KTABDANSH Telegram 4182
کتاب دانش
... قسمت؛ سوم 📖 صندوقچه در سایه روشن اتاق، تختی را دید که پیرزن روی آن دراز کشیده بود. یکی از زنان همسایه روی صندلی کنار او نشسته بود، دست پیرزن را در دست گرفته، به‌سمت او خم شده بود و کلمات تسلی‌بخش زیر لب زمزمه می‌کرد. دختر جوان غرق در افکارش،…
......

📖 صندوقچه قسمت چهارم

وقتی کشیش محله به او گفته
بود اگر اسکناس پنج‌هزار فرانکی
دارد باید به بانک تحویل بدهد،
پیرزن مضطرب و پریشان شده
و از کشیش خواهش کرده بود تا
شهر مجاور همراه او برود.
آنها سوار اتوبوس شدند و
پیرزن با دودست و عضلاتی منقبض،
چمدان کوچک مقوایی را به سینه
می‌فشرد. اما جلوی بانک، از
کشیش خواهش کرد، بیرون بانک
منتظرش بماند.
انگار می‌خواست پیراهنش و نه
اسکناس‌ها را عوض کند.
در واقع کشیش نباید می‌فهمید که
او چقدر پول در چمدانش همراه
آورده است.

او زنی روستایی بود که به قرن و
دوران دیگری تعلق داشت و پس از
دکان محقر بقالی‌اش که امروز
شرکت تعاونی پرزرق‌و‌برقی جایش
را گرفته بود و نیز پس از
خویشاوندان و دوستانش که
اکنون هیچ‌کس حتی شب قبل از
مراسم، توسن " ( عید تمام اولیای
مذهب مسیح )
گلی بر مزارشان نمی‌گذاشت،
زنده مانده بود. پیرزن در این دنیای
وحشتناک، دنیای موتورهای وسپا،
رادیو، پسرهای چماق به‌دست با
موهای بلند دخترانه و دخترهایی
که مثل پسرها لباس می‌پوشیدند،
تنها و بی‌کس بود.
او دیگر با کسی حرف نمی‌زند،
آشنایی یا حتی گربه‌ای هم نداشت
که دوستش بدارد.
شبح کوچک سیاهی بود، کم‌و‌بیش
زنده که با نان و پنیر خود را سیر
می‌کرد و در گوشهٔ تنهای اتاقِ
آلونکش چمباتمه می‌زد.
در عوض، اسکناس‌هایش را داشت،
بسته‌های اسکناس را که در کاغذ
روزنامه، پیچیده و زیر تشکش،
پنهان کرده بود...

وقتی پسرهای شلوار‌جین، پوشیده
تهدیدش کرده و از او خواسته بودند
پول‌هایش را به آنها بدهد، درست
جلوی تختش ایستاده و بازوها را
به‌طور غریزی از هم باز کرده بود
تا از تنها داراییش دفاع کند...
دخترک که مانند همان متجاوزان،
شلوارک آبی کتانی به‌تن داشت،
با صدای خشن گفت؛
اما هنوز مزرعه دارید. مادرم به‌من
گفت می‌توانید مزرعه را حدود
یک میلیون فرانک بفروشید.
مادرم این قیمت را به متر‌مربع
حساب کرد. مساحت مزرعه‌تان چقدر
است؟ دخترک بالای سر پیرزن که
روی صندلی نشسته بود، خم شد.
حالت بازپرسی با قیافه‌ی کودکانه
را داشت. چهره‌ای خشک و جدی،
چشم‌هایی براق و بی‌عاطفه و
چینی عمودی میان ابروها.

مساحت مزرعه چقدر است؟
اما این دقیقا همان سؤالی است که
وقتی کسی به قوانین کهنه وفادار
مانده، از پاسخ دادن به آن،
سرباز می‌زند. پیرزن دستش را
روی پیشانی گذاشت و شروع به
آه و ناله کرد.
- نمی‌دانم.... مغز بیچاره‌ام
دیگر کار نمی‌کند.
یک روز صبح روزنامه‌ی مهمی
اعلام کرد که سارقین پیدا شده‌اند
و دستگیر شده‌اند.
آنها به همه‌چیز اعتراف کرده بودند.
دخترک در آشپزخانه، کنار مادرش
که مشغول تهیه ناهار بود با
صدای بلند و نفس‌‌نفس‌های ملایمی
که هیجان درونیش را نشان
می‌داد، ستون مربوط به این
خبر را خواند.

ادامه دارد.

نوشتهٔ؛ - ژان_لویی_کورتی


...📚🌟🖊
👍6👌3👎1



tgoop.com/ktabdansh/4182
Create:
Last Update:

......

