KTABDANSH Telegram 4079
کتاب دانش
... . داستان‌های کوتاه قسمت پنجم دختر جوانی که روی نیمکت نشسته، حقيقتا چقدر زيباست! ماکس قوانین مدنی را فراموش کرده بود و نام گل‌ها و درخت‌ها را به صاحب چشم‌های بنفش می‌آموخت. آنها دوستانه جر و بحث می‌کردند و برای آینده نقشه می‌کشیدند. اما این…
.

📚 آوای زنگوله‌ها
نوشتهٔ؛ فرانسوا ماژوله


قسمت ششم

همه ماکس و همسرش را می‌شناختند:
آنها زیباترین زوج شهر بودند.
در سالن نمایش همهمه‌ای برخاست:

وکیل پرالب و همسرش آمدند!
همان وکیلی که مدافع فلان پرونده بود.
وارث ثروت هنگفت یک زن انگلیسی
که او را می‌پرستید ... و همسرش،
حقیقتا چقدر زیباست.!
صدای کف زدن به گوش می‌رسید.
چرا؟
احتمالا نمایش تمام شده بود.
ماکس به موج تماشاگران پیوست.
کمی متعجب بود که چرا همسرش
لباس شب به تن ندارد و امیل کوچولو
با صدای نازکش تکرار می‌کند :
این یک تمساح واقعی نیست؟
مگه نه، ماتمازل.

دختر جوان طول باغ را پیمود.
از در بزرگ خارج شد و داخل کوچهٔ
تنگ و تاریکی پیچید ‌.
ماکس که هنوز در عالم رؤیا به سر
می‌برد آنها را تعقیب کرد.
دختر سر بر نمی‌گرداند اما امیل کوچولو
که شاید حدس زده بود فرد ناشناس
طی یک ساعت پدر او بوده،
معصومانه تعجب می‌کرد که چرا ماکس
با فاصلهٔ ده متری پشت سر انها راه
می‌رود.
خیابان‌ها یکی پس از دیگری طی شد،
تنگ‌تر و باریک‌تر شد و بیش از پیش
راه را بر قدرت جادویی بهار بست‌.
اما ماکس هیچ متوجه نبود.
آنها به منزل برمی‌گشتند، به آپارتمان
خودشان تا لحظه‌ای دیگر ...

رشتهٔ خیال‌پردای‌های ماکس ناگهان
گسست.
در همان لحظه که دختر جوان ایستاد
او نیز از رفتن بازماند.
دید که دختر وارد ساختمانی با
آجرهای قرمز رنگ شد و خود، بیرون
ساختمان، گیج و مردد بر جای ماند.

آپارتمان آنها؟ کدام آپارتمان؟
این خانهٔ نکبت گرفته با آجرهای قرمز،
این ساختمان که آفتاب هرگز به
حیاطش نمی‌تابید؟
این خیابان‌های محقر که انگار در اثر
استفادهٔ زیاد فرسوده شده‌اند؟
این مغازه‌های تنگ و تاریک؟
این بچه‌های پر سر و صدا؟
گویی ناگهان از عالم افسانه‌های
هزار و یک شب بیرون خزیده بود و
به دور و برش نگاه می‌کرد.
افسوس!
آنچه در این‌جا می‌دید، بدون افسون
بهار ، به همان منظره‌ای شباهت داشت
که هر روز از آپارتمان خودش می‌دید.

همان آپارتمانی که مادرش می‌گفت:
به هر قیمتی شده باید از این‌جا
برویم. باید برویم.
ماکس کوشید سرمستی‌اش را
به یاد بیاورد و خاطره‌ی چشم‌های
بنفش را که از آرامش و سعادت
سخن می‌گفتند،
در ذهن زنده کند.

ادامه دارد.

ترجمهٔ؛ خانم مهوش قویمی

...📚🌟🖊
👌21



tgoop.com/ktabdansh/4079
Create:
Last Update:

.

