Telegram Web
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این #انیمیشن کوتاه

به‌نام طاعون ( La paste ) است که
در سال ۱۹۸۹ توسط الکساندر بوبنف
ساخته شده است.
این فیلم یک تمثیل و نقد اجتماعی
دربارهٔ طبقهٔ حاکم فاسد، طمع و
شکم‌پرستی است.
شخصیت‌های خوک مانند، چنان
مشغول حرص و ولع هستند که
توجهی به محیط اطراف خود
ندارند.

جورج اورول در کتاب ۱۹۸۴
می‌نویسد
فقط چهار طریق برای سقوط
یک طبقه حاکمه وجود دارد:
یا از خارج مورد حمله قرار
می‌گیرد و مغلوب می‌شود، و یا
به حدی در حکومت عدم کفایت
نشان می‌دهد که توده‌های مردم
تحریک به انقلاب می‌شوند و یا
اجازه می‌دهد که یک طبقهٔ متوسط
ناراضی به‌وجود آید و یا آنکه
اصولا اعتماد به خود و علاقه به
حکومت را از دست می‌دهد.

@ktabdansh 📚📚
...📚
👍1🔥1
.
آدمی هرچه بیشتر می‌فهمد،
تنهاتر می‌شود.
فهم، آگاهی می‌آورد و آگاهی،
دیوار میان انسان و جهان.
اما همین فهم است که به ما توانِ
ماندن می‌دهد؛ بی‌آنکه در این جهان
حل شویم یا از آن بگریزیم.

■ طریق بسمل شدن
- محمود دولت‌آبادی
👍3
Audio
📚🎧 #کلبه_عمو_تم

نویسنده: هریت بیجر استو

چرا ما سعی می‌کنیم کاری
انجام دهیم چیزی بیاموزیم
و چیزی بشویم زندگی ما
چه فایده دارد...

من می‌دانم تو از اینکه
کارخانه را ازدست داده‌ای
چه اندازه رنج می‌بری
می‌دانم که اربابت خیلی
سنگدل است من خواهش
می‌کنم حوصله داشته
باشید شاید که ...

قسمت ۳
...📚
1👍1
|| صادق هدایت

همواره در فریب غوطه‌‌وریم ..
و دیگران به‌بهای زحمت ما تا
حلقوم می‌خورند و تفریح می‌کنند
ولی ما را در جهل نگه‌می‌دارند،
زندگی ما به‌منزلهٔ شب است
شبی تاریک.. حیف نمی‌فهمیم و
بزدلانه از همه‌چیز می‌ترسیم..
📚🌒
👍2
🎖برترین کانال‌های علمی، هنری و فرهنگی در یک نگاه 🧠📚🎶🎨

🕊️✦∞⟫

🔗 [
https://www.tgoop.com/addlist/gh1t6zuaUPxmOTJh ] 🔗
──━━⊱•••✦•••⊰━━──

📩 هماهنگی جهت تبادل:
🫆 @Patricia_Psychology
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🌺🍃
بانو #مرضیه

آهنگ علی تجویدی
شعر رهی معیری 1344

دیدی که رسوا شد دلم !
غرق تمنا شد دلم !
دیدی که من با این دلِ
بی‌آرزو عاشق شدم
با آن همه آزردگی بر روی
او عاشق شدم !
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من ! ...

درود به رفاقت‌های خاموش
و حضور سبز و راستین


...📚🍃🌺
2
کتاب دانش pinned «🎖برترین کانال‌های علمی، هنری و فرهنگی در یک نگاه 🧠📚🎶🎨🕊️✦∞⟫ 🔗 [ https://www.tgoop.com/addlist/gh1t6zuaUPxmOTJh ] 🔗 ──━━⊱•••✦•••⊰━━── 📩 هماهنگی جهت تبادل: 🫆 @Patricia_Psychology»
🌀🌀🌀🌀

■ مرد جوان به بیرون پایانه رسید.

