Forwarded from احساننامه
➖نویسندهای بود پرکار و فراری از حضور در محافل و مجامع. در کارنامهاش از تصحیح دیوانهای جامی و حافظ هست، تا ترجمه آثار فروید. اما آنچه باعث شهرتش شد، مطالعاتش در مورد دین زرتشتی و میترایی و فرهنگ ایران باستان بود. اوستایی و پهلوی و سانسکریت و میخی میدانست و به گمانم از بهترین آثارش «حکمت خسروانی» است که در آن ریشههای ایرانی عرفان و بخصوص سهروردی را بررسی کرده است. خبر درگذشتش را علی دهباشی داده است (+) و یکی از معدود تصاویر او را هم منتشر کرده است: هاشم رضی ۱۳۱۳-۱۴۰۰ @ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بسیار شنیدنی و قابل تأمل از استاد شفیعی کدکنی درباره چگونگی تضعیف زبانهای ملی و زبان فارسی توسط قدرتهای استعماری در آسیای میانه و شبه قاره هند توسط روسیه و انگلیس.
پ.ن: به چشم خود، دوستان قزاق و تاجیکی را دیدهام که از فارسی و زبان قزاقی چیزی نمیدانستند، یا اگر هم میدانستند بسیار اندک بود. سیطره استعماری روسیه بر آسیای میانه به حدی است که تاجیکها زبان فارسی را با الفبای سیریلیک روسی میخوانند و مینویسند و جز معدود افراد دانشگاهی کمتر کسی از ایشان زبان فارسی را با الفبای فارسی متوجه میشود. در واقع از این طریق روسها مانع از قدرت گرفتن زبان فارسی در میان تاجیکها شدهاند و در عوض سیطره خود و فرهنگ روسی را با جا انداختن الفبای روسی تحمیل کردهاند. جای تعجبی هم ندارد که این زبان در بین تاجیکها فاقد زایندگی است. از طرف دیگر، روسها و انگلیسیها همزمان از این طریق، مانع از شکلگیری پیوندها میان فارسیزبانان ایران، تاجیکستان و افغانستان شدهاند!
@BeKhodnotes
پ.ن: به چشم خود، دوستان قزاق و تاجیکی را دیدهام که از فارسی و زبان قزاقی چیزی نمیدانستند، یا اگر هم میدانستند بسیار اندک بود. سیطره استعماری روسیه بر آسیای میانه به حدی است که تاجیکها زبان فارسی را با الفبای سیریلیک روسی میخوانند و مینویسند و جز معدود افراد دانشگاهی کمتر کسی از ایشان زبان فارسی را با الفبای فارسی متوجه میشود. در واقع از این طریق روسها مانع از قدرت گرفتن زبان فارسی در میان تاجیکها شدهاند و در عوض سیطره خود و فرهنگ روسی را با جا انداختن الفبای روسی تحمیل کردهاند. جای تعجبی هم ندارد که این زبان در بین تاجیکها فاقد زایندگی است. از طرف دیگر، روسها و انگلیسیها همزمان از این طریق، مانع از شکلگیری پیوندها میان فارسیزبانان ایران، تاجیکستان و افغانستان شدهاند!
@BeKhodnotes
انسانِ به اصطلاح سفید چشم رنگیِ موبور اروپایی آنچنان غرق نخوت و غرور خود شده بود که جنگ و ویرانی و بیخانمانی را تنها مختص مردم شمال آفریقا و خاورمیانه میدانست، یعنی برای ما مردمان رنگین پوستِ مو مشکیِ چشم قهوهای، انگار نه انگار که همین سفیدهای موبور بودند که نزدیک به صد سال پیش جنگهای خانمانسوز اول و دوم جهانی را سبب شدند و خیلی قبلترها هم با سیاستهای استعماری میلیونها انسان را در آمریکا، آفریقا، آسیا و ... به کام مرگ و بیخانمانی کشاندند. ما رنگین پوستان هم همراه با اینها جوری اخبار جنگ در اوکراین را دنبال میکنیم که هیچگاه اینگونه اخبار جنگ در افغانستان، عراق، سوریه، لیبی و خیلی کشورهای غیراروپایی دیگر را دنبال نمیکردیم، این درحالیست که وسعت کشت و کشتار و آوارگی و بیخانمانی در جنگی مثل جنگ اوکراین با جنگهای اخیر اصلن قابل مقایسه نیست و نخواهد هم بود! ما حتی در محکوم کردن جنگ و خشونت هم تبعیض میورزیم. همان راهی را میرویم که رسانههای سفید-پرست (white supremacist) برای ما رنگین پوستان تعیین کردهاند. این سفید-پرستی دیگر آنچنان عیان و آشکار شده که صدای خودِ همین رسانههایشان را هم در آورده. ما نیز باورمان شده که ریختن خون سفیدهای موبور چشمآبی به مراتب دردناکتر و جانسوزتر از ریختن خون هر رنگینپوست غیراروپایی است!
@BeKhodnotes
@BeKhodnotes
Forwarded from سهند ایرانمهر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمونههایی از سخنان دوگانه و نژادپرستانه در رسانههای اروپا و آمریکا که موردتوجه کاربران در شبکههای اجتماعی قرار گرفته است.
«برگرفته از صفحه اینستاگرام بامداد اسماعیلی»
@sahandiranmehr
«برگرفته از صفحه اینستاگرام بامداد اسماعیلی»
@sahandiranmehr
Forwarded from موسیقی سنتی ایران (ادمین موسیقی)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
ساز و آواز《ابوعطا》
و اجرای تصنیف "بهار دلکش،"
خواننده: #محمدرضا_شجریان
تار: #محمدرضا_لطفی
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟
#حافظ
@sonati4444telegram
ساز و آواز《ابوعطا》
و اجرای تصنیف "بهار دلکش،"
خواننده: #محمدرضا_شجریان
تار: #محمدرضا_لطفی
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟
#حافظ
@sonati4444telegram
بدنهای عجیب و غریب و آموزه مینیمالیسم/کمینهگرایی
مینیمالیسم (minimalism)، کمینهگرایی، حداقلگرایی یا قناعتپیشگی و بسندگی و باور به سادگی در حوزه معنای زندگی یکی از آموزههای مهم و اساسییی است که مغز و لبّ لباب بیشتر مکاتب عرفانی را شکل میدهد. این آموزه به نحو ویژهای در فلسفه و عرفان بودایی و خصوصن مکتب ذِن خودنمایی میکند. تیک نات هان، استاد معاصر آیین ذِن را میتوان از ترویجدهندگان همین آموزه معرفی کرد. مطابق این اصل، آنچه ما داشتن آنرا حداقلی، معمولی و پیش پا افتاده و نرمال تلقی میکنیم، بیش از آنچیزی است که تصورش را میکنیم. به عبارت دیگر، آنچه حداقل دانسته میشود، حداکثری است و ما چون از این نکته غافلیم، به علت فقدان بینش و بصیرت لازم در این زمینه، از درک آن غافلیم. به عنوان مثال، ما داشتن سلامتی تن و روان را آنچنان امری حداقلی و نرمال در نظر میگیریم که اصلن آنرا به عنوان یک <داشته> مورد توجه قرار نمیدهیم. در واقع، ما از درک این نکته غافلیم که آنچه سلامتی خوانده میشود خود حاصل یک فرایند بسیار پیچیده از عناصر گوناگون است تا ماشین تن به بهترین نحو کار کند و کوچکترین خللی در هماهنگی میان اجزای این دستگاه پیچیده میتواند چه پیامدهایی در کارکرد آن داشته باشد، خصوصن که در کنار تن از پدیده دیگری به نام ذهن، روان، جان، نفس، روح یا هرچیز دیگری با این عناوین هم نام برده میشود. صرفنظر از اینکه فقدان هماهنگی میان اجزای تن خود میتواند باعث چه نواقصی در کارکرد آن گردد، فقدان هماهنگی میان تن و ذهن هم خود عامل سوءکارکردگهای دیگری است. از اینرو، داشتن چیزی تحت عنوان سلامتی خود
به تنهایی حاصل کارکردهای بسیار پیچیدهای است که تنها کسانی که این فقدان را تجربه میکنند نسبت به اهمیت آن واقف میشوند. (برای اینکه این مطلب را بهتر دریابید، شما را به تماشای مجموعه مستندهای بدن عجیب و غریب یا Body Bizarre, دعوت میکنم که ماجرای زندگی افرادی است با بیماریهایی عجیب و غریبی که شاید در مخیله هیچ انسانی نمیگنجد. افرادی که هر کاری میکنند تا بتوانند کمی به سلامت تن برسند، سلامتییی که اکثر ما پیشاپیش آنرا داریم اما نسبت بدان به عنوان داشتهای ارزشمند غافلیم.)
اما مطابق آموزه کمینهگرایی، ما برای اینکه به این بینش برسیم ضرورتن نباید دچار بیماریهایی از این دست شویم. شناخت و آگاهی نسبت به این اصول و شرایط میتواند ما را نسبت به درک این حقایق متوجه سازد. و آگاهی نسبت به این حقایق نوعی خاصیت رهابخشی (emancipatory) دارد. ما در اینصورت خواهیم دانست که اولن، آنچه داریم عاریتی است و فاقد بنیانی آنچنان استوار و محکم که هیچگاه خلل بر ندارد، چرا که همه چیز در معرض تغییر، شدن و زوال قرار دارد، یعنی اصل بیثباتی(impermanence)، و حال که فرصت آن را یافتهایم که برای مدت زمانی از آن برخوردار شویم باید به بهترین شکل از آن بهره ببریم.
