tgoop.com/ktabdansh/4197
Last Update:
....
داستانهای کوتاه 📖 صندوقچه
قسمت پنجم
سارقین جوان باتوجه به نشانیها
و مشخصاتی که قربانی داده بود
و بهخصوص بهدلیل خریدهای
هنگفتی که با پول دزدی
انجام داده بودند، شناسایی شدند.
در حقیقت آنها با بیش از
دویست وپنجاههزار فرانک، وسایل
مختلف خریده بودند.
یک رادیو، یک دوربین عکاسی،
یخچال، مخلوطکن و غیره...
پلیس آن وسایل را از منزل مسکونی
یکی از آن دو که قصد ازدواج
داشت، پیدا کرده بود.
در مجموع این دو جوان ( که
خاطرنشان شده بود، از خانوادههای
زحمتکش و شریف هستند )
نزدیک بود پیرزن را ازپا درآورند تا
یکی از آنها بتواند، زندگیِ مشترکِ
نسبتا آبرومندی را شروع کند.
نویسندهٔ مقاله،
این انگيزهٔ شگفت و سازشکارانه را
به باد تمسخر گرفته بود.
دخترک روزنامه را به گوشهای پرت
کرد و دواندوان از خانه بیرون رفت.
یکساعت بعد، سر میز غذا دخترک
چگونگی ملاقاتش را با پیرزن
تعریف کرد:
به پیرزن گفتم؛
آنها همهٔ وسایل را برایتان میآورند.
میتوانید آنها را دوباره بفروشید.
و قسمتی از پولتان را زنده کنید.
زن خرفت، ظاهرآ منظورم را
نمیفهمید. فکرش را بکنید که مجبور
شدم برایش توضیح بدهم که
مخلوطکن چه نوع دستگاهی است.
به او گفتم ( شما تقریبا تمام پولتان
را پس میگیرید، اینبار باید
کمی بهتر پولتان را قایم کنید )
برادرش گفت:
تو خوب بلدی پولها را قایم کنی.
خیالم راحت است.
دخترک درحالیکه سرش را بالا
میگرفت گفت:
آره بلدم. وقتی آدم پول را در خانه
نگهمیدارد، باید جای امنی قایمش
کند.
- یعنی درست همان کاری که تو
میکنی؟
- اوه ( پولی که من دارم ارزش ندارد
حرفش را بزنیم. )
دخترک کمی تندتر نفس کشید.
برادرش گفت:
پس چرا در صندوقچه قایمش کردهای؟
برای چه کلیدش را همیشه پیش
خودت نگهمیداری؟
- برای اینکه تو را خوب میشناسم.
وقتی پولت ته بکشد راحت میروی...
نوشتهٔ؛ ژان_لویی_کورتی
ادامه دارد.
...📚🌟🖊
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4197