📚 آوای زنگوله‌ها
نوشتهٔ؛ فرانسوا ماژوله


قسمت ششم

همه ماکس و همسرش را می‌شناختند:
آنها زیباترین زوج شهر بودند.
در سالن نمایش همهمه‌ای برخاست:

وکیل پرالب و همسرش آمدند!
همان وکیلی که مدافع فلان پرونده بود.
وارث ثروت هنگفت یک زن انگلیسی
که او را می‌پرستید ... و همسرش،
حقیقتا چقدر زیباست.!
صدای کف زدن به گوش می‌رسید.
چرا؟
احتمالا نمایش تمام شده بود.
ماکس به موج تماشاگران پیوست.
کمی متعجب بود که چرا همسرش
لباس شب به تن ندارد و امیل کوچولو
با صدای نازکش تکرار می‌کند :
این یک تمساح واقعی نیست؟
مگه نه، ماتمازل.

دختر جوان طول باغ را پیمود.
از در بزرگ خارج شد و داخل کوچهٔ
تنگ و تاریکی پیچید ‌.
ماکس که هنوز در عالم رؤیا به سر
می‌برد آنها را تعقیب کرد.
دختر سر بر نمی‌گرداند اما امیل کوچولو
که شاید حدس زده بود فرد ناشناس
طی یک ساعت پدر او بوده،
معصومانه تعجب می‌کرد که چرا ماکس
با فاصلهٔ ده متری پشت سر انها راه
می‌رود.
خیابان‌ها یکی پس از دیگری طی شد،
تنگ‌تر و باریک‌تر شد و بیش از پیش
راه را بر قدرت جادویی بهار بست‌.
اما ماکس هیچ متوجه نبود.
آنها به منزل برمی‌گشتند، به آپارتمان
خودشان تا لحظه‌ای دیگر ...

رشتهٔ خیال‌پردای‌های ماکس ناگهان
گسست.
در همان لحظه که دختر جوان ایستاد
او نیز از رفتن بازماند.
دید که دختر وارد ساختمانی با
آجرهای قرمز رنگ شد و خود، بیرون
ساختمان، گیج و مردد بر جای ماند.

آپارتمان آنها؟ کدام آپارتمان؟
این خانهٔ نکبت گرفته با آجرهای قرمز،
این ساختمان که آفتاب هرگز به
حیاطش نمی‌تابید؟
این خیابان‌های محقر که انگار در اثر
استفادهٔ زیاد فرسوده شده‌اند؟
این مغازه‌های تنگ و تاریک؟
این بچه‌های پر سر و صدا؟
گویی ناگهان از عالم افسانه‌های
هزار و یک شب بیرون خزیده بود و
به دور و برش نگاه می‌کرد.
افسوس!
آنچه در این‌جا می‌دید، بدون افسون
بهار ، به همان منظره‌ای شباهت داشت
که هر روز از آپارتمان خودش می‌دید.

همان آپارتمانی که مادرش می‌گفت:
به هر قیمتی شده باید از این‌جا
برویم. باید برویم.
ماکس کوشید سرمستی‌اش را
به یاد بیاورد و خاطره‌ی چشم‌های
بنفش را که از آرامش و سعادت
سخن می‌گفتند،
در ذهن زنده کند.

ادامه دارد.

ترجمهٔ؛ خانم مهوش قویمی

...📚🌟🖊

BY کتاب دانش


Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4079

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Hashtags are a fast way to find the correct information on social media. To put your content out there, be sure to add hashtags to each post. We have two intelligent tips to give you: Ng Man-ho, a 27-year-old computer technician, was convicted last month of seven counts of incitement charges after he made use of the 100,000-member Chinese-language channel that he runs and manages to post "seditious messages," which had been shut down since August 2020. How to Create a Private or Public Channel on Telegram? Your posting frequency depends on the topic of your channel. If you have a news channel, it’s OK to publish new content every day (or even every hour). For other industries, stick with 2-3 large posts a week. 5Telegram Channel avatar size/dimensions
from us


Telegram کتاب دانش
FROM American