اما آموزه کمینهگرایی یا قناعتپیشگی و بسندگی، در مقابل گرایشِ رفاهگرایانه معاصر قرار میگیرد که به موجب آن، مجموعهای از امور رفاهیِ بیرونی وجود دارد که داشتنشان باعث خوشبختی و نداشتنشان منجر به بدبختی میگردد؛ در مقابل، مطابق این رویکرد، خوشبختی چیزی نیست مگر خرسندی از آنچه کمترین میپنداریم، کمترینهایی که خود بیشترینند اگر با حضور و توجه بدان نظر افکنیم. این آموزه پژواک همان فلسفه رواقیگری است که به موجب آن، هر انسانی در درون خود آزاد است و هیچ دیوار و حصاری، هرچند بلند، نمیتواند ذهن انسان را به بند کشد، ولو جسم و تن او را در بند کند. کمینهگرایی فلسفه انسانهای آزاد و رهاست، کسانیکه حافظ به اندازهای برایشان ارزش قائل است که خود را غلام و بنده بلندهمتیشان میداند که "غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است".
@BeKhodnotes
مینیمالیسم (minimalism)، کمینهگرایی، حداقلگرایی یا قناعتپیشگی و بسندگی و باور به سادگی در حوزه معنای زندگی یکی از آموزههای مهم و اساسییی است که مغز و لبّ لباب بیشتر مکاتب عرفانی را شکل میدهد. این آموزه به نحو ویژهای در فلسفه و عرفان بودایی و خصوصن مکتب ذِن خودنمایی میکند. تیک نات هان، استاد معاصر آیین ذِن را میتوان از ترویجدهندگان همین آموزه معرفی کرد. مطابق این اصل، آنچه ما داشتن آنرا حداقلی، معمولی و پیش پا افتاده و نرمال تلقی میکنیم، بیش از آنچیزی است که تصورش را میکنیم. به عبارت دیگر، آنچه حداقل دانسته میشود، حداکثری است و ما چون از این نکته غافلیم، به علت فقدان بینش و بصیرت لازم در این زمینه، از درک آن غافلیم. به عنوان مثال، ما داشتن سلامتی تن و روان را آنچنان امری حداقلی و نرمال در نظر میگیریم که اصلن آنرا به عنوان یک <داشته> مورد توجه قرار نمیدهیم. در واقع، ما از درک این نکته غافلیم که آنچه سلامتی خوانده میشود خود حاصل یک فرایند بسیار پیچیده از عناصر گوناگون است تا ماشین تن به بهترین نحو کار کند و کوچکترین خللی در هماهنگی میان اجزای این دستگاه پیچیده میتواند چه پیامدهایی در کارکرد آن داشته باشد، خصوصن که در کنار تن از پدیده دیگری به نام ذهن، روان، جان، نفس، روح یا هرچیز دیگری با این عناوین هم نام برده میشود. صرفنظر از اینکه فقدان هماهنگی میان اجزای تن خود میتواند باعث چه نواقصی در کارکرد آن گردد، فقدان هماهنگی میان تن و ذهن هم خود عامل سوءکارکردگهای دیگری است. از اینرو، داشتن چیزی تحت عنوان سلامتی خود
به تنهایی حاصل کارکردهای بسیار پیچیدهای است که تنها کسانی که این فقدان را تجربه میکنند نسبت به اهمیت آن واقف میشوند. (برای اینکه این مطلب را بهتر دریابید، شما را به تماشای مجموعه مستندهای بدن عجیب و غریب یا Body Bizarre, دعوت میکنم که ماجرای زندگی افرادی است با بیماریهایی عجیب و غریبی که شاید در مخیله هیچ انسانی نمیگنجد. افرادی که هر کاری میکنند تا بتوانند کمی به سلامت تن برسند، سلامتییی که اکثر ما پیشاپیش آنرا داریم اما نسبت بدان به عنوان داشتهای ارزشمند غافلیم.)
اما مطابق آموزه کمینهگرایی، ما برای اینکه به این بینش برسیم ضرورتن نباید دچار بیماریهایی از این دست شویم. شناخت و آگاهی نسبت به این اصول و شرایط میتواند ما را نسبت به درک این حقایق متوجه سازد. و آگاهی نسبت به این حقایق نوعی خاصیت رهابخشی (emancipatory) دارد. ما در اینصورت خواهیم دانست که اولن، آنچه داریم عاریتی است و فاقد بنیانی آنچنان استوار و محکم که هیچگاه خلل بر ندارد، چرا که همه چیز در معرض تغییر، شدن و زوال قرار دارد، یعنی اصل بیثباتی(impermanence)، و حال که فرصت آن را یافتهایم که برای مدت زمانی از آن برخوردار شویم باید به بهترین شکل از آن بهره ببریم.
اما آموزه کمینهگرایی یا قناعتپیشگی و بسندگی، در مقابل گرایشِ رفاهگرایانه معاصر قرار میگیرد که به موجب آن، مجموعهای از امور رفاهیِ بیرونی وجود دارد که داشتنشان باعث خوشبختی و نداشتنشان منجر به بدبختی میگردد؛ در مقابل، مطابق این رویکرد، خوشبختی چیزی نیست مگر خرسندی از آنچه کمترین میپنداریم، کمترینهایی که خود بیشترینند اگر با حضور و توجه بدان نظر افکنیم. این آموزه پژواک همان فلسفه رواقیگری است که به موجب آن، هر انسانی در درون خود آزاد است و هیچ دیوار و حصاری، هرچند بلند، نمیتواند ذهن انسان را به بند کشد، ولو جسم و تن او را در بند کند. کمینهگرایی فلسفه انسانهای آزاد و رهاست، کسانیکه حافظ به اندازهای برایشان ارزش قائل است که خود را غلام و بنده بلندهمتیشان میداند که "غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است".
@BeKhodnotes
این دو رباعی به همراه اشعار دیگری از خیام اندیشمند ایرانی قرن پنجم هجری قمری را با شعری از سوفوکل شاعر یونانی قرن پنجم قبل از میلاد مقایسه کنید که هر دو بیانگر یک مفهومند:
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
و
گر آمدنم بخود بُدی نامدمی
ور نیز شدن [رفتن] بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی [بهتر اینکه] که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بُدمی
و این شعر از سوفوکل:
“It is best not to have been born at all: but, if born, as quickly as possible to return whence one came.”
که ترجمهاش میشود:
"بهتر آنکه هرگز زاده نشویم: اما اگر زاده شدیم، به آنکه هرچه زودتر درگذریم".
@BeKhodnotes
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
و
گر آمدنم بخود بُدی نامدمی
ور نیز شدن [رفتن] بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی [بهتر اینکه] که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بُدمی
و این شعر از سوفوکل:
“It is best not to have been born at all: but, if born, as quickly as possible to return whence one came.”
که ترجمهاش میشود:
"بهتر آنکه هرگز زاده نشویم: اما اگر زاده شدیم، به آنکه هرچه زودتر درگذریم".
@BeKhodnotes
امسال اسفندماه خوشبختانه فرصت آن را پیدا کردم که به همراه خانواده به شیراز سفر کنم و در سه روز بسیار به یاد ماندنی از برخی از بناهای دیدنی این شهر زیبا و خاطرهانگیز دیدن کنم. چند ویدئوی آماتوری از محوطه تخت جمشید، نقش رجب و نقش رستم تهیه کردم و برای آنکه مبادا از حافظه گوشیام پاک شوند آنها را در یوتیوب بارگذاری کردم که برای همیشه به یادگار بمانند.
https://youtu.be/n35fusDCu-s
https://youtu.be/G2rgl0-J16w
https://youtu.be/N94D9mxzdv0
https://youtu.be/HBBkyYGeUCA
https://youtu.be/EnNEkh8GEmE
https://youtu.be/rCXoTOfK1EQ
https://youtu.be/1kYJ-C8hGgo
https://youtu.be/XeiAv8ZzpGU
https://youtu.be/9voF8uFzHxM
https://youtu.be/por8ljGrjVI
در حین سفر نوروزیمان هم به شهرستان محل تولدم در وزوان استان اصفهان، سری هم به منزل ملاصدرا در کهک قم زدیم که از آنجا هم ویدئویی دیگر تهیه کردم.
https://youtu.be/JWQVntVXel8
و چند ویدئوی دیگر هم از بناهای تاریخی شهرستان وزوان، از جمله قنات تاریخی آن و کاروانسرای متأسفانه نیمه مخروبه شاهعباسی آن که به حال خود رها شده است تهیه کردم.
https://youtu.be/7qEyMado7cE
https://youtu.be/lJBf0d1aAs8
* به چندتا از این ویدئوها توضیحاتی به فارسی و انگلیسی دادم که برای دوستان انگلیسیزبانم هم قابل فهم باشند.
@BeKhodnotes
https://youtu.be/n35fusDCu-s
https://youtu.be/G2rgl0-J16w
https://youtu.be/N94D9mxzdv0
https://youtu.be/HBBkyYGeUCA
https://youtu.be/EnNEkh8GEmE
https://youtu.be/rCXoTOfK1EQ
https://youtu.be/1kYJ-C8hGgo
https://youtu.be/XeiAv8ZzpGU
https://youtu.be/9voF8uFzHxM
https://youtu.be/por8ljGrjVI
در حین سفر نوروزیمان هم به شهرستان محل تولدم در وزوان استان اصفهان، سری هم به منزل ملاصدرا در کهک قم زدیم که از آنجا هم ویدئویی دیگر تهیه کردم.
https://youtu.be/JWQVntVXel8
و چند ویدئوی دیگر هم از بناهای تاریخی شهرستان وزوان، از جمله قنات تاریخی آن و کاروانسرای متأسفانه نیمه مخروبه شاهعباسی آن که به حال خود رها شده است تهیه کردم.
https://youtu.be/7qEyMado7cE
https://youtu.be/lJBf0d1aAs8
* به چندتا از این ویدئوها توضیحاتی به فارسی و انگلیسی دادم که برای دوستان انگلیسیزبانم هم قابل فهم باشند.
