JANNAT_ADN8 Telegram 5134
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_چهل‌_و_پنجم [وقتی قرآن قلبم را حفظ ] امید زنگ صاحب خونه زد .امید باهاش دعوا می‌کرد، با لحن تند و عصبی می‌خواست کل پول پیش رو بگیره. فکر کردم ناراحته، شاید یه چیز موقتیه، ولی وقتی دیدمش که بی‌هیچ حرفی، تمام پول‌ها و قولنامه رو برداشت، کلید خونه رو گرفت…
#پارت_چهل‌_و_ششم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

چند روز بعد...

حال روحیم داغون بود. حوصله‌ی هیچ‌کس رو نداشتم. بعضی شب‌ها توی خواب گریه می‌کردم...
دیگه حتی حوصله‌ی خودمم نبود.
از این همه تنهایی خسته شده بودم.
کابوس‌هام تموم نمی‌شدن؛
یه شب می‌دیدم امید داره کتکم می‌زنه، یه شب دیگه خواب می‌دیدم با چاقو روی گلوم خط می‌کشه.
با وحشت بیدار می‌شدم و قلبم تندتند می‌زد...

اون روز، ظهر بود که یه صدای وحشتناک شنیدم.
انگار کسی داشت با لگد در رو می‌کوبید.
ناخودآگاه یاد حرف امید افتادم:
"اگه برای طلاق اقدام کنی، می‌کشمت."

ترس تمام وجودمو گرفت.
از سفره بلند شدم و سمت حمومِ حیاط دویدم. در حموم قفل می‌شد، خودمو سریع توش حبس کردم.
در رو قفل کردم، گوش‌هامو گرفتم، چشم‌هامو بستم، و دستام می‌لرزیدن...

در دل با خودم می‌گفتم:
– یسرا: آره خودشه، خودشه... می‌خواد منو بکشه...
خدایا! منو نجات بده...
خدایا، خواهش می‌کنم...

که یهو صدای درِ حموم اومد، کسی داشت با مشت می‌کوبید به در.
اشک‌هام تبدیل به التماس شده بود.
تو همون حال، صدای قهقهه‌ی مردونه‌ای شنیدم.
دقیق که گوش دادم، فهمیدم صدای عموی کوچیکم محمده.

یه آن قلبم آروم گرفت.
لرزش دست‌هام کمتر شد.
در رو باز کردم و با عصبانیت با مشت زدم روی شونه‌اش.

– یسرا: تو چقدر بی‌شخصیتی!
تو نمی‌دونی من چقدر ترسیدم؟!

– محمد (با خنده): تو دیگه خیلی لوسی...
بابا فقط اومدم حالت رو بپرسم. حالا چرا اینقدر رنگت پریده؟

دیگه هیچی نگفتم. از کنارش رد شدم. عصبانی بودم.
وقتی جریان رو براش تعریف کردیم، عمو محمد گفت:

– محمد: ببین یسرا، نمی‌ذارم زنده بمونه!
باید تقاص پس بده. باید بفهمه نباید اینجوری با یه زن رفتار کنه.
خودم کاری می‌کنم که مادرش خون گریه کنه!

– یسرا: نه عمو!
تو رو به خدا قسم می‌دم، این کارو نکن...
الله جزاشو بده.
من نمی‌خوام شر درست شه، می‌خوام قانونی پیش برم...
لطفاً کاری نکن.

اون روزم پر از استرس گذشت.
روزها یکی‌یکی می‌اومدن و می‌رفتن، و حال روحیم روزبه‌روز بدتر می‌شد.
تا اینکه...
الله یه نفر رو فرستاد توی زندگیم.
یه دوست...
شاید بهتر باشه بگم یه فرشته!

یکی از دوستام، که همیشه مثل یه فرشته کنارم بود، بهم زنگ زد.
براش از زندگی و حالم گفتم.
اونم بهم پیشنهاد داد نماز شب (تهجّد) بخونم.
گفت: هر چی از الله بخوای، بهت می‌ده.

اولش فقط گاهی می‌خوندم.
ولی کم‌کم دلم گرم شد به خدا.
و بعد، با تمام وجودم تهجّد می‌خوندم...
با اشک، با دل شکسته، با امید.

