JANNAT_ADN8 Telegram 5133
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_چهل_و_چهارم [ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] همین‌طور که زانوش رو گذاشته بود روی گردنم، فشار می‌داد و نفسم بند اومده بود. با دستام مدام روی زانوش می‌کوبیدم، التماس می‌کردم، اما فایده‌ای نداشت. یهو بلند شد، از موهام گرفت، کشیدم و با لگد شروع کرد به کوبیدن…
#پارت_چهل‌_و_پنجم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ ]

امید زنگ صاحب خونه زد .امید باهاش دعوا می‌کرد، با لحن تند و عصبی می‌خواست کل پول پیش رو بگیره. فکر کردم ناراحته، شاید یه چیز موقتیه، ولی وقتی دیدمش که بی‌هیچ حرفی، تمام پول‌ها و قولنامه رو برداشت، کلید خونه رو گرفت و سوار اسنپ شد و رفت...
خشکم زد.
ساعت دقیقاً ۹ و نیم شب بود.
آره... منو تنها گذاشت و رفت.

اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد. فقط فکر کردم... فکر کردم و فکر کردم.
به این نتیجه رسیدم که امید، مرد زندگی نیست.
بس بود... تا همین‌جا کافی بود...
کافی بود زجر کشیدن، کافی بود تحمل بی‌حاصلم.

صبح ساعت ده، عبای مشکیم رو پوشیدم. حتی پول اسنپ هم نداشتم. با هزار خجالت به خواهرم زنگ زدم تا برام اسنپ بگیره.
قرآنم رو برداشتم و از اون خونه زدم بیرون.
از خونه‌ای که یه زمانی برام مأمنِ آرامش بود... ولی حالا؟ شده بود زندونِ تنهایی‌هام.
زیاد کتک خوردم، زیاد تحمل کردم... ولی نشد که نشد.

رفتم خونه‌ی خواهرم. همون‌جا، بی‌اختیار، زدم زیر گریه.
نمی‌خواستم مامانم چیزی بفهمه. حال روحی‌م داغون بود. گفتم بذار اول یه ذره آروم شم، بعد براشون تعریف کنم.

اون روزم گذشت...
ولی یه چیز دیگه فهمیدم. امید همه‌ی جهازمو برده بود واسه مامانش، حتی لباسامو.
بلاکم کرده بود... و منم برای همیشه بلاکش کردم.
تمام تلاشمو برای ساختن این زندگی کرده بودم. ولی نشد... فقط دلم از یه چیز می‌سوزه:
چرا حتی یه بار، فقط یه بار، خوبی‌هامو ندید؟
چرا نفهمید که چقدر دوستش داشتم؟

با قلبی شکسته، برگشتم خونه‌ی مادرم.
ولی اونجا هم سرزنش شدم.
«چرا وسایلتو نیاوردی؟»
فقط نگاهشون کردم.
واقعاً یعنی وسایلم از خودم مهم‌تر بودن؟
یعنی لباسام از من باارزش‌تر بودن؟
با بغض و عصبانیت گفتم:
«من هنوز زنده‌م... هنوز سالمم! چرا هیچ‌کس اینو نمی‌فهمه؟!»

رفتم تو اتاق، درو بستم و بی‌صدا گریه کردم...
هق‌هق زدم...
انگار سال‌ها خسته بودم...
انگار بدبختی رو تو آغوش کشیده بودم و هیچ‌کس نفهمیده بود...

@jannat_adn8 ♥️🦋
😢54🕊1



tgoop.com/jannat_adn8/5133
Create:
Last Update:

#پارت_چهل‌_و_پنجم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ ]

امید زنگ صاحب خونه زد .امید باهاش دعوا می‌کرد، با لحن تند و عصبی می‌خواست کل پول پیش رو بگیره. فکر کردم ناراحته، شاید یه چیز موقتیه، ولی وقتی دیدمش که بی‌هیچ حرفی، تمام پول‌ها و قولنامه رو برداشت، کلید خونه رو گرفت و سوار اسنپ شد و رفت...
خشکم زد.
ساعت دقیقاً ۹ و نیم شب بود.
آره... منو تنها گذاشت و رفت.

اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد. فقط فکر کردم... فکر کردم و فکر کردم.
به این نتیجه رسیدم که امید، مرد زندگی نیست.
بس بود... تا همین‌جا کافی بود...
کافی بود زجر کشیدن، کافی بود تحمل بی‌حاصلم.

صبح ساعت ده، عبای مشکیم رو پوشیدم. حتی پول اسنپ هم نداشتم. با هزار خجالت به خواهرم زنگ زدم تا برام اسنپ بگیره.
قرآنم رو برداشتم و از اون خونه زدم بیرون.
از خونه‌ای که یه زمانی برام مأمنِ آرامش بود... ولی حالا؟ شده بود زندونِ تنهایی‌هام.
زیاد کتک خوردم، زیاد تحمل کردم... ولی نشد که نشد.

رفتم خونه‌ی خواهرم. همون‌جا، بی‌اختیار، زدم زیر گریه.
نمی‌خواستم مامانم چیزی بفهمه. حال روحی‌م داغون بود. گفتم بذار اول یه ذره آروم شم، بعد براشون تعریف کنم.

اون روزم گذشت...
ولی یه چیز دیگه فهمیدم. امید همه‌ی جهازمو برده بود واسه مامانش، حتی لباسامو.
بلاکم کرده بود... و منم برای همیشه بلاکش کردم.
تمام تلاشمو برای ساختن این زندگی کرده بودم. ولی نشد... فقط دلم از یه چیز می‌سوزه:
چرا حتی یه بار، فقط یه بار، خوبی‌هامو ندید؟
چرا نفهمید که چقدر دوستش داشتم؟

با قلبی شکسته، برگشتم خونه‌ی مادرم.
ولی اونجا هم سرزنش شدم.
«چرا وسایلتو نیاوردی؟»
فقط نگاهشون کردم.
واقعاً یعنی وسایلم از خودم مهم‌تر بودن؟
یعنی لباسام از من باارزش‌تر بودن؟
با بغض و عصبانیت گفتم:
«من هنوز زنده‌م... هنوز سالمم! چرا هیچ‌کس اینو نمی‌فهمه؟!»

رفتم تو اتاق، درو بستم و بی‌صدا گریه کردم...
هق‌هق زدم...
انگار سال‌ها خسته بودم...
انگار بدبختی رو تو آغوش کشیده بودم و هیچ‌کس نفهمیده بود...

@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5133

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

In handing down the sentence yesterday, deputy judge Peter Hui Shiu-keung of the district court said that even if Ng did not post the messages, he cannot shirk responsibility as the owner and administrator of such a big group for allowing these messages that incite illegal behaviors to exist. 6How to manage your Telegram channel? best-secure-messaging-apps-shutterstock-1892950018.jpg “Hey degen, are you stressed? Just let it all out,” he wrote, along with a link to join the group. Content is editable within two days of publishing
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American