@BeKhodnotes
YouTube
Naghshe Rostam, ka'beh Zartosht 2022/ نقش رستم، کعبه زرتشت
Naghshe Rostam, Necropolis 2022, Shiraz, Iranhttps://en.wikipedia.org/wiki/Naqsh-e_Rostam?wprov=sfla1#Ka'beh_Zartosht#Xerox_tomb#Darius_tomb#Iranian_historic...
Forwarded from سهند ایرانمهر
✔️ما و صدای پر طنین طبل نفرتپراکنی
✍️سهند ایرانمهر
چند روزی است فضای مجازی و پیام رسانها شاهد انواع مطلب و ویدیو در مورد #مهاجرین افغان و خطرات آنهاست. سردبیر یک روزنامه با آماری که اصلا معلوم نیست منبع آن کجاست از تغییر بافت جمعیتی برخی استانها نظیر کرمان و اصفهان مینویسد و ادعا میکند که تنها در بيمارستانهای تهران و شهرستانهای اطراف تهران، بين ۵۰ تا ۷۵ درصد زايمانها توسط زنان افغان است و با یادآوری ماجرای «اشرف افغان»(!)با لحنی تحقیر آمیز در مورد تجمعی که برخی مهاجرین در ایام عید و بی هیچ تعرض و آسیبی داشتهاند، مینویسد:" ساحل درياچه خليج فارس تهران و ميدان آزادی و ميدان انقلاب هم که به نمايشگاه انواع چهرههاي افغاني تبديل شدهاند".
🔸ویدیوهایی از فردی به نام حمیدخراسانی هم دست به دست میشود که در آن تهدید به فتح ایران و مقابله به مثل و نظایر آن میکند. حالا این حمید خراسانی که در فضای مجازی او را از سران طالبان می نامند کیست؟خرده اوباش و شرخری جزء که به شدت دنبال حاشیه و توجه رسانه ای است و در زمان وزارت کشوری امرالله صالح نیز چند بار نامش بر سر زبانها افتاد و با با بیاعتنایی وی همراه شد اما این روزها ویدیوی او نه تنها از سوی طیفهای مختلف داخلی از انقلابی و غیر انقلابی که حتی در رسانههای فارسی زبان خارج کشور نیز بازتاب گسترده مییابد و کمی بعد شایعه قتل دختربچه یزدی توسط یک مهاجر افغان در فضای مجازی( علیرغم تکذیب آن)گسترش مییابد.
🔸نکته جالب توجه اینکه این وضعیت در افغانستان هم وجود دارد. تمرکز عمده رسانه های افغانستان بر بدرفتاری ایرانیان و یک کاسه کردن همه رفتارها در خشونت و بدرفتاری است و کار به تجمع و آتش زدن سردر کنسولگری ایران در هرات میانجامد.
🔸در اینجا چند مساله وجود دارد که باید آنها را ازهم تفکیک کرد نکته اول اینکه تردیدی نیست #طالبان خاستگاهی تکفیری، افراطی و تروریستی دارد و تطهیر آنان هیچ وجهی ندارد اما این مساله با مهاجر مستاصل و بی پناه که قربانی طالبان است، هیچ ارتباطی ندارد.نکته دوم اینکه عبور بیحساب و کتاب مهاجرین نه تنها تبعات امنیتی و اقتصادی که تبعات سیاسی آشکاری میتواند داشته باشد اما این مشکلات راهحلهایی هم دارد که حتی به حداقلهای آن هم عمل نشده است.
چرا در مرزهای آشفته ما با افغانستان اردوگاه های مهاجرین ایجاد نشده است، حالا که خواه ناخواه شاهد هجوم مهاجرین هستیم، چرا به سبک کشورهای مهاجرپذیر دفاتر کفالتی برای ثبت مشخصات مهاجرین و بسامان کردن آنان وجود ندارد. حتی اگر بپذیریم که به دلیل وضعیت نابسامان #افغانستان و مشکلات عدیده ما امکان ممانعت از مهاجرت افغانها نیست چرا برای امر واقعِ حضور میلیونی مهاجرین که بخشی از آنها با سرمایه و تخصص و حداقل نیرویکار وارد کشور شدهاند و پیشتر هم نقش سازنده در عمران کشور داشتهاند، فکری نمیشود تا دستکم کنترلی بر عِده و عُده آنان شود.
🔸در همه جای جهان درصدناچیزی از مهاجرین سوء رفتار دارند و رفتار جامعه میزبان نیز در مواردی دوستانه نیست اما این همه داستان و انگیزه نفرت و دمیدن بر آتش ترس و خشم علیه یکدیگر نیست و راهحلهای روشنی برای کاستن از آسیبها وجود دارد، به جای همه این تدبیرها، در دوسوی مرز اما زمام کار به ترسی توام با هیجان آنهم با پیشتازی فضای مجازی سپرده شده است که به وضوح رد برخی آتشافروزیهای هدفدار هم در آن دیده میشود.
کاری عامدانه که در منتهای خود دل به ایجاد تنشی در مرزهای شرقی ایران بسته است که در اوضاع کنونی میتواند، به شدت زیانبار باشد و جالب آنکه در این روند نه تنها عوامل خارجی بلکه ظاهرا حتی برخی عوامل داخلی نیز بدشان نمیآید که سایه ناامنی دیگری در قد و قامت خطر داعش در قالب اغراق شده مهاجرین آنقدر گسترش یابد تا به مدد آن نگاه و سیاستهای امنیتی توجیه منافع گروهی خاص گردد.
@sahandiranmehr
✍️سهند ایرانمهر
چند روزی است فضای مجازی و پیام رسانها شاهد انواع مطلب و ویدیو در مورد #مهاجرین افغان و خطرات آنهاست. سردبیر یک روزنامه با آماری که اصلا معلوم نیست منبع آن کجاست از تغییر بافت جمعیتی برخی استانها نظیر کرمان و اصفهان مینویسد و ادعا میکند که تنها در بيمارستانهای تهران و شهرستانهای اطراف تهران، بين ۵۰ تا ۷۵ درصد زايمانها توسط زنان افغان است و با یادآوری ماجرای «اشرف افغان»(!)با لحنی تحقیر آمیز در مورد تجمعی که برخی مهاجرین در ایام عید و بی هیچ تعرض و آسیبی داشتهاند، مینویسد:" ساحل درياچه خليج فارس تهران و ميدان آزادی و ميدان انقلاب هم که به نمايشگاه انواع چهرههاي افغاني تبديل شدهاند".
🔸ویدیوهایی از فردی به نام حمیدخراسانی هم دست به دست میشود که در آن تهدید به فتح ایران و مقابله به مثل و نظایر آن میکند. حالا این حمید خراسانی که در فضای مجازی او را از سران طالبان می نامند کیست؟خرده اوباش و شرخری جزء که به شدت دنبال حاشیه و توجه رسانه ای است و در زمان وزارت کشوری امرالله صالح نیز چند بار نامش بر سر زبانها افتاد و با با بیاعتنایی وی همراه شد اما این روزها ویدیوی او نه تنها از سوی طیفهای مختلف داخلی از انقلابی و غیر انقلابی که حتی در رسانههای فارسی زبان خارج کشور نیز بازتاب گسترده مییابد و کمی بعد شایعه قتل دختربچه یزدی توسط یک مهاجر افغان در فضای مجازی( علیرغم تکذیب آن)گسترش مییابد.
🔸نکته جالب توجه اینکه این وضعیت در افغانستان هم وجود دارد. تمرکز عمده رسانه های افغانستان بر بدرفتاری ایرانیان و یک کاسه کردن همه رفتارها در خشونت و بدرفتاری است و کار به تجمع و آتش زدن سردر کنسولگری ایران در هرات میانجامد.
🔸در اینجا چند مساله وجود دارد که باید آنها را ازهم تفکیک کرد نکته اول اینکه تردیدی نیست #طالبان خاستگاهی تکفیری، افراطی و تروریستی دارد و تطهیر آنان هیچ وجهی ندارد اما این مساله با مهاجر مستاصل و بی پناه که قربانی طالبان است، هیچ ارتباطی ندارد.نکته دوم اینکه عبور بیحساب و کتاب مهاجرین نه تنها تبعات امنیتی و اقتصادی که تبعات سیاسی آشکاری میتواند داشته باشد اما این مشکلات راهحلهایی هم دارد که حتی به حداقلهای آن هم عمل نشده است.
چرا در مرزهای آشفته ما با افغانستان اردوگاه های مهاجرین ایجاد نشده است، حالا که خواه ناخواه شاهد هجوم مهاجرین هستیم، چرا به سبک کشورهای مهاجرپذیر دفاتر کفالتی برای ثبت مشخصات مهاجرین و بسامان کردن آنان وجود ندارد. حتی اگر بپذیریم که به دلیل وضعیت نابسامان #افغانستان و مشکلات عدیده ما امکان ممانعت از مهاجرت افغانها نیست چرا برای امر واقعِ حضور میلیونی مهاجرین که بخشی از آنها با سرمایه و تخصص و حداقل نیرویکار وارد کشور شدهاند و پیشتر هم نقش سازنده در عمران کشور داشتهاند، فکری نمیشود تا دستکم کنترلی بر عِده و عُده آنان شود.
🔸در همه جای جهان درصدناچیزی از مهاجرین سوء رفتار دارند و رفتار جامعه میزبان نیز در مواردی دوستانه نیست اما این همه داستان و انگیزه نفرت و دمیدن بر آتش ترس و خشم علیه یکدیگر نیست و راهحلهای روشنی برای کاستن از آسیبها وجود دارد، به جای همه این تدبیرها، در دوسوی مرز اما زمام کار به ترسی توام با هیجان آنهم با پیشتازی فضای مجازی سپرده شده است که به وضوح رد برخی آتشافروزیهای هدفدار هم در آن دیده میشود.
