JANNAT_ADN8 Telegram 5077
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی_و_دوم [وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] کمک‌کننده‌ها (با نگرانی): مادرجان... اینجا چه خبره؟ چرا اینطور اشک می‌ریزی؟ چی شده؟ مادر یسرا (درحالی که در گریه غرق شده بود): پسرم... دخترم مرده... مرده پسرم... کمک کنید... باید خاکش کنم... راوی: چند نفر از…
#پارت_سی_و_سوم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

یسرا:
لب پنجره نشسته بودم.
باد خنکی به صورتم می‌خورد، اما درونم پر از سوز بود...
ظلم‌های امید و خانواده‌اش هر روز بیشتر می‌شد.
هر وقت دست به قرآن می‌بردم، امید چنان کتکم می‌زد که روزها نمی‌توانستم حتی راه بروم.
از آخرین باری که با خانواده‌ام تماس گرفته بودم، سه ماه گذشته بود...
سه ماه پر از درد، پر از دلتنگی، پر از اشک‌های بی‌صدا.

در همین فکرها بودم که صدایی شنیدم؛ صدای خواهر شوهرم، حمیده:

حمیده (با تمسخر):
ـ هی دختره‌ی احمق! کجایی تو؟ همیشه می‌بینمت... عین جغد گریه می‌کنی!
هفت‌تا جون داری انگار... هر چی داداشم می‌زندت، نمی‌میری!

یسرا:
دیگر توان جواب دادن هم نداشتم. آرام بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم...
که ناگهان حرفی از دهان حمیده بیرون آمد که قلبم را به تپش انداخت:

حمیده (با بی‌تفاوتی):
ـ مثل اینکه خانوادت اومدن... کلی هم سختی کشیدن!
می‌دونم دلت براشون تنگ شده، ولی خب... امید که نمی‌ذاره ببینیشون!

یسرا:
دلم لرزید... اشک در چشمانم جمع شد...
به التماس افتادم:
ـ حمیده... خواهش می‌کنم... یه کاری بکن... تورو خدا... بذار فقط ببینمشون... فقط همین...

دیدم که دل حمیده کمی به رحم آمد. لب‌هایش را به هم فشرد و گفت:
ـ باشه... ببینم چیکار میشه کرد.

کمی بعد، امید را دیدم. با تمام وجود به طرفش دویدم، افتادم به پایش:

ـ امید... بخدا قسم... بذار خانوادمو ببینم... شب برمی‌گردم، قول میدم...

امید:
با بی‌تفاوتی گفت:
ـ خب برو... مگه گفتم نرو؟ اینهمه گریه و زاری چیه؟!
میخوای چند تا میوه هم بخری ببری براشون؟... راستی یه چیز دیگه، می‌خوام خونه‌ی جدا بگیرم...
بسه دیگه اینهمه دعوا... می‌خوام آدم خوبی بشم...

یسرا:
چشم‌هام از تعجب داشت از حدقه بیرون می‌زد...
این امید بود که اینطور حرف می‌زد؟!
نکند نقشه‌ای در سر داشت؟ یا شاید... شاید واقعاً می‌خواست عوض شود؟
نمی‌دانستم...
اما دلم می‌خواست باور کنم...
با خوشحالی لباسی نو پوشیدم و همراه مادر شوهرم راهی خانه‌ی پدربزرگ شدم.

وقتی به در خانه رسیدم...
قلبم چنان تند می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد.
پشت سر هم زنگ زدم...

و وقتی در باز شد...
تمام خانواده‌ام آنجا بودند...
مات و مبهوت شده بودم... نمی‌دانستم اول کدام‌شان را بغل کنم!
که ناگهان پدرم دستم را گرفت، در آغوشم کشید...
گریه می‌کرد... با همان دستان پینه‌بسته و چشمانی اشکبار...

یسرا:
گریه می‌کردم... اشک‌هایم بند نمی‌آمد...
بعد مادرم را در آغوش کشیدم، خواهرانم یکی یکی با صدای بلند گریه می‌کردند.
آن شب...
از شدت خوشحالی نفهمیدم چطور گذشت...

مادرشوهرم هم مهربانی عجیبی کرده بود:
ـ بمون امشب پیش خانوادت... نیازی نیست برگردی.

باورم نمی‌شد...
مادرشوهرم... امید... این همه مهربانی؟

هر چه بود... برایم خوشبختی بود...
آن شب تا صبح با خانواده‌ام حرف زدیم...
حرف زدیم... گریه کردیم... خندیدیم...
دوباره نفس کشیدن در کنارشان، زندگی را به من برگردانده بود.

راوی:
در همان شب... مادر امید آهسته به امید گفت:

مادر امید:
ـ ببین پسرم... باید بری ترک کنی...
اگه خانواده‌ی یسرا اقدام به طلاق کنن، مطمئن باش که یسرا از دستت میره.
باید رفتارت رو درست کنی... باید طوری وانمود کنی که عوض شدی...
شاید یسرا دلتنگ بشه و طلاقشو نگیره...

امید (با زیرکی):
ـ آره مامان راست میگی...
راستی... اون خونه‌ای که چند روز پیش گرفته بودم، مال محله‌ی سعدی، همون نزدیک خونه‌ی مامانشه...
که اعتمادش بیشتر جلب بشه...
فردا وسایل رو هم می‌برم...
کم کم... باید دلشو به دست بیارم...


