tgoop.com/ktabdansh/4095
Last Update:
📖 مطالعه ص ۱۴۵
افکار پشت سرم متولد میشوند.
مثل سرگیجهای ناگهانی.
اگر تسلیم شوم افکار رشد میکنند
و بزرگ میشوند و بیکران میشوند
و وجودم را کاملا پر میکنند و
اینگونه وجود داشتنم را تازه میکنند. -بیتفاوتم.
دست چپم را روی دفترچه میگذارم
و تیغه چاقو را در کف دستم.
زخم سطحی است.
خون بر روی کاغذ خاطرهای زیبا
میسازد. جریان یکنواخت خون را
تماشا میکنم.
ساعت پنج و نیم است.
بلند میشوم بیرون میروم. سر راهم
روزنامه میخرم. ( خبرهایی از مجرمین
و تجاوز و قتل )
بوی جوهر.
- همهچیز بهشدت وجود دارد.
میان خانهها راه میروم.
- من هستم. - من هستم چون
فکر میکنم که دیگر نمیخواهم باشم.
کاغذ روزنامه را در دست میگیرم.
- وجود در برابر وجود.
موی قرمز روی سرم قرمز است.
چمن خيس قرمز است.
- آیا این هنوز هم منم ؟
کنار دیوار وجود دارم.
وجود داشتن، ملایم است.
میچرخد و میجنبد. من فکر میکنم،
میجنبم، من هستم؛
وجود چتر نجاتی است فروافتاده،
سقوط نخواهد کرد، سقوط خواهد کرد.
- من وجود دارم، چون وجود داشتن
حق من است، من حق دارم وجود
داشته باشم.
- بدنم، تن زندهام که همهمه میکند،
خون روی دستهایم. در تن زخمیام که میچرخد و میرود،
در عذابم. راه میروم، میدوم.
- خونم از وجود داشتن میریزد.
دیوانه، دیوانهام؟
- آیا وجود داشتن را درک کردهای؟
میایستد. بدنش میایستد. به شدت میترسد. - از وجود داشتن بیزار است.
به ستوه آمده است؟
قلبش وجود دارد.
- خودش را درون پارچه پرت میکند.
نفسش در حال دویدن وجود دارد.
قلبش وجود دارد. پاهايش وجود دارد.
- کسی از پشت سر مرا میگیرد و
وادارم میکند فکر کنم و در نتیجه
چیزی بشوم. رولبون مرده است.
- آنتوان روکانتن نمرده است.
دارم از هوش میروم.
- وجود از پشت به او حمله کرده؛
-التماس میکند به او رحم کنند.
دلسوزی، کمک، کمک میکنم پس هستم.
مرد مو قرمز در آینههای کوچک
فاحشهخانه، رنگ پریده دیده میشود. -گرامافون دارد موسیقی پخش میکند،
وجود دارد، همهچیز میچرخد، گرامافون وجود دارد، قلب میتپد.
هرشب که ماه زرد میتابد،
' من در رؤیای کوچک خود فرو میروم.
صدا ناگهان ظاهر میشود و جهان
ناپدید میشود.
- جهان وجود دارد.
زنی واقعی صاحب صدا بود،
آواز میخواند. او هم مثل رولبون
وجود داشت.
- صدایی که میلرزد به هوا میخورد
و صفحهٔ گرامافون و من که گوش
میکنم وجود داریم.
- همهچیز پر است.
سهشنبه
- هیچچیز وجود داشت.
چهارشنبه
مگسی را کشتم.
مرد خودآموخته فریاد زد؛ نکشیدش مسیو!
" من بهش لطف کردم "
- چرا اینجایم؟ و چرا نباید اینجا باشم؟
منتظرم تا زمان خوابیدن فرا رسد.
چهار روز بعد آنی را میبینم. و بعدش؟
احمقانه در انتظار چه هستم؟
- من ضعیف و تنهایم، به او نیاز دارم.
مسیو از اینکه با او سر یک میز هستم خوشحالم.
مردخودآموخته معصومانه میخندد.
( در مورد غذا صحبت میکنند )
من سراپا گوشم.
مشکل اینجاست که برای ترحم داشتن
برای مشکلات دیگران، زیادی خوشحالم؛ همین اوضاع را عوض خواهد کرد. من مشکلی ندارم.
نه رئیسی دارم نه زن و بچهای. فقط وجود دارم. مرد خودآموخته حرف نمیزند، نگاهش
درون قلبم را میکاود.
📚 تهوع - ژان_پل_سارتر
ادامه دارد
...📚
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4095