کاری عامدانه که در منتهای خود دل به ایجاد تنشی در مرزهای شرقی ایران بسته است که در اوضاع کنونی میتواند، به شدت زیانبار باشد و جالب آنکه در این روند نه تنها عوامل خارجی بلکه ظاهرا حتی برخی عوامل داخلی نیز بدشان نمیآید که سایه ناامنی دیگری در قد و قامت خطر داعش در قالب اغراق شده مهاجرین آنقدر گسترش یابد تا به مدد آن نگاه و سیاستهای امنیتی توجیه منافع گروهی خاص گردد.
@sahandiranmehr
اخیرن شاهد حجم نسبتن بالایی از افغانستیزی در جامعه هستیم که البته دامنه آن تنها محدود به فضای واقعی نیست و ظاهرن فضای مجازی هم به عنوان بسترساز این حس نفرت در حال نقش ایفا کردن است. قصد داشتم در اینباره مطلبی را بنویسم اما مطلب بالا را در کانال سهند ایرانمهر دیدم که به خوبی به جنبههای گوناگون این مسئله پرداخته بود، از اینرو آنرا در اینجا به اشتراک میگذارم. واقعیت این است که صرفنظر از نژادپرستیهای موجود از سوی جامعه در قبال افغانها در کشورمان، سیاستهای مهاجرتی ما و قوانین مربوط به آن در خصوص حق و حقوق مهاجران بسیار بدوی و غیرانسانی است. در حال حاضر که خود در جامعه دیگری زندگی میکنم خیلی بیشتر متوجه مشکلاتی میشوم که مهاجران میتوانند داشته باشند، حال آنکه وضعیت مهاجران در فنلاند دستکم به لحاظ قانونی به هیچ وجه با وضعیت مهاجران در ایران قابل مقایسه نیست. هرچند صرفنظر از این واقعیت، از دوران کودکیام بهترین دوستانم افغانی بودند و هنوز هم هروقت به ایران سر میزنم دیدن دوبارهشان برایم اولویت دارد.
@BeKhodnotes
@BeKhodnotes
📚 معرفی چند کتاب صوتی خوب
اگر به کتاب صوتی علاقمند هستید، اخیرن چند کتاب صوتی خوب را گوش کردم که بسیار استفاده بردم، که در اینجا چندتایشان را معرفی میکنم و لینک دسترسی به آنها را هم قرار میدهم.
📓 یکی کتاب صوتی ارداویرافنامه است، که یک دورهمی خیلی خوب از کتابدوستان، آنرا از روی متن فارسی باستان، یعنی پهلوی ساسانی، خوانده و سپس ترجمه میکنند. ارداویرافنامه، ماجرای سفر شخصی است به نام ویراز یا ویراف به عالم مردگان (ارد یا ارته در زبان پهلوی به معنای مقدس است و ارداویراف یعنی کتابِ ویراف یا ویرازِ مقدس) و بازگشت دوباره او به عالم زندگان و روایت او از زندگی پس از مرگ. این متن ظاهرن مربوط به زمان ساسانیان و دوران پادشاهی اردشیر است و آنچه در آن بسیار جالب توجه است شباهتهای بسیار زیاد روایتها از عالم مردگان با برخی روایتهای اسلامی است که به نظر میرسد این متون زرتشتی پهلوی باستان بر آموزهها و روایتهای اسلامی تاثیر زیادی گذاشتهاند! ظاهرن این متن بر روی کمدی الهی دانته نیز بسیار تاثیرگذار بوده است.
https://www.podbean.com/ea/pb-bjr4i-fc40f3
📕 حماسه گیلگمش هم از متون بسیار مهم باستانی به زبان اکدی و سومری است که روایت گیلگمش و جستجوی او برای زندگی جاویدان را بازگو میکند، که البته در این مهم توفیق چندانی کسب نمیکند. این متن که تاریخ آن به ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد تخمین زده میشود، تاثیر بسیار زیادی نیز به خصوص بر روایت تورات و ماجرای نوح نبی و طوفان بزرگ گذاشته است.
https://soundcloud.app.goo.gl/8Nkbd
📗 سفرنامه ناصرخسرو. که ناصرخسرو قبادیانی روایت دگرگونی خود و آغاز سفرش به مکه را بازگو میکند. آنچه در این اثر به خصوص جالب توجه است توصیفات دقیق و تصویرگریهای زیبای ناصرخسرو از وضعیت شهرها و روستاهای آن دوران از خاورمیانه گرفته تا دریای مدیترانه و شبه جزیره عربستان و روم و مصر و شمال آفریقاست.
https://www.podbean.com/ea/pb-d3cfb-fa0fbe
📙 دو قرن سکوت، نوشته عبدالحسین زرین کوب، که تقریبن برای همه آشناست و نیازی به معرفی ندارد. فقط به طور خلاصه اینکه، کتاب روایتگر دلایل زوال و شکست آخرین امپراتوری ایرانی، یعنی ساسانیان، از اعراب و وضعیت دو قرن ابتدایی پس از سیطره اعراب بر ایران و جنبشهای سیاسی-اجتماعی مختلف آن دوران است.
https://s3.castbox.fm/23/bd/03/d0c8b644f9ac53677b03e2a256.mp3
📘 داستان اتم و کوانتوم هم کتاب صوتی خوبی است درباره تاریخچهای از سیر شکلگیری نظریات معاصر درخصوص ساختمان اتم و ذرات بنیادینِ زیر-اتمی، به نویسندگی بهنام محمدپناه.
https://anchor.fm/khanesh/episodes/ep-eaotoc
@BeKhodnotes
اگر به کتاب صوتی علاقمند هستید، اخیرن چند کتاب صوتی خوب را گوش کردم که بسیار استفاده بردم، که در اینجا چندتایشان را معرفی میکنم و لینک دسترسی به آنها را هم قرار میدهم.
📓 یکی کتاب صوتی ارداویرافنامه است، که یک دورهمی خیلی خوب از کتابدوستان، آنرا از روی متن فارسی باستان، یعنی پهلوی ساسانی، خوانده و سپس ترجمه میکنند. ارداویرافنامه، ماجرای سفر شخصی است به نام ویراز یا ویراف به عالم مردگان (ارد یا ارته در زبان پهلوی به معنای مقدس است و ارداویراف یعنی کتابِ ویراف یا ویرازِ مقدس) و بازگشت دوباره او به عالم زندگان و روایت او از زندگی پس از مرگ. این متن ظاهرن مربوط به زمان ساسانیان و دوران پادشاهی اردشیر است و آنچه در آن بسیار جالب توجه است شباهتهای بسیار زیاد روایتها از عالم مردگان با برخی روایتهای اسلامی است که به نظر میرسد این متون زرتشتی پهلوی باستان بر آموزهها و روایتهای اسلامی تاثیر زیادی گذاشتهاند! ظاهرن این متن بر روی کمدی الهی دانته نیز بسیار تاثیرگذار بوده است.
https://www.podbean.com/ea/pb-bjr4i-fc40f3
📕 حماسه گیلگمش هم از متون بسیار مهم باستانی به زبان اکدی و سومری است که روایت گیلگمش و جستجوی او برای زندگی جاویدان را بازگو میکند، که البته در این مهم توفیق چندانی کسب نمیکند. این متن که تاریخ آن به ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد تخمین زده میشود، تاثیر بسیار زیادی نیز به خصوص بر روایت تورات و ماجرای نوح نبی و طوفان بزرگ گذاشته است.
https://soundcloud.app.goo.gl/8Nkbd
📗 سفرنامه ناصرخسرو. که ناصرخسرو قبادیانی روایت دگرگونی خود و آغاز سفرش به مکه را بازگو میکند. آنچه در این اثر به خصوص جالب توجه است توصیفات دقیق و تصویرگریهای زیبای ناصرخسرو از وضعیت شهرها و روستاهای آن دوران از خاورمیانه گرفته تا دریای مدیترانه و شبه جزیره عربستان و روم و مصر و شمال آفریقاست.
https://www.podbean.com/ea/pb-d3cfb-fa0fbe
📙 دو قرن سکوت، نوشته عبدالحسین زرین کوب، که تقریبن برای همه آشناست و نیازی به معرفی ندارد. فقط به طور خلاصه اینکه، کتاب روایتگر دلایل زوال و شکست آخرین امپراتوری ایرانی، یعنی ساسانیان، از اعراب و وضعیت دو قرن ابتدایی پس از سیطره اعراب بر ایران و جنبشهای سیاسی-اجتماعی مختلف آن دوران است.
https://s3.castbox.fm/23/bd/03/d0c8b644f9ac53677b03e2a256.mp3
📘 داستان اتم و کوانتوم هم کتاب صوتی خوبی است درباره تاریخچهای از سیر شکلگیری نظریات معاصر درخصوص ساختمان اتم و ذرات بنیادینِ زیر-اتمی، به نویسندگی بهنام محمدپناه.
https://anchor.fm/khanesh/episodes/ep-eaotoc
@BeKhodnotes
Podbean
سفرنامه ناصرخسرو - جلسه اول
در ابتدای سفرنامه، ناصرخسرو از خوابی میگوید که شبی در میانسالی دید و باعث شد زندگی دنیایی و شغل دیوانی را رها کند و به سوی مکه رهسپار شود.
