tgoop.com/ktabdansh/4098
Last Update:
داستانهای کوتاه
قسمت هفتم
📚 آوای زنگولهها
نوشتهٔ؛ فرانسوا ماژوله
بهار هنوز در اعماق وجودش
آشوبی به پا میکرد.
آن صدای خوش آهنگ و رؤیای زندگی
آرام و پر تلاش را به یاد آورد.
بله، البته،
سعی و کوشش خودش برای دستیابی
به موفقیت کافی بود.
اما در کنارش، حضوری شوم با صدای
چاپلوسانهٔ فرشتهٔ نگهبانی خطرناک،
زمزمه میکرد:
میخواهی سالها در چنین خانهای
زندگی کنی؟
درحالیکه کافی است با یک حرکت
به اوج پلههای ترقی برسی و هر پله
را با زحمت و مشقت بالا نروی.
میخواهی سالها تلاش کنی و چون
هشتت گرُوِ نُهات است گرفتاریهای
مالی و دعواهای خانوادگی را تحمل
کنی؟
میخواهی سالهای سال، مثل امروز
از خودت بپرسی که کهنگیِ
کت و شلوار آبیَت به چشم میخورد
یا نه؟
زنت پیر میشود، موکلی به سراغت
نمیآید، تلاشت بیثمر میماند و این
جبران ناپذیر است.
بهار اگرچه در آن کوچههای تنگ،
بدون یاری همدستانش- آفتاب و
درختها- تضعیف شده بود اما
هنوز به مبارزه ادامه میداد.
آخرین تلاشش را به کار برد تا
ندایش دوباره به گوش ماکس رسید.
بهار همراه با آه طویل باد زمزمه کرد:
آهای، ماکس، کمی اراده داشته باش.
دور و برت را بهتر نگاه کن!
چشمهای بنفش، آرام و براق او را
بهخاطر بیاور!
اگر انسان زیباترین خانهٔ روی زمین را
بدون کار و کوشش خودش بهدست
بیاورد در آن خانه حقیقت کمتری
وجود دارد تا در این آپارتمانهای
محقر و بالکنهای سیمانی....
ماکس دیگر آن نجوای بهار را
نمیشنید. دلش سخت به حال خودش
میسوخت. اگر در یک روز بهاری به
چنین حماقتی دست میزد،
عمرش را در این ساختمان آجری
قرمز و نکبتبار به پایان میرساند
و قربانی یک جفت چشم بنفش
میشد، امکان یک زندگی سراسر
موفقیت را که قطعا میتوانست با
نبوغش فراهم بیاورد از دست
میداد و بدخلق و عصبی و ناکام
میماند و دستخوش تأسفی جگرسوز...
بیاختیار به ساعتش نگاه کرد.
ساعت پنج بود.
شاید آرابلا هنوز انتظارش را
میکشید، آرابلایی که میتوانست
آن سرنوشت هولناک را دور کند.
ماکس در عالم خیال میدید که
آرابلا بیصبرانه پا بر زمین میکوبد.
( و دیگر در دل نمیگفت که پاهای او
به ظرافت پاهای سربازان است. )
مادرش را در نظر مجسم کرد،
با ظاهری بسیار موقر، مانند
دوشسهایی که به مهمانی رفتهاند؛
ظاهری که زنان امریکایی را
بسیار تحت تأثیر قرار میداد.
اما مادر در دل رنجی طاقتفرسا
میکشید. چینهای پیراهن سیاهش
را در دست مچاله میکرد و از این
فکر که مبادا تمام نقشههای بزرگی که
با دروغهای معصومانه، نیرنگهای
کم اهمیت و لاف و گزافهای
شجاعانه برای وارث
ثروتمند کشیده بود،
نقش بر آب شود.
...📚🌟🖊
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4098