tgoop.com/ktabdansh/4210
Last Update:
....
📖 مطالعه ص ۱۷۶
عطرهای ملایم، روحهای بهار،
چه روز قشنگیه، دریا سبزه.
شاعران! اگر به آنها میگفتم:
- بیا کمکم کن!
با خودش فکر میکرد؛ این خرچنگ
اینجا چکار میکند؟ فرار میکرد.
برمیگردم و هر دو دستم را روی
نردهها تکیه میدهم.
- دریای واقعی سرد و تاریک است.
پر از جانور. - شبحهای اطرافم
خودشان را به دریا سپردهاند.
- تنها لایه نازک را میبینند؛ که
نشانی از وجود خداست.
من میچرخم و اشيا هم بامن
میچرخند.
- همهچیز شکننده و خشک است.
بیفایده است، سوارشدن در
تراموا. پنجرهها رنگپریدهاند؛
مردی سوار میشود.
شب میان پنجرههای لرزان وارد
شده است. - بیانتهاست. میلغزد؛
مثل گِل زرد است. نور تند و خاکستری
رنگی، داخل واگن را میگیرد و با
عدالت بیرحمانهای همهجا را
میپوشاند. دستم را از روی
صندلی پس میکشم؛
- وجود دارد. و این چیز قرمزرنگ
مثل جنگیرها زمزمه میکنم؛
صندلی است. در این آسمان
خاکستری، صندلی نیست.
الاغی است که داخل آب انداختهاند.
احتمالا من روی الاغ نشستهام.
اشيا از روی اسمشان کشف میشوند.
- من میان چیزها هستم. میان
چیزهای بینام. - بیدفاع
محاصرهام کردهاند. زیرم و پشت
سرم را.
مرد مقابلم بهحالت نیمهدرازکش
افتاده است. کل سمت راستش
فرورفته است، - با دشواری به
زندگی ادامه میدهد. با خساست.
مسؤل بلیط جلوی راهم را میگیرد.
از تراموا بیرون میپرم.
موجودات خیالی، میجهند و
میپرند و روی قلهها مینشینند.
- حالا خودم را میشناسم.
میدانم کجا هستم. در پارک.
درختی زیرپایم روی زمین را
میخراشد.
- دلم میخواهد خودم را رها کنم.
- خودم را فراموش کنم.
- اما نمیتوانم. - وجود همهجا در
من نفوذ میکند. ناگهان
پرده دریده میشود.
من فهمیدهام، دیدهام.
۶ بعدازظهر
له شدهام. فقط به هدفم رسیدهام.
هرآنچه برایم رخ داده را فهمیدهام.
#تهوع دست از سرم برنداشته است.
- این بیماری نیست؛ منم.
هرگز تا همین چند روز قبل،
معنای - وجود را نفهمیده بودم.
- مانند دیگران بودم.
- وجود اغلب خودش را پنهان
میکند.
اینجاست.
در اطرافمان.
درونمان. خودمان هستیم؛
نمیتوان دوکلمه حرف زد بیآنکه
حرفی از ان بهمیان بيايد،
اما هرگز نمیتوان لمسش کرد.
📚 تهوع - ژان_پل_سارتر
ادامه دارد
...📚
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4210