JANNAT_ADN8 Telegram 5068
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#پارت_سی_و_یکم [وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد] افغانستان... پدر یسرا: مادر یسرا جان... ما باید به هر قیمتی که شده برگردیم ایران. نمی‌توانم تاب بیاورم که آن مرد بی‌رحم هر بلایی که خواست سر دخترم بیاورد. مادر یسرا: چطور برگردیم ها؟ وقتی هیچ پولی نداریم... چطور…
#پارت_سی_و_دوم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

کمک‌کننده‌ها (با نگرانی): مادرجان... اینجا چه خبره؟ چرا اینطور اشک می‌ریزی؟ چی شده؟

مادر یسرا (درحالی که در گریه غرق شده بود): پسرم... دخترم مرده... مرده پسرم... کمک کنید... باید خاکش کنم...

راوی:
چند نفر از جوان‌ها با دل‌های لرزان جلو آمدند. نبض سمیرا را گرفتند...
و ناگهان صدای یکی از آن‌ها با هیجان فریاد زد:

کمک‌کننده‌ها: مادرجان! الحمدلله... دخترتون زندست! فقط بیهوشه... توان حرف زدن نداره...

مادر یسرا (با گریه‌های بی‌امان): نه... نه پسرم... مرده... خودم دیدم... دیگه نفس نمی‌کشید... ولش کنید... بذارید دفنش کنم...

راوی:
اما پسرها به گریه‌های مادر یسرا توجهی نکردند.
بطری آبی برداشتند، چند قطره روی صورت سمیرا ریختند، سپس با احتیاط چند قطره آب به دهان خشکیده‌اش رساندند.

لحظاتی بعد...
نفس سمیرا به سختی برگشت... و ناگهان با ولع بطری آب را یک نفس سر کشید...
چشمانش آرام آرام باز شد... و نگاهی خسته و بی‌جان به مادرش انداخت.

مادر یسرا (با فریادی از ته دل): یا الله! دخترم... دخترم زنده‌ست...!

راوی:
مادر یسرا، سمیرا را با تمام وجود در آغوش کشید.
گریه می‌کرد... جیغ می‌زد... بر خاک می‌افتاد و شکر می‌کرد.
اشک و لبخند با هم در چهره‌ی شکسته‌اش موج می‌زدند.

کمک‌کننده‌ها چند بطری آب و بسته‌ای خرما به آن‌ها دادند و آرام گفتند:

کمک‌کننده‌ها: الله حافظتان باشد... قوی باشید...

و بعد از لحظاتی، در دل بیابان ناپدید شدند.

راوی:
ما نشستیم... منتظر پدر یسرا...
تا این‌که از دور، پدر یسرا با رنگی زرد و چهره‌ای تکیده، دوید...
وقتی زنده بودن سمیرا را دید، زانوهایش سست شد، افتاد روی زمین و بی‌صدا گریست...

یک هفته بی‌آبی و بی‌غذایی، همه‌ی ما را از پا انداخته بود.
اما امید تازه‌ای در دل‌های خسته‌مان جرقه زده بود...
و با آخرین توان، دوباره به سوی ایران حرکت کردیم.

راوی:
خانواده‌ی یسرا با هزار امید، چند تکه لباس برای یسرا تهیه کرده بودند...
اما وقتی راه بلد قاچاق‌بر، لباس‌ها را دید، خشمگین شد.
ناگهان، سیلی سنگینی بر صورت پدر یسرا نواخت...
و با مشتی محکم، صورتش را از خون پر کرد...

راه بلد (با فریاد خشمگین):
ـ این چه وضعشه؟ ما شمارو ببریم یا لباساتو؟ هااا؟
یا همینجا ولشون می‌کنی، یا ما ولتون می‌کنیم وسط بیابون!

راوی:
پدر یسرا با دلی شکسته، چشمانی اشکبار، بدون آنکه کلمه‌ای حرف بزند، با دست‌های لرزان، همه‌ی وسایل را روی خاک رها کرد...

فقط دخترهایش را بغل کرد...
و دوباره راه افتادیم...

۲۵ روز... در گرمای سوزان...
در دل کوه‌های خشک و بی‌رحم...
هر گام، جنگی بود برای زنده ماندن.

اما سرانجام...
الحمدلله...
با بدنی زخمی و قلب‌هایی شکسته، قدم به خاک ایران گذاشتیم...

بی‌اختیار، راه خانه‌ی پدربزرگ یسرا را در پیش گرفتیم...
خانه‌ای که حالا تنها پناه تن‌های خسته‌ی ما بود...



@jannat_adn8 ♥️🦋
10😢3👍1🕊1



tgoop.com/jannat_adn8/5068
Create:
Last Update:

#پارت_سی_و_دوم

[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]

کمک‌کننده‌ها (با نگرانی): مادرجان... اینجا چه خبره؟ چرا اینطور اشک می‌ریزی؟ چی شده؟

مادر یسرا (درحالی که در گریه غرق شده بود): پسرم... دخترم مرده... مرده پسرم... کمک کنید... باید خاکش کنم...

راوی:
چند نفر از جوان‌ها با دل‌های لرزان جلو آمدند. نبض سمیرا را گرفتند...
و ناگهان صدای یکی از آن‌ها با هیجان فریاد زد:

کمک‌کننده‌ها: مادرجان! الحمدلله... دخترتون زندست! فقط بیهوشه... توان حرف زدن نداره...

مادر یسرا (با گریه‌های بی‌امان): نه... نه پسرم... مرده... خودم دیدم... دیگه نفس نمی‌کشید... ولش کنید... بذارید دفنش کنم...

راوی:
اما پسرها به گریه‌های مادر یسرا توجهی نکردند.
بطری آبی برداشتند، چند قطره روی صورت سمیرا ریختند، سپس با احتیاط چند قطره آب به دهان خشکیده‌اش رساندند.

لحظاتی بعد...
نفس سمیرا به سختی برگشت... و ناگهان با ولع بطری آب را یک نفس سر کشید...
چشمانش آرام آرام باز شد... و نگاهی خسته و بی‌جان به مادرش انداخت.

مادر یسرا (با فریادی از ته دل): یا الله! دخترم... دخترم زنده‌ست...!

راوی:
مادر یسرا، سمیرا را با تمام وجود در آغوش کشید.
گریه می‌کرد... جیغ می‌زد... بر خاک می‌افتاد و شکر می‌کرد.
اشک و لبخند با هم در چهره‌ی شکسته‌اش موج می‌زدند.

کمک‌کننده‌ها چند بطری آب و بسته‌ای خرما به آن‌ها دادند و آرام گفتند:

کمک‌کننده‌ها: الله حافظتان باشد... قوی باشید...

و بعد از لحظاتی، در دل بیابان ناپدید شدند.

راوی:
ما نشستیم... منتظر پدر یسرا...
تا این‌که از دور، پدر یسرا با رنگی زرد و چهره‌ای تکیده، دوید...
وقتی زنده بودن سمیرا را دید، زانوهایش سست شد، افتاد روی زمین و بی‌صدا گریست...

یک هفته بی‌آبی و بی‌غذایی، همه‌ی ما را از پا انداخته بود.
اما امید تازه‌ای در دل‌های خسته‌مان جرقه زده بود...
و با آخرین توان، دوباره به سوی ایران حرکت کردیم.

راوی:
خانواده‌ی یسرا با هزار امید، چند تکه لباس برای یسرا تهیه کرده بودند...
اما وقتی راه بلد قاچاق‌بر، لباس‌ها را دید، خشمگین شد.
ناگهان، سیلی سنگینی بر صورت پدر یسرا نواخت...
و با مشتی محکم، صورتش را از خون پر کرد...

راه بلد (با فریاد خشمگین):
ـ این چه وضعشه؟ ما شمارو ببریم یا لباساتو؟ هااا؟
یا همینجا ولشون می‌کنی، یا ما ولتون می‌کنیم وسط بیابون!

راوی:
پدر یسرا با دلی شکسته، چشمانی اشکبار، بدون آنکه کلمه‌ای حرف بزند، با دست‌های لرزان، همه‌ی وسایل را روی خاک رها کرد...

فقط دخترهایش را بغل کرد...
و دوباره راه افتادیم...

۲۵ روز... در گرمای سوزان...
در دل کوه‌های خشک و بی‌رحم...
هر گام، جنگی بود برای زنده ماندن.

اما سرانجام...
الحمدلله...
با بدنی زخمی و قلب‌هایی شکسته، قدم به خاک ایران گذاشتیم...

بی‌اختیار، راه خانه‌ی پدربزرگ یسرا را در پیش گرفتیم...
خانه‌ای که حالا تنها پناه تن‌های خسته‌ی ما بود...



@jannat_adn8 ♥️🦋

BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸


Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5068

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

A Telegram channel is used for various purposes, from sharing helpful content to implementing a business strategy. In addition, you can use your channel to build and improve your company image, boost your sales, make profits, enhance customer loyalty, and more. Just as the Bitcoin turmoil continues, crypto traders have taken to Telegram to voice their feelings. Crypto investors can reduce their anxiety about losses by joining the “Bear Market Screaming Therapy Group” on Telegram. While the character limit is 255, try to fit into 200 characters. This way, users will be able to take in your text fast and efficiently. Reveal the essence of your channel and provide contact information. For example, you can add a bot name, link to your pricing plans, etc. During a meeting with the president of the Supreme Electoral Court (TSE) on June 6, Telegram's Vice President Ilya Perekopsky announced the initiatives. According to the executive, Brazil is the first country in the world where Telegram is introducing the features, which could be expanded to other countries facing threats to democracy through the dissemination of false content. While some crypto traders move toward screaming as a coping mechanism, many mental health experts have argued that “scream therapy” is pseudoscience. Scientific research or no, it obviously feels good.
from us


Telegram جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
FROM American