KTABDANSH Telegram 4160
کتاب دانش
.... داستان‌های کوتاه 📖 صندوقچه قسمت دوم؛ - نه اصلا، برای خنده اسمش را گنج گذاشته‌ام، در یک کتاب خوانده‌ام که بچه‌ها اسباب‌بازی‌های شکسته و بی‌مصرفشان را در چنین گنجی قایم می‌کنند. چیزهایی را که فقط ارزش ... ارزش ... - ارزش عاطفی دارند؟…
...

قسمت؛ سوم 📖 صندوقچه

در سایه روشن اتاق، تختی را دید
که پیرزن روی آن دراز کشیده بود.
یکی از زنان همسایه روی صندلی
کنار او نشسته بود،
دست پیرزن را در دست گرفته،
به‌سمت او خم شده بود و کلمات
تسلی‌بخش زیر لب زمزمه می‌کرد.

دختر جوان غرق در افکارش، با
لب‌هایی به‌هم فشرده و چینی عمودی
بین ابروها به خانه برگشت.
روزهای بعد هم چندین بار، به
بهانه کمک در انجام کارهای خانه،
به منزل پیرزن رفت.
این ملاقات‌ها ظاهرآ توجیه‌پذیر بود،
زیرا بسیار طبیعی به‌نظر می‌رسید که
دختر آقای آموزگار بخواهد به زن
سالخورده‌ای که به تازگی بر اثر
حادثه‌ای هولناک از هستی ساقط
شده است، کمک کند.
اما دخترک چندان در قید و بند
توجیه کنجکاوی‌اش، برای خود
یا دیگران نبود.
همان کنجکاوی که او را به‌سوی این
اتاق خالی سنگفرش شده می‌کشاند
که در آن دو ولگرد با شلوار جین،
ضربه‌ای به سر یک پیرزن
بی‌دفاع زده و او را بیهوش کرده
بودند، دخترک از قربانی حادثه
می‌پرسید:
چرا پول را در تشک قایم کردید؟
و درحالی‌که یکی از آجرهای لق
شده را بلند می‌کرد، می‌افزود:
بهتر نبود شما پول را اینجا
می‌گذاشتید؟
ببینید؟ دقیقا همین‌جا، جا می‌شد،
یک قالیچه رویش می‌انداختید،
یک میز هم روی،قالیچه می‌گذاشتید.
آنها هیچ‌وقت فکرش را هم
نمی‌کردند.
پیرزن سرش را تکان می‌داد، دستش
را بلند می‌کرد، معلوم نبود که
منظور دخترک را می‌فهمد یا نه.
پیرزن همیشه با گویش محلی
صحبت می‌کرد و احتمالا زبان
فرانسه را درست نمی‌دانست.

او به عصر و زمانه دیگری تعلق داشت.
و بازماندهٔ منطقهٔ ویران‌شده بود.
همیشه لباس سیاه می‌پوشید و
در سکوت و خاموشی عزلت‌نشینان
زندانی بود.‌
سال‌ها پیش از جنگ، پیش از
تولد این دخترک که مانند پسرها
شلوارک به تن می‌کرد و تقریبا
هرروز به دیدنش می‌آمد.
پیرزن یک دکان بقالی داشت.
دکان بسیار کوچک و تاریکی با
پیشخوانی از جنس چوب بلوط و
شیشه‌هایی پر از آبنبات‌های ترش و
عصاره‌ی شیرین‌بیان.
دکان حقیقتا بوی ادویه می‌داد و
زنگ کوچکی بر‌سر‌درش بود و
با ورود هر مشتری به صدا
در‌می‌آمد. درست پیش از جنگ،
با مقداری پس‌انداز که در آن زمان
ثروتی به‌شمار می‌رفت دست از
کار کشید و حاضر نشده بود
ثروتش را به بانک بسپارد.
در ان قرن و روستایی که او زندگی
می‌کرد و فضایش را مانند تنها
هوای قابل تنفس با خود به این
سو و آن سو می‌کشید هیچ‌کس
پس‌اندازش را به بانک، یعنی به
یک بنگاه بی‌نام و نشان و مشکوک
نمی‌سپرد، بلکه در مخفیگاهی که
فقط خودش می‌شناخت،
محفوظ نگه می‌داشت.
او پس‌اندازش را در خانه نگه‌داشته
بود و سال به سال مقداری بسیار
ناچیزی از آن را خرج می‌کرد.

نوشتهٔ: ژان_لویی_کورتی

ادامه دارد.

...📚🌟🖊
🙏6👌1



tgoop.com/ktabdansh/4160
Create:
Last Update:

...

