tgoop.com/jannat_adn8/5125
Last Update:
#پارت_چهل_و _سوم
[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]
دو روز بود حال امید خیلی بد بود. معدهدرد شدید داشت و حسابی بههمریخته بود. یهبار بردمش دکتر، داروهایی براش نوشت، ولی حالش بهتر نشد که نشد. همچنان باهام قهر بود و حتی یه کلمه هم باهام حرف نمیزد.
زنگ زدم به مامانم و آدرس یه متخصص معده رو ازش گرفتم.
یسرا: «امید؟ امید؟... جواب نمیدی، نده. ولی ببین، آدرس یه دکتر خوب واست پیدا کردم. من بعدازظهر کلاس قرآن دارم، پس پاشو همین الان بریم. خدایا، چه گرفتاریای شدم! چرا جوابمو نمیدی؟»
بازم ساکت بود. منم دیگه گفتم: «به من چه، میخوای بیای، میخوای نیا. من چیکار کنم وقتی خودت نمیخوای؟»
ظهر دوباره رفتم بالا سرش، صداش کردم، ولی روشو برگردوند اونور و هیچ جوابی نداد.
ساعت حدود چهار عصر بود که رفتم تو اتاق و دیدم مامانش زنگ زده. صداش زدم:
«امید... امید... پاشو، مامانت داره زنگ میزنه، جواب بده...»
بازم سکوت. گفتم: «خدایا، این دیگه چشه؟ قهرش از قهر دخترا هم بدتره! نکنه باید من ناز آقا رو بکشم؟ پاشو، آقا جان! مادرت زنگ زده، جواب بده.»
خندیدم به اینهمه قهر کردنش و از اتاق اومدم بیرون. هنوز نرفته بودم که دیدم گوشی رو برداشت و جواب داد. یه حس شیطنتی بهم دست داد. رفتم پشت در وایستادم تا گوش بدم ببینم چی میگه. همش میگفت: «باشه مامان... باشه مامان...»
یعنی مادرش چی داشت میگفت که امید اینجوری «باشه» پشت «باشه» میگفت؟!
یهدفعه تماس رو قطع کرد، از تخت بلند شد و نشست سر جاش.
امید: «یسرا... یسرا... پاشو واسم اسنپ بگیر، میخوام برم دکتر.»
یسرا: «خب امید، همون دکتری که واست پیدا کردم...»
امید: «نه! درمانگاهی که همیشه میرم. همون جانبازان.»
یسرا: «خب من بلد نیستم آدرس بزنم. من مبدا رو میزنم، تو مقصد رو بزن.»
امید: «نه یسرا، تو هم باید بیای.»
یسرا: «ببین امید، امروز کلاس قرآن دارم. همینجوری کلی عقب افتادم. تو فقط معدهدرد داری. لطفاً من نمیام. خودت برو.»
امید: «چی؟ یعنی باهام نمیای؟ یعنی قرآنت، یعنی شاگردات، یعنی خدات از من مهمترن؟»
یسرا: «ببین امید، من یه مسلمونم. اولویتم اول خداست، بعد قرآن، بعد تو. آره، خدای من از تو مهمتره برای من، چون من یه مسلمانم.»
تا اینو گفتم، دیدم با چشمهای پر خون بهم نگاه کرد. یهو از جا پرید و دوید طرفم.
امید: «چی بلغور کردی؟! حالا خدای تو از من مهمتره؟ بذار بکُشمت ببینم اون خدا نجاتت میده یا نه!»
بدنم یخ زد. از ترس خشکم زده بود. امید مستقیم دوید طرفم، سرم رو کوبید به دیوار. بعد با دستاش گلوم رو فشار داد و عربده میکشید:
«خستم ازت! این زندگی لعنتی رو نمیخوام! میفهمی چی میگم؟ نمیتونم خرجتو بدم! از زندگیم گمشو بیرون... وگرنه میکشمت!»
جیغ میزد، من گریه میکردم، صورتم کبود شده بود. یه لحظه ترسید... و کنار رفت.
@jannat_adn8 ♥️🦋
BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5125