالت نمیکشی قائد عین برادرمه!!!تنه ای بهش زدم و به طرف خونه ام رفتم.زنِ لعنتی دیوونه شده بود.بازوم درد گرفته بود و احتمال میدادم بخاطر برخوردم با جاده زخمی شده باشه.تو حیاط ثریا بود که با خیال راحت روی تختِ زیر درخت لم داده بود و با بادبزن خودشُ باد میزدماه نهم اش بود و حسابی باد کرده بود از احوالاتش معلوم بود که پسری به شکم داره!به من اعتماد نداشت و یه قابله از روستا وَردست خودش آورده بود.هر چی علی گفته بودماه صنم وارد تر و با تجربه تره زیر بار نرفته بود و منو دشمنِ خودش و بچهاش فرض میکرد،چه بهتر من که اصلا ناراحت نبودم بلکه خوشحالم بودم.آذر زودتر از ثریا دخترش به دنیا آورد، احمد کم کم به تکاپو افتاده بود تا زمین و خونه بخره چون خونشون کوچک بود و بچه ها نمیتونستن زیاد وول((به معنی چرخیدن)) بخورندو راحت باشند اما کمی پول کم داشت به من چیزی نگفته بودن من بعدها فهمیدم که از عباس پول قرض کردن و یه زمین خیلی بزرگ و ویلایی خریده بود و چند روز بود که در حال ساخت و ساز بود.جیران، دو هفتهای میشد با قابله به خونه ی دخترش اومده بود تا واسه زایمانِ دخترش کنارش باشه الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
و حسابی خرج روی دست علی گذاشته بود،
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودودوم
چون داخل حیاط بودن کامل صداشونُ از پنجره میشنیدم. علی موقعه کباب سیخی دست گرفت برای من بیاره که ثریا لب هاشو غنچه کرد و گفت
- آقاا من هنوز گشنمه میشه اون سیخ کبابِ دستتو بخورم.جیران هم فوری گفت آره چرا که نشه،ماه صنم اونقدر خانمه که درک میکنه زن حامله یعنی چی؟ هر چند چند سالیه آبستن نشده ولی قبلا از اون شوهرش دو تا آورده دیگه.کامل طعنه و کنایه ای که از جمله ها و لحنش میبارید
رو درک میکردم.علی ناچار از وسط راه برگشت و سیخ کباب رو به طرف ثریا گرفت، قشنگ میدیدم که خودشم هر چی اون ها اصرار کردن یه لقمه بخور،هیچی نخورد و سگرمه هاش حسابی تو هم بود.موقعه خواب ثریا دست علی گرفته بود که علی دستش کشیدُ و گفت
- میرم پیش ماه صنم،تو کنارمادرت باش و در برابر چشمانِ پر از حرصِ ثریا به طرف اتاق من آمد.سریع در باز کردم و به داخل خونه دعوتش کردم علی ناراحت و خجول بود اما من با لب خندون باهاش حرف میزدم کاله جوش درست کرده بودم با کشک با مخلافاات سبزی داشتم،سفره پهن کردم.علی سر سفره نشست و با خجالت گفت شرمنده که نشد.میان حرفش پریدمُ گفتم حرفشم نزن شامت بخور عزیزم.علی لبخندی زد
و با اشتها شروع کرد به غذا خوردن و نصف غذای منم خوردعلی دیگه تا جیران بود یه سره خونه من میاومد و وقتی ثریا اعتراض میکرد میگفت...
- ننه ات کنارته دیگه دردت چیه ؟!حسود نبودم و نیتم این نبود که علی رو کلا کاری کنم به ثریا رسیدگی نکنه ولی باز اون هورمون ها و ویژگی های زنانهام باعث میشد دلم اجازه نده علی خیلی پیش ثریا بمونه. چند مدت خونه سرهنگ کارمیکردم میخاستم خرج و مخارج خودمو مهری رو دربیارم و کمی برای خودم پس انداز داشته باشم تابرای پیری و کوریم باشه.از خونه ی سرهنگ بیرون آمدم،حسابی خسته شده بودم، مداوای دخترش خیلی زمان بر شده بود و سرهنگ جز من به هیچ طبیب و پزشکی اعتماد نداشت،وخداروشکر پول خوبی هم بهم به عنوان دستمزد میداد.نزدیک خونه که شدم یه دفعه بازوم کشیده شد و به عقب پرت شدم چون یه دفعه ای شده بود تعادلم از دست دادم و به زمین خوردم،همون لحظه یه اتول (((ماشین کوتاه قدیمی)))این واژه رو قدیمی ها بکار
می برند..... که جدیدا زیاد شده بودن تو خیابون ها، بوق بوق کنان نزدیکم شد که سریع وحشت زده خودمُ به کناری پرت کردم.راننده اتول با دعوا از کنارم گذشت،تازه به خودم آمدم و بلند شدمُ لباسم رو تکوندم و کیفم برداشتم که یه زن نقاب زده بهم حمله کرد و شروع کرد به دری وری گفتن.چشمانم دیگه جایی برای باز شدن از فرط تعجب نداشتن، با تعجب و عصبانیت گفتم تو کی هستن زنِ خیره سر که جرات کردی وسط خیابون برای من عربده بکشی و جار و جنجال به پا کنی ؟!زن نقابش که بالا زد بیشتر از پیش تعجب کردم با تعجب و حیرت پرسیدم
- گلی، تو اینجا چکار میکنی؟چت شده،بچه هات خوبن؟قائد چطوره؟اسم قائد که آمد مثل مرغ سر کنده جیغ زد
- عفریته ی شوم،اسمِ شوهر من سر زبونت نیار!چرا دست از سر من برنمیداری
چی از جون من میخوای هان؟ تو چه خورده بُرده ای با قائد داری؟ اگه میخواستیش چرا زنش نشدی هان،شنیده بودم که عاشق سینه چاکت بوده با سیلی که بهش زدم سکوت کرد و با تعجب و عصبانیت نگاه خیرهاش رو حواله داده بود به صورتم آروم و شمرده شمرده بهش گفتم گلی تو عین خواهر و دخترم بودی،چطور به خودت اجازه میدی هر چی به فکر و ذهنت میرسه رو به زبونت جاری کنی؟ این بار رو نشنیده میگیرم و به هیچکس چیزی از این دیدار نمیگم ولی اگه شورش در بیاری اونوقت نمیتونم سکوت کنم.خجالت نمیکشی قائد عین برادرمه!!!تنه ای بهش زدم و به طرف خونه ام رفتم.زنِ لعنتی دیوونه شده بود.بازوم درد گرفته بود و احتمال میدادم بخاطر برخوردم با جاده زخمی شده باشه.تو حیاط ثریا بود که با خیال راحت روی تختِ زیر درخت لم داده بود و با بادبزن خودشُ باد میزدماه نهم اش بود و حسابی باد کرده بود از احوالاتش معلوم بود که پسری به شکم داره!به من اعتماد نداشت و یه قابله از روستا وَردست خودش آورده بود.هر چی علی گفته بودماه صنم وارد تر و با تجربه تره زیر بار نرفته بود و منو دشمنِ خودش و بچهاش فرض میکرد،چه بهتر من که اصلا ناراحت نبودم بلکه خوشحالم بودم.آذر زودتر از ثریا دخترش به دنیا آورد، احمد کم کم به تکاپو افتاده بود تا زمین و خونه بخره چون خونشون کوچک بود و بچه ها نمیتونستن زیاد وول((به معنی چرخیدن)) بخورندو راحت باشند اما کمی پول کم داشت به من چیزی نگفته بودن من بعدها فهمیدم که از عباس پول قرض کردن و یه زمین خیلی بزرگ و ویلایی خریده بود و چند روز بود که در حال ساخت و ساز بود.جیران، دو هفتهای میشد با قابله به خونه ی دخترش اومده بود تا واسه زایمانِ دخترش کنارش باشه الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
و حسابی خرج روی دست علی گذاشته بود،
❤1👌1
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودوسوم
از اون جایی که منم تحویلشون نمیگرفتم بیشتر سر لج افتاده بود و با گیر دادن به علی میخواست منو بچزونه!نیمه های شب بود که صدای جیغِ ثریا به هوا رفت و علی سراسیمه به طرف اتاقِ ثریا پرواز کرد! مثل اینکه بالاخره دردش شروع شده بوداز ساعت دو شب ثریا در حال درد کشیدن بود تا یازده ظهر صدای گریههای جیران که آه میکشید و ثریا رو صدا میزد کامل شنیده میشد و گاهی منو نفرین میکرد که دلم سیاه بوده و برای دخترش آه کشیدم و جادو جنبلش کردم
