tgoop.com/jannat_adn8/5126
Last Update:
#پارت_چهل_و_چهارم
[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]
همینطور که زانوش رو گذاشته بود روی گردنم، فشار میداد و نفسم بند اومده بود. با دستام مدام روی زانوش میکوبیدم، التماس میکردم، اما فایدهای نداشت. یهو بلند شد، از موهام گرفت، کشیدم و با لگد شروع کرد به کوبیدن توی صورتم... به سرم... من فقط گریه میکردم و زجه میزدم، اما اون فقط عربده میکشید و فحشهای رکیک نثارم میکرد.
بعد ناخنهاش رو انداخت به صورتم. پوست صورتمو خراش داد... گردنم رو زخمی کرد. همه صورتم پر از زخم شد. با مشت کوبید روی بینیم، خون دماغ شدم، چشمام داشت سیاهی میرفت... دنیا برام تار شده بود.
چشمام نیمهباز بود. از موهام کشید و منو کشوند سمت آشپزخونه. همچنان عربده میکشید:
«امشب میکشمت! دیگه تمومه!»
یه ترس عمیق افتاده بود به جونم... چند ساعت پیش داشتم میوه پوست میگرفتم و یه چاقو روی کابینت گذاشته بودم... دیدم امید دوید سمتش...
اون لحظه فقط یه چیز اومد تو ذهنم:
آیتالکرسی بخون یسرا... الله تو رو نجات میده...
زیر لب لرزوندم، با چشمای پر اشک، با نفسی که بند میاومد، شروع کردم به خوندنش:
اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ، لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ، لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ، مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلا بِإِذْنِهِ، يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ، وَلا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شَاء...
یاد آرزوهام افتادم... آرزوی بهترین استاد شدن... آرزوی مادر شدن... آرزوی اینکه کاش بیشتر از زندگیم لذت برده بودم. چهره مامان و بابا و خواهر و برادرم یکییکی جلوی چشمم ظاهر شدن... مثل فیلم.
گریهم گرفت.
خدایا یعنی امشب میمیرم؟ تو این غربت؟ تو این بیکسی؟ تو این خونه دور افتاده که هیچکس اطرافم نیست؟
همینطور آیتالکرسی رو زمزمه میکردم که ناگهان...
دیدم امید داره جیغ میزنه، دستاش میلرزه، عربده میکشه، ولی یه چیز عجیب بود...
میگفت: «این چاقو کجاست؟ چرا پیداش نمیکنم؟»
در حالی که من از توی سالن قشنگ میدیدم چاقو روی دستش بود... حتی دستش به تیغهاش خورده بود!
ولی نمیدید!
بهخدا نمیدید!
اون لحظه، معجزه آیتالکرسی رو با تمام وجودم فهمیدم.
امید هی فریاد میزد و دستاشو تکون میداد ولی انگار کور شده بود... چاقو جلوش بود ولی انگار هیچچی نمیدید.
وقتی آیتالکرسیمو تموم کردم، یهو آروم شد... رفت توی اتاق و دیگه هیچی نگفت.
من همونجا نشستم و با نفسهایی که از عمق جونم میاومد، آرامش کشیدم توی سینهم.
یا الله... شکرت!
ان شاءلله ادامه دارد ...💔💔
@jannat_adn8 ♥️🦋
BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5126