وضعیت محیط زیستی ایران متاسفانه در مرحله خوبی قرار ندارد و اتخاذ سیاستهای نادرست آبی و همینطور قرار گرفتن در وضعیت خشکسالی وضعیت را به خصوص در سالهای اخیر وخیمتر و نامساعدتر هم کرده است. این در حالیست که گذشتگان ما به خوبی با این وضعیت کنار آمده بودند و از همان گذشته با راهکارهایی همچون حفر کاریز و قنات از هدر رفت آب جلوگیری میکردند. قناتهایی که بیشتر آنها امروزه در معرض تخریب قرار دارند. اما در میان شهرهای ایران، ظاهرن وضعیت اصفهان یا سپاهان از همه نامساعدتر است. تخریب اصفهان تنها تخریب یک شهر نیست و در واقع تخریب گنجینهای فرهنگی تاریخی است. امروز به صورت اتفاقی به گزارش ناصرخسرو در سفرنامهاش برخورد کردم. در اینجا روایت او را در حدود هزار سال قبل از اصفهان/ سپاهان رویایی ببینید:
"از آن جا برفتیم هشتم صفر سنه اربع و اربعین و اربعمایه بود که به شهر اصفهان رسیدیم. از بصره تا اصفهان صد و هشتاد فرسنگ باشد. شهری است بر هامون نهاده، آب و هوایی خوش دارد و هرجا که ده گز چاره فرو برند آبی سرد خوش بیرون آید وشهر دیواری حصین بلند دارد و دروازهها و جنگ گاهها ساخته و بر همه بارو کنگره ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ نیکو و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان که هیچ از وی خراب ندیدم و بازارهای بسیار، و بازاری دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندری و دروازه ای و همه محلتها و کوچهها را همچنین دربندها و دروازه های محکم و کاروانسراهای پاکیزه بود و کوچه ای بود که آن را کو طراز میگفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسرای نیکو و در هر یک بیاعان و حجره داران بسیار نشسته و این کاروان که ما با ایشان همراه بودیم یک هزار و سیصد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتیم هیچ بازدید نیامد که چگونه فرو آمدند که هیچ جا تنگی موضع نبود و نه تعذر مقام و علوفه. و چون سلطان طغرل بیک ابوطالب محمدبن میکاییل بن سلجوق رحمة الله علیه آن شهر گرفته بود مردی جوان آن جا گماشته بود نیشابوری، دبیری نیک با خط نیکو، مردی آهسته، نیکو لقا و او راخواجه عمید میگفتند، فضل دوست بود و خوش سخن و کریم. و سلطان فرموده بود که سه سال از مردم هیچ چیز نخواهند و او بر آن میرفت و پراکندگان همه روی به وطن نهاده بودند واین مرد از دبیران شوری بوده بود و پیش از رسیدن ما قحطی عظیم افتاده بود اما چون ما آن جا رسیدیم جو میدرویدند و یک من و نیم نان گندم به طک درم عدل و سه من نان جوین هم و مردم آن جا میگفتند هرگز بدین شهر هشت من نان کم تر به یک درم عدل و سه من نان جوین هم و مردم آن جا میگفتند هرگز بدین شهر هشت من نان کم تر به یک درم کس ندیده است، و من در همه زمین پارسی گویان شهری نیکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان ندیدم، و گفتند اگر گندم و جو و دیگر حبوب بیست سال نهند تباه نشود و بعضی چیزها به زیان میآید اما روستا همچنان است که بود، و به سبب آن که کاروان دیرتر به راه میافتاد بیست روز در اصفهان بماندم."
@BeKhodnotes
"از آن جا برفتیم هشتم صفر سنه اربع و اربعین و اربعمایه بود که به شهر اصفهان رسیدیم. از بصره تا اصفهان صد و هشتاد فرسنگ باشد. شهری است بر هامون نهاده، آب و هوایی خوش دارد و هرجا که ده گز چاره فرو برند آبی سرد خوش بیرون آید وشهر دیواری حصین بلند دارد و دروازهها و جنگ گاهها ساخته و بر همه بارو کنگره ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ نیکو و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان که هیچ از وی خراب ندیدم و بازارهای بسیار، و بازاری دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندری و دروازه ای و همه محلتها و کوچهها را همچنین دربندها و دروازه های محکم و کاروانسراهای پاکیزه بود و کوچه ای بود که آن را کو طراز میگفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسرای نیکو و در هر یک بیاعان و حجره داران بسیار نشسته و این کاروان که ما با ایشان همراه بودیم یک هزار و سیصد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتیم هیچ بازدید نیامد که چگونه فرو آمدند که هیچ جا تنگی موضع نبود و نه تعذر مقام و علوفه. و چون سلطان طغرل بیک ابوطالب محمدبن میکاییل بن سلجوق رحمة الله علیه آن شهر گرفته بود مردی جوان آن جا گماشته بود نیشابوری، دبیری نیک با خط نیکو، مردی آهسته، نیکو لقا و او راخواجه عمید میگفتند، فضل دوست بود و خوش سخن و کریم. و سلطان فرموده بود که سه سال از مردم هیچ چیز نخواهند و او بر آن میرفت و پراکندگان همه روی به وطن نهاده بودند واین مرد از دبیران شوری بوده بود و پیش از رسیدن ما قحطی عظیم افتاده بود اما چون ما آن جا رسیدیم جو میدرویدند و یک من و نیم نان گندم به طک درم عدل و سه من نان جوین هم و مردم آن جا میگفتند هرگز بدین شهر هشت من نان کم تر به یک درم عدل و سه من نان جوین هم و مردم آن جا میگفتند هرگز بدین شهر هشت من نان کم تر به یک درم کس ندیده است، و من در همه زمین پارسی گویان شهری نیکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان ندیدم، و گفتند اگر گندم و جو و دیگر حبوب بیست سال نهند تباه نشود و بعضی چیزها به زیان میآید اما روستا همچنان است که بود، و به سبب آن که کاروان دیرتر به راه میافتاد بیست روز در اصفهان بماندم."
@BeKhodnotes
این روایت ناصرخسرو از خروجش از شهر حلب و رسیدن به شهر سرمین یعنی جائیکه ابوالعلا المعری شاعر، ادیب و فیلسوف نابینای عرب که ظاهرن رئیس شهر هم همو بوده است بسیار جالب توجه است. المعری هموست که گیاهخوار بود و هیچگاه زنی نگرفت و روی سنگ قبرش در مخالفت با فرزندآوری نوشتهای به این مضمون آمده که: "این گناهی بود که پدرم در حق من کرد و من آنرا در حق کسی روا نداشتم". آنچه در روایت ناصرخسرو از او جالب توجه است مشی زاهدانه و زندگی در فقر اوست، آنهم به رغم اینکه شخص بسیار مال و منالداری بوده است، که چه بسا فقدان بیناییش کار را برای زهدمنشیاش هم هموارتر کرده بوده باشد، چه آنکه به قول باباطاهر: ز دست دیده و دل هردو فریاد/که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد/زنم بر دیده تا دل گردد آزاد:
"و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری میگفتند نابینا بود و رییس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود. نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر میسازند مگر به کلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود، و این مرد در شعر وادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایهٔ او نبوده است و نیست، و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخنها آورده است مرموز و مثلها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نیز که بر وی خواند، چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب را به معارضهٔ قرآن کردهای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و پیش او ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت ازصد هزار بیت شعر باشد، کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی این همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است که مردم را میدهی و خویشتن نمی خوری. جواب داد که مرا بیش از این نیست که میخورم و چون من آن جا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود."
@BeKhodnotes
بسازم خنجری نیشش ز پولاد/زنم بر دیده تا دل گردد آزاد:
"و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری میگفتند نابینا بود و رییس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود. نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر میسازند مگر به کلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود، و این مرد در شعر وادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایهٔ او نبوده است و نیست، و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخنها آورده است مرموز و مثلها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نیز که بر وی خواند، چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب را به معارضهٔ قرآن کردهای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و پیش او ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت ازصد هزار بیت شعر باشد، کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی این همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است که مردم را میدهی و خویشتن نمی خوری. جواب داد که مرا بیش از این نیست که میخورم و چون من آن جا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود."
@BeKhodnotes
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ماندالا که در آیین بودا عبارتست از به تصویر کشیدن اصل بیثباتی عبارتست از مجموعه بسیار ظریفی از تزئینات با شنهای رنگی که طی مدت چند روز و با دقت و زحمت فراوان توسط راهبان همراه با حرکات ظریف قلمهایی فلزی مطابق الگویی هندسی به تصویر کشیده میشود که خود تصویر کلی ماندالا، نمادی است از این جهان بیثبات. اما پس از تکمیل این اثر که روزها به طول میانجامد، در روز آخر کل این تصویر در یک لحظه زیر و رو و نابود میگردد. ماندالا به بهترین وجه توضیح بصری این شعر خیام است که:
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
@BeKhodnotes
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
@BeKhodnotes
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد!
چند روز قبل دوست بسیار عزیزی را از دست دادم. البته درست تر آنکه بگویم از دست دادیم زیرا تنها دوست من نبودند و دوست خانوادگی مان هم بودند. همکاران پدر بودند در دوران مدرسه و پس از آن, دوستی ما با ایشان ادامه پیدا کرد. هر بار که به ایران میآمدم ایشان به همراه دوست دیگری که از قضا ایشان هم سال پیش در اثر ابتلا به کرونا از میان ما رفتند به دیدار ما می آمدند. یکی از خوشی ها و شادی های ما این بود که هر بار به کشور باز میگردیم ایشان به منزل ما می آمدند.
دورادور حتی زمانی که در ایران هم نبودم با ایشان ارتباط داشتم، به عنوان مثال هر از چند گاهی شعری، نوشته ای یا مطلبی برای ایشان ارسال می کردم و در عوض ایشان هم مطلبی به همین شکل برای من در پاسخ می فرستادند. بسیار مشتاق علم آموزی و تحصیل بودند. همین چند سال پیش بود که توانستند در مقطع دکترا نیز در همان رشته تحصیلی خودشان، ادبیات فارسی پذیرفته شوند. هر بار که به پیش من میآمدند محال بود دست خالی بیایند، کیکی یا کلوچه ای، شیرینی یا آبنباتی، آجیل یا تنقلاتی! هر چیز ریز و درشت دیگری فقط برای اینکه دست خالی نیامده باشد. عاشق ورزش و سفر بود و کوه و قلهای در ایران نبود که زیر پای ایشان فتح نشده باشد. پیاده روی های بسیار طولانی، و حتی پیش می آمد مسیر های خیلی طولانی را با دوچرخه به این طرف و آن طرف می رفتند. سرشار از شوق زندگی بود و در نهایت سادگی و افتادگی، که درخت هرچه پربارتر، افتادهتر. هر بار پیش می آمد که دچار یاس و نومیدی شدید می شدم ایشان را به عنوان الگوی یک انسان بی آلایش و از ته قلب شاد و خرم در ذهن خود می آوردم و اینگونه به خود امید و انرژی میبخشیدم.