اورکتی پوشیده بود.
زیر اورکت بمب بود. جیب‌هایش پر
از میخ ، ساچمه و مرگ موش.
اتوبوسی کمابیش پر ایستاد، مسیرش
مرکز شهر بود. مرد جوان در صندلی
کنار زن و شوهر میانسالی نشست.
چشم به‌راه رسیدن به ایستگاه بعدی
بود. گویا زن و شوهر کنار وی برای
خرید یک یخچال نو می‌رفتند.
زن یک مدل پسندیده بود ولی شوهر
نگران بود نکند بسیار گران باشد.
مرد به یخچال دیگری که در بروشور
باز شده روی دامن زن ، اشاره نمود.
می‌شد ایستگاه بعدی را دید.
درهای اتوبوس باز شد.
زن به مدلی که شوهر برگزیده بود
نگاهی انداخت، در زیر کابینت‌های
خانهٔ آن‌ها جا نمی‌شد.
مسافران تازه سوار شده آخرین
صندلی‌های خالی را پر کرده و برخی
میان اتوبوس ایستادند. دیگر
اتوبوس جا نداشت.
مرد جوان ریشخندی زد.
با فشردن دگمه‌ای خودش، زن و شوهر
کناری و بیست نفر دیگر در اتوبوس
را تکه و پاره نمود.

با وجود میخها، ساچمه‌ها و مرگ‌موش
می‌شد از کشته‌های بیشتر دیگری
در خیابان و خودروهای دور و بر
اطمینان داشت.
همه‌چیز طبق نقشه پیش رفته بود.
به‌زودی پدر و مادر جوان از سرنوشت
وی آگاه می‌شدند. هرچند برای از
دست دادن یک پسر غمگین بودند،
ولی برای کامیابی‌اش، به‌شدت
احساس سربلندی و غرور خواهند
داشت. آنها می‌دانستند که پسرشان
به بهشت می‌رود و راه را برای
رفتن آنها آماده می‌سازد. همچنین
قربانی‌های خودش را جاودان به
جهنم فرستاده است.

|| #سم_هریس
📚 پایانِ ایمان

...📚
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#فیلم_سینمایی


The Reader
#کتابخوان 2008

• بر اساس کتابی با همین نام
نوشتهٔ برنهارد شلینک

رمز‌گشایی عشق، شرم و تاریخ در
اثری ماندگار از ;
کارگردان: استیون دالدری
• بازیگران
کیت وینسلت
داوید کروس
رالف فاینز

یک رابطهٔ عاشقانه و
تأثیرات جنگ جهانی دوم
میشل برگ متوجه می‌شود که
دوست قدیمی‌اش هانا اشمیتز
به جرم‌ جنایات جنگی و
عضویت در حزب نازی آلمان
در دادگاه کیفری در حال محاکمه
است و او ....
- نمی‌خواستم ناراحتت کنم
+ تو نمی‌تونی ناراحتم کنی.
تو اونقدر مهم نیستی که بتونی
ناراحتم کنی..
○ دیالوگ فیلم کتابخوان


www.tgoop.com/ktabdansh 📚📚
...🎥📚
👍1
کتاب دانش
.... داستان‌های کوتاه □○ مهمان آلبر کامو دارُ که رو‌به‌روی تخت ایستاده بود دوباره پرسید: - چطور؟ عرب زیر نور کورکنندهٔ چراغ چشم‌هایش را باز کرد و کوشید بی‌آنکه پلک بزند به او نگاه کند. گفت : با ما بیا. نیمه‌های شب، دارّ هنوز بیدار بود. تمام لباس‌هایش…
...

