tgoop.com/ktabdansh/4157
Last Update:
.....
📖 مطالعه ص ۱۶۴
مسیو، شما مثل من حس نمیکنید؟
شما تحقیق و کتابهای خودتون رو
دارید، در همین هدف خدمت میکنید
' کتابهایم، تحقیقم؛ احمق.
چه اشتباهی '
- چیزی بینمان مرده است.'
چرا مینویسید مسیو؟
نمیدونم فقط برای اینکه بنويسم.
با لحن تأکید کنندهای میگوید؛
مگه آدم چیزی را نمینویسد؟
ظاهر مهربان و آرامش را از دست
داده.
" شاید شما هم برای آیندگان
مینویسید. شاید شما مردمگریزید؟
- تله است. اگر تسلیم شوم،
مردخودآموخته برنده میشود.
- انسانگرایی، مالکیتجوست و همهٔ
دیدگاههای انسانی را درهممیآمیزد.
اگر بااو مخالفت کنم، وارد بازیش
شدم.
- او اندیشههای ضداندیشوری،
آئین مانی، تصوف و خودپرستی
را بلعیده است.
- انسانگریز یک آدم است؛ اما باید
دانشمند هم باشد؛ تا بداند نفرتش
را رقیق کند.
- نمیخواهم با آنها یکی شوم.
میگویم:
- فکر میکنم بیشتر از این که بتونیم
از کسی متنفر باشیم، میتونیم
دوستش داشته باشیم.
- بهنظر میآید دلش برایم میسوزد.
- از من متنفر است.
( در مورد زوجی که در کافهاند
صحبت میکنند که آیا مردخودآموخته
آنها را دوست دارد یا نه )
" تو چشم شما اونا فقط یه نمادن.
شما تحتتأثیر عشق و جوانی آنها
هستید، نه کهنسالی نه مرگ.
آیا آن پیرمرد آدم حرامزادهای نیست؟
' مسیو، چطور میشه کسی رو
از روی صورتش قضاوت کرد؟
چطور میشه جلوی کسی رو بگیرید
و بگید این آدم اینجوری یا اونجوری؟
کی میتونه ظرفیت آدمها رو
بفهمه؟
" نمیدونم. همهٔ آدمها سزاوار
تحسیناند."
' مسیو، آدم بودن خیلی سخته. '
- عشق انسانها به مسیح را رها کرده،
شبیه مرد بیچارهای از اهالی
دوزخ شده.
- " ما باید به خودمون اجازه بدیم
تنها بمونیم. "
میخندد اما چشمانش شرور است.
' شما فروتنید اما به شجاعت نیاز
دارید؛ - حتی در بیاهمیتترین
کارهاتون شجاعت بینظیری وجود
داره.
همهٔ هفته از تصور این
ناهار خوشحال بوده، میتوانست
عشقش به آدمها را با مرد دیگری
تقسیم کند.
با اندکی پشیمانی مردخودآموخته
را زيرنظر میگیرم. - خیلی کم
پیش میآید صحبت کند؛
- در اعماق وجودش، او هم به اندازهٔ
من تنهاست.
- او متوجه تنهاییاش نیست.
حرف زیادی برای گفتن ندارم.
فقط بااو همدردی میکنم.
- نادانی و نیکخواهی علیه او
دست به یکی کردهاند.
میخندد.
سیلی از تنفر وجودم را پر میکند.
اینجا چه میکنم؟
چرا وارد بحث انسانگرایی شدم؟
چرا آدمها اینجایند؟
چرا دارند میخورند؟
درست است. نمیدانند که وجود
دارند.
- میخواهم از آنجا بروم.
- بروم به جایی که جايگاه خودم
باشم. - که بتوانم خودم را متعلق
به آنجا بدانم.... اما
- هیچجا جای من نیست؛
- کسی مرا نمیخواهد.
- زیادیام.
📚 تهوع - ژان_پل_سارتر
ادامه دارد.
...📚
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4157