علی با صورتی برافروخته از اضطراب وناراحتی صدام زد، بیرون رفتم و رو به علی گفتم بله چی شده؟!علی با حالت زاری التماس وار گفت خواهش میکنم بخاطر من برو داخل اتاق و کمکش کن هم خودش و هم بچه اش دارند تلف میشن این قابله چیزی بارش نیست و به زودی کاری دستمون میده.نفس عمیقی کشیدم و دودل به اتاقی که مال ثریا بودنگاه کردم که با فریادی که جیران سرداد ترسیدم گفت یا حضرت زهرا دخترم مُرد فوری به داخل اتاق رفتم قابله که معلوم بود چقدر ناشی هست مستاصل به ثریا نگاه میکرد و هی الکی به قولی کاسه جای قابلمه میگذاشت.جیران از بس به سر و صورتش چنگ زده بودپریشان و بی حال کنار رختخوابِ ثریا افتاده بود، بدتر از همه حالِ ثریا بود که خونریزی شدیدی پیدا کرده بود و بچه گیر کرده بودُ در حال خفه شدن بود.سریع پایین پای ثریا نشستم و قابله ی هاجو واجُ به کناری هول دادم . بعد از نیم ساعت صدای گریه ی بچه بلند شد و صحیح سالم به دنیا آمد همون طور که حدس زده بودم یه پسر تپل و بامزه نمیتونم بگم اون لحظه که بچهی هووی خودم رو میشستم و لباس تنش میکردم
چه حالی داشتم تمومه حس های خوب و بد یک جا به قلبم هجوم آورده بودن
و اونقدربیرحمانه به قلبم فشار میاوردن
که حس میکردم الان قلبم متلاشی میشه .تازه به یاد ثریا افتادم که بیهوش شده بود و جانی در تنش نمونده بود.قابله نزدیکم آمد و گفت: خدا خیرت بده، پنج ساله قابلگی کردم ولی امروز خیلی عاجز شدم اگه تو نرسیده بودی حتما هردوشون تلف میشدن بگو چه اتفاقی افتاده بود؟نگاهی چپکی حواله اش کردمُ گفتم
- مطمئنی پنج سال قابلگی کردی؟ بند ناف دور سر بچه پیچیده بود و چون لگن ثریا کوچک بود هر دو تو خطر افتادن،حالا در عوض سین جین کردنمک به جیران و ثریا برس بیرون رفتم و به علی که چشمه ی اشکش روان شده بودنگاه میکردم،پس صدای پسرشُ شنیده بود، علی به طرفم آمد و روی دست هام بوسه زد
- ممنونم ماه صنم ممنونم که کمکمون کردی با بغض گفتم برو گوسفندی قربونی کنی هم برای شازده پسرت و هم برای اون زن بی نوا که غش کرده علی با شور و شعف گفت: چاکرر همشونم هستم.صدای شکستن دل مگه چجوریه،من صدای شکستنِ دلمو راحت شنیدم، مثلا میخوست با این جمله چی رو به رخ من بکشه.به داخل اتاقم رفتم اما باز هم حسُ حالم خوش نبود، آماده شدم و به طرف خونهی احمد حرکت کردم حداقل اونجا با بچه ها سرگرم میشدم و فکر و ذکرم کمترمی شداز شانس من احمد خونه بود و وقتی فهمید نورِ دیده علی به دنیا آمده بود همه رو بسیج کرد
برگردیم خونه ی ما،دوباره دست قد و نیم قد های احمدُ که نوه های خودمیشدن رو گرفتیم و راه آمده رو برگشتیم، احمد یه قوچ خرید تا به یُمن تولدِ برادرزاده اش قربونی کنه، دخترهام حالم درک میکردن
و فقط بخاطر احمد به خونه آمدن و
لحظه ای گره ابروشون باز نشد،جیران که دل و جگر کبابی کرده بود و خودش خورده بود و به خورد دخترش داده بودجون گرفته بود و راه به راه تو حلق این و اون اسفند دود میکرد،به شب نرسیده خانوادهی علی هم آمدن و جای سوزن انداختن نبود و مهمون ها به خونه منم آمده بودن،ننه سکینه عمدا هی حرفهایی میزد که قلبم درد بگیره و اشک تو چشمانم جولون بده، اما من به خودم قول داده بودم کمنیارم و از الان خودمُو ضعیف جلوه ندم،اسم پسر علی،حسین نام گرفت و چه کادو هایی که از فامیل دو طرف نگرفت!جیران که دیگه اصلا روی زمین نبود و تو آسمون پرواز میکرد، مهری هی ریز ریز میخندید و ادا و اطوارِ جبران رو در میاورد برامون.بالاخره شب نشینی ها تموم شد و بعد سه چهار روز همه به خونه هاشون برگشتن به جز جیران که تا چهل روز ور دل ما مونداینقدر تنبل بودن آروغ بچه نمیگرفتن و بچهی بینوا صبح تا شب ونگ میزد و آروم نمیگرفت، علی که صدای گریه ی جگر گوشه اش بی تابش کرده بود یه لنگ پا از این ور اتاق به اونور اتاق میرفت و کلافه بود.آخر دلم طاقت نیاورد و به اتاق ثریا رفتم،که جیران عین ببر زخمی غرید
- چیه آمدی با چشمان وزغیت ببینی
بچه ام داره تلف میشه.بدون ذرهای توجه بهش بچه رو از دست ثریا گرفتم و به شکم روی پام خوابوندم و آروم به میان دو کتفش ضربه زدم که آروغ گندهای زد و آروم شد و چند دقیقه بعدش خوابید.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودوسوم
از اون جایی که منم تحویلشون نمیگرفتم بیشتر سر لج افتاده بود و با گیر دادن به علی میخواست منو بچزونه!نیمه های شب بود که صدای جیغِ ثریا به هوا رفت و علی سراسیمه به طرف اتاقِ ثریا پرواز کرد! مثل اینکه بالاخره دردش شروع شده بوداز ساعت دو شب ثریا در حال درد کشیدن بود تا یازده ظهر صدای گریههای جیران که آه میکشید و ثریا رو صدا میزد کامل شنیده میشد و گاهی منو نفرین میکرد که دلم سیاه بوده و برای دخترش آه کشیدم و جادو جنبلش کردم
علی با صورتی برافروخته از اضطراب وناراحتی صدام زد، بیرون رفتم و رو به علی گفتم بله چی شده؟!علی با حالت زاری التماس وار گفت خواهش میکنم بخاطر من برو داخل اتاق و کمکش کن هم خودش و هم بچه اش دارند تلف میشن این قابله چیزی بارش نیست و به زودی کاری دستمون میده.نفس عمیقی کشیدم و دودل به اتاقی که مال ثریا بودنگاه کردم که با فریادی که جیران سرداد ترسیدم گفت یا حضرت زهرا دخترم مُرد فوری به داخل اتاق رفتم قابله که معلوم بود چقدر ناشی هست مستاصل به ثریا نگاه میکرد و هی الکی به قولی کاسه جای قابلمه میگذاشت.جیران از بس به سر و صورتش چنگ زده بودپریشان و بی حال کنار رختخوابِ ثریا افتاده بود، بدتر از همه حالِ ثریا بود که خونریزی شدیدی پیدا کرده بود و بچه گیر کرده بودُ در حال خفه شدن بود.سریع پایین پای ثریا نشستم و قابله ی هاجو واجُ به کناری هول دادم . بعد از نیم ساعت صدای گریه ی بچه بلند شد و صحیح سالم به دنیا آمد همون طور که حدس زده بودم یه پسر تپل و بامزه نمیتونم بگم اون لحظه که بچهی هووی خودم رو میشستم و لباس تنش میکردم
چه حالی داشتم تمومه حس های خوب و بد یک جا به قلبم هجوم آورده بودن
و اونقدربیرحمانه به قلبم فشار میاوردن
که حس میکردم الان قلبم متلاشی میشه .تازه به یاد ثریا افتادم که بیهوش شده بود و جانی در تنش نمونده بود.قابله نزدیکم آمد و گفت: خدا خیرت بده، پنج ساله قابلگی کردم ولی امروز خیلی عاجز شدم اگه تو نرسیده بودی حتما هردوشون تلف میشدن بگو چه اتفاقی افتاده بود؟نگاهی چپکی حواله اش کردمُ گفتم
- مطمئنی پنج سال قابلگی کردی؟ بند ناف دور سر بچه پیچیده بود و چون لگن ثریا کوچک بود هر دو تو خطر افتادن،حالا در عوض سین جین کردنمک به جیران و ثریا برس بیرون رفتم و به علی که چشمه ی اشکش روان شده بودنگاه میکردم،پس صدای پسرشُ شنیده بود، علی به طرفم آمد و روی دست هام بوسه زد
