tgoop.com/ktabdansh/4112
Last Update:
....
📖 مطالعه ص ۱۵۲
روح مرد خودآموخته در چشم هایشان
است؛
در چشمهای پرشکوهش که مانند چشم
مردی نابیناست، شکوفا میشود،
بگذار چشم من هم همین کار را
بکند، خواستار پیوند روحها نیستم.
- مانند گوسفندی کلهشق بهنظر میرسد.
زن و مرد جوانی روبروی ما
مینشینند.
مردخودآموخته چشمکی میزند
انگار میخواهد بگويد:
چقدر این دوتا فوقالعادهاند!
زشت نیستند. آرامند.
- از باهم بودن خوشحالاند.
- از باهم دیده شدن خوشحالاند.
من و آنی هم گاهی اوقات نگاه
تحسینآمیز دیگران را حس میکردیم.
من آن موقعها جوان بودم. حالا به
سنی رسیدهام که جوانی دیگران
تحتتأثیرم قرار بدهد، اما من
تحتتأثیر قرار نگرفتم.
احساس میکنم خیلی از من دور
هستند؛ گرما، سستشان کرده،
چقدر راحتاند، دنیا را همانطور که
هست، دلپذیر مییابند،
- هرکدام موقتا زندگیاش را از
زندگی دیگری وام میگیرد.
انگار از هم میترسند. آنها خوشحالاند،
خب که چه؟
مردخودآموخته دستم میاندازد؛
شما را دیدم. داشتید از موزه بیرون
میآمدید. ها ها. ترور نافرجام
اورسینی " که روی چوب حکاکی شده
بود، دیدید؟
" یادم نمییاد. من فقط برای دیدن
تابلوی نقاشی بوردورن رفته بودم ".
مردخودآموخته گفت:
لذت بردن، مسیو، از زیبایی برای
من چیز غریبیه. موسیقی، رقص.
یک زمانی جرأت پیدا کرده بودم که
بگم - زیبایی چیزیه که بستگی به
ذوق آدمها داره.
میگوید؛ دیگر مردم به آنچه در قرن
هجدهم راست میپنداشتند باور ندارند.
چقدر خوشاینده که اینطور با بیخیالی
بشه حرف زد.
پایان گفتگوی ما.
مرد متمایزی به زوج جوان نگاه میکند،
او فکر میکند کهنسالی یعنی خردمندی
و جوانی یعنی زیبایی.
صدایشان را میشنوم؛
زن میگوید؛ از سنی که بشه زندگی رو
شروع کرد گذشتم. پیر شدهام.
مرد میگوید؛ باید به زندگی اعتماد
داشته باشی. این جور که تو الان هستی
اسمش زندگی نیست.
- از آنجایی که عشق اتفاق بزرگ
شاعرانهای است که نباید فریبش داد،
تعلل میکنند، از اينکه باهم همبستر
شدهاند، باید دنبال چیز دیگری
باشند که پوچی عظیم وجودشان را
بپوشاند.
نگاهی به سالن میکنم، صحنه
خندهداری است.
مردم فقط غذا نمیخورند
دارند نیروی تازهای میگیرند تا
بتوانند در تمام کردن کارهایشان
موفق شوند. هرکدام مشکل شخصی
کوچکی دارند که نمیگذارند متوجه
شوند که وجود دارند؛
- یکی بینشان نیست که باور نداشته
باشد که وجودش برای چیزی یا
کسی ضروری است.
- و من هم میان آنها هستم.
- اما من میدانم آدم زیاد مهمی بهنظر
نمیآیم.
- اما میدانم که وجود دارم و
آنها هم وجود دارند.
- و اگر میدانستم که چطور آدمها
را قانع کنم، مینشستم و توضیح
میدادم که
' وجود داشتن یعنی چه.
میزنم زیر خنده. مردخودآموخته
با تعجب نگاه میکند.
دلم میخواهد تمامش کنم اما
آنقدر میخندم که اشکم درمیآید.
📚 تهوع - ژان_پل_سارتر
ادامه دارد.
...📚
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4112