tgoop.com/jannat_adn8/5078
Last Update:
#پارت_سی_و_چهارم
[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]
یسرا:
امید و خانوادهاش رفتارشان نسبت به من بهتر شده بود. حتی خانهای در نزدیکی خانهی مادرم برایم گرفته بود. چندین بار مادرم به من گفته بود که "این آدم به درد نمیخورد و کارهایش فقط نقشبازی کردن است"، اما من در دلم حس میکردم که امید تغییر کرده و دیگر آن رفتارهای گذشته را ندارد.
دقیقاً یک سال بود که رفتار خوبی با من داشت. هر چه میگفتم، میپذیرفت و گوش میداد. چند باری هم با مادرم صحبت کرده بودم و از او خواسته بودم که دیگر به امید چیزی نگوید یا بهانه نگیرد.
الحمدلله، همه چیز بهتر شده بود.
امید حتی اجازه میداد هر جا میخواستم بروم، بی آنکه مخالفتی کند.
در دلم میگفتم:
شاید این لطفی از جانب الله باشد... شاید حکمتی در کار است...
کمکم زمان اجارهی خانهام به پایان میرسید و به خاطر شرایط مالیمان، تصمیم گرفتیم به روستا برویم؛ جایی که خانهها ارزانتر بود و آبوهوایش را دوست داشتم، مخصوصاً صدای دلنشین گنجشکها در صبحها که دل آدم را زنده میکرد.
مردم روستا هم از مهربانترین انسانهایی هستند که دیده بودم.
در همین فکرها بودم که امید صدایم زد:
امید:
ـ یسرا، آماده شو بریم خونهی مادرت.
یسرا (با ذوق):
ـ امید عزیزم! باشه، همین الان آماده میشم. مرسی!
(در دل امید:)
ـ اگر مادرم به من نمیگفت، هرگز اینقدر با این دخترهی ساده رفتار خوبی نمیکردم... کمکم دارم از این همه خوبی که بهش میکنم کلافه میشم...
یسرا:
ـ خدایا شکرت... چقدر خوشحالم... الحمدلله همه چیز داره بهتر میشه.
در این روزها، من و خواهرانم تصمیم گرفتیم که قرآن را حفظ کنیم.
الحمدلله، در طول یک سال، موفق شدیم ده جزء از کلام الله مجید را به خاطر بسپاریم.
هر جمعه به خانهی مادرم میرفتیم، برای هم قرآن میخواندیم و پیشرفت یکدیگر را میسنجیدیم.
لطف خدا شامل حالمان شده بود؛ چرا که روز به روز در حفظ قرآن پیشرفت میکردیم.
و خوشبختانه، امید هم در این مسیر مانعی ایجاد نمیکرد و به تلاوتم اعتراضی نداشت.
@jannat_adn8 ♥️🦋
BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5078