اما اینبار که به ایران آمدم نتوانستیم همدیگر را در منزل ملاقات کنیم. فقط یک شب آمدند و در حیاط چند دقیقهای همدیگر را دیدیم. کمتر پیش میآمد که با هم گفتگویی اینترنتی داشته باشیم. بیشتر ارتباطمان به همان ارسال یکسری مطالب خلاصه میشد. اما چند شب پیش بود که پیامی به من فرستادند احوالم را جویا شدند. راستش کمی تعجب کردم! سابقه نداشت اینگونه پیام بفرستند. پرسید از اینکه این بار نتوانستیم همدیگر را آنطور که شاید و باید ببینیم بار دیگر کی به ایران خواهی آمد؟ که در پاسخ گفتم مشخص نیست، شاید زمستان یا بهار بعدی. که خیلی ناراحت شدند! همان شب بود که بابت مطلبی که خیلی قبلترها درباره مرگ آن دوستمان در اثر ابتلا به کرونا نوشته بودم خیلی تشکر کردند!
آن شب گذشت تا اینکه چند روز بعد خیلی اتفاقی چشمم به تصویر اعلامیه فوتی افتاد که از طریق شماره ایشان در وضعیت به اشتراک گذاشته شده بود! بازش کردم. اعلامیه میگفت که ایشان از میان ما رفته اند. باورم نمیشد. با خود گفتم احتمالاً این یک شوخی است. شاید از این اعلامیه های ساختگیست که خود ساختهاند و به اشتراک گذاشتهاند تا عکس العمل دوستانشان را ببینند. این اولین واکنش من بود. واکنشی ناشی از بهت و حیرت و نوعی انکار در قبول واقعیت مرگ ایشان. به نظر وقتی مرگ عزیزی به شکلی نابهنگام و ناگهانی روی میدهد واکنش بازماندگان و دوستان نوعی انکار و نپذیرفتن است. اما واقعیت داشت و درست در حوالی سالگرد آن دوست دیگر که سال پیش در اثر ابتلا به کرونا درگذشته بود، ایشان هم از میان ما رفتند. درست در زمانی که استاد دیگری که ایشانرا بسیار ستایش میکردند، یعنی دکتر اسلامی ندوشن نیز رخ در نقاب خاک کشیدند.
در کنار ناعدالتیهای بسیار این دنیا، حقیقتن مرگ هم مستثنی نیست؛ اویی را که سرشار از عشق و شادی و سرزندگی است زود غافلگیر میکند و اویی را که ممکن است آرزوی مرگ داشته باشد سالهای سال در وضعیتی از مردگی رو به زوال نگه داشته و خیلی خیلی دیر به سراغش میآید؛ اویی را که وجودش مایه خیر و برکت و شادی دوستان و آشنایان است وجودش را زود از آنها دریغ میکند و در مقابل، اویی را که وجودش مایه نکبت و درد و رنج دیگری است عمر نوح پیدا میکند! عجبا از کار و بار این جهان، عجبا! به قول جناب حافظ:
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزار دامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
@BeKhodnotes
چند روز قبل دوست بسیار عزیزی را از دست دادم. البته درست تر آنکه بگویم از دست دادیم زیرا تنها دوست من نبودند و دوست خانوادگی مان هم بودند. همکاران پدر بودند در دوران مدرسه و پس از آن, دوستی ما با ایشان ادامه پیدا کرد. هر بار که به ایران میآمدم ایشان به همراه دوست دیگری که از قضا ایشان هم سال پیش در اثر ابتلا به کرونا از میان ما رفتند به دیدار ما می آمدند. یکی از خوشی ها و شادی های ما این بود که هر بار به کشور باز میگردیم ایشان به منزل ما می آمدند.
دورادور حتی زمانی که در ایران هم نبودم با ایشان ارتباط داشتم، به عنوان مثال هر از چند گاهی شعری، نوشته ای یا مطلبی برای ایشان ارسال می کردم و در عوض ایشان هم مطلبی به همین شکل برای من در پاسخ می فرستادند. بسیار مشتاق علم آموزی و تحصیل بودند. همین چند سال پیش بود که توانستند در مقطع دکترا نیز در همان رشته تحصیلی خودشان، ادبیات فارسی پذیرفته شوند. هر بار که به پیش من میآمدند محال بود دست خالی بیایند، کیکی یا کلوچه ای، شیرینی یا آبنباتی، آجیل یا تنقلاتی! هر چیز ریز و درشت دیگری فقط برای اینکه دست خالی نیامده باشد. عاشق ورزش و سفر بود و کوه و قلهای در ایران نبود که زیر پای ایشان فتح نشده باشد. پیاده روی های بسیار طولانی، و حتی پیش می آمد مسیر های خیلی طولانی را با دوچرخه به این طرف و آن طرف می رفتند. سرشار از شوق زندگی بود و در نهایت سادگی و افتادگی، که درخت هرچه پربارتر، افتادهتر. هر بار پیش می آمد که دچار یاس و نومیدی شدید می شدم ایشان را به عنوان الگوی یک انسان بی آلایش و از ته قلب شاد و خرم در ذهن خود می آوردم و اینگونه به خود امید و انرژی میبخشیدم.
اما اینبار که به ایران آمدم نتوانستیم همدیگر را در منزل ملاقات کنیم. فقط یک شب آمدند و در حیاط چند دقیقهای همدیگر را دیدیم. کمتر پیش میآمد که با هم گفتگویی اینترنتی داشته باشیم. بیشتر ارتباطمان به همان ارسال یکسری مطالب خلاصه میشد. اما چند شب پیش بود که پیامی به من فرستادند احوالم را جویا شدند. راستش کمی تعجب کردم! سابقه نداشت اینگونه پیام بفرستند. پرسید از اینکه این بار نتوانستیم همدیگر را آنطور که شاید و باید ببینیم بار دیگر کی به ایران خواهی آمد؟ که در پاسخ گفتم مشخص نیست، شاید زمستان یا بهار بعدی. که خیلی ناراحت شدند! همان شب بود که بابت مطلبی که خیلی قبلترها درباره مرگ آن دوستمان در اثر ابتلا به کرونا نوشته بودم خیلی تشکر کردند!
آن شب گذشت تا اینکه چند روز بعد خیلی اتفاقی چشمم به تصویر اعلامیه فوتی افتاد که از طریق شماره ایشان در وضعیت به اشتراک گذاشته شده بود! بازش کردم. اعلامیه میگفت که ایشان از میان ما رفته اند. باورم نمیشد. با خود گفتم احتمالاً این یک شوخی است. شاید از این اعلامیه های ساختگیست که خود ساختهاند و به اشتراک گذاشتهاند تا عکس العمل دوستانشان را ببینند. این اولین واکنش من بود. واکنشی ناشی از بهت و حیرت و نوعی انکار در قبول واقعیت مرگ ایشان. به نظر وقتی مرگ عزیزی به شکلی نابهنگام و ناگهانی روی میدهد واکنش بازماندگان و دوستان نوعی انکار و نپذیرفتن است. اما واقعیت داشت و درست در حوالی سالگرد آن دوست دیگر که سال پیش در اثر ابتلا به کرونا درگذشته بود، ایشان هم از میان ما رفتند. درست در زمانی که استاد دیگری که ایشانرا بسیار ستایش میکردند، یعنی دکتر اسلامی ندوشن نیز رخ در نقاب خاک کشیدند.
در کنار ناعدالتیهای بسیار این دنیا، حقیقتن مرگ هم مستثنی نیست؛ اویی را که سرشار از عشق و شادی و سرزندگی است زود غافلگیر میکند و اویی را که ممکن است آرزوی مرگ داشته باشد سالهای سال در وضعیتی از مردگی رو به زوال نگه داشته و خیلی خیلی دیر به سراغش میآید؛ اویی را که وجودش مایه خیر و برکت و شادی دوستان و آشنایان است وجودش را زود از آنها دریغ میکند و در مقابل، اویی را که وجودش مایه نکبت و درد و رنج دیگری است عمر نوح پیدا میکند! عجبا از کار و بار این جهان، عجبا! به قول جناب حافظ:
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزار دامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
@BeKhodnotes
👍1
Forwarded from ادبیات، فلسفه و سینما
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸#ژاک_دریدا فیلسوف فرانسوی، از خشونتی حرف میزند که انسانها بر حیوانات اعمال میکنند، خشونتی که از قضا به بکارگیری کلمهی حیوانات برمیگردد. نادیدهگرفتن تفاوتهای گونههای جانوری زمینهسازِ سلاخیِ آنهاست.
▫️زیرنویس فارسی
@NazariyehAdabi
▫️زیرنویس فارسی
@NazariyehAdabi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انگار روح استاد محمدرضا لطفی کالبد نویی یافته و در آن حلول کرده!
اجرای نوای زیبای عشق داند محمدرضا لطفی توسط رضا مازندرانی
@BeKhodnotes
اجرای نوای زیبای عشق داند محمدرضا لطفی توسط رضا مازندرانی
@BeKhodnotes
صفت شهر لحسا در سفرنامه ناصرخسرو
لحسا ظاهرن شهری بوده در شرق عربستان که ناصرخسرو در راه بازگشت از سفر طول و دراز خود به مدت نه ماه در آن اقامت داشته است. شهری عجیب و به اصطلاح این روزها، لیبرالمنشانه؛ جایی که فاقد مذهب رسمی است، همزمان شش نفر بر تخت سلطنت به صورت مشورتی حکم میرانند، گوشت سگ و گربه در آنجا تولید و مصرف میشود؛ در عین حال خصوصیات یک مدینه فاضله را هم دارد: میان مردم به عدل و داد رفتار میشود، بهره بر وام کسی نمیبندند، اگر غریبهای وارد شهر شود برای او انواع اسباب و وسایل حرفهاش را مهیا میکنند تا شغل خود را به راه اندازد، آسیابها به رایگان و خرج حکومت گندم را برای مردم آرد میکنند و ... .