- ممنونم ماه صنم ممنونم که کمکمون کردی با بغض گفتم برو گوسفندی قربونی کنی هم برای شازده پسرت و هم برای اون زن بی نوا که غش کرده علی با شور و شعف گفت: چاکرر همشونم هستم.صدای شکستن دل مگه چجوریه،من صدای شکستنِ دلمو راحت شنیدم، مثلا میخوست با این جمله چی رو به رخ من بکشه.به داخل اتاقم رفتم اما باز هم حسُ حالم خوش نبود، آماده شدم و به طرف خونهی احمد حرکت کردم حداقل اونجا با بچه ها سرگرم میشدم و فکر و ذکرم کمترمی شداز شانس من احمد خونه بود و وقتی فهمید نورِ دیده علی به دنیا آمده بود همه رو بسیج کرد
برگردیم خونه ی ما،دوباره دست قد و نیم قد های احمدُ که نوه های خودمیشدن رو گرفتیم و راه آمده رو برگشتیم، احمد یه قوچ خرید تا به یُمن تولدِ برادرزاده اش قربونی کنه، دخترهام حالم درک میکردن
و فقط بخاطر احمد به خونه آمدن و
لحظه ای گره ابروشون باز نشد،جیران که دل و جگر کبابی کرده بود و خودش خورده بود و به خورد دخترش داده بودجون گرفته بود و راه به راه تو حلق این و اون اسفند دود میکرد،به شب نرسیده خانوادهی علی هم آمدن و جای سوزن انداختن نبود و مهمون ها به خونه منم آمده بودن،ننه سکینه عمدا هی حرفهایی میزد که قلبم درد بگیره و اشک تو چشمانم جولون بده، اما من به خودم قول داده بودم کمنیارم و از الان خودمُو ضعیف جلوه ندم،اسم پسر علی،حسین نام گرفت و چه کادو هایی که از فامیل دو طرف نگرفت!جیران که دیگه اصلا روی زمین نبود و تو آسمون پرواز میکرد، مهری هی ریز ریز میخندید و ادا و اطوارِ جبران رو در میاورد برامون.بالاخره شب نشینی ها تموم شد و بعد سه چهار روز همه به خونه هاشون برگشتن به جز جیران که تا چهل روز ور دل ما مونداینقدر تنبل بودن آروغ بچه نمیگرفتن و بچهی بینوا صبح تا شب ونگ میزد و آروم نمیگرفت، علی که صدای گریه ی جگر گوشه اش بی تابش کرده بود یه لنگ پا از این ور اتاق به اونور اتاق میرفت و کلافه بود.آخر دلم طاقت نیاورد و به اتاق ثریا رفتم،که جیران عین ببر زخمی غرید
- چیه آمدی با چشمان وزغیت ببینی
بچه ام داره تلف میشه.بدون ذرهای توجه بهش بچه رو از دست ثریا گرفتم و به شکم روی پام خوابوندم و آروم به میان دو کتفش ضربه زدم که آروغ گندهای زد و آروم شد و چند دقیقه بعدش خوابید.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودوچهارم
سر جاش گذاشتمش و رو به ثریا گفتم هنر فقط زاییدن نیست،بزرگ کردنش هنر بزرگتریه، هر وقت به بچه شیر میدی آروغش بگیر تا نفخِ شکمش گرفته بشه
و بچه رو اذیت نکنه منتظر جوابم نشدم
و به اتاقم رفتم و راحت گرفتم خوابیدم.علی سعی میکرد وقت برای منم بزاره اما اونقدر شور و ذوق واسه پسرش حسین داشت که اگه میخواستم وقت نمیکرد،گاهی بغلش میکرد میآوردش پیش من، تا مثلا بگه بچه تو هم هست،منم براش لباس میخریدم و باهاش بازی میکردم.یه روز که با علی و حسین که بغل من بود روی تختِ داخل حیاط نشسته بودیم گلی زن قائد به داخل حیاط آمد، چون در حیاط همیشه باز بود.همینجور که چشمش به من افتاد شروع کرد به کولی بازی و هوچی گری
ای خداا،این زنِ عفریته گردنبندمُ دزدیده،خودم با چشمان خودم دیدم از تو خونه ام برش داشت.حق من خوردن نداره، شوهرم روز تا شب کار میکنه این زن حق زحمتکشی شوهر و بچه هام دزدیده علی و من مات و مبهوت به گلی نگاه میکردیم و اصلا نمیتونستیم،حرف هایِ گلی رو هضم کنیم علی زودتر به خودش آمد و با تشر گفت چی میگی ضعیفه بساطتت رو جمع کن بزن به چاک،رو که نیست.همین جور در بازهه میزنی میایی تو حسین با شنیدن سر و صدا گریه میکرد به طرف ثریا رفتم که بیرون آمده بود و بچه رو بهش دادم که با یه چشم غره بچه رو از دستم قاپید.هنوز علی و گلی یکی به دو میکردن که قائد و پسر بزرگش بدو بدو و نفس زنان خودشون رسوندن،قائد با رویی خجل دست گلی کشید و بهش تشر زد که خفه بشه و رو به علی گفت شرمنده بخدا بار اولش نیست زده به سرش و هر روز پاچه یکی میگیره، در و همسایه از دستمون عاصی شدن،امروز بچه ها نبودن که زده آمده اینجا شرمنده به خدا قسم علی دستی به بازوش زد و گفت دشنمت شرمنده اشکال نداره انشاالله خدا خودش به همه کمک کنه.قائد جلو آمد و رو به من گفت: ماه صنم،تو به همه خیررسوندی جز من،این زنی هست که برام لقمه گرفتی بیا خونه زندگیم ببینش
حرفی نداشتم بگم و سکوت کردم،گلی که معلوم بود از قائد میترسه جیک نمیزد و ساکت و پر از خشم نظاره گر بود، حالا که دقیق به گلی نگاه میکردم متوجه شدم چقدر شکسته شده و زیر چشمانش گود رفته و دیگه از فروغ و برق چشمانِ زیباش که دل عام و خاص میبرد خبری نیست! و لاغر تر شده، خیلی ناراحت شدم و کلا روزم خراب شد.علی و قائد چند دقیقه با هم حرف زدن و بعد قائد دستِ زن وبچه اشُ گرفت و رفتن،غمگین و پکر روی تخت نشستم که علی سیبِ سرخی به طرفم گرفتُ گفت: چی شده چرا اینقدر پکر و گرفته شدی ؟سیبُ از دستش گرفتم و عطرِ بی نهایت خوبشُ
با تموم وجودم بوییدمُ گفتم
- قبلا گلی همینجور بی دلیل بهم تهمت و افترا زده بود، پیش خودم میگفتم چرا اینجوری شده تا اینکه امروز قائد با حرف هاش بهم فهموند گلی خیلی وقته مریض شده، خودتم که شنیدی چی میگفت،کاش میبردش پیشِ پزشکِ حاذقی علی نفسِ عمیقی کشید و همونجور که به پشتیِ تخت تکیه
میداد گفت.قائد وقتی میرفتن گفت
که خیلی وقته پیش همه نوع طبیب و پزشکی بردش اما فایده نداشته و بدتر شده،بهش پیشنهاد دادن گلی ببرن دارالمجانین ولی بخاطر بچه هاش قائد قبول نکرده.آهی کشیدم و گفتم: بیچاره بچه هاش .علی پُکی به قلیون کناردستش زد و گفت نگران نباش قائد رفته خواستگاریِ یه دختر دیگه و به زودی زن میگیره تا مراقب بچه هاش باشه.پوزخندی زدم و سکوت کردم، چی میشد گفت، به بهانهی مریضیِ گلیِ بیچاره و بچه ها زن میگیره و مطمئنا اوضاع بچه ها بدتر از پیش میشه تا چند وقت تو فکر گلی بودم تا اینکه با رفتار های جدید ثریا کامل حواسم از اون ها پرت شد. ثریا به حسین که چهار پنج ماهش بود یه روز در میون ادا در میاوردُ
شیر نمیداد یا بچه رو ول میکرد و به دنبال کار هاش میرفت و بچه بیچاره از فرط گریه بیحال میشد، گاهی که زودتر از سر کار میاومدم متوجه میشدم.حسین ساعت هاست به امان خدا رها شده و ثریا دنبال کار های خودشه، علی هم متوجه کار هاش شده بود و بهش اخطار داده بود که مراقبِ حسین باشه اما انگار نه انگار!بیشتر هم مقصر رفت و آمدهای وقت و بی وقتِ جیران بود که هر وقت میاومد پشت سرش صدای داد و بیدادِ علیُ ثریا بلند میشد، کج دار و مریز گذشت تا اینکه علی بهم گفت وسایلم جمع کنم تا به روستای ثریا و خانوادهام بریم و آب و هوایی عوض کنیم که صد البته بیشتر بخاطر پافشاری های ثریا بود که میگفت دلتنگِ خانوادهاش شده،منم خیلی وقت بودسری به خانوادهام نزده بودم از خدا خواسته وسایلم جمع کردم تا روز بعدش صبح خروس خون حرکت کنیم،ولی نمیدونستم این سفر چه اتفاق مهمی رو برام رقم میزنه.
