tgoop.com/ktabdansh/4079
Last Update:
.
📚 آوای زنگولهها
نوشتهٔ؛ فرانسوا ماژوله
قسمت ششم
همه ماکس و همسرش را میشناختند:
آنها زیباترین زوج شهر بودند.
در سالن نمایش همهمهای برخاست:
وکیل پرالب و همسرش آمدند!
همان وکیلی که مدافع فلان پرونده بود.
وارث ثروت هنگفت یک زن انگلیسی
که او را میپرستید ... و همسرش،
حقیقتا چقدر زیباست.!
صدای کف زدن به گوش میرسید.
چرا؟
احتمالا نمایش تمام شده بود.
ماکس به موج تماشاگران پیوست.
کمی متعجب بود که چرا همسرش
لباس شب به تن ندارد و امیل کوچولو
با صدای نازکش تکرار میکند :
این یک تمساح واقعی نیست؟
مگه نه، ماتمازل.
دختر جوان طول باغ را پیمود.
از در بزرگ خارج شد و داخل کوچهٔ
تنگ و تاریکی پیچید .
ماکس که هنوز در عالم رؤیا به سر
میبرد آنها را تعقیب کرد.
دختر سر بر نمیگرداند اما امیل کوچولو
که شاید حدس زده بود فرد ناشناس
طی یک ساعت پدر او بوده،
معصومانه تعجب میکرد که چرا ماکس
با فاصلهٔ ده متری پشت سر انها راه
میرود.
خیابانها یکی پس از دیگری طی شد،
تنگتر و باریکتر شد و بیش از پیش
راه را بر قدرت جادویی بهار بست.
اما ماکس هیچ متوجه نبود.
آنها به منزل برمیگشتند، به آپارتمان
خودشان تا لحظهای دیگر ...
رشتهٔ خیالپردایهای ماکس ناگهان
گسست.
در همان لحظه که دختر جوان ایستاد
او نیز از رفتن بازماند.
دید که دختر وارد ساختمانی با
آجرهای قرمز رنگ شد و خود، بیرون
ساختمان، گیج و مردد بر جای ماند.
آپارتمان آنها؟ کدام آپارتمان؟
این خانهٔ نکبت گرفته با آجرهای قرمز،
این ساختمان که آفتاب هرگز به
حیاطش نمیتابید؟
این خیابانهای محقر که انگار در اثر
استفادهٔ زیاد فرسوده شدهاند؟
این مغازههای تنگ و تاریک؟
این بچههای پر سر و صدا؟
گویی ناگهان از عالم افسانههای
هزار و یک شب بیرون خزیده بود و
به دور و برش نگاه میکرد.
افسوس!
آنچه در اینجا میدید، بدون افسون
بهار ، به همان منظرهای شباهت داشت
که هر روز از آپارتمان خودش میدید.
همان آپارتمانی که مادرش میگفت:
به هر قیمتی شده باید از اینجا
برویم. باید برویم.
ماکس کوشید سرمستیاش را
به یاد بیاورد و خاطرهی چشمهای
بنفش را که از آرامش و سعادت
سخن میگفتند،
در ذهن زنده کند.
ادامه دارد.
ترجمهٔ؛ خانم مهوش قویمی
...📚🌟🖊
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4079