"لحسا شهری است بر صحرای نهاده که از هرجانب که بدان جا خواهی رفت بادیه عظیم بباید برید و نزدیک تر شهری از مسلمانی که آن را سلطانی است به لحسا، بصره است و از لحسا تا بصره صد و پنجاه فرسنگ [هر فرسنگ: شش کیلومتر] است و هرگز به بصره سلطانی نبوده است که قصد لحسا کند.
صفت لحسا. شهری است که همه سواد و روستای او حصاری است و چهارباروی قوی از پس یکدیگر در گرد او کشیده است از گل محکم هر دو دیوار قرب یک فرسنگ باشد و چشمه های آب عظیم است در آن شهر که هریک پنج آسیا گرد باشد و همه این آب در ولایت برکار گیرند که از دیوار بیرون نشود و شهری جلیل در میان این حصار نهاده است با همه آلتی که در شهرهای بزرگ باشد.
در شهر بیش از بیست هزار مرد سپاهی باشد و گفتند سلطان آن مردی شریف بود و آن مردم را از مسلمانی بازداشته بود و گفته نماز و روزه از شما برگرفتم و دعوت کرده بود آن مردم را که مرجع شما جز با من نیست و نام او ابوسعید بوده است و چون از اهل آن شهر پرسند که چه مذهب داری گوید که ما بوسعیدی ایم. نماز نکنند و روزه ندارند و لیکن بر محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبری او مقرند. ابوسعید ایشان را گفته است که من باز پیش شما آیم یعنی بعد از وفات، و گور او به شهر لحسا اندر است و مشهدی نیکو جهت ساختهاند و وصیت کرده است فرزندان خود را که مدام شش تن از فرزندان من این پادشاهی نگاه دارند و محافظت کنند رعیت را به عدل و داد و مخالفت یکدیگر نکنند تا من باز آیم. اکنون ایشان را قصری عظیم است که دارالملک ایشان است و تختی که شش وزیر دارند. پس این شش ملک بر یک تخت بنشینند و شش وزیر بر تختی دیگر و هرکار که باشد به کنکاج [کنکاش، مشورت] یکدیگر میسازند و ایشان را در آن وقت سی هزار بنده درم خریده زنگی و حبشی بود و کشاورزی و باغبانی میکردند و از رعیت عُشر چیزی نخواستند و اگر کسی درویش شدی یا صاحب قرض، او را تعهد کردندی تا کارش نیکو شدی و اگر زری کسی را بر دیگری بودی بیش از مایه او طلب نکردندی، و هر غریب که بدان شهر افتد و صنعتی داند چندان که کفاف او باشد مایه بدادندی تا او اسباب و آلتی که در صنعت او به کار آید بخریدی و به مراد خود زر ایشان که همان قدر که ستده بودی باز دادی و اگر کسی از خداوندان ملک و اسباب را ملکی خراب شدی و قوت آبادان کردن نداشتی ایشان غلامان خود را نامزد کردندی که بشدندی و آن ملک و اسباب آبادان کردندی و از صاحب ملک هیچ نخواستندی، و آسیاها باشد در لحسا که ملک باشد به سوی رعیت غله آرد کنند که هیچ نستانند و عمارت آسیا و مزد آسیابان از مال سلطان دهند، و آن سلاطین را سادات میگفتند و وزرای ایشان را شائره، و در شهر لحسا مسجد آدینه نبود و خطبه و نماز نمی کردند الا آن که مردی عجمی [فارس] آن جا مسجدی ساخته بود . . . اگر کسی نماز کند او را باز ندارند و لیکن خود نکنند.
در شهر لحسا گوشت همه حیوانات فروشند چون گربه و سگ و خر و گاو و گوسپند و غیره و هرچه فروشند سر و پوست آن حیوان نزدیک گوشتش نهاده باشد تا خریدار داند که چه میخرد و آن جا سگ را فربه کنند همچون گوسپند معلوف [پروار] تا از فربهی چنان شود که نتواند رفتن. بعد از آن میکشند و میخورند.
و به لحسا چندان خرما باشد که ستوران را به خرما فربه کنند که وقت باشد که زیادت از هزار من [هر من: سه کيلوگرم ] یک دینار بدهند، . . . من هرچه مصلحت بود میگفتم و نزدیک من هم بدویان با اهل لحسا نزدیک باشند به بی دینی که آن جا کس باشد که به یک سال آب بر دست نزند و این معنی که تقریر کردم از سر بصیرت گفتم نه چیزی از اراجیف که من نه ماه در میان ایشان بودم به یک دفعه نه به تفاریق [نه ماه بدون وقفه] و شیر که نمی توانستم خورد و از هرکجا آب خواستمی که بخوردم شیر بر من عرض کردندی و چون نستدمی و آب خواستمی گفتندی هرکجا آب بینی آب طلب کنی که آن کس را باشد که آب باشد و ایشان همه عمر هرگز گرمابه ندیده بودند و نه آب روان."
@BeKhodnotes
لحسا ظاهرن شهری بوده در شرق عربستان که ناصرخسرو در راه بازگشت از سفر طول و دراز خود به مدت نه ماه در آن اقامت داشته است. شهری عجیب و به اصطلاح این روزها، لیبرالمنشانه؛ جایی که فاقد مذهب رسمی است، همزمان شش نفر بر تخت سلطنت به صورت مشورتی حکم میرانند، گوشت سگ و گربه در آنجا تولید و مصرف میشود؛ در عین حال خصوصیات یک مدینه فاضله را هم دارد: میان مردم به عدل و داد رفتار میشود، بهره بر وام کسی نمیبندند، اگر غریبهای وارد شهر شود برای او انواع اسباب و وسایل حرفهاش را مهیا میکنند تا شغل خود را به راه اندازد، آسیابها به رایگان و خرج حکومت گندم را برای مردم آرد میکنند و ... .
"لحسا شهری است بر صحرای نهاده که از هرجانب که بدان جا خواهی رفت بادیه عظیم بباید برید و نزدیک تر شهری از مسلمانی که آن را سلطانی است به لحسا، بصره است و از لحسا تا بصره صد و پنجاه فرسنگ [هر فرسنگ: شش کیلومتر] است و هرگز به بصره سلطانی نبوده است که قصد لحسا کند.
صفت لحسا. شهری است که همه سواد و روستای او حصاری است و چهارباروی قوی از پس یکدیگر در گرد او کشیده است از گل محکم هر دو دیوار قرب یک فرسنگ باشد و چشمه های آب عظیم است در آن شهر که هریک پنج آسیا گرد باشد و همه این آب در ولایت برکار گیرند که از دیوار بیرون نشود و شهری جلیل در میان این حصار نهاده است با همه آلتی که در شهرهای بزرگ باشد.
در شهر بیش از بیست هزار مرد سپاهی باشد و گفتند سلطان آن مردی شریف بود و آن مردم را از مسلمانی بازداشته بود و گفته نماز و روزه از شما برگرفتم و دعوت کرده بود آن مردم را که مرجع شما جز با من نیست و نام او ابوسعید بوده است و چون از اهل آن شهر پرسند که چه مذهب داری گوید که ما بوسعیدی ایم. نماز نکنند و روزه ندارند و لیکن بر محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم و پیغامبری او مقرند. ابوسعید ایشان را گفته است که من باز پیش شما آیم یعنی بعد از وفات، و گور او به شهر لحسا اندر است و مشهدی نیکو جهت ساختهاند و وصیت کرده است فرزندان خود را که مدام شش تن از فرزندان من این پادشاهی نگاه دارند و محافظت کنند رعیت را به عدل و داد و مخالفت یکدیگر نکنند تا من باز آیم. اکنون ایشان را قصری عظیم است که دارالملک ایشان است و تختی که شش وزیر دارند. پس این شش ملک بر یک تخت بنشینند و شش وزیر بر تختی دیگر و هرکار که باشد به کنکاج [کنکاش، مشورت] یکدیگر میسازند و ایشان را در آن وقت سی هزار بنده درم خریده زنگی و حبشی بود و کشاورزی و باغبانی میکردند و از رعیت عُشر چیزی نخواستند و اگر کسی درویش شدی یا صاحب قرض، او را تعهد کردندی تا کارش نیکو شدی و اگر زری کسی را بر دیگری بودی بیش از مایه او طلب نکردندی، و هر غریب که بدان شهر افتد و صنعتی داند چندان که کفاف او باشد مایه بدادندی تا او اسباب و آلتی که در صنعت او به کار آید بخریدی و به مراد خود زر ایشان که همان قدر که ستده بودی باز دادی و اگر کسی از خداوندان ملک و اسباب را ملکی خراب شدی و قوت آبادان کردن نداشتی ایشان غلامان خود را نامزد کردندی که بشدندی و آن ملک و اسباب آبادان کردندی و از صاحب ملک هیچ نخواستندی، و آسیاها باشد در لحسا که ملک باشد به سوی رعیت غله آرد کنند که هیچ نستانند و عمارت آسیا و مزد آسیابان از مال سلطان دهند، و آن سلاطین را سادات میگفتند و وزرای ایشان را شائره، و در شهر لحسا مسجد آدینه نبود و خطبه و نماز نمی کردند الا آن که مردی عجمی [فارس] آن جا مسجدی ساخته بود . . . اگر کسی نماز کند او را باز ندارند و لیکن خود نکنند.
در شهر لحسا گوشت همه حیوانات فروشند چون گربه و سگ و خر و گاو و گوسپند و غیره و هرچه فروشند سر و پوست آن حیوان نزدیک گوشتش نهاده باشد تا خریدار داند که چه میخرد و آن جا سگ را فربه کنند همچون گوسپند معلوف [پروار] تا از فربهی چنان شود که نتواند رفتن. بعد از آن میکشند و میخورند.