قسمت؛ سوم 📖 صندوقچه

در سایه روشن اتاق، تختی را دید
که پیرزن روی آن دراز کشیده بود.
یکی از زنان همسایه روی صندلی
کنار او نشسته بود،
دست پیرزن را در دست گرفته،
به‌سمت او خم شده بود و کلمات
تسلی‌بخش زیر لب زمزمه می‌کرد.

دختر جوان غرق در افکارش، با
لب‌هایی به‌هم فشرده و چینی عمودی
بین ابروها به خانه برگشت.
روزهای بعد هم چندین بار، به
بهانه کمک در انجام کارهای خانه،
به منزل پیرزن رفت.
این ملاقات‌ها ظاهرآ توجیه‌پذیر بود،
زیرا بسیار طبیعی به‌نظر می‌رسید که
دختر آقای آموزگار بخواهد به زن
سالخورده‌ای که به تازگی بر اثر
حادثه‌ای هولناک از هستی ساقط
شده است، کمک کند.
اما دخترک چندان در قید و بند
توجیه کنجکاوی‌اش، برای خود
یا دیگران نبود.
همان کنجکاوی که او را به‌سوی این
اتاق خالی سنگفرش شده می‌کشاند
که در آن دو ولگرد با شلوار جین،
ضربه‌ای به سر یک پیرزن
بی‌دفاع زده و او را بیهوش کرده
بودند، دخترک از قربانی حادثه
می‌پرسید:
چرا پول را در تشک قایم کردید؟
و درحالی‌که یکی از آجرهای لق
شده را بلند می‌کرد، می‌افزود:
بهتر نبود شما پول را اینجا
می‌گذاشتید؟
ببینید؟ دقیقا همین‌جا، جا می‌شد،
یک قالیچه رویش می‌انداختید،
یک میز هم روی،قالیچه می‌گذاشتید.
آنها هیچ‌وقت فکرش را هم
نمی‌کردند.
پیرزن سرش را تکان می‌داد، دستش
را بلند می‌کرد، معلوم نبود که
منظور دخترک را می‌فهمد یا نه.
پیرزن همیشه با گویش محلی
صحبت می‌کرد و احتمالا زبان
فرانسه را درست نمی‌دانست.

او به عصر و زمانه دیگری تعلق داشت.
و بازماندهٔ منطقهٔ ویران‌شده بود.
همیشه لباس سیاه می‌پوشید و
در سکوت و خاموشی عزلت‌نشینان
زندانی بود.‌
سال‌ها پیش از جنگ، پیش از
تولد این دخترک که مانند پسرها
شلوارک به تن می‌کرد و تقریبا
هرروز به دیدنش می‌آمد.
پیرزن یک دکان بقالی داشت.
دکان بسیار کوچک و تاریکی با
پیشخوانی از جنس چوب بلوط و
شیشه‌هایی پر از آبنبات‌های ترش و
عصاره‌ی شیرین‌بیان.
دکان حقیقتا بوی ادویه می‌داد و
زنگ کوچکی بر‌سر‌درش بود و
با ورود هر مشتری به صدا
در‌می‌آمد. درست پیش از جنگ،
با مقداری پس‌انداز که در آن زمان
ثروتی به‌شمار می‌رفت دست از
کار کشید و حاضر نشده بود
ثروتش را به بانک بسپارد.
در ان قرن و روستایی که او زندگی
می‌کرد و فضایش را مانند تنها
هوای قابل تنفس با خود به این
سو و آن سو می‌کشید هیچ‌کس
پس‌اندازش را به بانک، یعنی به
یک بنگاه بی‌نام و نشان و مشکوک
نمی‌سپرد، بلکه در مخفیگاهی که
فقط خودش می‌شناخت،
محفوظ نگه می‌داشت.
او پس‌اندازش را در خانه نگه‌داشته
بود و سال به سال مقداری بسیار
ناچیزی از آن را خرج می‌کرد.

نوشتهٔ: ژان_لویی_کورتی

ادامه دارد.

...📚🌟🖊

BY کتاب دانش


Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4160

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Choose quality over quantity. Remember that one high-quality post is better than five short publications of questionable value. How to create a business channel on Telegram? (Tutorial) The group’s featured image is of a Pepe frog yelling, often referred to as the “REEEEEEE” meme. Pepe the Frog was created back in 2005 by Matt Furie and has since become an internet symbol for meme culture and “degen” culture. Clear It’s easy to create a Telegram channel via desktop app or mobile app (for Android and iOS):
from us


Telegram کتاب دانش
FROM American