tgoop.com/ktabdansh/4575
Last Update:
🌀🌀🌀🌀
■ مرد جوان به بیرون پایانه رسید.
اورکتی پوشیده بود.
زیر اورکت بمب بود. جیبهایش پر
از میخ ، ساچمه و مرگ موش.
اتوبوسی کمابیش پر ایستاد، مسیرش
مرکز شهر بود. مرد جوان در صندلی
کنار زن و شوهر میانسالی نشست.
چشم بهراه رسیدن به ایستگاه بعدی
بود. گویا زن و شوهر کنار وی برای
خرید یک یخچال نو میرفتند.
زن یک مدل پسندیده بود ولی شوهر
نگران بود نکند بسیار گران باشد.
مرد به یخچال دیگری که در بروشور
باز شده روی دامن زن ، اشاره نمود.
میشد ایستگاه بعدی را دید.
درهای اتوبوس باز شد.
زن به مدلی که شوهر برگزیده بود
نگاهی انداخت، در زیر کابینتهای
خانهٔ آنها جا نمیشد.
مسافران تازه سوار شده آخرین
صندلیهای خالی را پر کرده و برخی
میان اتوبوس ایستادند. دیگر
اتوبوس جا نداشت.
مرد جوان ریشخندی زد.
با فشردن دگمهای خودش، زن و شوهر
کناری و بیست نفر دیگر در اتوبوس
را تکه و پاره نمود.
با وجود میخها، ساچمهها و مرگموش
میشد از کشتههای بیشتر دیگری
در خیابان و خودروهای دور و بر
اطمینان داشت.
همهچیز طبق نقشه پیش رفته بود.
بهزودی پدر و مادر جوان از سرنوشت
وی آگاه میشدند. هرچند برای از
دست دادن یک پسر غمگین بودند،
ولی برای کامیابیاش، بهشدت
احساس سربلندی و غرور خواهند
داشت. آنها میدانستند که پسرشان
به بهشت میرود و راه را برای
رفتن آنها آماده میسازد. همچنین
قربانیهای خودش را جاودان به
جهنم فرستاده است.
|| #سم_هریس
📚 پایانِ ایمان
...📚
BY کتاب دانش
Share with your friend now:
tgoop.com/ktabdansh/4575