و به لحسا چندان خرما باشد که ستوران را به خرما فربه کنند که وقت باشد که زیادت از هزار من [هر من: سه کيلوگرم ] یک دینار بدهند، . . . من هرچه مصلحت بود میگفتم و نزدیک من هم بدویان با اهل لحسا نزدیک باشند به بی دینی که آن جا کس باشد که به یک سال آب بر دست نزند و این معنی که تقریر کردم از سر بصیرت گفتم نه چیزی از اراجیف که من نه ماه در میان ایشان بودم به یک دفعه نه به تفاریق [نه ماه بدون وقفه] و شیر که نمی توانستم خورد و از هرکجا آب خواستمی که بخوردم شیر بر من عرض کردندی و چون نستدمی و آب خواستمی گفتندی هرکجا آب بینی آب طلب کنی که آن کس را باشد که آب باشد و ایشان همه عمر هرگز گرمابه ندیده بودند و نه آب روان."
@BeKhodnotes
Forwarded from انتشارات کتاب طه
فایده گرایی با ابتنا بر اصل «بیشترین خوشی برای بیشترین افراد» از تاثیرگذارترین جریانهای فلسفی دو سده اخیر است. فرضیهها و استدلالات فایده گرایانه در اخلاق، اقتصاد و سیاست مدرن، به ویژه عرصه سیاست گذاری عمومی، به وفور یافت میشود. از این رو، کتاب «درآمدی به فهم فایده گرایی» برای درک جامعه معاصر حائز اهمیت است. مولف کتاب را با گزارش خلاصهای از فایده گرایی کلاسیک در سدههای هجده و نوزده آغاز میکند و در فصلهای بعدی پیشرفت درون مایههای اساسی فایده گرایی را در طی قرن بیستم پی میگیرد. از جمله پرسشهایی که این اثر بدانها پرداخته عبارت است از: خوشی چیست؟ آیا خوشی یگانه چیز ارزشمند است؟ فایده گرایی مربوط به افعال است یا قوانین یا نهادها؟ آیا فایده گرایی ناعادلانه یا به شکل نامعقولی طاقت فرسا یا غیر عملی است؟ آینده فایده گرایی به کدام سو میرود؟
و مناسب چه کسانی است؟
دانشجویان و طلاب اخلاق و فلسفه اخلاق
افراد علاقهمند به فلسفه اخلاق و نظریههای اخلاقی
دانشپژوهان و محققان حوزه اخلاق پژوهی
دانشجویان علوم سیاسی
لینک خرید از نمایشگاه کتاب تهران:
https://b2n.ir/u84863
و مناسب چه کسانی است؟
دانشجویان و طلاب اخلاق و فلسفه اخلاق
افراد علاقهمند به فلسفه اخلاق و نظریههای اخلاقی
دانشپژوهان و محققان حوزه اخلاق پژوهی
دانشجویان علوم سیاسی
لینک خرید از نمایشگاه کتاب تهران:
https://b2n.ir/u84863
اگر به دنبال یک کتاب مختصر و مفید راجع به تاریخ ایران میگردید، کتاب آشنایی با تاریخ ایران کتاب خوبی است. این کتاب شامل مجموعه سخنرانی های دکتر عبدالحسین زرین کوب درباره فراز و نشیب های تاریخ ایران از زمان مهاجرت اقوام آریایی تا دوران قاجار است که در سالهای ۱۳۵۴ و ۵۵ برای کارکنان وزارت خارجه ایراد کردهاند و بعدتر به شکل کتاب مستقلی چاپ شده است.
ما ایرانی ها به رغم تاریخ و فرهنگ بسیار فربه و سترگی که داریم اما متاسفانه دانش تاریخی بسیار اندکی از گذشتگان خود داریم. به تعبیری میتوان گفت که حافظه تاریخی بسیار ضعیفی داریم. و این فقدان حافظه تاریخی خصوصاً این روزها با قوت گرفتن فضای مجازی به مراتب وضعیت وخیم تری هم پیدا کرده است. به شکل وسواس گونه ای اخبار مربوط به جدایی و ازدواج فلان بازیگر یا فلان خواننده را دنبال می کنیم، اما وقتی نوبت به گذشته تاریخی مان میرسد تقریباً هیچ نمی دانیم.
این فقدان حافظه تاریخی اما تنها محدود به زمان حال نمی گردد. چند وقت پیش مستند قدیمی جاده ابریشم محصول شبکه ان اچ کی ژاپن را میدیدم که دو قسمت آن مربوط به جاده ابریشم در ایران بود. این دو قسمت مستند در حدود تقریباً ۴۰ سال قبل در ایران پر شده است، یعنی اوایل جنگ ایران و عراق. مستند که درباره جاده ابریشم و فرهنگها و تمدنهای پیرامون این جاده در کشورهای مختلف است در حین گذر از ایران سری هم به برخی از آثار تاریخی نزدیک به این جاده میزند. در این حین سازندگان مستند سری به قلعه الموت در استان قزوین زدند. آنچه برای من جالب بود این مطلب بود که سازندگان مستند وقتی از ساکنین بومی منطقه درباره قلعه الموت و شخص حسن صباح پرسش می کردند عکس العمل افراد بومی منطقه نسبت به این شخصیت همراه با نوعی جهل و بی اطلاعی بود. انگار نه انگار که قلعه الموتی در آنجاست و این افراد ساکنین این منطقه هستند. این همان فقدان حافظه تاریخی است که ما ایرانی ها در طول تاریخ چند هزار ساله مان بارها و بارها آن را تجربه کردهایم و همچنان نیز آن را تجربه می کنیم. و چندان جای تعجبی ندارد که وضعیت به مراتب برای زمانه ما بغرنج تر هم باشد. چیزی که در گذشته آن را به عنوان حرفهای خاله زنکی سرزنش میکردیم، اما امروزه به مثابه یک فرهنگ، که من آنرا فرهنگ اینستاگرامی مینامم با نقش-مدلهای خاص خودش همچون ابتذال کیم کارداشیانها و مدلهای اینستاگرامی، آنچنان سیطره یافته و کل فضای فرهنگی و ذهنی انسان متوسط این روزها را به خود مشغول کرده است که کمتر فرصتی را برای مطالعه گذشته و هویت تاریخی خود باقی میگذارد.
به هر روی، خواندن این کتاب را به دوستان توصیه می کنم. البته فایل شنیداری آنهم خوشبختانه در دسترس است و میتوانید آن را از طریق برنامههای کتاب صوتی تهیه و گوش کنید. در اینجا نمونه معرفی صوتی آنرا در پایین به اشتراک میگذارم.👇🏼👇🏼👇🏼
@BeKhodnotes
ما ایرانی ها به رغم تاریخ و فرهنگ بسیار فربه و سترگی که داریم اما متاسفانه دانش تاریخی بسیار اندکی از گذشتگان خود داریم. به تعبیری میتوان گفت که حافظه تاریخی بسیار ضعیفی داریم. و این فقدان حافظه تاریخی خصوصاً این روزها با قوت گرفتن فضای مجازی به مراتب وضعیت وخیم تری هم پیدا کرده است. به شکل وسواس گونه ای اخبار مربوط به جدایی و ازدواج فلان بازیگر یا فلان خواننده را دنبال می کنیم، اما وقتی نوبت به گذشته تاریخی مان میرسد تقریباً هیچ نمی دانیم.
این فقدان حافظه تاریخی اما تنها محدود به زمان حال نمی گردد. چند وقت پیش مستند قدیمی جاده ابریشم محصول شبکه ان اچ کی ژاپن را میدیدم که دو قسمت آن مربوط به جاده ابریشم در ایران بود. این دو قسمت مستند در حدود تقریباً ۴۰ سال قبل در ایران پر شده است، یعنی اوایل جنگ ایران و عراق. مستند که درباره جاده ابریشم و فرهنگها و تمدنهای پیرامون این جاده در کشورهای مختلف است در حین گذر از ایران سری هم به برخی از آثار تاریخی نزدیک به این جاده میزند. در این حین سازندگان مستند سری به قلعه الموت در استان قزوین زدند. آنچه برای من جالب بود این مطلب بود که سازندگان مستند وقتی از ساکنین بومی منطقه درباره قلعه الموت و شخص حسن صباح پرسش می کردند عکس العمل افراد بومی منطقه نسبت به این شخصیت همراه با نوعی جهل و بی اطلاعی بود. انگار نه انگار که قلعه الموتی در آنجاست و این افراد ساکنین این منطقه هستند. این همان فقدان حافظه تاریخی است که ما ایرانی ها در طول تاریخ چند هزار ساله مان بارها و بارها آن را تجربه کردهایم و همچنان نیز آن را تجربه می کنیم. و چندان جای تعجبی ندارد که وضعیت به مراتب برای زمانه ما بغرنج تر هم باشد. چیزی که در گذشته آن را به عنوان حرفهای خاله زنکی سرزنش میکردیم، اما امروزه به مثابه یک فرهنگ، که من آنرا فرهنگ اینستاگرامی مینامم با نقش-مدلهای خاص خودش همچون ابتذال کیم کارداشیانها و مدلهای اینستاگرامی، آنچنان سیطره یافته و کل فضای فرهنگی و ذهنی انسان متوسط این روزها را به خود مشغول کرده است که کمتر فرصتی را برای مطالعه گذشته و هویت تاریخی خود باقی میگذارد.
به هر روی، خواندن این کتاب را به دوستان توصیه می کنم. البته فایل شنیداری آنهم خوشبختانه در دسترس است و میتوانید آن را از طریق برنامههای کتاب صوتی تهیه و گوش کنید. در اینجا نمونه معرفی صوتی آنرا در پایین به اشتراک میگذارم.👇🏼👇🏼👇🏼
@BeKhodnotes