@jannat_adn8 ♥️🦋
8😡3👍1🕊1



tgoop.com/jannat_adn8/5077
Create:
Last Update:

#پارت_سی_و_سوم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

یسرا:
لب پنجره نشسته بودم.
باد خنکی به صورتم می‌خورد، اما درونم پر از سوز بود...
ظلم‌های امید و خانواده‌اش هر روز بیشتر می‌شد.
هر وقت دست به قرآن می‌بردم، امید چنان کتکم می‌زد که روزها نمی‌توانستم حتی راه بروم.
از آخرین باری که با خانواده‌ام تماس گرفته بودم، سه ماه گذشته بود...
سه ماه پر از درد، پر از دلتنگی، پر از اشک‌های بی‌صدا.

در همین فکرها بودم که صدایی شنیدم؛ صدای خواهر شوهرم، حمیده:

حمیده (با تمسخر):
ـ هی دختره‌ی احمق! کجایی تو؟ همیشه می‌بینمت... عین جغد گریه می‌کنی!
هفت‌تا جون داری انگار... هر چی داداشم می‌زندت، نمی‌میری!

یسرا:
دیگر توان جواب دادن هم نداشتم. آرام بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم...
که ناگهان حرفی از دهان حمیده بیرون آمد که قلبم را به تپش انداخت:

حمیده (با بی‌تفاوتی):
ـ مثل اینکه خانوادت اومدن... کلی هم سختی کشیدن!
می‌دونم دلت براشون تنگ شده، ولی خب... امید که نمی‌ذاره ببینیشون!

یسرا:
دلم لرزید... اشک در چشمانم جمع شد...
به التماس افتادم:
ـ حمیده... خواهش می‌کنم... یه کاری بکن... تورو خدا... بذار فقط ببینمشون... فقط همین...

دیدم که دل حمیده کمی به رحم آمد. لب‌هایش را به هم فشرد و گفت:
ـ باشه... ببینم چیکار میشه کرد.

کمی بعد، امید را دیدم. با تمام وجود به طرفش دویدم، افتادم به پایش:

ـ امید... بخدا قسم... بذار خانوادمو ببینم... شب برمی‌گردم، قول میدم...

امید:
با بی‌تفاوتی گفت:
ـ خب برو... مگه گفتم نرو؟ اینهمه گریه و زاری چیه؟!
میخوای چند تا میوه هم بخری ببری براشون؟... راستی یه چیز دیگه، می‌خوام خونه‌ی جدا بگیرم...
بسه دیگه اینهمه دعوا... می‌خوام آدم خوبی بشم...

یسرا:
چشم‌هام از تعجب داشت از حدقه بیرون می‌زد...
این امید بود که اینطور حرف می‌زد؟!
نکند نقشه‌ای در سر داشت؟ یا شاید... شاید واقعاً می‌خواست عوض شود؟
نمی‌دانستم...
اما دلم می‌خواست باور کنم...
با خوشحالی لباسی نو پوشیدم و همراه مادر شوهرم راهی خانه‌ی پدربزرگ شدم.

وقتی به در خانه رسیدم...
قلبم چنان تند می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد.
پشت سر هم زنگ زدم...

و وقتی در باز شد...
تمام خانواده‌ام آنجا بودند...
مات و مبهوت شده بودم... نمی‌دانستم اول کدام‌شان را بغل کنم!
که ناگهان پدرم دستم را گرفت، در آغوشم کشید...
گریه می‌کرد... با همان دستان پینه‌بسته و چشمانی اشکبار...

یسرا:
گریه می‌کردم... اشک‌هایم بند نمی‌آمد...
بعد مادرم را در آغوش کشیدم، خواهرانم یکی یکی با صدای بلند گریه می‌کردند.
آن شب...
از شدت خوشحالی نفهمیدم چطور گذشت...

مادرشوهرم هم مهربانی عجیبی کرده بود:
ـ بمون امشب پیش خانوادت... نیازی نیست برگردی.

باورم نمی‌شد...
مادرشوهرم... امید... این همه مهربانی؟

هر چه بود... برایم خوشبختی بود...
آن شب تا صبح با خانواده‌ام حرف زدیم...
حرف زدیم... گریه کردیم... خندیدیم...
دوباره نفس کشیدن در کنارشان، زندگی را به من برگردانده بود.

راوی:
در همان شب... مادر امید آهسته به امید گفت:

مادر امید:
ـ ببین پسرم... باید بری ترک کنی...
اگه خانواده‌ی یسرا اقدام به طلاق کنن، مطمئن باش که یسرا از دستت میره.
باید رفتارت رو درست کنی... باید طوری وانمود کنی که عوض شدی...
شاید یسرا دلتنگ بشه و طلاقشو نگیره...

امید (با زیرکی):
ـ آره مامان راست میگی...
راستی... اون خونه‌ای که چند روز پیش گرفته بودم، مال محله‌ی سعدی، همون نزدیک خونه‌ی مامانشه...
که اعتمادش بیشتر جلب بشه...
فردا وسایل رو هم می‌برم...
کم کم... باید دلشو به دست بیارم...


@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5077

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Activate up to 20 bots How to build a private or public channel on Telegram? It’s yet another bloodbath on Satoshi Street. As of press time, Bitcoin (BTC) and the broader cryptocurrency market have corrected another 10 percent amid a massive sell-off. Ethereum (EHT) is down a staggering 15 percent moving close to $1,000, down more than 42 percent on the weekly chart. Click “Save” ; Telegram users themselves will be able to flag and report potentially false content.
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American