ادامه داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودوچهارم
سر جاش گذاشتمش و رو به ثریا گفتم هنر فقط زاییدن نیست،بزرگ کردنش هنر بزرگتریه، هر وقت به بچه شیر میدی آروغش بگیر تا نفخِ شکمش گرفته بشه
و بچه رو اذیت نکنه منتظر جوابم نشدم
و به اتاقم رفتم و راحت گرفتم خوابیدم.علی سعی میکرد وقت برای منم بزاره اما اونقدر شور و ذوق واسه پسرش حسین داشت که اگه میخواستم وقت نمیکرد،گاهی بغلش میکرد میآوردش پیش من، تا مثلا بگه بچه تو هم هست،منم براش لباس میخریدم و باهاش بازی میکردم.یه روز که با علی و حسین که بغل من بود روی تختِ داخل حیاط نشسته بودیم گلی زن قائد به داخل حیاط آمد، چون در حیاط همیشه باز بود.همینجور که چشمش به من افتاد شروع کرد به کولی بازی و هوچی گری
ای خداا،این زنِ عفریته گردنبندمُ دزدیده،خودم با چشمان خودم دیدم از تو خونه ام برش داشت.حق من خوردن نداره، شوهرم روز تا شب کار میکنه این زن حق زحمتکشی شوهر و بچه هام دزدیده علی و من مات و مبهوت به گلی نگاه میکردیم و اصلا نمیتونستیم،حرف هایِ گلی رو هضم کنیم علی زودتر به خودش آمد و با تشر گفت چی میگی ضعیفه بساطتت رو جمع کن بزن به چاک،رو که نیست.همین جور در بازهه میزنی میایی تو حسین با شنیدن سر و صدا گریه میکرد به طرف ثریا رفتم که بیرون آمده بود و بچه رو بهش دادم که با یه چشم غره بچه رو از دستم قاپید.هنوز علی و گلی یکی به دو میکردن که قائد و پسر بزرگش بدو بدو و نفس زنان خودشون رسوندن،قائد با رویی خجل دست گلی کشید و بهش تشر زد که خفه بشه و رو به علی گفت شرمنده بخدا بار اولش نیست زده به سرش و هر روز پاچه یکی میگیره، در و همسایه از دستمون عاصی شدن،امروز بچه ها نبودن که زده آمده اینجا شرمنده به خدا قسم علی دستی به بازوش زد و گفت دشنمت شرمنده اشکال نداره انشاالله خدا خودش به همه کمک کنه.قائد جلو آمد و رو به من گفت: ماه صنم،تو به همه خیررسوندی جز من،این زنی هست که برام لقمه گرفتی بیا خونه زندگیم ببینش
حرفی نداشتم بگم و سکوت کردم،گلی که معلوم بود از قائد میترسه جیک نمیزد و ساکت و پر از خشم نظاره گر بود، حالا که دقیق به گلی نگاه میکردم متوجه شدم چقدر شکسته شده و زیر چشمانش گود رفته و دیگه از فروغ و برق چشمانِ زیباش که دل عام و خاص میبرد خبری نیست! و لاغر تر شده، خیلی ناراحت شدم و کلا روزم خراب شد.علی و قائد چند دقیقه با هم حرف زدن و بعد قائد دستِ زن وبچه اشُ گرفت و رفتن،غمگین و پکر روی تخت نشستم که علی سیبِ سرخی به طرفم گرفتُ گفت: چی شده چرا اینقدر پکر و گرفته شدی ؟سیبُ از دستش گرفتم و عطرِ بی نهایت خوبشُ
با تموم وجودم بوییدمُ گفتم
- قبلا گلی همینجور بی دلیل بهم تهمت و افترا زده بود، پیش خودم میگفتم چرا اینجوری شده تا اینکه امروز قائد با حرف هاش بهم فهموند گلی خیلی وقته مریض شده، خودتم که شنیدی چی میگفت،کاش میبردش پیشِ پزشکِ حاذقی علی نفسِ عمیقی کشید و همونجور که به پشتیِ تخت تکیه
میداد گفت.قائد وقتی میرفتن گفت
که خیلی وقته پیش همه نوع طبیب و پزشکی بردش اما فایده نداشته و بدتر شده،بهش پیشنهاد دادن گلی ببرن دارالمجانین ولی بخاطر بچه هاش قائد قبول نکرده.آهی کشیدم و گفتم: بیچاره بچه هاش .علی پُکی به قلیون کناردستش زد و گفت نگران نباش قائد رفته خواستگاریِ یه دختر دیگه و به زودی زن میگیره تا مراقب بچه هاش باشه.پوزخندی زدم و سکوت کردم، چی میشد گفت، به بهانهی مریضیِ گلیِ بیچاره و بچه ها زن میگیره و مطمئنا اوضاع بچه ها بدتر از پیش میشه تا چند وقت تو فکر گلی بودم تا اینکه با رفتار های جدید ثریا کامل حواسم از اون ها پرت شد. ثریا به حسین که چهار پنج ماهش بود یه روز در میون ادا در میاوردُ
شیر نمیداد یا بچه رو ول میکرد و به دنبال کار هاش میرفت و بچه بیچاره از فرط گریه بیحال میشد، گاهی که زودتر از سر کار میاومدم متوجه میشدم.حسین ساعت هاست به امان خدا رها شده و ثریا دنبال کار های خودشه، علی هم متوجه کار هاش شده بود و بهش اخطار داده بود که مراقبِ حسین باشه اما انگار نه انگار!بیشتر هم مقصر رفت و آمدهای وقت و بی وقتِ جیران بود که هر وقت میاومد پشت سرش صدای داد و بیدادِ علیُ ثریا بلند میشد، کج دار و مریز گذشت تا اینکه علی بهم گفت وسایلم جمع کنم تا به روستای ثریا و خانوادهام بریم و آب و هوایی عوض کنیم که صد البته بیشتر بخاطر پافشاری های ثریا بود که میگفت دلتنگِ خانوادهاش شده،منم خیلی وقت بودسری به خانوادهام نزده بودم از خدا خواسته وسایلم جمع کردم تا روز بعدش صبح خروس خون حرکت کنیم،ولی نمیدونستم این سفر چه اتفاق مهمی رو برام رقم میزنه.
ادامه داردالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1😢1
📌#احساسشکست!
✍روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد.
او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط صندوقچه آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود
و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک،
بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شیشۀ كه وجود داشت برخورد مىکرد.
🐟همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى
مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله به ماهى کوچک دست برداشت.
او باور کرده بود که رفتن به آن سوى صندوقچه غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط صندوقچه را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت...
ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى صندوقچه نيز نرفت !!!
🅾 میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت،
اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر،
آن ديوار بلند باور خودش بود !
باوري از جنس محدودیت !
باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
✍روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد.
او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط صندوقچه آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود
و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک،
بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شیشۀ كه وجود داشت برخورد مىکرد.
🐟همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى
مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله به ماهى کوچک دست برداشت.
او باور کرده بود که رفتن به آن سوى صندوقچه غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط صندوقچه را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت...
ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى صندوقچه نيز نرفت !!!
🅾 میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت،
اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر،
آن ديوار بلند باور خودش بود !
باوري از جنس محدودیت !
باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
🌴 دو کلوم حرف حساب
😏 آخه به تو هم میگن مسلمون...!!!
😳بعضی از دخترا هستن 👇
😕تو خونه لباسشون چروک باشه!
😕 دمده باشه!
😕 گشاد باشه!
🙁 زشت باشه!
☹️براشون مهم نیست
😱 کافیه بخوان برن بیرون....
👗جذابتربن و بدن نماترین لباسشونو میپوشن
😏تو خونه راحت و بی آرایش
😯اونوقت تو مهمونی ها و خیابونها سنگ تموم میزارن💅💄👠!!!!
😫تو خونه صدا کلفت با مامان بابا
🙆🏻اونوقت با نامحرم صدا نازک و دلبر....
😳تو خونه سیب زمینی درسته رو قورت میدن...
😌اونوقت تو خیابون یه تیکه چیپس رو با صد تا ترمز میخورن...
😔وقت ندارن برای کمک به مادرشون برای درسشون برای دینشون
🙇🏻♀اونوخ۶ت سرشون گرمه سعید و وحید و...
😔به فکر حقوق پدرشون نیستن
😞به فکر کادو ولنتاینن برای......
🙄 اینا👆 دختر نیستن✖️
😳بعضی از پسر ها هم هستن👇
😠تو خونه خوره ی جون خواهرن
😘بیرون خونه عیز دل دختر مردم
😥مادر کاری داشته باشه در دسترس نیستن
😏 اونوقت دربست در خدمت بانوان سرزمین
😤تو کار به باباشون کمکی نمیکنن
🙁اون وقت پول تو جیبی میگیرن برای شارژ دختر مردم...
🗣صدای نعره شون تا دو کوچه اونور تر میره....
😌 اونوقت بیرون میشن رمانتیک و باادب...
😔چند لحظه نمیتونن کمک حال والدین باشن
😑 ساعتها سرکوچه علاف شماره دادن به دختر مردم و...
🙄 اینا هم👆 پسر نیستن✖️
🤔 به نظر شما چه نسلی ازینا بدنیا میاد؟🌴الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😏 آخه به تو هم میگن مسلمون...!!!
😳بعضی از دخترا هستن 👇
😕تو خونه لباسشون چروک باشه!
😕 دمده باشه!
😕 گشاد باشه!
🙁 زشت باشه!
☹️براشون مهم نیست
😱 کافیه بخوان برن بیرون....
👗جذابتربن و بدن نماترین لباسشونو میپوشن
😏تو خونه راحت و بی آرایش
😯اونوقت تو مهمونی ها و خیابونها سنگ تموم میزارن💅💄👠!!!!
😫تو خونه صدا کلفت با مامان بابا
🙆🏻اونوقت با نامحرم صدا نازک و دلبر....
😳تو خونه سیب زمینی درسته رو قورت میدن...
😌اونوقت تو خیابون یه تیکه چیپس رو با صد تا ترمز میخورن...
😔وقت ندارن برای کمک به مادرشون برای درسشون برای دینشون
🙇🏻♀اونوخ۶ت سرشون گرمه سعید و وحید و...
😔به فکر حقوق پدرشون نیستن
😞به فکر کادو ولنتاینن برای......
🙄 اینا👆 دختر نیستن✖️
😳بعضی از پسر ها هم هستن👇
😠تو خونه خوره ی جون خواهرن
😘بیرون خونه عیز دل دختر مردم
😥مادر کاری داشته باشه در دسترس نیستن
😏 اونوقت دربست در خدمت بانوان سرزمین
😤تو کار به باباشون کمکی نمیکنن
🙁اون وقت پول تو جیبی میگیرن برای شارژ دختر مردم...
🗣صدای نعره شون تا دو کوچه اونور تر میره....
😌 اونوقت بیرون میشن رمانتیک و باادب...