داستان‌های کوتاه
□○ مهمان
آلبر کامو

بی‌آنکه سرش را به‌سوی دارُ برگرداند،
بی‌حرکت ماند و صبر کرد، انگار با
دقت و توجه تمام گوش فرامی‌داد‌.
دارُ تکان نخورد؛ تازه به این فکر
افتاده بود که هفت‌تیر در کشو میز
کارش مانده است. باید فورا وارد
عمل می‌شد. با این وصف به تماشای
زندانی که با همان حرکات نرم، پا
روی زمین می‌گذاشت دوباره صبر
می‌کرد و بعد آرام آرام بلند می‌شد،
ادامه داد. وقتی مرد این‌بار با
رفتاری طبیعی اما کاملآ بی‌سر‌و‌صدا
به راه افتاد، دار‌ُ خواست صدایش
بزند.‌

عرب به‌سمت در آخر می‌رفت که
رو به سایبان باز می‌شد. چفت در
را محتاطانه باز کرد، خارج شد،
در را پشت سرش کشید اما آن را
نبست. دارّ تکان نخورده بود، فقط
فکر می‌کرد؛ دارد فرار می‌کند،
چه راحت شدم! با این همه گوش
فرا داد. مرغ‌ها جم نمی‌خوردند.
پس او روی فلات بود. آن وقت
صدای ریز آب به گوشش رسید و
فقط زمانی مطلب را فهمید که عرب
دوباره در چهارچوب در ظاهر شد،
با دقت در را بست و بدون کوچکترین
صدا، آمد و دراز کشید. آن‌گاه دارّ
پشت به او کرد و خوابید. اندک زمانی
بعد دوباره به‌نظرش رسید که از
اعماق خواب، صدای قدم‌های
دزدانه‌ای را پیرامون مدرسه
می‌شنود، با خود تکرار کرد: خواب
می‌بینم، خواب می‌بینم! و به خواب
رفت. وقتی بیدار شد، آسمان صاف
و بی‌ابر بود؛ هوایی خنک و تازه از
پنجرهٔ نیمه‌باز وارد می‌شد.

اکنون مرد عرب، به‌هم پیچیده زیر
پتوها، با دهانی باز، راحت و بی‌خیال
خوابیده بود. اما وقتی دارُ تکانش
داد، با چنان خیزش هولناکی از جا
پرید و با چهره‌ای چنان وحشت‌زده
و چشم‌هایی لاشعور، بی‌آنکه دارُ
را بشناسد، به او نگاه کرد که
آموزگار قدمی به عقب برداشت.
نترس، منم. باید غذا بخوری. عرب
سری تکان داد و گفت بله. صورتش
آرام گرفته بود اما هنوز حالتی گیج
و پریشان داشت. قهوه حاضر بود.
هر دو نشسته روی تخت سفری،
درحالی‌که به تکه‌های کلوچه گاز
می‌زدند، قهوه نوشیدند. سپس دارُ
عرب را زی سایبان برد و شیر آبی
را به او نشان داد که دست و
صورتش را زیر آن می‌شست.
به اتاق برگشت، پتوها و تخت سفری
را تا کرد، تخت خودش را منظم و
اتاق را مرتب کرد. سپس از عرض
مدرسه گذشت و به زمین هموار
رفت. در آسمان آبی، خورشید
بالا می‌آمد؛ نوری آرام و زنده
فلات بیابانی را در بر می‌گرفت.
روی راه باریکهٔ سرازیری، برف در
برخی جاها آب می‌شد. تا ساعتی
دیگر سنگ‌ها نمایان می‌گشتند.
آموزگار لبهٔ فلات، روی پاشنه پا
نشسته بود و گستره‌ی بیابانی را
تماشا می‌کرد. به بالدوسکی فکر
می‌کرد.

ادامه دارد
...📚🌟🖊
به شبنمی می‌ماند آدمی
و عمر چهل روایتش ;
به لحظهٔ رؤیت نور ;
بر سطح سبز برگی می‌لغزد و
بر زمین می‌چکد..
تا باری دیگر؛
و کِی؟
و چگونه؟
و کجا؟
- حسین پناهی
کتابِ نمی‌دانم‌ها دفتر هفتم

📚🌖
1
2025/08/29 18:16:10
Back to Top
HTML Embed Code: