tgoop.com/jannat_adn8/5067
Last Update:
#پارت_سی_و_یکم
[وقتی قرآن قلبم را حفظ کرد]
افغانستان...
پدر یسرا: مادر یسرا جان... ما باید به هر قیمتی که شده برگردیم ایران. نمیتوانم تاب بیاورم که آن مرد بیرحم هر بلایی که خواست سر دخترم بیاورد.
مادر یسرا: چطور برگردیم ها؟ وقتی هیچ پولی نداریم... چطور دخترمون رو نجات بدیم؟ مجبوریم... مجبوریم همه زندگیمونو بفروشیم. شاید چند ماهی طول بکشه، اما چارهای نیست... باید قاچاقی بریم. غیرقانونی هم که شده، باید بریم. باید دخترمونو نجات بدیم...
راوی:
پدر و مادر یسرا، با دلی شکسته و پر از درد، تمام دار و ندارشان را فروختند. با چهار دختر خردسالشان راهی ایران شدند؛ راهی که از میان بیابانهای خشک و کوههای وحشتناک میگذشت...
اما برایشان فقط یک چیز مهم بود: باید یسرا را نجات بدهند، به هر قیمتی.
روزها میگذشت... بی غذا، بی آب...
از فرط خستگی و گرسنگی، جانشان به لب رسیده بود. تا اینکه به درهای رسیدند... درهای چنان هولناک که حتی دیدنش آدمی را میترساند.
هفتهای تمام گذشت... هفت شب و روز... بدون لقمهای نان، بدون قطرهای آب.
مادر یسرا (نفسبریده): پدر یسرا جان... من دیگه نمیتونم... دیگه توان ندارم... تو بچهها رو ببر... من همینجا میمونم...
اگر یسرا رو دیدی... بهش بگو... مادرش خیلی دوستش داره...
پدر یسرا (اشک در چشمانش حلقه زده): نه عزیزم... هرگز نمیذارم تنهات بمونی. حتی اگه بمیرم.
بلند شو... ما الله رو داریم... الله کمکمون میکنه... تو قوت قلب منی، مادر یسرا جان... پس بلند شو...!
راوی:
در میان آن همه رنج، حال سمیرا، خواهر یسرا، از همه بدتر بود.
هفت روز... هفت روز بدون آب و غذا...
بیهیچ حرفی نقش زمین شد... و نفسهایش برید.
مادر یسرا (جیغزنان): سمیرااااااا... دخترم! ای وای... سمیرااا... بلند شو مادر... نفس بکش!
پدر یسرا، آب پیدا کن! شاید بشه نجاتش داد... لطفااا...
راوی:
نفسهای سمیرا دیگر بازنگشت.
لحظه به لحظه صورت کوچکش کبودتر میشد.
دو ساعت گذشت... و هیچ واکنشی نشان نداد.
مادر یسرا میان کوهها و بیابانها ضجه میزد، میگریست، و از ته دل الله را صدا میکرد:
مادر یسرا: یا الله... یکی از دخترانم هنوز در چنگال ظالمان است... حالا هم این یکی را از من گرفتی؟
یا الله... اینجا چه کنم؟ چطور دخترم را خاک کنم بی هیچ دستیاری؟ یا الله... کمکم کن...!
راوی:
وحشت چنگ انداخته بود به جانم...
کنارم جسد پسری افتاده بود، تکیه داده به درختی خشک، و نیمی از جمجمهاش نبود.
از شدت ترس حتی نگاهش نکردم.
اما من، من نمیتوانستم بگذارم دخترکم اینگونه روی خاک رها شود.
تمام جان و توانم را جمع کردم، با دستان لرزانم سنگها را کنار زدم، زمین را کندم... با خون دل...
قلبم با دیدن چهرهی بیجان دخترکم هزار تکه شد.
نشستم، سرش را در دامن گرفتم، نوازشش کردم، بوسیدمش.
بعد... منتظر ماندم... منتظر پدر یسرا که شاید کمکی بیاورد.
توی گوشی، عکسهای یسرا را نگاه کردم...
و میان آن برهوت، میان آن دنیای بیرحم، با خودم زمزمه کردم:
یا الله... فکر کنم اینجا یکی یکی باید شاهد مرگ عزیزانم باشم...
یا الله... فقط یک بار دیگر... فقط یک بار دیگر بذار یسرای عزیزمو ببینم...
راوی:
در دل ناامیدی، ناگهان... از دور دستی از رحمت رسید.
گروهی نزدیک به صد نفر، با خرما و آب، از دل بیابان به سویمان آمدند...
و بارقهای از امید در دل شب سیاه جان گرفت.
@jannat_adn8 ♥️🦋
BY جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
Share with your friend now:
tgoop.com/jannat_adn8/5067