📖 صندوقچه قسمت چهارم

وقتی کشیش محله به او گفته
بود اگر اسکناس پنج‌هزار فرانکی
دارد باید به بانک تحویل بدهد،
پیرزن مضطرب و پریشان شده
و از کشیش خواهش کرده بود تا
شهر مجاور همراه او برود.
آنها سوار اتوبوس شدند و
پیرزن با دودست و عضلاتی منقبض،
چمدان کوچک مقوایی را به سینه
می‌فشرد. اما جلوی بانک، از
کشیش خواهش کرد، بیرون بانک
منتظرش بماند.
انگار می‌خواست پیراهنش و نه
اسکناس‌ها را عوض کند.
در واقع کشیش نباید می‌فهمید که
او چقدر پول در چمدانش همراه
آورده است.

او زنی روستایی بود که به قرن و
دوران دیگری تعلق داشت و پس از
دکان محقر بقالی‌اش که امروز
شرکت تعاونی پرزرق‌و‌برقی جایش
را گرفته بود و نیز پس از
خویشاوندان و دوستانش که
اکنون هیچ‌کس حتی شب قبل از
مراسم، توسن " ( عید تمام اولیای
مذهب مسیح )
گلی بر مزارشان نمی‌گذاشت،
زنده مانده بود. پیرزن در این دنیای
وحشتناک، دنیای موتورهای وسپا،
رادیو، پسرهای چماق به‌دست با
موهای بلند دخترانه و دخترهایی
که مثل پسرها لباس می‌پوشیدند،
تنها و بی‌کس بود.
او دیگر با کسی حرف نمی‌زند،
آشنایی یا حتی گربه‌ای هم نداشت
که دوستش بدارد.
شبح کوچک سیاهی بود، کم‌و‌بیش
زنده که با نان و پنیر خود را سیر
می‌کرد و در گوشهٔ تنهای اتاقِ
آلونکش چمباتمه می‌زد.
در عوض، اسکناس‌هایش را داشت،
بسته‌های اسکناس را که در کاغذ
روزنامه، پیچیده و زیر تشکش،
پنهان کرده بود...

وقتی پسرهای شلوار‌جین، پوشیده
تهدیدش کرده و از او خواسته بودند
پول‌هایش را به آنها بدهد، درست
جلوی تختش ایستاده و بازوها را
به‌طور غریزی از هم باز کرده بود
تا از تنها داراییش دفاع کند...
دخترک که مانند همان متجاوزان،
شلوارک آبی کتانی به‌تن داشت،
با صدای خشن گفت؛
اما هنوز مزرعه دارید. مادرم به‌من
گفت می‌توانید مزرعه را حدود
یک میلیون فرانک بفروشید.
مادرم این قیمت را به متر‌مربع
حساب کرد. مساحت مزرعه‌تان چقدر
است؟ دخترک بالای سر پیرزن که
روی صندلی نشسته بود، خم شد.
حالت بازپرسی با قیافه‌ی کودکانه
را داشت. چهره‌ای خشک و جدی،
چشم‌هایی براق و بی‌عاطفه و
چینی عمودی میان ابروها.

مساحت مزرعه چقدر است؟
اما این دقیقا همان سؤالی است که
وقتی کسی به قوانین کهنه وفادار
مانده، از پاسخ دادن به آن،
سرباز می‌زند. پیرزن دستش را
روی پیشانی گذاشت و شروع به
آه و ناله کرد.
- نمی‌دانم.... مغز بیچاره‌ام
دیگر کار نمی‌کند.
یک روز صبح روزنامه‌ی مهمی
اعلام کرد که سارقین پیدا شده‌اند
و دستگیر شده‌اند.
آنها به همه‌چیز اعتراف کرده بودند.
دخترک در آشپزخانه، کنار مادرش
که مشغول تهیه ناهار بود با
صدای بلند و نفس‌‌نفس‌های ملایمی
که هیجان درونیش را نشان
می‌داد، ستون مربوط به این
خبر را خواند.

ادامه دارد.

نوشتهٔ؛ - ژان_لویی_کورتی


...📚🌟🖊

BY کتاب دانش


Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4182

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

ZDNET RECOMMENDS To delete a channel with over 1,000 subscribers, you need to contact user support Public channels are public to the internet, regardless of whether or not they are subscribed. A public channel is displayed in search results and has a short address (link). Telegram channels fall into two types: Earlier, crypto enthusiasts had created a self-described “meme app” dubbed “gm” app wherein users would greet each other with “gm” or “good morning” messages. However, in September 2021, the gm app was down after a hacker reportedly gained access to the user data.
from us


Telegram کتاب دانش
FROM American