tgoop.com/jannat_adn8/5086
Last Update:
#پارت_سی_و_پنجم
[ وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]
یسرا:
آن روز که به خانهی مادرم رفتیم، لحظات شیرینی را گذراندم. امید هم خبر خوشی به من داد:
گفت خانهای خوب در شهر پیدا کرده که هم به محل کارش نزدیک است و هم نیاز نیست از شهر دور شویم.
الحمدلله، دلم از این همه تغییرات پر از شکر شد؛ حس میکردم تمام خوشیهای دنیا به من روی آوردهاند.
امید (در دلش):
ـ فقط باید همین یک سال دیگر تحمل کنم. با هر نیرنگی که شده، میبرمش خانهی مادرم که آنجا برایشان کار کند. دیگر از این نقش بازی کردن خسته شدهام. تمام این خوبیها فقط برای جلب توجه اوست؛ وگرنه یک لحظه هم نمیتوانستم دوام بیاورم...
یسرا:
کلاسهای حفظ قرآنم به صورت آنلاین برگزار میشد و شاگردانی داشتم که هر کدام برایم انگیزهای قوی برای زندگی بودند.
همهشان مهربان، پرتلاش و باصفا بودند.
یک سال بعد...
الحمدلله، توفیق یافتم که قرآن را به طور کامل حفظ کنم.
تنها سه نفر از خواهرانم باقی مانده بودند و من و سمیرا موفق شده بودیم که قرآن را از بَر کنیم.
از شوق و خوشحالی، اشک در چشمانم حلقه زده بود.
احساس میکردم الله تعالی دری از رحمت و لطفش را به رویم گشوده است.
در میان ۶۰۰ مربی حفظ قرآن، به عنوان یکی از بهترین استادان معرفی شدم و لقب "مربی برتر سال" را به دست آوردم.
هر چه پیش میرفت، خیر و برکت بیشتری در زندگیام میدیدم.
امید گاهی در فکر فرو میرفت و پاسخ حرفهایم را نمیداد.
گاهی دلم میلرزید و حس میکردم چیزی در دلش پنهان است؛
اما خودم را دلداری میدادم:
"عیبی ندارد... شاید او هم مشکلاتی دارد که من از آن بیخبرم."
گاه رفتارش آنقدر مهربان میشد که دلم گرمِ محبتش میشد.
به خودم میگفتم:
"انسان همیشه در یک حال نیست... صبر پیشه کن یسرا..."
اما چیزی بود که دلم را بیشتر به درد میآورد:
هرگاه سخن از فرزندآوری میگشودم، امید چهره درهم میکشید و قهر میکرد.
میگفت:
"زندگی دونفره قشنگتر است. چرا حرف مرا نمیفهمی؟!"
در حالی که من از ته دل، آرزو داشتم که صاحب فرزندی شویم.
با خود میگفتم:
"بعد از چهار سال زندگی مشترک، وقت آن نرسیده که رنگ لبخند کودکی در خانهمان جاری شود؟"
در نهایت یک روز با دلی شکسته به امید گفتم:
یسرا:
ـ امید جان، من واقعاً دوست دارم فرزندی داشته باشم. من از تو چندین فرزند نمیخواهم، فقط یک فرزند... تا این خانه پر از برکت شود... تا دلیلی باشد برای لبخندهای بیشتر...
امید (با عصبانیت):
ـ اووووف، باز هم یسرا شروع کردی! چند بار بگویم که بچه نمیخواهم؟! زندگی دونفره خیلی قشنگتره! چرا حرفم رو نمیفهمی؟
یسرا (در دلش):
باز هم لجبازی کرد... اما چه کنم؟ دلم آرزویی دارد که او نمیفهمد...
باید صبر کنم... باید توکلم به الله باشد...
که فرمود:
"وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُوا۟ شَيْـًۭٔا وَهُوَ خَيْرٌۭ لَّكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا۟ شَيْـًۭٔا وَهُوَ شَرٌّۭ لَّكُمْ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ"
(شاید چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید، در حالی که شر شما در آن است. و خدا میداند و شما نمیدانید.)
(سوره بقره، آیه ۲۱۶)
و ناگهان ایه ایی تو دلم افتاد و با خودم زمزمه کردم حتما الله چیز هایی میداند که ما نمیدانیم😞
@jannat_adn8 ♥️🦋
BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5086