😔چند لحظه نمیتونن کمک حال والدین باشن
😑 ساعتها سرکوچه علاف شماره دادن به دختر مردم و...
🙄 اینا هم👆 پسر نیستن✖️
🤔 به نظر شما چه نسلی ازینا بدنیا میاد؟🌴الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
Telegram
attach 📎
👍1
#دوقسمت دویست وسی ویک ودویست وسی ودو
📖سرگذشت کوثر
استرس و نگرانی زیادی را به دوش میکشیدم میدونستم کار سختی در پیش دارم طول نکشید که بالاخره حکم تخلیه خونه لادن هم اومد مهدی دنبال همه کارها رفته بود
رفته بود سراغ لادن و بهش گفته بود دو هفته وقت داری این خونه رو تخلیه کنی
اگه تخلیه نکنی با مامور میام تورو از این خونه میندازم بیرون آبروت جلوی در و همسایه میره هیچ وقت دلم نمیخواست این روزها رو ببینم اما داشتم میدیدم مهدی بهم گفت لادن کلی فحش داده بهش گفته خدا از اون خواهرت نگذره الهی به خاک سیاه بشینه
گفتم نکنه نفرینش منو بگیره بعد بلافاصله به حرف خودم خندیدم کدوم نفرین اون یه عمر منو اذیت کرده بوددو هفته بعد لادن خونه رو تخلیه کردو کلید و به مهدی تحویل داده بود مهدی منو برد خونه لادن .مهدی بهم گفت آبجی بیا بریم خونه پسرتو ببین تا حالا که ندیدی الان بیا بریم ببین گفتم آخه چه جوری برم تو اون خونه .خونهای که دیگه نه پسرم هست نه عروسم نه نوه هام به چه درد من میخوره من اون موقع اون خونه رومیخواستم برم ببینم نه الان مهدی ولی منو به زور برد گفت باید بریم ببینیم فقط همین یه بار بیا بریم ببینیم دیگه نمیگم بیا بریم ببینیم با پاهای لرزان جلوی خونه یونس وایستادم خونه ویلایی خیلی بزرگ
که نشون دهنده این بود صاحباش آدمهای متمولی بودن و هستن اشک از چشمام سرازیر شد دلم میخواست در و بزنم و یونس در و روم باز کنه اما خودمم خوب میدونستم خیالش برام محاله وقتی کلید انداختیم و وارد شدیم بوی بسیار بدی به مشام من و مهدی خوردجوری که همون جلوی در ورودی شروع کردم عق زدن و بالا آوردن رفتم کنار باغچه بالا بیارم تا حالم بهتر شه یونس بهم گفت من میرم داخل ببینم چه خبره بوی تعفن از خونه میاد گفتم نکنه کسی مرده جنازش تو خونست؟یونس گفت فقط خواهر من اینجا بمون داخل نیا برم ببینم چه خبره همونجا نشستم چشام قرمز شده بود سرم گیج میرفت مهدی رو چند بار صدا کردم گفتم مهدی چرا نمیای چه خبره اومد بیرون حالش بد بوداومد بیرون درو بست در رو قفل کرد بهم گفت بیا بریم گفتم چه خبر شده سرم داد زد و گفت میگم بیا بریم دستمو گرفت دنبال خودش کشید گفتم مهدی چته دستم درد گرفت گفت نامردی اگه
حتی به این فکر بیفتی که این خونه رو به نام اون عروس و نوههای بیهمه چیزت بکنی
از سگ کمتری فهمیدی چی گفتم گفتم خیلی بد با من داری حرف میزنی من خواهر بزرگترتم حکم مادرتو دارم تو حق نداری به من بیاحترامی کنی گفت دلت میخواد بدونی تو اون خراب شده چه خبره گفتم دلم میخواد بدونم حق دارم بدونم بهم گفت بیا بریم خواهر من با اعصاب من انقدر بازی نکن حال و حوصله ندارم گفتم پس بهم بگو چی شده گفت از در خونه که رفتیم بیرون واست همه چی رو میگم ولی اینجا نمیگم فقط بیا بریم
یک لحظه ترسیده بودم به خودم گفتم نکنه واقعاً جنازه اونجا باشه سوار ماشین شدیم گفتم چه اتفاقی افتاده اونجا جنازه ای چیزی افتاده بود بایدبه پلیس زنگ بزنیم گفت چقدر تو ساده و احمقی سنت داره میره بالا ولی هنوز مثل بچهها فکر میکنی نه خواهر من ای کاش جنازه افتاده بودکه اینجوری منو آتیش نمیزدپسرت واقعاً گندزده با این زن گرفتنش با این بچه آوردنش تو این سالها چه غلطی میکرده من مطمئنم پسرتو به غیر از اینکه ناز زنشو بگیره لوسش کنه هیچ کار دیگه نمیکرده حتی بچههاشم تربیت نکرده گفتم مهدی راجع پسرم درست حرف بزن یونس پسر خوبیه فقط گول خوردخودشم الان پشیمونه وقتی بهم زنگ میزنه گریه میکنه
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
📖سرگذشت کوثر
استرس و نگرانی زیادی را به دوش میکشیدم میدونستم کار سختی در پیش دارم طول نکشید که بالاخره حکم تخلیه خونه لادن هم اومد مهدی دنبال همه کارها رفته بود
رفته بود سراغ لادن و بهش گفته بود دو هفته وقت داری این خونه رو تخلیه کنی
اگه تخلیه نکنی با مامور میام تورو از این خونه میندازم بیرون آبروت جلوی در و همسایه میره هیچ وقت دلم نمیخواست این روزها رو ببینم اما داشتم میدیدم مهدی بهم گفت لادن کلی فحش داده بهش گفته خدا از اون خواهرت نگذره الهی به خاک سیاه بشینه
گفتم نکنه نفرینش منو بگیره بعد بلافاصله به حرف خودم خندیدم کدوم نفرین اون یه عمر منو اذیت کرده بوددو هفته بعد لادن خونه رو تخلیه کردو کلید و به مهدی تحویل داده بود مهدی منو برد خونه لادن .مهدی بهم گفت آبجی بیا بریم خونه پسرتو ببین تا حالا که ندیدی الان بیا بریم ببین گفتم آخه چه جوری برم تو اون خونه .خونهای که دیگه نه پسرم هست نه عروسم نه نوه هام به چه درد من میخوره من اون موقع اون خونه رومیخواستم برم ببینم نه الان مهدی ولی منو به زور برد گفت باید بریم ببینیم فقط همین یه بار بیا بریم ببینیم دیگه نمیگم بیا بریم ببینیم با پاهای لرزان جلوی خونه یونس وایستادم خونه ویلایی خیلی بزرگ
که نشون دهنده این بود صاحباش آدمهای متمولی بودن و هستن اشک از چشمام سرازیر شد دلم میخواست در و بزنم و یونس در و روم باز کنه اما خودمم خوب میدونستم خیالش برام محاله وقتی کلید انداختیم و وارد شدیم بوی بسیار بدی به مشام من و مهدی خوردجوری که همون جلوی در ورودی شروع کردم عق زدن و بالا آوردن رفتم کنار باغچه بالا بیارم تا حالم بهتر شه یونس بهم گفت من میرم داخل ببینم چه خبره بوی تعفن از خونه میاد گفتم نکنه کسی مرده جنازش تو خونست؟یونس گفت فقط خواهر من اینجا بمون داخل نیا برم ببینم چه خبره همونجا نشستم چشام قرمز شده بود سرم گیج میرفت مهدی رو چند بار صدا کردم گفتم مهدی چرا نمیای چه خبره اومد بیرون حالش بد بوداومد بیرون درو بست در رو قفل کرد بهم گفت بیا بریم گفتم چه خبر شده سرم داد زد و گفت میگم بیا بریم دستمو گرفت دنبال خودش کشید گفتم مهدی چته دستم درد گرفت گفت نامردی اگه
حتی به این فکر بیفتی که این خونه رو به نام اون عروس و نوههای بیهمه چیزت بکنی
از سگ کمتری فهمیدی چی گفتم گفتم خیلی بد با من داری حرف میزنی من خواهر بزرگترتم حکم مادرتو دارم تو حق نداری به من بیاحترامی کنی گفت دلت میخواد بدونی تو اون خراب شده چه خبره گفتم دلم میخواد بدونم حق دارم بدونم بهم گفت بیا بریم خواهر من با اعصاب من انقدر بازی نکن حال و حوصله ندارم گفتم پس بهم بگو چی شده گفت از در خونه که رفتیم بیرون واست همه چی رو میگم ولی اینجا نمیگم فقط بیا بریم
یک لحظه ترسیده بودم به خودم گفتم نکنه واقعاً جنازه اونجا باشه سوار ماشین شدیم گفتم چه اتفاقی افتاده اونجا جنازه ای چیزی افتاده بود بایدبه پلیس زنگ بزنیم گفت چقدر تو ساده و احمقی سنت داره میره بالا ولی هنوز مثل بچهها فکر میکنی نه خواهر من ای کاش جنازه افتاده بودکه اینجوری منو آتیش نمیزدپسرت واقعاً گندزده با این زن گرفتنش با این بچه آوردنش تو این سالها چه غلطی میکرده من مطمئنم پسرتو به غیر از اینکه ناز زنشو بگیره لوسش کنه هیچ کار دیگه نمیکرده حتی بچههاشم تربیت نکرده گفتم مهدی راجع پسرم درست حرف بزن یونس پسر خوبیه فقط گول خوردخودشم الان پشیمونه وقتی بهم زنگ میزنه گریه میکنه
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1👍1
دکلمه 🕊
در شبهای تاریک و بیپایان، وقتی که سکوت سنگینتر از همیشه بر دل مینشیند،
تنهایی مثل سایهای بیرحم، آرام آرام جانم را میبلعد،
خاطرات گذشته چون بارانی بیوقفه، بر صورتم میبارند،
زخمهایی که هیچگاه التیام نمییابند،
هر لحظه عمیقتر، هر نفس سختتر.
