tgoop.com/ktabdansh/4577
Last Update:
...
داستانهای کوتاه
□○ مهمان
✍ آلبر کامو
بیآنکه سرش را بهسوی دارُ برگرداند،
بیحرکت ماند و صبر کرد، انگار با
دقت و توجه تمام گوش فرامیداد.
دارُ تکان نخورد؛ تازه به این فکر
افتاده بود که هفتتیر در کشو میز
کارش مانده است. باید فورا وارد
عمل میشد. با این وصف به تماشای
زندانی که با همان حرکات نرم، پا
روی زمین میگذاشت دوباره صبر
میکرد و بعد آرام آرام بلند میشد،
ادامه داد. وقتی مرد اینبار با
رفتاری طبیعی اما کاملآ بیسروصدا
به راه افتاد، دارُ خواست صدایش
بزند.
عرب بهسمت در آخر میرفت که
رو به سایبان باز میشد. چفت در
را محتاطانه باز کرد، خارج شد،
در را پشت سرش کشید اما آن را
نبست. دارّ تکان نخورده بود، فقط
فکر میکرد؛ دارد فرار میکند،
چه راحت شدم! با این همه گوش
فرا داد. مرغها جم نمیخوردند.
پس او روی فلات بود. آن وقت
صدای ریز آب به گوشش رسید و
فقط زمانی مطلب را فهمید که عرب
دوباره در چهارچوب در ظاهر شد،
با دقت در را بست و بدون کوچکترین
صدا، آمد و دراز کشید. آنگاه دارّ
پشت به او کرد و خوابید. اندک زمانی
بعد دوباره بهنظرش رسید که از
اعماق خواب، صدای قدمهای
دزدانهای را پیرامون مدرسه
میشنود، با خود تکرار کرد: خواب
میبینم، خواب میبینم! و به خواب
رفت. وقتی بیدار شد، آسمان صاف
و بیابر بود؛ هوایی خنک و تازه از
پنجرهٔ نیمهباز وارد میشد.
اکنون مرد عرب، بههم پیچیده زیر
پتوها، با دهانی باز، راحت و بیخیال
خوابیده بود. اما وقتی دارُ تکانش
داد، با چنان خیزش هولناکی از جا
پرید و با چهرهای چنان وحشتزده
و چشمهایی لاشعور، بیآنکه دارُ
را بشناسد، به او نگاه کرد که
آموزگار قدمی به عقب برداشت.
نترس، منم. باید غذا بخوری. عرب
سری تکان داد و گفت بله. صورتش
آرام گرفته بود اما هنوز حالتی گیج
و پریشان داشت. قهوه حاضر بود.
هر دو نشسته روی تخت سفری،
درحالیکه به تکههای کلوچه گاز
میزدند، قهوه نوشیدند. سپس دارُ
عرب را زی سایبان برد و شیر آبی
را به او نشان داد که دست و
صورتش را زیر آن میشست.
به اتاق برگشت، پتوها و تخت سفری
را تا کرد، تخت خودش را منظم و
اتاق را مرتب کرد. سپس از عرض
مدرسه گذشت و به زمین هموار
رفت. در آسمان آبی، خورشید
بالا میآمد؛ نوری آرام و زنده
فلات بیابانی را در بر میگرفت.
روی راه باریکهٔ سرازیری، برف در
برخی جاها آب میشد. تا ساعتی
دیگر سنگها نمایان میگشتند.
آموزگار لبهٔ فلات، روی پاشنه پا
نشسته بود و گسترهی بیابانی را
تماشا میکرد. به بالدوسکی فکر
میکرد.
ادامه دارد
...📚🌟🖊
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4577