tgoop.com/ktabdansh/4143
Last Update:
....
داستانهای کوتاه
📖 صندوقچه قسمت دوم؛
- نه اصلا، برای خنده اسمش را
گنج گذاشتهام، در یک کتاب
خواندهام که بچهها اسباببازیهای
شکسته و بیمصرفشان را در
چنین گنجی قایم میکنند.
چیزهایی را که فقط ارزش ... ارزش ...
- ارزش عاطفی دارند؟
- آره، همینطور است.
- اما مثل اینکه در جعبهات پول هم
داری؟ تا جاییکه یادم میآید، آن
ده هزار فرانکی را که عمو هانری
برای تولدت داده بود، همانجا گذاشتی.
حالت صورت دخترک ناگهان عوض شد.
- از کجا فهمیدی؟
- بَه! خیالت راحت باشد، نرفتم
وارسی کنم. بهعلاوه برای وارسی
باید قفلش را میشکستم! ولی این
را خودت به من گفتی، یادت نمیآید؟
- من اسکناس را در جعبه گذاشتم
چون بالاخره باید یک جائی میگذاشتم.
- البته میتوانستی خرجش کنی.
- خرج چی؟
- وای خدایا! مثلا میتوانستی
صفحه و کتاب بخری، کار سختی که
نیست. با همان ژاکت پشمی که خیلی
دوستش داشتی و آخر هم پدرت را
وادار کردی برایت بخرد.
- حالا که بابا آن را برایم خریده،
مگر احمق بودم که خودم پولش
را بدهم.
- نه، احمق که نه، میتوانیم بگوئیم...
دست و دلباز و بیطمع.
دخترک یکه خورد. مادر بلافاصله
گفت:
- اصلا سرزنشت نمیکنم. تو دختر
مقتصدی هستی، خیلی هم خوب
است... کجا میروی؟
- برمیگردم آنجا.
- همینجا بمان. مطمئنم الان همهٔ
بچههای دهکده جلوی خانهٔ آن
زن بيچاره جمع شدهاند. تو پانزده
سالت است و دیگر در سنی نیستی
که با آنها قاطی بشوی. بهعلاوه با
اینطور کنجکاویها مخالفم.
کار زشتی است.
با این همه دختر جوان پس از ناهار
موفق شد دور از چشم مادرش
آهسته از خانه خارج شود. تمام
طول خیابان اصلی را دوید.
خانهٔ پیرزن دورافتاده بود،
و مزرعه و بیشه کوچکی آن را از
دهکده جدا میکرد.
جلوی در نیمهباز ، گروهی از زنان
پچپچ میکردند.
چهرههایشان غمگین، پر ترحم و
متناسب با موقعیت بود اما برق
کنجکاوی در چشمهایشان
میدرخشید.
دخترک به در نزدیک شد و سرش را
از ميان در نیمه باز داخل برد.
ادامه دارد.
نوشتهٔ؛ ژان_لویی_کورتی
...📚🌟🖊
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4143