دستهایم خالیاند،
بیهیچ گرمایی که بتواند سرمای نبودنت را شکست دهد،
قلبم پر از درد و تردید،
پر از سوالهایی که هیچ پاسخی ندارند،
چرا رفتی؟ چرا تنهایم گذاشتی؟
چرا آن لحظههای شیرین به خاطرهای تلخ تبدیل شدند؟
چشمهایم به راهاند،
به دنبال نوری که شاید در انتهای این تاریکی پنهان باشد،
اما هر صبح که از راه میرسد،
باز هم تنها با غم تو بیدار میشوم،
و اشکهایم جاری میشوند، بیصدا،
بیآنکه کسی بفهمد درد درونم را.
در این دنیا که دیگر رنگ شادی را به خود نمیبیند،
من ماندهام و خاطراتی که چون زنجیرهایی سنگین بر پاهایم چسبیدهاند،
و هر قدم که برمیدارم،
بیشتر غرق در این اندوه میشوم،
اندوهی که نمیدانم کی پایان خواهد یافت،
یا آیا اصلاً پایانی دارد.
و باز هم شب میآید،
و من باز هم تنها میمانم،
با خاطراتت،
با غمی که هر روز بزرگتر میشود،
و امیدی که کمکم به خاموشی میرودالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
در شبهای تاریک و بیپایان، وقتی که سکوت سنگینتر از همیشه بر دل مینشیند،
تنهایی مثل سایهای بیرحم، آرام آرام جانم را میبلعد،
خاطرات گذشته چون بارانی بیوقفه، بر صورتم میبارند،
زخمهایی که هیچگاه التیام نمییابند،
هر لحظه عمیقتر، هر نفس سختتر.
دستهایم خالیاند،
بیهیچ گرمایی که بتواند سرمای نبودنت را شکست دهد،
قلبم پر از درد و تردید،
پر از سوالهایی که هیچ پاسخی ندارند،
چرا رفتی؟ چرا تنهایم گذاشتی؟
چرا آن لحظههای شیرین به خاطرهای تلخ تبدیل شدند؟
چشمهایم به راهاند،
به دنبال نوری که شاید در انتهای این تاریکی پنهان باشد،
اما هر صبح که از راه میرسد،
باز هم تنها با غم تو بیدار میشوم،
و اشکهایم جاری میشوند، بیصدا،
بیآنکه کسی بفهمد درد درونم را.
در این دنیا که دیگر رنگ شادی را به خود نمیبیند،
من ماندهام و خاطراتی که چون زنجیرهایی سنگین بر پاهایم چسبیدهاند،
و هر قدم که برمیدارم،
بیشتر غرق در این اندوه میشوم،
اندوهی که نمیدانم کی پایان خواهد یافت،
یا آیا اصلاً پایانی دارد.
و باز هم شب میآید،
و من باز هم تنها میمانم،
با خاطراتت،
با غمی که هر روز بزرگتر میشود،
و امیدی که کمکم به خاموشی میرودالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
مهم نیس کی بهت آسیب میزنه ،
مهم اینه که بعدش
کی دوباره میتونه
لبخند رو لبات بیاره. الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مهم اینه که بعدش
کی دوباره میتونه
لبخند رو لبات بیاره. الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1👍1
✔️نصیحت....
هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد
مگر به " فهم و شعور
مگر به " درک و ادب
انسان انسانیت است...
.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد
مگر به " فهم و شعور
مگر به " درک و ادب
انسان انسانیت است...
.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
#تفکر
چنان زندگی میکنیم ، آرزو میکنیم ، غصه میخوریم ، گریه میکنیم ، میخندیم ، امیدوار و ناامید میشویم انگار ابدی هستیم و مرگی در کار نیست ....
پایهٔ مان را در دنیا محکم میکنیم انگار قیامتی ، بهشت و جهنمی نیست ...
چنان به زیبایی ها دنیا دل میبندیم انگار بهشت زیبا پروردگار نیست ...
چنان دل میشکنیم ، میگریانیم ، فریب میدهیم انگار حساب و کتابی نیست ....
چنان و چنان و چنان ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
چنان زندگی میکنیم ، آرزو میکنیم ، غصه میخوریم ، گریه میکنیم ، میخندیم ، امیدوار و ناامید میشویم انگار ابدی هستیم و مرگی در کار نیست ....
پایهٔ مان را در دنیا محکم میکنیم انگار قیامتی ، بهشت و جهنمی نیست ...
چنان به زیبایی ها دنیا دل میبندیم انگار بهشت زیبا پروردگار نیست ...
چنان دل میشکنیم ، میگریانیم ، فریب میدهیم انگار حساب و کتابی نیست ....
چنان و چنان و چنان ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌1
📚 داستان سگ و بيابان گرد...
داستانی دیدم در بوستان سعدی كه به شعر در آورده است؛ خلاصه اش را عرض ميكنم. می گفت: یک نفر بیابانی و چادر نشین در بیابان، به یک سگ وحشي برخورد کرد. آن سگ، پای این بنده خدا را گاز گرفت. خیلی ناراحت شد و سگ را زد و فرار کرد.
بعد به خانه آمد و خیلی ناراحتي و گریه ميكرد. دختری داشت؛ آمد و گفت: «بابا! همه اش تقصیر خودت است آن سگ که پاي تو را دندان گرفت، تو هم می خواستی پایش را دندان بگیری. پایش را دندان نگرفتی، حالا هم همین طور ناراحتي و گریه ميکني». پدرش گفت: «بابا! اگر دنیا را هم به من بدهند، دندانم را به پای سگ آلوده نمی کنم.»( بوستان سعدي،باب چهارم، در تواضع)
در مسائل اجتماعی هم همین طور است؛ اگر كسي در صحبت کردن به شما تعدی کرد، شما این خلاف را تكرار نکن و عفت و نجابت خودت را حفظ کن. احکام شرع را در وجود خودت پياده كن. او که کار بدی کرده، خودت میگویی که كار بدی کرده؛ شما دیگر این کار بد را تکرار نکن. ملائکه جواب او را می دهند.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
داستانی دیدم در بوستان سعدی كه به شعر در آورده است؛ خلاصه اش را عرض ميكنم. می گفت: یک نفر بیابانی و چادر نشین در بیابان، به یک سگ وحشي برخورد کرد. آن سگ، پای این بنده خدا را گاز گرفت. خیلی ناراحت شد و سگ را زد و فرار کرد.
بعد به خانه آمد و خیلی ناراحتي و گریه ميكرد. دختری داشت؛ آمد و گفت: «بابا! همه اش تقصیر خودت است آن سگ که پاي تو را دندان گرفت، تو هم می خواستی پایش را دندان بگیری. پایش را دندان نگرفتی، حالا هم همین طور ناراحتي و گریه ميکني». پدرش گفت: «بابا! اگر دنیا را هم به من بدهند، دندانم را به پای سگ آلوده نمی کنم.»( بوستان سعدي،باب چهارم، در تواضع)
در مسائل اجتماعی هم همین طور است؛ اگر كسي در صحبت کردن به شما تعدی کرد، شما این خلاف را تكرار نکن و عفت و نجابت خودت را حفظ کن. احکام شرع را در وجود خودت پياده كن. او که کار بدی کرده، خودت میگویی که كار بدی کرده؛ شما دیگر این کار بد را تکرار نکن. ملائکه جواب او را می دهند.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1👏1
❀ امام قرطبی رحمه الله میفرماید:
هر شهر و سرزمینی که چهار نفر در آن باشند از بلا در امان هستند:
🪻(➊) پادشاه عادلی که ظلم نمی کند.
«تا معیشت و زندگی مردم خوب شود.»
🪴(➋) عالم ربانی برای تعلیم و آموزش دستورات خدا و رسولش.
«تا دینداری و آخرت مردم خوب شود»
🪻(➌) بزرگانی که امر به معروف و نهی از منکر می کنند و بر طلب علم و قرآن حریص هستند.
«تا مسیر دینداری و خوبیها ادامه دار باشد»
🪴(➍) زنان باحجاب
«تا جامعه آرامش داشته و دچار فتنه نشود و حیا و عفت و ناموس، ازبین نرود
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
هر شهر و سرزمینی که چهار نفر در آن باشند از بلا در امان هستند:
🪻(➊) پادشاه عادلی که ظلم نمی کند.
«تا معیشت و زندگی مردم خوب شود.»
🪴(➋) عالم ربانی برای تعلیم و آموزش دستورات خدا و رسولش.
«تا دینداری و آخرت مردم خوب شود»
🪻(➌) بزرگانی که امر به معروف و نهی از منکر می کنند و بر طلب علم و قرآن حریص هستند.