@jannat_adn8 ♥️🦋
😢54🕊1



tgoop.com/jannat_adn8/5134
Create:
Last Update:

#پارت_چهل‌_و_ششم

[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

چند روز بعد...

حال روحیم داغون بود. حوصله‌ی هیچ‌کس رو نداشتم. بعضی شب‌ها توی خواب گریه می‌کردم...
دیگه حتی حوصله‌ی خودمم نبود.
از این همه تنهایی خسته شده بودم.
کابوس‌هام تموم نمی‌شدن؛
یه شب می‌دیدم امید داره کتکم می‌زنه، یه شب دیگه خواب می‌دیدم با چاقو روی گلوم خط می‌کشه.
با وحشت بیدار می‌شدم و قلبم تندتند می‌زد...

اون روز، ظهر بود که یه صدای وحشتناک شنیدم.
انگار کسی داشت با لگد در رو می‌کوبید.
ناخودآگاه یاد حرف امید افتادم:
"اگه برای طلاق اقدام کنی، می‌کشمت."

ترس تمام وجودمو گرفت.
از سفره بلند شدم و سمت حمومِ حیاط دویدم. در حموم قفل می‌شد، خودمو سریع توش حبس کردم.
در رو قفل کردم، گوش‌هامو گرفتم، چشم‌هامو بستم، و دستام می‌لرزیدن...

در دل با خودم می‌گفتم:
– یسرا: آره خودشه، خودشه... می‌خواد منو بکشه...
خدایا! منو نجات بده...
خدایا، خواهش می‌کنم...

که یهو صدای درِ حموم اومد، کسی داشت با مشت می‌کوبید به در.
اشک‌هام تبدیل به التماس شده بود.
تو همون حال، صدای قهقهه‌ی مردونه‌ای شنیدم.
دقیق که گوش دادم، فهمیدم صدای عموی کوچیکم محمده.

یه آن قلبم آروم گرفت.
لرزش دست‌هام کمتر شد.
در رو باز کردم و با عصبانیت با مشت زدم روی شونه‌اش.

– یسرا: تو چقدر بی‌شخصیتی!
تو نمی‌دونی من چقدر ترسیدم؟!

– محمد (با خنده): تو دیگه خیلی لوسی...
بابا فقط اومدم حالت رو بپرسم. حالا چرا اینقدر رنگت پریده؟

دیگه هیچی نگفتم. از کنارش رد شدم. عصبانی بودم.
وقتی جریان رو براش تعریف کردیم، عمو محمد گفت:

– محمد: ببین یسرا، نمی‌ذارم زنده بمونه!
باید تقاص پس بده. باید بفهمه نباید اینجوری با یه زن رفتار کنه.
خودم کاری می‌کنم که مادرش خون گریه کنه!

– یسرا: نه عمو!
تو رو به خدا قسم می‌دم، این کارو نکن...
الله جزاشو بده.
من نمی‌خوام شر درست شه، می‌خوام قانونی پیش برم...
لطفاً کاری نکن.

اون روزم پر از استرس گذشت.
روزها یکی‌یکی می‌اومدن و می‌رفتن، و حال روحیم روزبه‌روز بدتر می‌شد.
تا اینکه...
الله یه نفر رو فرستاد توی زندگیم.
یه دوست...
شاید بهتر باشه بگم یه فرشته!

یکی از دوستام، که همیشه مثل یه فرشته کنارم بود، بهم زنگ زد.
براش از زندگی و حالم گفتم.
اونم بهم پیشنهاد داد نماز شب (تهجّد) بخونم.
گفت: هر چی از الله بخوای، بهت می‌ده.

اولش فقط گاهی می‌خوندم.
ولی کم‌کم دلم گرم شد به خدا.
و بعد، با تمام وجودم تهجّد می‌خوندم...
با اشک، با دل شکسته، با امید.

@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5134

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Telegram Channels requirements & features The Channel name and bio must be no more than 255 characters long Healing through screaming therapy Channel login must contain 5-32 characters The group also hosted discussions on committing arson, Judge Hui said, including setting roadblocks on fire, hurling petrol bombs at police stations and teaching people to make such weapons. The conversation linked to arson went on for two to three months, Hui said.
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American