tgoop.com/jannat_adn8/5068
Last Update:
#پارت_سی_و_دوم
[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]
کمککنندهها (با نگرانی): مادرجان... اینجا چه خبره؟ چرا اینطور اشک میریزی؟ چی شده؟
مادر یسرا (درحالی که در گریه غرق شده بود): پسرم... دخترم مرده... مرده پسرم... کمک کنید... باید خاکش کنم...
راوی:
چند نفر از جوانها با دلهای لرزان جلو آمدند. نبض سمیرا را گرفتند...
و ناگهان صدای یکی از آنها با هیجان فریاد زد:
کمککنندهها: مادرجان! الحمدلله... دخترتون زندست! فقط بیهوشه... توان حرف زدن نداره...
مادر یسرا (با گریههای بیامان): نه... نه پسرم... مرده... خودم دیدم... دیگه نفس نمیکشید... ولش کنید... بذارید دفنش کنم...
راوی:
اما پسرها به گریههای مادر یسرا توجهی نکردند.
بطری آبی برداشتند، چند قطره روی صورت سمیرا ریختند، سپس با احتیاط چند قطره آب به دهان خشکیدهاش رساندند.
لحظاتی بعد...
نفس سمیرا به سختی برگشت... و ناگهان با ولع بطری آب را یک نفس سر کشید...
چشمانش آرام آرام باز شد... و نگاهی خسته و بیجان به مادرش انداخت.
مادر یسرا (با فریادی از ته دل): یا الله! دخترم... دخترم زندهست...!
راوی:
مادر یسرا، سمیرا را با تمام وجود در آغوش کشید.
گریه میکرد... جیغ میزد... بر خاک میافتاد و شکر میکرد.
اشک و لبخند با هم در چهرهی شکستهاش موج میزدند.
کمککنندهها چند بطری آب و بستهای خرما به آنها دادند و آرام گفتند:
کمککنندهها: الله حافظتان باشد... قوی باشید...
و بعد از لحظاتی، در دل بیابان ناپدید شدند.
راوی:
ما نشستیم... منتظر پدر یسرا...
تا اینکه از دور، پدر یسرا با رنگی زرد و چهرهای تکیده، دوید...
وقتی زنده بودن سمیرا را دید، زانوهایش سست شد، افتاد روی زمین و بیصدا گریست...
یک هفته بیآبی و بیغذایی، همهی ما را از پا انداخته بود.
اما امید تازهای در دلهای خستهمان جرقه زده بود...
و با آخرین توان، دوباره به سوی ایران حرکت کردیم.
راوی:
خانوادهی یسرا با هزار امید، چند تکه لباس برای یسرا تهیه کرده بودند...
اما وقتی راه بلد قاچاقبر، لباسها را دید، خشمگین شد.
ناگهان، سیلی سنگینی بر صورت پدر یسرا نواخت...
و با مشتی محکم، صورتش را از خون پر کرد...
راه بلد (با فریاد خشمگین):
ـ این چه وضعشه؟ ما شمارو ببریم یا لباساتو؟ هااا؟
یا همینجا ولشون میکنی، یا ما ولتون میکنیم وسط بیابون!
راوی:
پدر یسرا با دلی شکسته، چشمانی اشکبار، بدون آنکه کلمهای حرف بزند، با دستهای لرزان، همهی وسایل را روی خاک رها کرد...
فقط دخترهایش را بغل کرد...
و دوباره راه افتادیم...
۲۵ روز... در گرمای سوزان...
در دل کوههای خشک و بیرحم...
هر گام، جنگی بود برای زنده ماندن.
اما سرانجام...
الحمدلله...
با بدنی زخمی و قلبهایی شکسته، قدم به خاک ایران گذاشتیم...
بیاختیار، راه خانهی پدربزرگ یسرا را در پیش گرفتیم...
خانهای که حالا تنها پناه تنهای خستهی ما بود...
@jannat_adn8 ♥️🦋
BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5068