«تا مسیر دینداری و خوبیها ادامه دار باشد»
🪴(➍) زنان باحجاب
«تا جامعه آرامش داشته و دچار فتنه نشود و حیا و عفت و ناموس، ازبین نرود
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
*«مهار کردن فطرت زنانه»*
*هنگام تعامل زنان با مردان نامحرم (و منظورم اینجا حجاب و پوشش نیست، بلکه رفتار و برخورد زنانه است) که از سختترین وظایف برای زنان بهشمار میرود، و تنها زنانِ با فضیلت، پاکدامن، و دارای اصالت نیکو از عهدهی آن برمیآیند.*
*توانایی زنان در مهار طبیعت زنانه که پرهیز از دلبری و نرمی در گفتار در برابر نامحرمان،* بزرگمنشی و فضیلتی است که تنها میتوان آن را «احسان» (نیکوکارانهترین رفتار) نامید.
*🫵🏻ای زنان پاکدامن شمایی که تمام طبیعت زنانه تان را در برابر نامحرم مهار کرده اید، به الله سوگند، شما در این دوران بسیار کم تعداد هستید، امید است که الله ، به پاس این احسان و بزرگواریتان، پاداشی عظیم برایتان در نظر گرفته باشد.*
*✍🏻خواهرم در فضای حقیقی (کوچه،مغازه،خیابان،دانشگاه و.....) و در فضای مجازی (اینستاگرام، واتس آپ و....)(و حتی دقت کن در نوشتن پیام هایت...) مواظب طبیعت زنانه خود باش، مبادا با دلبری و نرمی و.... کاری کنی که الله را از خود ناراضی کنی.*
مثل کسانی که به نارضایتی الله توجه نکردند تا اینکه بنام سرگرمی زندگی و حیا و عفت و شخصیت خود و خانواده خود را به آتش کشیدند و الان بجز یه حسرت و متاسفم چیزی عایدشان نشد الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
*هنگام تعامل زنان با مردان نامحرم (و منظورم اینجا حجاب و پوشش نیست، بلکه رفتار و برخورد زنانه است) که از سختترین وظایف برای زنان بهشمار میرود، و تنها زنانِ با فضیلت، پاکدامن، و دارای اصالت نیکو از عهدهی آن برمیآیند.*
*توانایی زنان در مهار طبیعت زنانه که پرهیز از دلبری و نرمی در گفتار در برابر نامحرمان،* بزرگمنشی و فضیلتی است که تنها میتوان آن را «احسان» (نیکوکارانهترین رفتار) نامید.
*🫵🏻ای زنان پاکدامن شمایی که تمام طبیعت زنانه تان را در برابر نامحرم مهار کرده اید، به الله سوگند، شما در این دوران بسیار کم تعداد هستید، امید است که الله ، به پاس این احسان و بزرگواریتان، پاداشی عظیم برایتان در نظر گرفته باشد.*
*✍🏻خواهرم در فضای حقیقی (کوچه،مغازه،خیابان،دانشگاه و.....) و در فضای مجازی (اینستاگرام، واتس آپ و....)(و حتی دقت کن در نوشتن پیام هایت...) مواظب طبیعت زنانه خود باش، مبادا با دلبری و نرمی و.... کاری کنی که الله را از خود ناراضی کنی.*
مثل کسانی که به نارضایتی الله توجه نکردند تا اینکه بنام سرگرمی زندگی و حیا و عفت و شخصیت خود و خانواده خود را به آتش کشیدند و الان بجز یه حسرت و متاسفم چیزی عایدشان نشد الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤5
🌴 #مسائل_اقامه حکم اقامه برای زنان
❓سوال: اقامه برای زنان چه حکمی دارد؟
🔅 اقامه برای زنان سنت نيست. و مکروه هست اقامه گفتن زنان.
📚منبع:👇
1️⃣ قال فی الرد: تحت قوله: (و لا يسن ذلک فیما تصليه اداء و قضاء ولو جماعة) لأن عائشة رضی الله عنها أمتهن بغير اذان و لا اقامة حين کانت جماعتهن مشروعة. کتاب الصلاة، مطلب فی اذان الجوق، 2/ 72، : مکتبه رحمانیه.
2️⃣ و فی الهندية: و ليس علی النساء أذان و لا إقامة فإن صلين بجماعة يصلين بغير أذان و إقامة و إن صلين بهما جازت صلاتهن مع الإساءة هکذا فی الخلاصة. الفتاوي الهندية، کتاب الصلاة، باب الاذان، 1/60، ط: دارالکتب العلمية.
3️⃣ و في قاضيخان: و ليس لغير المکتوبة نحو الوتر و صلاة العيد و صلاة الجنازة و جماعة النساء أذان و إقامة. فتاوی قاضيخان، کتاب الصلاة، 1/ 76، ط: دارالکتب العلمية.🌴الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❓سوال: اقامه برای زنان چه حکمی دارد؟
🔅 اقامه برای زنان سنت نيست. و مکروه هست اقامه گفتن زنان.
📚منبع:👇
1️⃣ قال فی الرد: تحت قوله: (و لا يسن ذلک فیما تصليه اداء و قضاء ولو جماعة) لأن عائشة رضی الله عنها أمتهن بغير اذان و لا اقامة حين کانت جماعتهن مشروعة. کتاب الصلاة، مطلب فی اذان الجوق، 2/ 72، : مکتبه رحمانیه.
2️⃣ و فی الهندية: و ليس علی النساء أذان و لا إقامة فإن صلين بجماعة يصلين بغير أذان و إقامة و إن صلين بهما جازت صلاتهن مع الإساءة هکذا فی الخلاصة. الفتاوي الهندية، کتاب الصلاة، باب الاذان، 1/60، ط: دارالکتب العلمية.
3️⃣ و في قاضيخان: و ليس لغير المکتوبة نحو الوتر و صلاة العيد و صلاة الجنازة و جماعة النساء أذان و إقامة. فتاوی قاضيخان، کتاب الصلاة، 1/ 76، ط: دارالکتب العلمية.🌴الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
🌴 عواقب زناکاران قسمت سوم
☄️ یکی دیگر از عقوبتهای زناکار به محض ورود به قبرش است...
◾️قبری که خانه تنهایی و وحشت است
◾️قبری که جای جواب پس دادن کردار و رفتار همه عمر است ✋🏼محال است محال...
👤کسی که در دنیا به دستور پروردگارش عمل نکرده باشد و از خداوند شرم نکرده باشد و حضور خداوند خجالتش نکرده باشد بتواند و در جواب مَن رَبُّک بگوید اللهُ رَبّی...محال است محال...
👤کسی که بر راه و روش پیامبرش نرفته باشد و به سنت هایش اهمیت نداده باشد و از انذارهایش نترسیده باشد و بتواند بگوید محمدﷺ پیامبرم بوده... ✋🏼محال است محال...
👤کسی بتواند بگوید الِاسْلامُ دینی مادامی که اسلام را برنامه زندگی خود قرار نداده باشد...
👈🏼ای زناکار... تو ناپاک و ظالم و متجاوز و سوء استفاده گر و خائن و خطاکار بودی و توبه نکردی و پشیمان نشدی...
😀پس تو در قبر به عذابی سخت از طرف پروردگار مبتلا میشوی و یک لحظه رنگ آسودگی و آرامش را نمیبینی...
1️⃣و اولین مرحله سزای زناکاران از طرف پروردگار متعال در قبر است...
◻️رسول اللهﷺ فرمودند: شبی دو ملائکه دنبالم آمدند و خواستند از کوهی شیب دار بالا بروم و من گفتم نمیتوانم ؛ گفتند ما برایت آسانکاری میکنیم تا بتوانی بالا بروی...
🌋رفتم بالا و دیدم کوهی عظیم که مثل تنور است و بالایش تنگ و پایینش گشاد است و صدای فریاد و غلغلب و جیغ و هوار از آن به گوشم میرسید پرسیدم از آن دو ملائکه که این چیست؟
👈🏼جواب دادند اینا ناله و عذاب مردان و زنان زناکار است...😔 پناه بر خدا...
◻️پیامبر تعریف میکند که میدیدم از ته آن کوه شراره هایی بزرگ بیرون می آمدند به حدی سرعت داشتند که بعضی از افراد آنجا را با خود به بالا می آورد و نزدیک بود خارج شوند ولی باز هم داخل کوه تنوری می افتادند...
🌋و این حال و روزشان است تا روز قیامت
👥تا وقتیکه خداوند متعال یکبار دیگر آنها را زنده میکند و مواخذه شان میکند بخاطر دست درازی کردن به ناموس مسلمانان...
😔و در آنجا پردوگار از آنها رو میچرخاند و به آنها نگاه نمیکند و رحمتش را از آنها دور میکند و هیچ وقت بوی بهشت به آنها نمیرسد... ✍🏼ادامه دارد ان شاءالله...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
☄️ یکی دیگر از عقوبتهای زناکار به محض ورود به قبرش است...
◾️قبری که خانه تنهایی و وحشت است
◾️قبری که جای جواب پس دادن کردار و رفتار همه عمر است ✋🏼محال است محال...
👤کسی که در دنیا به دستور پروردگارش عمل نکرده باشد و از خداوند شرم نکرده باشد و حضور خداوند خجالتش نکرده باشد بتواند و در جواب مَن رَبُّک بگوید اللهُ رَبّی...محال است محال...
👤کسی که بر راه و روش پیامبرش نرفته باشد و به سنت هایش اهمیت نداده باشد و از انذارهایش نترسیده باشد و بتواند بگوید محمدﷺ پیامبرم بوده... ✋🏼محال است محال...
👤کسی بتواند بگوید الِاسْلامُ دینی مادامی که اسلام را برنامه زندگی خود قرار نداده باشد...
👈🏼ای زناکار... تو ناپاک و ظالم و متجاوز و سوء استفاده گر و خائن و خطاکار بودی و توبه نکردی و پشیمان نشدی...
😀پس تو در قبر به عذابی سخت از طرف پروردگار مبتلا میشوی و یک لحظه رنگ آسودگی و آرامش را نمیبینی...
1️⃣و اولین مرحله سزای زناکاران از طرف پروردگار متعال در قبر است...
◻️رسول اللهﷺ فرمودند: شبی دو ملائکه دنبالم آمدند و خواستند از کوهی شیب دار بالا بروم و من گفتم نمیتوانم ؛ گفتند ما برایت آسانکاری میکنیم تا بتوانی بالا بروی...
🌋رفتم بالا و دیدم کوهی عظیم که مثل تنور است و بالایش تنگ و پایینش گشاد است و صدای فریاد و غلغلب و جیغ و هوار از آن به گوشم میرسید پرسیدم از آن دو ملائکه که این چیست؟
👈🏼جواب دادند اینا ناله و عذاب مردان و زنان زناکار است...😔 پناه بر خدا...
◻️پیامبر تعریف میکند که میدیدم از ته آن کوه شراره هایی بزرگ بیرون می آمدند به حدی سرعت داشتند که بعضی از افراد آنجا را با خود به بالا می آورد و نزدیک بود خارج شوند ولی باز هم داخل کوه تنوری می افتادند...
🌋و این حال و روزشان است تا روز قیامت
👥تا وقتیکه خداوند متعال یکبار دیگر آنها را زنده میکند و مواخذه شان میکند بخاطر دست درازی کردن به ناموس مسلمانان...
😔و در آنجا پردوگار از آنها رو میچرخاند و به آنها نگاه نمیکند و رحمتش را از آنها دور میکند و هیچ وقت بوی بهشت به آنها نمیرسد... ✍🏼ادامه دارد ان شاءالله...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ(توبه۶۷)
و چون خدا را فراموش کردند
خدا نیز آنها را فراموش کرد.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ(توبه۶۷)
و چون خدا را فراموش کردند
خدا نیز آنها را فراموش کرد.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
و چون خدا را فراموش کردند
خدا نیز آنها را فراموش کرد.
معترضانه گفت:کجایی ای خدا؟
به آرامی ندا داد: تو کجایی بندهی من؟!
❤2
ویژگی افرادِ اَمن:
۱- در کنارشان بهترین خودتان هستید.
۲- از شما مراقبت می کنند.
۳- در کنار آنها احساس امنیت و آرامش می کنید.
۴- در سختی ها کنارتان هستند.
۵- به حرف هایتان گوش می کنند.
۶- موفقیت شما را جشن می گیرند.
۷- شما را می بخشند.
۸- از شما حمایت می کنند.
۹- به حریم خصوصی تان احترام می گذارند.
۱۰- تعهد دارندو صادق اند.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
۱- در کنارشان بهترین خودتان هستید.
۲- از شما مراقبت می کنند.
۳- در کنار آنها احساس امنیت و آرامش می کنید.
۴- در سختی ها کنارتان هستند.
۵- به حرف هایتان گوش می کنند.
۶- موفقیت شما را جشن می گیرند.
۷- شما را می بخشند.
۸- از شما حمایت می کنند.
۹- به حریم خصوصی تان احترام می گذارند.
۱۰- تعهد دارندو صادق اند.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
خود را چکاب کن!
هنگامی که در رستوران یا هتل هستید و شکر یا شیر چای خود را بیشتر از مقداری که در خانه مصرف می کردید مصرف میکنید بیانگر این است که شما زمینهی فساد را دارید.
وقتی که در رستوران یا اماکن عمومی هستید و مقدار زیادی دستمال کاغذی، صابون یا عطر استفاده میکنید، درحالیکه در منزل خودتان اینگونه نیستید بدین معناست که اگر شرایط اختلاس برای شما فراهم شود اختلاس میکنید.
اگر در جشنها و بوفههای مفتوح زیاد میخورید درحالیکه میدانید شخص دیگری آن را حساب میکند، بدین معناست که اگر فرصت خوردن مال دیگران را پیدا کنید این کار را خواهید انجام داد.
اگر معمولا هنگامی که در صف هستید حقوق در صف بودن را رعایت نمیکنید، پس شما زمینهی این را دارید که برای رسیدن به هدف خود از کتف دیگران هم بالا بروید.
اگر بر این باور هستید که هر چه را در خیابان پیدا کردید حق شماست در حالی که مال دیگران بوده است، پس قابلیت دزدی در شما وجود دارد.
اگر جزو کسانی هستید که فامیلی دیگران بیشتر از اسم آنها برای شما اهمیت دارد، یعنی این که در شما زمینهی نژادپرستی وجود دارد و احتمال دارد که تنها با توجه به اصل و نسب دیگران به آنها کمک کنید، همچنین ایده و افکار دیگران برای شما مهم نیست بلکه تنها خود شخص برای شما اهمیت دارد.
هنگامی که به قوانین راهنمایی و رانندگی توجهی ندارید و به آن اعتنایی نمیکنید، بیانگر این است که شما زمینهی تجاوز و سرکشی را دارید حتی اگر قرار باشد اشخاص بیگناهی هم در این بین صدمه ببینند.
هنگامی که این پیام را خواندید و به خود گفتید که این مسائل ضروری نیستند، یعنی این که مصلحت خود را بر مصلحت جمع ترجیح میدهید.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مبارزه با فساد را از خودمان شروع کنیم...
هنگامی که در رستوران یا هتل هستید و شکر یا شیر چای خود را بیشتر از مقداری که در خانه مصرف می کردید مصرف میکنید بیانگر این است که شما زمینهی فساد را دارید.
وقتی که در رستوران یا اماکن عمومی هستید و مقدار زیادی دستمال کاغذی، صابون یا عطر استفاده میکنید، درحالیکه در منزل خودتان اینگونه نیستید بدین معناست که اگر شرایط اختلاس برای شما فراهم شود اختلاس میکنید.
اگر در جشنها و بوفههای مفتوح زیاد میخورید درحالیکه میدانید شخص دیگری آن را حساب میکند، بدین معناست که اگر فرصت خوردن مال دیگران را پیدا کنید این کار را خواهید انجام داد.
اگر معمولا هنگامی که در صف هستید حقوق در صف بودن را رعایت نمیکنید، پس شما زمینهی این را دارید که برای رسیدن به هدف خود از کتف دیگران هم بالا بروید.
اگر بر این باور هستید که هر چه را در خیابان پیدا کردید حق شماست در حالی که مال دیگران بوده است، پس قابلیت دزدی در شما وجود دارد.
اگر جزو کسانی هستید که فامیلی دیگران بیشتر از اسم آنها برای شما اهمیت دارد، یعنی این که در شما زمینهی نژادپرستی وجود دارد و احتمال دارد که تنها با توجه به اصل و نسب دیگران به آنها کمک کنید، همچنین ایده و افکار دیگران برای شما مهم نیست بلکه تنها خود شخص برای شما اهمیت دارد.
هنگامی که به قوانین راهنمایی و رانندگی توجهی ندارید و به آن اعتنایی نمیکنید، بیانگر این است که شما زمینهی تجاوز و سرکشی را دارید حتی اگر قرار باشد اشخاص بیگناهی هم در این بین صدمه ببینند.
هنگامی که این پیام را خواندید و به خود گفتید که این مسائل ضروری نیستند، یعنی این که مصلحت خود را بر مصلحت جمع ترجیح میدهید.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مبارزه با فساد را از خودمان شروع کنیم...
👌2
دکلمه 🪴
شبها که میرسند،
صدای سکوت گوشهایم را پر میکند،
و تو که نیستی،
همه چیز رنگ خود را از دست میدهد.
دلگیرم از این دوری،
از لحظههایی که کنار هم نداشتیم،
از حرفهایی که هرگز نگفتیم،
و از نگاههایی که گم شدند در تاریکی.
چشمهایم را میبندم،
تا شاید در خواب، تو را ببینم،
اما حتی خواب هم آرامشم را نمیگیرد،
فقط بیداریام را تلختر میکند.
دل شکستهام،
اما هنوز دوستت دارم،
با تمام درد و تنهاییام،
با تمام اشکهایی که در خلوت ریختم،
و با تمام امیدهایی که هر روز به یاد تو زنده میشوندالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
شبها که میرسند،
صدای سکوت گوشهایم را پر میکند،
و تو که نیستی،
همه چیز رنگ خود را از دست میدهد.
دلگیرم از این دوری،
از لحظههایی که کنار هم نداشتیم،
از حرفهایی که هرگز نگفتیم،
و از نگاههایی که گم شدند در تاریکی.
چشمهایم را میبندم،
تا شاید در خواب، تو را ببینم،
اما حتی خواب هم آرامشم را نمیگیرد،
فقط بیداریام را تلختر میکند.
دل شکستهام،
اما هنوز دوستت دارم،
با تمام درد و تنهاییام،
با تمام اشکهایی که در خلوت ریختم،
و با تمام امیدهایی که هر روز به یاد تو زنده میشوندالله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1